شهید سید محمد قوامی: تفاوت بین نسخه‌ها

(صفحه‌ای جدید حاوی «rId4 کد شهید : 6529379 نام : سیدمحمد نام خانوادگی : قوامی‌ نام پدر : علی‌اکبر تا...» ایجاد کرد)
 
 
سطر ۴۹: سطر ۴۹:
  
  
یک شب خواب دیدم که در خانه نشسته ام و دو تا بچه هایم در کنارم ایستاده اند . دیدم برادر شهیدم سید محمد در پشت پنجره ایستاده است . به او گفتم : داداش جان کجا بودی . بیا بریم تو خانه . تا تو را ببوسم . گفت اگر مرا دوست داری بچه هایت را ببوس . انگار مرا بوسیده ای . بلند شدم و بچه ها را بوسیدم . گفتم حالا چرا داخل نمی آیی . گفت : نمی توانم باید بروم . همین که چند قدمی به سمتش رفتم ، دیدم که یک مرتبه غیب شد .
+
یک شب خواب دیدم که در خانه نشسته ام و دو تا بچه هایم در کنارم ایستاده اند . دیدم برادر شهیدم سید محمد در پشت پنجره ایستاده است . به او گفتم : داداش جان کجا بودی . بیا بریم تو خانه . تا تو را ببوسم . گفت اگر مرا دوست داری بچه هایت را ببوس . انگار مرا بوسیده ای . بلند شدم و بچه ها را بوسیدم . گفتم حالا چرا داخل نمی آیی . گفت : نمی توانم باید بروم . همین که چند قدمی به سمتش رفتم ، دیدم که یک مرتبه غیب شد.
 +
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016992 یاران رضا]</ref>
  
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 16992
+
==پانویس==
 +
<references/>

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۸ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۰۲

rId4

کد شهید : 6529379

نام : سیدمحمد

نام خانوادگی : قوامی‌

نام پدر : علی‌اکبر

تاریخ تولد :

محل تولد : نیشابور

تاریخ شهادت : 1365/10/25

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار :

خاطرات

خاطرات نحوه مجروحیت

موضوع : خاطرات نحوه مجروحيت

راوی : علی اکبر قوامی

متن کامل خاطره


فرزندم سید محمد در حین عملیات کربلای 4 مجروح می شود و سه تا از انگشتان وی قطع می گردد که ایشان را جهت مداوا به بیمارستان انتقال می دهند . در همین هنگام اعلام می شود ، عملیات کربلای 5 شروع شده است و از آنجا که نیرو کم بوده ایشان با همان انگشتان قطع شده در عملیات شرکت می کنند و به آرزوی دیرینه خود که همان فیض شهادت بود نائل می گردد .

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی : بی بی زهرا قوامی

متن کامل خاطره


یک شب خواب دیدم که در خانه نشسته ام و دو تا بچه هایم در کنارم ایستاده اند . دیدم برادر شهیدم سید محمد در پشت پنجره ایستاده است . به او گفتم : داداش جان کجا بودی . بیا بریم تو خانه . تا تو را ببوسم . گفت اگر مرا دوست داری بچه هایت را ببوس . انگار مرا بوسیده ای . بلند شدم و بچه ها را بوسیدم . گفتم حالا چرا داخل نمی آیی . گفت : نمی توانم باید بروم . همین که چند قدمی به سمتش رفتم ، دیدم که یک مرتبه غیب شد. [۱]

پانویس

  1. یاران رضا
آخرین تغییر ‏۱۸ شهریور ۱۳۹۹، در ‏۰۰:۰۲