شهید اسد اله کشمیری‌ قرقی‌: تفاوت بین نسخه‌ها

 
(یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
+
   
|نام فرد                = اسداله‌کشمیری‌قرقی‌
+
کد شهید: 6412918 تاریخ تولد :
|تصویر                  =اسداله‌کشمیری‌قرقی‌.jpg
+
نام : اسداله‌ محل تولد : مشهد
|توضیح تصویر            =
+
نام خانوادگی : کشمیری‌قرقی‌ تاریخ شهادت : 1364/12/07
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
+
نام پدر : عباسعلی‌ مکان شهادت : مریوان
|شهرت                  =
+
|دین و مذهب            = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
+
|تولد                  =[[مشهد]]
+
|شهادت                  = [[مریوان،1364/12/07]]
+
|وفات                  =
+
|مرگ                    =
+
|محل دفن                =
+
|مفقود                  =
+
|جانباز                =
+
|اسارت                  =
+
|نیرو                  =
+
|یگانهای خدمت          = [[تیپ ویژه شهداء]]
+
|طول خدمت              =
+
|درجه                  =
+
|سمت‌ها                  =[[فرمانده‌محور]]
+
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]
+
|نشان‌های لیاقت          =
+
|عملیات‌              =
+
|فعالیت‌ها              =
+
|تحصیلات                =
+
|تخصص‌ها                =
+
|شغل                    =
+
|خانواده                = نام پدر:عباسعلی‌
+
}}
+
 
+
 
+
 
+
 
+
کد شهید: 6412918
+
+
نام : اسداله‌
+
 
+
نام خانوادگی : کشمیری‌قرقی‌
+
 
+
نام پدر : عباسعلی‌
+
 
+
محل تولد : مشهد
+
 
+
تاریخ شهادت : 1364/12/07
+
 
+
مکان شهادت : مریوان
+
 
+
تحصیلات : نامشخص
+
 
+
یگان خدمتی : تیپ ویژه شهداء
+
  
 +
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
 +
شغل : یگان خدمتی : تیپ ویژه شهداء
 
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 +
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌محور
 +
گلزار :
 +
خاطرات
 +
عشق شهادت
 +
موضوع عشق شهادت
 +
راوی لیلا کشمیری
 +
متن کامل خاطره
  
نوع عضویت : سایر شهدا
+
یک روز همراه برادرم اسدا... سوار موتور بودیم و برادرم داشت درباره شهادت صحبت می کرد . گفتم : برادر ! خدا نکند شما شهید شوی . اگر شما شهید شوی من دق می کنم همینطور که داشتیم می رفتیم ، ناگهان ماشینی از یک حیاط بیرون آمد و نزدیک بود تصادف کنیم و من یک لحظه فکر کردم کار تمام شد و بعد برادرم گفت : خواهرم دیدی چقدر فاصله انسان تا مرگ نزدیک است . اگر الان تصادف می کردیم و می مردیم مرگ با عزتی نداشتیم ولی اگر انسان شهید شود با مرگ با عزت به سوی خدا می رود و این مرگ ارزشمند است .
 +
بدون موضوع
 +
موضوع بدون موضوع
 +
راوی عباسعلی کشمیری
 +
متن کامل خاطره
  
مسئولیت : فرمانده‌محور
+
یکبار به اسدا.. گفتم : شما که 186 روز مرخّصی داری چرا استفاده نمی کنی ؟ گفت : پدر تا وقتی که جنگ باشد من ترجیح می دهم کمتر به مرخّصی بروم
 +
عشق شهادت
 +
موضوع عشق شهادت
 +
راوی اقدس قاسمی
 +
متن کامل خاطره
  
