شهید محمد هادی‌ محمد پور: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
سطر ۱: سطر ۱:
   
+
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
 +
|نام فرد                = محمدهادی‌محمدپور
 +
|تصویر                  =18462.jpg
 +
|توضیح تصویر            =
 +
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
 +
|شهرت                  =
 +
|دین و مذهب            = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
 +
|تولد                  =[[بیرجند]]
 +
|شهادت                  = [[1362/08/28]]
 +
|وفات                  =
 +
|مرگ                    =
 +
|محل دفن                =[[شماره‌2بیرجند]]
 +
|مفقود                  =
 +
|جانباز                =
 +
|اسارت                  =
 +
|نیرو                  =
 +
|یگانهای خدمت          =
 +
|طول خدمت              =
 +
|درجه                  =
 +
|سمت‌ها                  =[[امدادگر-بهیار-پرستار]]
 +
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]
 +
|نشان‌های لیاقت          =
 +
|عملیات‌              =
 +
|فعالیت‌ها              =
 +
|تحصیلات                =
 +
|تخصص‌ها                =
 +
|شغل                    = بهداری
 +
|خانواده                = نام پدر:رحمن‌
 +
}}
 +
 
 +
 
 
کد شهید: 6222169 تاریخ تولد :
 
کد شهید: 6222169 تاریخ تولد :
 
نام : محمدهادی‌ محل تولد : بیرجند
 
نام : محمدهادی‌ محل تولد : بیرجند
سطر ۱۰: سطر ۴۰:
 
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : امدادگر-بهیار-پرستار
 
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : امدادگر-بهیار-پرستار
 
گلزار : شماره‌2بیرجند
 
گلزار : شماره‌2بیرجند
خاطرات
+
==خاطرات==
آخرین وداع با خانواده
+
 
موضوع آخرين وداع با خانواده
+
* موضوع آخرين وداع با خانواده
راوی غلامرضا ضیا
+
 
متن کامل خاطره
+
عصر روز 28 / 8 / 62 بود که قرار بود شب آن عملیات شود. ما از کنار رودخانه برای رفتن به خط مقدم سوار ماشینها شدیم. من و آقای محمد هادی محمد پور با هم در یک ماشین بودیم و همه از هم طلب حلالیت می کردند، و می گفتند شاید این آخرین باری باشد که سوار ماشین شدیم شاید دفعة بعد و بطور دیگری سوار ماشین شویم. پس از گفتگو ابتدا من شروع به خواندن سرود ( شیون مکن مادر ) کردم و کمکی سینه می زدند و پس از من دوستم آقای محمد پور سرود دیگر و کسی هم مصیبت خواند و همگی گریه کردیم و با یک حالت خواص به مسیر خود به طرف خط ادامه دادیم تا اینکه پس از چند ساعت به نزدیک خط رسیدیم و به صرف شام که یک عدد تخم مرغ و چند عدد سیب زمینی بود از ماشین پیاده شدیم و هر چند نفر با هم در کناری از تپه نشستیم و شام خوردیم. آن شب ما نیروی کمکی بودیم و به ما گفتند: استراحت کنید تا موقعی که دستور از مقامات بالا برای شما صادر شود. من و آقای محمد پور با هم در کنار تپه نشسته بودیم که ایشان شروع به خواندن زیارت عاشورای امام حسین ( ع ) کردند تا اینکه حدود ساعت یک شب بود که به ما فرمان حرکت دادند که من و محمد هادی در یک گروه و پشت سر هم در صف برای رفتن به خط مقدم قرار گرفتیم تا اینکه به شهر پنجوین [[عراق]] رسیدیم، چند دقیقه ای کوتاه به ما استراحت دادند و مسؤول خط برای ما نکات مهمی مربوط به خط را یاد آوری کردند و سپس حرکت کردیم بسمت بالای ارتفاع که وقتی به بالای کوه رسیدیم [[عراق]]یها آنجا را تخلیه کرده بودند و جهت آوردن قوای کمکی رفته بودند که ما از اینطرف رسیدیم و آنها از آن طرف آمدند. من چند گلولة آر پی چی در کوله پشتی ام داشتم و می خواستم آنها را آماده کنم که ناگهان یک عدد خمپارة 60 در فاصله یک متری من منفجر شد و چند ترکش آن به من خورد و موج انفجارش مرا گرفت به طوری که از ناحیه چشم قادر به دیدن نبودم و همانجا زمین گیر شدم که بعد از چند دقیقه آقای محمد پور بالای سرم آمد و گفت: اگر خیلی مجروح هستید به شما کمک کنم و من به او گفتم: شما برو به دیگر برادران که نمی توانند حرکت کنند کمک کن و من بعد از این که آتش کم شود سعی می کنم خودم را به کناری بکشم که ایشان گفت: پس من برای کمک به دیگران می روم من به او گفتم: خداوند اجرت دهد. به امید اینکه پس از کمک به دیگران و انجام عملیات دوباره با هم به شهر خودمان برگردیم و بیشتر با هم آشنا شدیم که گویا قسمت چیز دیگری بود و من در صبح همان روز به اسارت نیروهای دشمن در آمدم و از شهید خبری نداشتم تا اینکه پس از مدتی که در اسارت بودم یک عدد نامه از پدر شهید به دستم رسید که در آن نوشته بود محمد هادی مفقود شده است من سعی زیادی کردم که در اسارت از دیگر اسیران و حتی صلیب سرخ اثری از ایشان بدست آوریم که برای خانواده شان بفرستیم ولی چیزی دستگیرم نشد. راوی غلامرضا ضیا
 +
 
