شهید احمدرضا کارگزار: تفاوت بین نسخه‌ها

 
سطر ۱: سطر ۱:
 +
 +
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
 +
|نام فرد                = احمدرضاکارگزار
 +
|تصویر                  =احمدرضاکارگزار.jpg
 +
|توضیح تصویر            =
 +
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
 +
|شهرت                  =
 +
|دین و مذهب            = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
 +
|تولد                  =[[مشهد]]
 +
|شهادت                  = [[1365/12/22]]
 +
|وفات                  =
 +
|مرگ                    =
 +
|محل دفن                =[[بهشت رضا]]
 +
|مفقود                  =
 +
|جانباز                =
 +
|اسارت                  =
 +
|نیرو                  =
 +
|یگانهای خدمت          =
 +
|طول خدمت              =
 +
|درجه                  =
 +
|سمت‌ها                  =[[رزمنده‌]]
 +
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]
 +
|نشان‌های لیاقت          =
 +
|عملیات‌              =
 +
|فعالیت‌ها              =
 +
|تحصیلات                =
 +
|تخصص‌ها                =
 +
|شغل                    =
 +
|خانواده                = نام پدر:حیدر
 +
}}
 +
 +
  
 
کد شهید:    6529581    تاریخ تولد :     
 
کد شهید:    6529581    تاریخ تولد :     
سطر ۱۰: سطر ۴۲:
 
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌
 
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌
 
گلزار :    بهشت‌رضا
 
گلزار :    بهشت‌رضا
خاطرات
+
==خاطرات==
    عشق به جهاد
+
* موضوع    عشق به جهاد
موضوع    عشق به جهاد
+
راوی    حسن پور عباس
+
متن کامل خاطره
+
  
یکبار قبل از اینکه او می خواست به جبهه برود به او گفتم: سما با داشتن چهار فرزند و همسر که اگر شما نباشید اینها حتی توانایی اینکه معاش خود را فراهم کنند را ندارند. چگونه راضی می شوید که به جبهه بروید به نظر من تلاش شما برای روزی خانواده کمتر از [[جهاد]] در راه خدا نیست اما ایشان در جوابم گفتند: اول اینکه روزی و عمر همه دست خدا می باشد و اگر من در این راه [[شهید]] شوم همگی باید خوشحال باشند که خداوند لیاقتی به من داده ولیکن در مورد حرفهای شما باید بگویم که مانند من هزاران نفر هستند. باز هم خدا را شکر ، شما هستید که از فرزندان من مراقبت کنید. در حالی که افرادی هستند از که جز خدا هیچ کس را ندارند که وقتی به جبهه می روند از آنها نگهداری کنند. ثانیاً مگر ما نمی گوئیم که باید اسلام زنده بماند با حرف که اسلام باقی نمی ماند . همانطور که برای اسلام ناب محمدی زحمت کشیدیم تا پیروز شدیم باید 10 برابر آن خون دهیم تا او زنده بماند.
+
یکبار قبل از اینکه او می خواست به جبهه برود به او گفتم: سما با داشتن چهار فرزند و همسر که اگر شما نباشید اینها حتی توانایی اینکه معاش خود را فراهم کنند را ندارند. چگونه راضی می شوید که به جبهه بروید به نظر من تلاش شما برای روزی خانواده کمتر از [[جهاد]] در راه خدا نیست اما ایشان در جوابم گفتند: اول اینکه روزی و عمر همه دست خدا می باشد و اگر من در این راه [[شهید]] شوم همگی باید خوشحال باشند که خداوند لیاقتی به من داده ولیکن در مورد حرفهای شما باید بگویم که مانند من هزاران نفر هستند. باز هم خدا را شکر ، شما هستید که از فرزندان من مراقبت کنید. در حالی که افرادی هستند از که جز خدا هیچ کس را ندارند که وقتی به جبهه می روند از آنها نگهداری کنند. ثانیاً مگر ما نمی گوئیم که باید اسلام زنده بماند با حرف که اسلام باقی نمی ماند . همانطور که برای اسلام ناب محمدی زحمت کشیدیم تا پیروز شدیم باید 10 برابر آن خون دهیم تا او زنده بماند. راوی    حسن پور عباس
    محبت و مهربانی
+
موضوع    محبت و مهرباني
+
راوی    لیلا پور عباس
+
متن کامل خاطره
+
  