 +
ما یک گوسفندی را برای اسدالله نظر کرده بودیم که هر وقت از جبهه به سلامت بر گشت قربانی کنیم . او که از قضیه اطلاع پیدا کرده بود روزی به ما گفت : چرا شما برای سلامتی من نذر می کنید ؟ تا ما خون ندهیم و شهید نشویم چگونه می توانیم پیروز شویم . بعد گفت : بروید بیرون و آن گوسفندی را که برای من نذر کرده اید تحویل حرم امام رضا بدهید. ما این کار را کردیم و گوسفند را تحویل حرم دادیم .
 +
عشق شهادت
 +
موضوع عشق شهادت
 +
راوی عباسعلی کشمیری
 +
متن کامل خاطره
  
==خاطرات==
+
اسد الله آخرین باری که به مرخصی آمده بود روزی به من گفت : پدر ! شما دوست ندارید من و برادرم به شهادت برسیم . گفتم : چرا ولی دلم می خواهد 30 سال بجنگید بعد شهید شوید . گفت : نه پدر ! تا ما شهید نشویم اسلام پیروز نمی شود . بعد از آنکه دوباره به جبهه برگشت بعد از 25 روز خبر شهادتش را آوردند .
 +
عشق شهادت
 +
موضوع عشق شهادت
 +
راوی فاطمه کشمیری
 +
متن کامل خاطره
  
* عشق شهادت
+
در مراسم عقد کنان برادرم اسد الله دیدم ایشان با لباس سپاه به مجلس آمده گفتم : برادر ! چرا کت و شلوارت را نمی پوشی ! گفت : خواهر من داماد نیستم . دامادی روز شهادتم هست
 +
خبر شهادت
 +
موضوع خبر شهادت
 +
راوی علی اصغر طالحی
 +
متن کامل خاطره
  
یک روز همراه برادرم اسداله سوار موتور بودیم و برادرم داشت درباره [[شهادت]] صحبت می کرد. گفتم: برادر! خدا نکند شما [[شهید]] شوی. اگر شما [[شهید]] شوی من دق می کنم همینطور که داشتیم می رفتیم، ناگهان ماشینی از یک حیاط بیرون آمد و نزدیک بود تصادف کنیم و من یک لحظه فکر کردم کار تمام شد و بعد برادرم گفت: خواهرم دیدی چقدر فاصله انسان تا مرگ نزدیک است. اگر الان تصادف می کردیم و می مردیم مرگ با عزتی نداشتیم ولی اگر انسان [[شهید]] شود با مرگ با عزت به سوی خدا می رود و این مرگ ارزشمند است. راوی لیلا کشمیری
+
در عملیات والفجر 8 وقتی اسدا... به شهادت رسید، ما چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم به مشهد برویم و خبر شهادتش را به خانواده اش برسانیم، من و چند نفر از دوستان به روستای قرقی رفتیم و خدمت خانواده ایشان رسیدیم. مادرش به گرمی از ما پذیرایی کرد، و ما کم کم خودمان را آماده می کردیم که موضوع را به مادرش بگوییم. ولی قبل از اینکه ما چیزی بگوییم، مادرش گفت: من همه چیز را می دانم، شما نمی خواهید چیزی بگویید. گفتیم شما از کجا می دانید. گفت خواب دیده ام و خودم را برای پذیرایی آماده کرده ام و ما همه شگفت زده شدیم از اینکه مادری پسرش شهید شده و او آنگونه با آرامش روحی و مطمئن از ما پذیرایی می کند که گویی می خواهد پسرش را داماد کند.
  
 +
پیش بینی شهادت
 +
موضوع پيش بيني شهادت
 +
راوی علی صلاحی
 +
متن کامل خاطره
  
یکبار به اسداله گفتم: شما که 186 روز مرخّصی داری چرا استفاده نمی کنی؟ گفت: پدر تا وقتی که جنگ باشد من ترجیح می دهم کمتر به مرخّصی بروم. راوی عباسعلی کشمیری
+
حاج آقای صلاحی می گفتند : قبل از عملیات، دیدم برادر اسدا... وصیت نامه می نویسند. گفتم : برادر بلند شو برای وصیت نامه دیر نمی شود. گفت : نخیر اتفاقاً خیلی هم دیر می شود و من باید وصیت نامه بنویسم چون بعد از این برای وصیت نامه نوشتن دیر می شود و ایشان در همان عملیات به شهادت رسید.
 +
خاطرات نحوه مجروحیت
 +
موضوع خاطرات نحوه مجروحيت
 +
راوی علی صلاحی
 +
متن کامل خاطره
  