 +
* موضوع عشق به جهاد
 +
 
 +
به یاد دارم چون یکی از برادرانم جبهه بود وقتی محمد هادی می خواست به جبهه برود مادرم به ایشان می گفت: شما به جبهه نرو و درست را بخوان، اما ایشان قبول نکردند ، وقتی شب خوابید من به شوهرم گفتم: فردا صبح محمد هادی را از خواب بیدار نکنیم تا از کاروان عقب بماند و بدین وسیله از رفتن ایشان به جبهه جلو گیری کنیم. هنوز حرف ما تمام نشده بود که محمد هادی تأکید کرد حتماً من را از خواب بیدار کنید. در غیر این صورت من پیاده به جبهه خواهم رفت. راوی معصومه بنی اسدی
 +
 
 +
* موضوع خاطرات سياسي
 +
 
 +
یک روز در راهپیمایی زمان انقلاب که به اتفاق دوستانش شرکت کرده بود. هنگام حمله و تیر اندازی مأمورین رژیم به کوچه ها پناه می بردند و بخاطر اینکه دستگیر نشوند از دیوار خانه بلا رفته و خود را درون منزلی می اندازند از فضا پای یکی از دوستانش ضربه می بیند. او را به بیمارستان منتقل کرده و مدت را به همراه ایشان در بیمارستان می ماند. راوی علی رضا محمد پور
 +
 
 +
* موضوع حرمت والدين
 +
 
 +
به یاد دارم مریض بود که یک روز به عیادت من آمد و دستی روی شانه ام گذاشت و گفت: نترسیدی؟ بعد خربزه ای را قاچ کرد ومن داد که خوردم. این خربزه آنقدر به دهان من شیرین بود که تا کنون خربزه ای به این شیرینی نخورده ام. راوی معصومه بنی اسدی
 +
 
 +
* موضوع محبت و مهرباني
 +
 
 +
قاوایل انقلاب بود که برای جمع آوری کود و دیگر امورات کاری به عشایر شهرستان درگز مراجعه کردم. در هنگام برگشتن، وسایلی را که خریده بودیم سوار اسب و قاطر نموده و حرکتمان را آغاز کردیم. هرچه به ایشان اصرار کردیم که سوار اسب شود و قبول نکردند و می گفتند: حیوان خیلی بار دارد ، اگر من سوار شوم خسته می شود.
  