احمد رضا می گفت : خیلی دلم می خواهد که اولین فرزند ما دختر باشد و اسمی برای او انتخاب کرده بعد از مدتی که من باردار شدم . خداوند دختری به ما اعطا کرد و بسیار خوشحال بود وبه محض ورود به خانه ابتدا او را بوسید و بعد حال مرا پرسید ولی نمی دانم تقدیر در،چه بود که خداوند این امانت را خیلی زود از ما گرفت .دخترم چند سالی بیشتر نداشت که بر اثر صانحه دلخراش تصادف فوت کرد.شاید درخانه تنها کسی که این بچه را دوست داشت حتی بیشتراز من ،احمدرضا بود.وقتی دخترمان فوت کرد انگار گل شادی او خشکید.با این وجود وقتی به او گفتم حداقل مردیکه این کار را کرده از او تقاضای دیه داشته باشیم . او درجواب گفت :مگر مرگ وزندگی انسان دست من و تو است .خداوند امانتی را به من داده و حال هم گرفته است.من می گویم شاید خداوند می خواست دلبستگی ایشان را از دنیا کم کند.
+
* موضوع    محبت و مهرباني
    نوافل و نماز شب
+
موضوع    نوافل و نماز شب
+
راوی    لیلا پور عباس
+
متن کامل خاطره
+
  
تقریباً بعد از دو سال از ازدواجمان با احمد رضا گذشته بود که یک شب در منزل پدرم بودیم. از دنیا و آخرت صحبت می کرد (در مورد بهشت و جهنم) و در آخرت گفت: هر کسی نماز نافله و نماز شب را بخواند حتماً در دنیا و آخرت پاداش خوبی خواهد گرفت. من و او در یادگیری نماز شب مسابقه گذاشتیم و پدرم گفت: هر که زودتر یاد بگیر برای او هدیه می خرم. چون وقت زیادتری داشتم زودتر یاد گرفتم و مسابقه را بردم. ولیکن با تلاش خود او و با کمک من او هم نماز را یاد گرفت و این بزرگترین هدیه ای بود که پدر به ما داد خلاصه این نماز مانند نماز یومیه شده بود که خود را ملزم می دانست و جالب این بود که بعضی وقتها هر کدام که بلند می شدیم، سعی می کردیم نماز را آهسته بخوانیم تا دیگری بلند نشود یک شب هنگامی که دخترم از خواب بلند شد، آمدم او را ساکت کنم دیدم او به نماز ایستاده و با تعجب گفتم: چرا من را بلند نکردی؟ گفت: از قیافه ات معلوم می شود که خیلی خسته ای ولی در شبهای گذشته زودتر از من بلند می شد و نماز می خواند و با لبخند می گفت: فکر کردی خیلی زرنگی بعد از چند ماه پدر از ایشان پرسید نماز شب چگونه است؟ گفت: پدر بهترین چیز را به من یاد دادید و تا انسان خودش در این نماز غرق نشود نمی تواند معنی واقعی و آن را بفهمد.
+
احمد رضا می گفت : خیلی دلم می خواهد که اولین فرزند ما دختر باشد و اسمی برای او انتخاب کرده بعد از مدتی که من باردار شدم . خداوند دختری به ما اعطا کرد و بسیار خوشحال بود وبه محض ورود به خانه ابتدا او را بوسید و بعد حال مرا پرسید ولی نمی دانم تقدیر در،چه بود که خداوند این امانت را خیلی زود از ما گرفت .دخترم چند سالی بیشتر نداشت که بر اثر صانحه دلخراش تصادف فوت کرد.شاید در خانه تنها کسی که این بچه را دوست داشت حتی بیشتراز من، احمدرضا بود. وقتی دخترمان فوت کرد انگار گل شادی او خشکید. با این وجود وقتی به او گفتم حداقل مردی که این کار را کرده از او تقاضای دیه داشته باشیم . او درجواب گفت: مگر مرگ و زندگی انسان دست من و تو است. خداوند امانتی را به من داده و حال هم گرفته است. من می گویم شاید خداوند می خواست دلبستگی ایشان را از دنیا کم کند. راوی    لیلا پور عباس
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17094 یاران رضا]</ref>
+
  