* عشق شهادت
+
در یکی از عملیاتها که در کردستان بودم، روزی با آقای کاوه واسدا... کشمیری باهم می رفتیم که یکی از ضد انقلابها آرپی جی به طرف ما شلیک کرد، آرپی جی به درختی خورد و منفجر شد. دست من زخمی شد و ترکش هم به آقای کشمیری خورد ایشان برای چند لحظه بی هوش شد، به سر و صورتش آب زدیم تا به هوش آمد و آن برای اولین بار بود که ایشان مجروح می شد. وقتی به هوش آمد گفت: دیگر ترسم ریخت و حالا هر چه شجاعت داشتم دو برابر شد. من چشمم به خون خودم افتاد و فهمیدم که تیر و ترکش چه مزه خوشی دارد.
 +
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17537 یاران رضا]</ref>
  
ما یک گوسفندی را برای اسدالله نظر کرده بودیم که هر وقت از جبهه به سلامت بر گشت قربانی کنیم. او که از قضیه اطلاع پیدا کرده بود روزی به ما گفت: چرا شما برای سلامتی من نذر می کنید؟ تا ما خون ندهیم و [[شهید]] نشویم چگونه می توانیم پیروز شویم. بعد گفت: بروید بیرون و آن گوسفندی را که برای من نذر کرده اید تحویل حرم امام رضا بدهید. ما این کار را کردیم و گوسفند را تحویل حرم دادیم. راوی اقدس قاسمی
+
==پانویس==
 
+
<references/>
* عشق شهادت
+
 
+
اسداله آخرین باری که به مرخصی آمده بود روزی به من گفت: پدر! شما دوست ندارید من و برادرم به [[شهادت]] برسیم. گفتم: چرا ولی دلم می خواهد 30 سال بجنگید بعد [[شهید]] شوید. گفت: نه پدر! تا ما [[شهید]] نشویم اسلام پیروز نمی شود. بعد از آنکه دوباره به جبهه برگشت بعد از 25 روز خبر [[شهادت]]ش را آوردند. راوی عباسعلی کشمیری
+
 
+
* عشق شهادت
+
 
+
در مراسم عقد کنان برادرم اسداله دیدم ایشان با لباس [[سپاه]] به مجلس آمده گفتم: برادر! چرا کت و شلوارت را نمی پوشی! گفت: خواهر من داماد نیستم. دامادی روز [[شهادت]]م هست. راوی فاطمه کشمیری
+
 
+
* خبر شهادت
+
 
+
در [[عملیات والفجر 8]] وقتی اسداله به [[شهادت]] رسید، ما چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم به مشهد برویم و خبر [[شهادت]]ش را به خانواده اش برسانیم، من و چند نفر از دوستان به روستای قرقی رفتیم و خدمت خانواده ایشان رسیدیم. مادرش به گرمی از ما پذیرایی کرد، و ما کم کم خودمان را آماده می کردیم که موضوع را به مادرش بگوییم. ولی قبل از اینکه ما چیزی بگوییم، مادرش گفت: من همه چیز را می دانم، شما نمی خواهید چیزی بگویید. گفتیم شما از کجا می دانید. گفت خواب دیده ام و خودم را برای پذیرایی آماده کرده ام و ما همه شگفت زده شدیم از اینکه مادری پسرش [[شهید]] شده و او آنگونه با آرامش روحی و مطمئن از ما پذیرایی می کند که گویی می خواهد پسرش را داماد کند. راوی علی اصغر طالحی
+
 