عصر روز 28 / 8 / 62 بود که قرار بود شب آن عملیات شود . ما از کنار رودخانه برای رفتن به خط مقدم سوار ماشینها شدیم . من و آقای محمد هادی محمد پور با هم در یک ماشین بودیم و همه از هم طلب حلالیت می کردند ، و می گفتند شاید این آخرین باری باشد که سوار ماشین شدیم شاید دفعة بعد و بطور دیگری سوار ماشین شویم . پس از گفتگو ابتدا من شروع به خواندن سرود ( شیون مکن مادر ) کردم و کمکی سینه می زدند و پس از من دوستم آقای محمد پور سرود دیگر و کسی هم مصیبت خواند و همگی گریه کردیم و با یک حالت خواص به مسیر خود به طرف خط ادامه دادیم تا اینکه پس از چند ساعت به نزدیک خط رسیدیم و به صرف شام که یک عدد تخم مرغ و چند عدد سیب زمینی بود از ماشین پیاده شدیم و هر چند نفر با هم در کناری از تپه نشستیم و شام خوردیم . آن شب ما نیروی کمکی بودیم و به ما گفتند :استراحت کنید تا موقعی که دستور از مقامات بالا برای شما صادر شود . من و آقای محمد پور با هم در کنار تپه نشسته بودیم که ایشان شروع به خواندن زیارت عاشورای امام حسین ( ع ) کردند تا اینکه حدود ساعت یک شب بود که به ما فرمان حرکت دادند که من و محمد هادی در یک گروه و پشت سر هم در صف برای رفتن به خط مقدم قرار گرفتیم تا اینکه به شهر پنجوین عراق رسیدیم ، چند دقیقه ای کوتاه به ما استراحت دادند و مسؤول خط برای ما نکات مهمی مربوط به خط را یاد آوری کردند و سپس حرکت کردیم بسمت بالای ارتفاع که وقتی به بالای کوه رسیدیم عراقیها آنجا را تخلیه کرده بودند و جهت آوردن قوای کمکی رفته بودند که ما از اینطرف رسیدیم و آنها از آن طرف آمدند . من چند گلولة آر پی چی در کوله پشتی ام داشتم و می خواستم آنها را آماده کنم که ناگهان یک عدد خمپارة 60 در فاصله یک متری من منفجر شد و چند ترکش آن به من خورد و موج انفجارش مرا گرفت به طوری که از ناحیه چشم قادر به دیدن نبودم و همانجا زمین گیر شدم که بعد از چند دقیقه آقای محمد پور بالای سرم آمد و گفت : اگر خیلی مجروح هستید به شما کمک کنم و من به او گفتم : شما برو به دیگر برادران که نمی توانند حرکت کنند کمک کن و من بعد از این که آتش کم شود سعی می کنم خودم را به کناری بکشم که ایشان گفت : پس من برای کمک به دیگران می روم من به او گفتم : خداوند اجرت دهد . به امید اینکه پس از کمک به دیگران و انجام عملیات دوباره با هم به شهر خودمان برگردیم و بیشتر با هم آشنا شدیم که گویا قسمت چیز دیگری بود و من در صبح همان روز به اسارت نیروهای دشمن در آمدم و از شهید خبری نداشتم تا اینکه پس از مدتی که در اسارت بودم یک عدد نامه از پدر شهید به دستم رسید که در آن نوشته بود محمد هادی مفقود شده است من سعی زیادی کردم که در اسارت از دیگر اسیران و حتی صلیب سرخ اثری از ایشان بدست آوریم که برای خانواده شان بفرستیم ولی چیزی دستگیرم نشد .
+
* موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
عشق به جهاد
+
موضوع عشق به جهاد
+
راوی معصومه بنی اسدی
+
متن کامل خاطره
+
  
