شهید علی قصائی ایرج: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
(۴ نسخه‌های متوسط توسط ۴ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
+
کد شهید:    6219677    تاریخ تولد :   
|نام فرد                = علی قصائی ایرج
+
نام :   علی‌    محل تولد :    بجنورد
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link
+
نام خانوادگی :    قصائی‌ایرج‌    تاریخ شهادت :    1362/12/06
|توضیح تصویر            =
+
نام پدر :    حسن‌    مکان شهادت :   
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
+
 
|شهرت                  =
+
تحصیلات :    نامشخص   منطقه شهادت :   
|دین و مذهب            = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
+
شغل :        یگان خدمتی :   
|تولد                   =  [[بجنورد ]]
+
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
|شهادت                 = [[۱۳۶۲/۱۲/۶]]
+
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌
|وفات                  =
+
گلزار :   
|مرگ                    =
+
|محل دفن                =
+
|مفقود                  = 
+
|جانباز                =
+
|اسارت                  =
+
|نیرو                  =
+
|یگانهای خدمت          =
+
|طول خدمت              =
+
|درجه                  =
+
|سمت‌ها                  = رزمنده
+
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]
+
|نشان‌های لیاقت          =
+
|عملیات‌              =
+
|فعالیت‌ها              =
+
|تحصیلات                 = نامشخص
+
|تخصص‌ها                =
+
|شغل                   =
+
|خانواده                = نام پدر [[ حسن ]]
+
}} 
+
 
خاطرات
 
خاطرات
 
     پیش بینی شهادت
 
     پیش بینی شهادت
سطر ۷۶: سطر ۵۷:
 
متن کامل خاطره
 
متن کامل خاطره
  
بعد از شهادت دوستم علی قصائی خوابی دیدم که در یک مکان بسیار زیبا که دیوارهای آن پوشیده از گلهای زیبا که همه آنها طبیعی بودند و در آن مکان حوض آبی بود که فواره های آب در آن می ریخت حضور دارم و علی در کنار آن حوض نشسته است. من نزدیک او رفتم او بلند شد و همدیگر را در آغوش گفتیم و او را بوسیدم . در حال قدم زدن با ایشان بودم که از خواب بیدار شدم .
+
بعد از شهادت دوستم علی قصائی خوابی دیدم که در یک مکان بسیار زیبا که دیوارهای آن پوشیده از گلهای زیبا که همه آنها طبیعی بودند و در آن مکان حوض آبی بود که فواره های آب در آن می ریخت حضور دارم و علی در کنار آن حوض نشسته است. من نزدیک او رفتم او بلند شد و همدیگر را در آغوش گفتیم و او را بوسیدم . در حال قدم زدن با ایشان بودم که از خواب بیدار شدم.
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16818
+
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16818 یاران رضا]</ref>
==رده==
+
 
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی قصائی ایرج}}
+
==پانویس==
[[رده: شهدا]]
+
<references/>
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
+
[[رده: شهدای ایران]]
+
[[رده: شهدای استان  خراسان شمالی]]
+
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]
+

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۵ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۴۲

کد شهید: 6219677 تاریخ تولد : نام : علی‌ محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : قصائی‌ایرج‌ تاریخ شهادت : 1362/12/06 نام پدر : حسن‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : خاطرات

   پیش بینی شهادت

موضوع پيش بيني شهادت راوی علی اصغر کریمی متن کامل خاطره

به یادم دارم دفعه آخری که دوستم علی قصایی قصد رفتن به جبهه داشت به در مغازه ما آمد و عکس را که از قبل تهیه کرده بود به من داد . به او گفتم : عکس از تودارم دیگر نیازی به عکس نیست او گفت: این عکس را برایت آورده ام تا در موارد ضروری آن را به خانواده ام برسانی تا از آن استفاده کنند. مثل اینکه به ایشان الهام شده بود که شهید می شود و به من گفت این دفعه آخری است که به جبهه می روم و دیگر بر نخواهم گشت من این حرف او را به شوخی گرفتم و به او خندیدم او خداحافظی کرد و رفت و دیگر او را ندیدم تا اینکه خبر شهادتش را به من دادند و آنجا متوجه شدم مادرش دنبال عکس می گردد تا برای تشیع جنازه اش تکثیر کند و من آن عکس را که خود شهید به من داده بود به آنها دادم و به یاد گفته اش افتادم که می گفت در موقع ضروری این عکس را به خانواده ام بده . آن لحظه فهمیدم که او آگاه بوده است .

   اثر شهادت بر اشیاء و عالم موجودات

موضوع اثر شهادت بر اشياء و عالم موجودات راوی محمد علی عاقلی مقدم متن کامل خاطره

یادم هست پسر خواهرم علی قصائی چند کبوتر داشت که در آخرین اعزامش به ما می گفت این دفعه که برگشتم میخواهیم این کبوتر ها را به حرم امام رضا (ع) ببرم و آنجا رها کنم که به منطقه رفت و تا چند وقت از او خبری نداشتیم تا اینکه یک روز من کبوتر ها را به گفته خودش به حرم امام رضا (ع) بردم و در آنجا رها کردم بعد از چند روز که در حیاط خانه نشسته بودیم متوجه شدم که یکی از کبوترهای علی که به حرم برده بودم برگشته است همزمان با آن درب خانه به صدا در آمد وقتی در را بازکردم چند نفر از افراد سپاه به منزل ما آمدند و خبر شهادت علی را بای ما آوردند وقتی آنها از خانه خارج شدند همزمان با رفتن آنها کبوتر هم پرواز کرد و رفت و دیگر برنگشت.