+
* پیش بینی شهادت
+
 
+
حاج آقای صلاحی می گفتند: قبل از عملیات، دیدم برادر اسداله وصیت نامه می نویسند. گفتم: برادر بلند شو برای وصیت نامه دیر نمی شود. گفت: نخیر اتفاقاً خیلی هم دیر می شود و من باید وصیت نامه بنویسم چون بعد از این برای وصیت نامه نوشتن دیر می شود و ایشان در همان عملیات به [[شهادت]] رسید. راوی علی صلاحی
+
 
+
* خاطرات نحوه مجروحیت
+
 
+
در یکی از عملیاتها که در [[کردستان]] بودم، روزی با آقای کاوه و اسداله کشمیری باهم می رفتیم که یکی از ضد انقلابها [[آرپی جی]] به طرف ما شلیک کرد، [[آرپی جی]] به درختی خورد و منفجر شد. دست من زخمی شد و [[ترکش]] هم به آقای کشمیری خورد ایشان برای چند لحظه بی هوش شد، به سر و صورتش آب زدیم تا به هوش آمد و آن برای اولین بار بود که ایشان مجروح می شد. وقتی به هوش آمد گفت: دیگر ترسم ریخت و حالا هر چه شجاعت داشتم دو برابر شد. من چشمم به خون خودم افتاد و فهمیدم که تیر و [[ترکش]] چه مزه خوشی دارد. راوی علی صلاحی
+
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17537 سایت یاران رضا]</ref>
+
  
 
==نگارخانه تصاویر==
 
==نگارخانه تصاویر==
 
<gallery>
 
<gallery>
Image:اسداله‌کشمیری‌قرقی‌.jpg
+
Image:شهید اسد اله کشمیری‌ قرقی‌.jpg
 
</gallery>
 
</gallery>
 
==پانویس==
 
<references />
 
 
 
==رده==
 
{{ترتیب‌پیش‌فرض: اسداله‌ کشمیری‌قرقی‌}}
 
[[رده: شهدا]]
 
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
 
[[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]]
 
[[رده: شهدای ایران]]
 
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
 
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]
 

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۱ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۰۵

کد شهید: 6412918 تاریخ تولد : نام : اسداله‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی : کشمیری‌قرقی‌ تاریخ شهادت : 1364/12/07 نام پدر : عباسعلی‌ مکان شهادت : مریوان

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : تیپ ویژه شهداء گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌محور گلزار : خاطرات عشق شهادت موضوع عشق شهادت راوی لیلا کشمیری متن کامل خاطره

یک روز همراه برادرم اسدا... سوار موتور بودیم و برادرم داشت درباره شهادت صحبت می کرد . گفتم : برادر ! خدا نکند شما شهید شوی . اگر شما شهید شوی من دق می کنم همینطور که داشتیم می رفتیم ، ناگهان ماشینی از یک حیاط بیرون آمد و نزدیک بود تصادف کنیم و من یک لحظه فکر کردم کار تمام شد و بعد برادرم گفت : خواهرم دیدی چقدر فاصله انسان تا مرگ نزدیک است . اگر الان تصادف می کردیم و می مردیم مرگ با عزتی نداشتیم ولی اگر انسان شهید شود با مرگ با عزت به سوی خدا می رود و این مرگ ارزشمند است . بدون موضوع موضوع بدون موضوع راوی عباسعلی کشمیری متن کامل خاطره

یکبار به اسدا.. گفتم : شما که 186 روز مرخّصی داری چرا استفاده نمی کنی ؟ گفت : پدر تا وقتی که جنگ باشد من ترجیح می دهم کمتر به مرخّصی بروم عشق شهادت موضوع عشق شهادت راوی اقدس قاسمی متن کامل خاطره