 +
* موضوع    نوافل و نماز شب
 +
 +
تقریباً بعد از دو سال از ازدواجمان با احمد رضا گذشته بود که یک شب در منزل پدرم بودیم. از دنیا و آخرت صحبت می کرد (در مورد بهشت و جهنم) و در آخرت گفت: هر کسی نماز نافله و نماز شب را بخواند حتماً در دنیا و آخرت پاداش خوبی خواهد گرفت. من و او در یادگیری نماز شب مسابقه گذاشتیم و پدرم گفت: هر که زودتر یاد بگیر برای او هدیه می خرم. چون وقت زیادتری داشتم زودتر یاد گرفتم و مسابقه را بردم. ولیکن با تلاش خود او و با کمک من او هم نماز را یاد گرفت و این بزرگترین هدیه ای بود که پدر به ما داد خلاصه این نماز مانند نماز یومیه شده بود که خود را ملزم می دانست و جالب این بود که بعضی وقتها هر کدام که بلند می شدیم، سعی می کردیم نماز را آهسته بخوانیم تا دیگری بلند نشود یک شب هنگامی که دخترم از خواب بلند شد، آمدم او را ساکت کنم دیدم او به نماز ایستاده و با تعجب گفتم: چرا من را بلند نکردی؟ گفت: از قیافه ات معلوم می شود که خیلی خسته ای ولی در شبهای گذشته زودتر از من بلند می شد و نماز می خواند و با لبخند می گفت: فکر کردی خیلی زرنگی بعد از چند ماه پدر از ایشان پرسید نماز شب چگونه است؟ گفت: پدر بهترین چیز را به من یاد دادید و تا انسان خودش در این نماز غرق نشود نمی تواند معنی واقعی و آن را بفهمد. راوی    لیلا پور عباس
 +
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17094 یاران رضا]</ref>
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references/>
 
<references/>
 +
==نگارخانه تصاویر==
 +
<gallery>
 +
Image:احمدرضاکارگزار.jpg
 +
</gallery>
 +
==رده==
 +
{{ترتیب‌پیش‌فرض: احمدرضا کارگزار}}
 +
[[رده: شهدا]]
 +
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
 +
[[رده: شهدای ایران]]
 +
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
 +
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۱۱

احمدرضاکارگزار
احمدرضاکارگزار.jpg
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد مشهد
شهادت 1365/12/22
محل دفن بهشت رضا
سمت‌ها رزمنده‌
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدر:حیدر



کد شهید: 6529581 تاریخ تولد : نام : احمدرضا محل تولد : مشهد نام خانوادگی : کارگزار تاریخ شهادت : 1365/12/22 نام پدر : حیدر مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : بهشت‌رضا