به یاد دارم چون یکی از برادرانم جبهه بود وقتی محمد هادی می خواست به جبهه برود مادرم به ایشان می گفت : شما به جبهه نرو و درست را بخوان ، اما ایشان قبول نکردند ، وقتی شب خوابید من به شوهرم گفتم : فردا صبح محمد هادی را از خواب بیدار نکنیم تا از کاروان عقب بماند و بدین وسیله از رفتن ایشان به جبهه جلو گیری کنیم . هنوز حرف ما تمام نشده بود که محمد هادی تأکید کرد حتماً من را از خواب بیدار کنید . در غیر این صورت من پیاده به جبهه خواهم رفت .
+
یکشب خواب دیدم که گروه عظیمی از مردم در حال راهپیمائی هستند. برادرم در حالی که خیلی نورانی بود در جلوی آنها راه می ساخت. راوی نرگس محمد پور
خاطرات سیاسی
+
موضوع خاطرات سياسي
+
راوی علی رضا محمد پور
+
متن کامل خاطره
+
  
یک روز در راهپیمایی زمان انقلاب که به اتفاق دوستانش شرکت کرده بود . هنگام حمله و تیر اندازی مأمورین رژیم به کوچه ها پناه می بردند و بخاطر اینکه دستگیر نشوند از دیوار خانه بلا رفته و خود را درون منزلی می اندازند از فضا پای یکی از دوستانش ضربه می بیند . او را به بیمارستان منتقل کرده و مدت را به همراه ایشان در بیمارستان می ماند .
+
* موضوع اخلاص عمل
حرمت والدین
+
موضوع حرمت والدين
+
راوی معصومه بنی اسدی
+
متن کامل خاطره
+
  
به یاد دارم مریض بود که یک روز به عیادت من آمد و دستی روی شانه ام گذاشت و گفت : نترسیدی ؟ بعد خربزه ای را قاچ کرد ومن داد که خوردم . این خربزه آنقدر به دهان من شیرین بود که تا کنون خربزه ای به این شیرینی نخورده ام .
+
یکی از دوستان محمد هادی می گفت: بعد از پایان عملیات محمد هادی را دیدم که مرتب مجروحین را به عقب منتقل می کرد به ایشان گفتیم: هادی بیا برویم که دستور عقب نشینی داده اند ، اما ایشان گفتند: که من مروم تا مجروحین را منتقل کنم. راوی معصومه بنی اسدی
محبت و مهربانی
+
موضوع محبت و مهرباني
+
راوی
+
متن کامل خاطره
+
  
قاوایل انقلاب بود که برای جمع آوری کود و دیگر امورات کاری به عشایر شهرستان درگز مراجعه کردم . در هنگام برگشتن ، وسایلی را که خریده بودیم سوار اسب و قاطر نموده و حرکتمان را آغاز کردیم . هرچه به ایشان اصرار کردیم که سوار اسب شود و قبول نکردند و می گفتند : حیوان خیلی بار دارد ، اگر من سوار شوم خسته می شود .
+
* موضوع فکاهي شوخ طبعي
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
+
راوی نرگس محمد پور
+
متن کامل خاطره
+
  
یکشب خواب دیدم که گروه عظیمی از مردم در حال راهپیمائی هستند . برادرم در حالی که خیلی نورانی بود در جلوی آنها راه می ساخت
+
شب شروع عملیات از محمد هادی خواسته بودند که در عملیات شرکت نکند ایشان در پاسخ مسئول گفته بود پس من را برای دکور به جبهه آورده اید. راوی معصومه بنی اسدی
اخلاص عمل
+
موضوع اخلاص عمل
+
راوی معصومه بنی اسدی
+
متن کامل خاطره
+
  
یکی از دوستان محمد هادی می گفت : بعد از پایان عملیات محمد هادی را دیدم که مرتب مجروحین را به عقب منتقل می کرد به ایشان گفتیم : هادی بیا برویم که دستور عقب نشینی داده اند ، اما ایشان گفتند : که من مروم تا مجروحین را منتقل کنم .
+
* موضوع ساده زيستي و پرهيز از تجمل
فکاهی شوخ طبعی
+
موضوع فکاهي شوخ طبعي
+
راوی معصومه بنی اسدی
+
متن کامل خاطره
+
  