ما یک گوسفندی را برای اسدالله نظر کرده بودیم که هر وقت از جبهه به سلامت بر گشت قربانی کنیم . او که از قضیه اطلاع پیدا کرده بود روزی به ما گفت : چرا شما برای سلامتی من نذر می کنید ؟ تا ما خون ندهیم و شهید نشویم چگونه می توانیم پیروز شویم . بعد گفت : بروید بیرون و آن گوسفندی را که برای من نذر کرده اید تحویل حرم امام رضا بدهید. ما این کار را کردیم و گوسفند را تحویل حرم دادیم . عشق شهادت موضوع عشق شهادت راوی عباسعلی کشمیری متن کامل خاطره

اسد الله آخرین باری که به مرخصی آمده بود روزی به من گفت : پدر ! شما دوست ندارید من و برادرم به شهادت برسیم . گفتم : چرا ولی دلم می خواهد 30 سال بجنگید بعد شهید شوید . گفت : نه پدر ! تا ما شهید نشویم اسلام پیروز نمی شود . بعد از آنکه دوباره به جبهه برگشت بعد از 25 روز خبر شهادتش را آوردند . عشق شهادت موضوع عشق شهادت راوی فاطمه کشمیری متن کامل خاطره

در مراسم عقد کنان برادرم اسد الله دیدم ایشان با لباس سپاه به مجلس آمده گفتم : برادر ! چرا کت و شلوارت را نمی پوشی ! گفت : خواهر من داماد نیستم . دامادی روز شهادتم هست خبر شهادت موضوع خبر شهادت راوی علی اصغر طالحی متن کامل خاطره

در عملیات والفجر 8 وقتی اسدا... به شهادت رسید، ما چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم به مشهد برویم و خبر شهادتش را به خانواده اش برسانیم، من و چند نفر از دوستان به روستای قرقی رفتیم و خدمت خانواده ایشان رسیدیم. مادرش به گرمی از ما پذیرایی کرد، و ما کم کم خودمان را آماده می کردیم که موضوع را به مادرش بگوییم. ولی قبل از اینکه ما چیزی بگوییم، مادرش گفت: من همه چیز را می دانم، شما نمی خواهید چیزی بگویید. گفتیم شما از کجا می دانید. گفت خواب دیده ام و خودم را برای پذیرایی آماده کرده ام و ما همه شگفت زده شدیم از اینکه مادری پسرش شهید شده و او آنگونه با آرامش روحی و مطمئن از ما پذیرایی می کند که گویی می خواهد پسرش را داماد کند.

پیش بینی شهادت موضوع پيش بيني شهادت راوی علی صلاحی متن کامل خاطره

حاج آقای صلاحی می گفتند : قبل از عملیات، دیدم برادر اسدا... وصیت نامه می نویسند. گفتم : برادر بلند شو برای وصیت نامه دیر نمی شود. گفت : نخیر اتفاقاً خیلی هم دیر می شود و من باید وصیت نامه بنویسم چون بعد از این برای وصیت نامه نوشتن دیر می شود و ایشان در همان عملیات به شهادت رسید. خاطرات نحوه مجروحیت موضوع خاطرات نحوه مجروحيت راوی علی صلاحی متن کامل خاطره

در یکی از عملیاتها که در کردستان بودم، روزی با آقای کاوه واسدا... کشمیری باهم می رفتیم که یکی از ضد انقلابها آرپی جی به طرف ما شلیک کرد، آرپی جی به درختی خورد و منفجر شد. دست من زخمی شد و ترکش هم به آقای کشمیری خورد ایشان برای چند لحظه بی هوش شد، به سر و صورتش آب زدیم تا به هوش آمد و آن برای اولین بار بود که ایشان مجروح می شد. وقتی به هوش آمد گفت: دیگر ترسم ریخت و حالا هر چه شجاعت داشتم دو برابر شد. من چشمم به خون خودم افتاد و فهمیدم که تیر و ترکش چه مزه خوشی دارد. [۱]

پانویس

  1. یاران رضا

نگارخانه تصاویر

آخرین تغییر ‏۱۱ مهر ۱۳۹۹، در ‏۰۱:۰۵