خاطرات

  • موضوع عشق به جهاد

یکبار قبل از اینکه او می خواست به جبهه برود به او گفتم: سما با داشتن چهار فرزند و همسر که اگر شما نباشید اینها حتی توانایی اینکه معاش خود را فراهم کنند را ندارند. چگونه راضی می شوید که به جبهه بروید به نظر من تلاش شما برای روزی خانواده کمتر از جهاد در راه خدا نیست اما ایشان در جوابم گفتند: اول اینکه روزی و عمر همه دست خدا می باشد و اگر من در این راه شهید شوم همگی باید خوشحال باشند که خداوند لیاقتی به من داده ولیکن در مورد حرفهای شما باید بگویم که مانند من هزاران نفر هستند. باز هم خدا را شکر ، شما هستید که از فرزندان من مراقبت کنید. در حالی که افرادی هستند از که جز خدا هیچ کس را ندارند که وقتی به جبهه می روند از آنها نگهداری کنند. ثانیاً مگر ما نمی گوئیم که باید اسلام زنده بماند با حرف که اسلام باقی نمی ماند . همانطور که برای اسلام ناب محمدی زحمت کشیدیم تا پیروز شدیم باید 10 برابر آن خون دهیم تا او زنده بماند. راوی حسن پور عباس

  • موضوع محبت و مهرباني

احمد رضا می گفت : خیلی دلم می خواهد که اولین فرزند ما دختر باشد و اسمی برای او انتخاب کرده بعد از مدتی که من باردار شدم . خداوند دختری به ما اعطا کرد و بسیار خوشحال بود وبه محض ورود به خانه ابتدا او را بوسید و بعد حال مرا پرسید ولی نمی دانم تقدیر در،چه بود که خداوند این امانت را خیلی زود از ما گرفت .دخترم چند سالی بیشتر نداشت که بر اثر صانحه دلخراش تصادف فوت کرد.شاید در خانه تنها کسی که این بچه را دوست داشت حتی بیشتراز من، احمدرضا بود. وقتی دخترمان فوت کرد انگار گل شادی او خشکید. با این وجود وقتی به او گفتم حداقل مردی که این کار را کرده از او تقاضای دیه داشته باشیم . او درجواب گفت: مگر مرگ و زندگی انسان دست من و تو است. خداوند امانتی را به من داده و حال هم گرفته است. من می گویم شاید خداوند می خواست دلبستگی ایشان را از دنیا کم کند. راوی لیلا پور عباس

  • موضوع نوافل و نماز شب

تقریباً بعد از دو سال از ازدواجمان با احمد رضا گذشته بود که یک شب در منزل پدرم بودیم. از دنیا و آخرت صحبت می کرد (در مورد بهشت و جهنم) و در آخرت گفت: هر کسی نماز نافله و نماز شب را بخواند حتماً در دنیا و آخرت پاداش خوبی خواهد گرفت. من و او در یادگیری نماز شب مسابقه گذاشتیم و پدرم گفت: هر که زودتر یاد بگیر برای او هدیه می خرم. چون وقت زیادتری داشتم زودتر یاد گرفتم و مسابقه را بردم. ولیکن با تلاش خود او و با کمک من او هم نماز را یاد گرفت و این بزرگترین هدیه ای بود که پدر به ما داد خلاصه این نماز مانند نماز یومیه شده بود که خود را ملزم می دانست و جالب این بود که بعضی وقتها هر کدام که بلند می شدیم، سعی می کردیم نماز را آهسته بخوانیم تا دیگری بلند نشود یک شب هنگامی که دخترم از خواب بلند شد، آمدم او را ساکت کنم دیدم او به نماز ایستاده و با تعجب گفتم: چرا من را بلند نکردی؟ گفت: از قیافه ات معلوم می شود که خیلی خسته ای ولی در شبهای گذشته زودتر از من بلند می شد و نماز می خواند و با لبخند می گفت: فکر کردی خیلی زرنگی بعد از چند ماه پدر از ایشان پرسید نماز شب چگونه است؟ گفت: پدر بهترین چیز را به من یاد دادید و تا انسان خودش در این نماز غرق نشود نمی تواند معنی واقعی و آن را بفهمد. راوی لیلا پور عباس [۱]

پانویس

  1. یاران رضا

نگارخانه تصاویر

رده

آخرین تغییر ‏۳ مهر ۱۳۹۹، در ‏۰۶:۱۱