شب شروع عملیات از محمد هادی خواسته بودند که در عملیات شرکت نکند ایشان در پاسخ مسئول گفته بود پس من را برای دکور به جبهه آورده اید
+
به یاد دارم موقعی که محمد هادی از جبهه برگشته بود [[بسیج]] یک حلقه گلی تهیه کرده بود و به گردن ایشان انداخت. محمد هادی بلافاصله حلقه گل را از دور گردنش خارج کرد و از همان جا به سر مزار شهید زحمتکش برای خواندن فاتحه رفتند. قرار بود گوسفندی ذبح کنیم. ایشان از این کار ما ممانعت به عمل آوردند و گفتند: این گوسفند را به نیازمندان بدهید. راوی معصومه بنی اسدی
ساده زیستی و پرهیز از تجمل
+
موضوع ساده زيستي و پرهيز از تجمل
+
راوی معصومه بنی اسدی
+
متن کامل خاطره
+
  
به یاد دارم موقعی که محمد هادی از جبهه برگشته بود بسیج یک حلقه گلی تهیه کرده بود و به گردن ایشان انداخت . محمد هادی بلافاصله حلقه گل را از دور گردنش خارج کرد و از همان جا به سر مزار شهید زحمتکش برای خواندن فاتحه رفتند . قرار بود گوسفندی ذبح کنیم . ایشان از این کار ما ممانعت به عمل آوردند و گفتند : این گوسفند را به نیازمندان بدهید .
+
* موضوع تقيد در حضور در مزار شهدا
تقید در حضور در مزار شهدا
+
موضوع تقيد در حضور در مزار شهدا
+
راوی کنیز رضا خواجوی
+
متن کامل خاطره
+
  
به یاد دارم موقعی که فرزندم محمد هادی از جبهه برگشته بود یک برادر بسیجی که یک حلقه گلی را تهیه کرده بود به گردن ایشان انداخت محمدهادی بلافاصله حلقه گل را از دور گردنش خارج کرد و از همان جا به سرمزار شهید زحمتکش ، برای خواندن فاتحه رفت و نیز قرار بود جلوی پای ایشان گوسفندی را ذبح کنیم اما ایشان از این کار ممانعت بعمل آوردند و گفتند این گوسفند را به نیاز مندان بدهید نمی خواست کسی بفهمد که او به جبهه و جنگ رفته چون فکر می کرد با این تشریفات عمل او ریا به حساب خواهد آمد و همیشه با سادگی تمام زندگی می کرد و از دنیای مادیات به دور بود.
+
به یاد دارم موقعی که فرزندم محمد هادی از جبهه برگشته بود یک برادر بسیجی که یک حلقه گلی را تهیه کرده بود به گردن ایشان انداخت محمدهادی بلافاصله حلقه گل را از دور گردنش خارج کرد و از همان جا به سرمزار شهید زحمتکش ، برای خواندن فاتحه رفت و نیز قرار بود جلوی پای ایشان گوسفندی را ذبح کنیم اما ایشان از این کار ممانعت بعمل آوردند و گفتند این گوسفند را به نیاز مندان بدهید نمی خواست کسی بفهمد که او به جبهه و جنگ رفته چون فکر می کرد با این تشریفات عمل او ریا به حساب خواهد آمد و همیشه با سادگی تمام زندگی می کرد و از دنیای مادیات به دور بود. راوی کنیز رضا خواجوی
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18462
+
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18462 سایت یاران رضا]</ref>
 +
==پانویس==
 +
<references />
 
==رده==
 
==رده==
 
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد هادی محمد پور}}
 
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد هادی محمد پور}}

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۲ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۳۱

محمدهادی‌محمدپور
18462.jpg
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد بیرجند
شهادت 1362/08/28
محل دفن شماره‌2بیرجند
سمت‌ها امدادگر-بهیار-پرستار
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
شغل بهداری
خانواده نام پدر:رحمن‌


کد شهید: 6222169 تاریخ تولد : نام : محمدهادی‌ محل تولد : بیرجند نام خانوادگی : محمدپور تاریخ شهادت : 1362/08/28 نام پدر : رحمن‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : بهداری یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : امدادگر-بهیار-پرستار گلزار : شماره‌2بیرجند