   لحظه و نحوه شهادت

موضوع لحظه و نحوه شهادت راوی ملک محمد عاقبتی متن کامل خاطره

یادم هست در عملیات خیبر که در منطقه جزیره مجنون و بین خشکی و آب واقع شده بود با شهید علی قصائی همراه بودم با ایشان بر علیه دشمن غاصب می جنگیدم حدود ساعتهای سه و چهار صبح بود که در آن هنگام پیش روی به سمت مواضع دشمن بودیم که گلوله خمپاره ای به نزدیکی ما به زمین خورد من تا سوت خمپاره را شنیدم خودم را روی زمین انداختم ولی علی چند لحظه بعد دراز کشید وقتی خمپاره منفجر شده من سریع بلند شدم تا به راهم ادامه دهم که متوجه شدم او پشت سرم نیست وقتی برگشتم او را در همان جا دراز کشیده بود دیدم سریع خودم را به او رساندم و او را صدا زدم هیچ عکس العملی از او ندیدم تا او را برگرداندم دیدم که چند ترکش به سینه ایشان اصابت کرده است و خون زیادی از او می رود تاامداد گر را صدا زدم او دیگر جانی در تن نداشت و به مقام والای شهادت نائل گشت .

   پیش بینی شهادت

موضوع پيش بيني شهادت راوی احیاء محمد عامری متن کامل خاطره

یادم هست قبل از شروع عملیات مرخصی گرفته بودم و قصد رفتن به خانه را داشتم که شهید علی قصائی مرا صدا زد و گفت : تعدادی عکس گرفته ام از شما می خواهم اینها را به خانواده ام بدهی . به او گفتم : مگر بعد از عملیات مرخصی نمی روی ؟ مکث کرد و گفت : شاید دیگر نتوانم به خانه برگردم و شهید شوم . من حرف او را به شوخی برداشت کردم و عکسها را از او گرفتم و بعد از خداحافظی به اسفراین آمدم وقتی مرخصی ام تمام شد و به منطقه رفتم هر چه دنبال او گشتم پیدایش نکردم و وقتی از همرزمان سراغ او را گرفتم . متوجه شدم که او به مقام والای شهادت دست یافته است .

   توجه به امر ازدواج

موضوع توجه به امر ازدواج راوی حسن قصائی متن کامل خاطره

یادم هست پسرم علی قصائی حدود یک سال و شش ماه از خدمت سربازی اش را گذرانده بود که به مرخصی آمد یک روز به من گفت : من قصد دارم ازدواج کنم . من به او گفتم شما بهتر است شش ماه دیگر که از خدمت سربازیت مانده تمام کنی بعد فکری به حالت میکنیم ولی او قبول نکرد و می گفت : آن موقع خیلی دیر است . بالاخره ما را مجبور کرد تا به خواستگاری دختر خواهرم بروم ما بعد از تمام کردن کار آنها را به عقد یکدیگر در آوردیم . ایشان حدود چهار روز را ماند بعد به منطقه رفت و دیگر بر نگشت و به شهادت رسید و من علت اینکه می گفت دیر است را فهمیدم که به او الهام شده که شهید می شود .

   خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی حسین قصائی متن کامل خاطره

زمانی که برادرم علی قصائی مفقود الاثر شده بود یک شب او را در خواب دیدم که به همراه من در یک باغ بزرگ و زیبایی قدم می زنیم که به یک بلندی رسیدیم و از آنجا بالا رفتیم در بالای بلندی دو فرشته را دیدم که به طرف ما آمدند و به ما اشاره کردند که پرواز کنید من خیلی سعی کردم که از جا بلند شوم ولی نتوانستم علی را دیدم که پرواز کنان در جلوی من مرا تشویق می کند بعد از چند لحظه به من گفت : شما نمی توانید پرواز کنید پس بمان و از پدر و مادر مواظبت کن بعد پرواز کرد و همراه آن فرشته ها دور شد و من در آن لحظه از خواب بیدار شدم و خیلی گریه کردم و تصمیم گرفتم که در که به منطقه بروم و دنبال او بگردم . صبح که موضوع را به مادرم اطلاع دادم مادرم موافقت نکرد و مثل اینکه او خبر دار شده بود که علی شهید شده است.

   آخرین وداع با خانواده

موضوع آخرين وداع با خانواده راوی طاهره قصائی متن کامل خاطره

یادم هست آخرین مرتبه که برادرم علی قصائی قصد رفتن به جبهه را داشت موقع خداحافظی وقتی رفت که با پدرم خداحافظی کند دید که او خواب است و دلش نیامد او را بیدار کند چند بار تا حیاط رفت و دوباره برگشت به او گفتم چه شده ؟ چرا نمی روی؟ گفت دلم نمی آید بدون خداحافظی با پدر به جبهه بروم بالاخره به اتاق او رفت و او را بوسید و از او خداحافظی کرد و رفت.

   خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی ملک محمد عاقبتی متن کامل خاطره

بعد از شهادت دوستم علی قصائی خوابی دیدم که در یک مکان بسیار زیبا که دیوارهای آن پوشیده از گلهای زیبا که همه آنها طبیعی بودند و در آن مکان حوض آبی بود که فواره های آب در آن می ریخت حضور دارم و علی در کنار آن حوض نشسته است. من نزدیک او رفتم او بلند شد و همدیگر را در آغوش گفتیم و او را بوسیدم . در حال قدم زدن با ایشان بودم که از خواب بیدار شدم. [۱]

پانویس

  1. یاران رضا