خاطرات

  • موضوع آخرين وداع با خانواده

عصر روز 28 / 8 / 62 بود که قرار بود شب آن عملیات شود. ما از کنار رودخانه برای رفتن به خط مقدم سوار ماشینها شدیم. من و آقای محمد هادی محمد پور با هم در یک ماشین بودیم و همه از هم طلب حلالیت می کردند، و می گفتند شاید این آخرین باری باشد که سوار ماشین شدیم شاید دفعة بعد و بطور دیگری سوار ماشین شویم. پس از گفتگو ابتدا من شروع به خواندن سرود ( شیون مکن مادر ) کردم و کمکی سینه می زدند و پس از من دوستم آقای محمد پور سرود دیگر و کسی هم مصیبت خواند و همگی گریه کردیم و با یک حالت خواص به مسیر خود به طرف خط ادامه دادیم تا اینکه پس از چند ساعت به نزدیک خط رسیدیم و به صرف شام که یک عدد تخم مرغ و چند عدد سیب زمینی بود از ماشین پیاده شدیم و هر چند نفر با هم در کناری از تپه نشستیم و شام خوردیم. آن شب ما نیروی کمکی بودیم و به ما گفتند: استراحت کنید تا موقعی که دستور از مقامات بالا برای شما صادر شود. من و آقای محمد پور با هم در کنار تپه نشسته بودیم که ایشان شروع به خواندن زیارت عاشورای امام حسین ( ع ) کردند تا اینکه حدود ساعت یک شب بود که به ما فرمان حرکت دادند که من و محمد هادی در یک گروه و پشت سر هم در صف برای رفتن به خط مقدم قرار گرفتیم تا اینکه به شهر پنجوین عراق رسیدیم، چند دقیقه ای کوتاه به ما استراحت دادند و مسؤول خط برای ما نکات مهمی مربوط به خط را یاد آوری کردند و سپس حرکت کردیم بسمت بالای ارتفاع که وقتی به بالای کوه رسیدیم عراقیها آنجا را تخلیه کرده بودند و جهت آوردن قوای کمکی رفته بودند که ما از اینطرف رسیدیم و آنها از آن طرف آمدند. من چند گلولة آر پی چی در کوله پشتی ام داشتم و می خواستم آنها را آماده کنم که ناگهان یک عدد خمپارة 60 در فاصله یک متری من منفجر شد و چند ترکش آن به من خورد و موج انفجارش مرا گرفت به طوری که از ناحیه چشم قادر به دیدن نبودم و همانجا زمین گیر شدم که بعد از چند دقیقه آقای محمد پور بالای سرم آمد و گفت: اگر خیلی مجروح هستید به شما کمک کنم و من به او گفتم: شما برو به دیگر برادران که نمی توانند حرکت کنند کمک کن و من بعد از این که آتش کم شود سعی می کنم خودم را به کناری بکشم که ایشان گفت: پس من برای کمک به دیگران می روم من به او گفتم: خداوند اجرت دهد. به امید اینکه پس از کمک به دیگران و انجام عملیات دوباره با هم به شهر خودمان برگردیم و بیشتر با هم آشنا شدیم که گویا قسمت چیز دیگری بود و من در صبح همان روز به اسارت نیروهای دشمن در آمدم و از شهید خبری نداشتم تا اینکه پس از مدتی که در اسارت بودم یک عدد نامه از پدر شهید به دستم رسید که در آن نوشته بود محمد هادی مفقود شده است من سعی زیادی کردم که در اسارت از دیگر اسیران و حتی صلیب سرخ اثری از ایشان بدست آوریم که برای خانواده شان بفرستیم ولی چیزی دستگیرم نشد. راوی غلامرضا ضیا

  • موضوع عشق به جهاد

به یاد دارم چون یکی از برادرانم جبهه بود وقتی محمد هادی می خواست به جبهه برود مادرم به ایشان می گفت: شما به جبهه نرو و درست را بخوان، اما ایشان قبول نکردند ، وقتی شب خوابید من به شوهرم گفتم: فردا صبح محمد هادی را از خواب بیدار نکنیم تا از کاروان عقب بماند و بدین وسیله از رفتن ایشان به جبهه جلو گیری کنیم. هنوز حرف ما تمام نشده بود که محمد هادی تأکید کرد حتماً من را از خواب بیدار کنید. در غیر این صورت من پیاده به جبهه خواهم رفت. راوی معصومه بنی اسدی

  • موضوع خاطرات سياسي

یک روز در راهپیمایی زمان انقلاب که به اتفاق دوستانش شرکت کرده بود. هنگام حمله و تیر اندازی مأمورین رژیم به کوچه ها پناه می بردند و بخاطر اینکه دستگیر نشوند از دیوار خانه بلا رفته و خود را درون منزلی می اندازند از فضا پای یکی از دوستانش ضربه می بیند. او را به بیمارستان منتقل کرده و مدت را به همراه ایشان در بیمارستان می ماند. راوی علی رضا محمد پور

  • موضوع حرمت والدين

به یاد دارم مریض بود که یک روز به عیادت من آمد و دستی روی شانه ام گذاشت و گفت: نترسیدی؟ بعد خربزه ای را قاچ کرد ومن داد که خوردم. این خربزه آنقدر به دهان من شیرین بود که تا کنون خربزه ای به این شیرینی نخورده ام. راوی معصومه بنی اسدی

  • موضوع محبت و مهرباني

قاوایل انقلاب بود که برای جمع آوری کود و دیگر امورات کاری به عشایر شهرستان درگز مراجعه کردم. در هنگام برگشتن، وسایلی را که خریده بودیم سوار اسب و قاطر نموده و حرکتمان را آغاز کردیم. هرچه به ایشان اصرار کردیم که سوار اسب شود و قبول نکردند و می گفتند: حیوان خیلی بار دارد ، اگر من سوار شوم خسته می شود.

  • موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

یکشب خواب دیدم که گروه عظیمی از مردم در حال راهپیمائی هستند. برادرم در حالی که خیلی نورانی بود در جلوی آنها راه می ساخت. راوی نرگس محمد پور

  • موضوع اخلاص عمل

یکی از دوستان محمد هادی می گفت: بعد از پایان عملیات محمد هادی را دیدم که مرتب مجروحین را به عقب منتقل می کرد به ایشان گفتیم: هادی بیا برویم که دستور عقب نشینی داده اند ، اما ایشان گفتند: که من مروم تا مجروحین را منتقل کنم. راوی معصومه بنی اسدی

  • موضوع فکاهي شوخ طبعي

شب شروع عملیات از محمد هادی خواسته بودند که در عملیات شرکت نکند ایشان در پاسخ مسئول گفته بود پس من را برای دکور به جبهه آورده اید. راوی معصومه بنی اسدی

  • موضوع ساده زيستي و پرهيز از تجمل

به یاد دارم موقعی که محمد هادی از جبهه برگشته بود بسیج یک حلقه گلی تهیه کرده بود و به گردن ایشان انداخت. محمد هادی بلافاصله حلقه گل را از دور گردنش خارج کرد و از همان جا به سر مزار شهید زحمتکش برای خواندن فاتحه رفتند. قرار بود گوسفندی ذبح کنیم. ایشان از این کار ما ممانعت به عمل آوردند و گفتند: این گوسفند را به نیازمندان بدهید. راوی معصومه بنی اسدی

  • موضوع تقيد در حضور در مزار شهدا

به یاد دارم موقعی که فرزندم محمد هادی از جبهه برگشته بود یک برادر بسیجی که یک حلقه گلی را تهیه کرده بود به گردن ایشان انداخت محمدهادی بلافاصله حلقه گل را از دور گردنش خارج کرد و از همان جا به سرمزار شهید زحمتکش ، برای خواندن فاتحه رفت و نیز قرار بود جلوی پای ایشان گوسفندی را ذبح کنیم اما ایشان از این کار ممانعت بعمل آوردند و گفتند این گوسفند را به نیاز مندان بدهید نمی خواست کسی بفهمد که او به جبهه و جنگ رفته چون فکر می کرد با این تشریفات عمل او ریا به حساب خواهد آمد و همیشه با سادگی تمام زندگی می کرد و از دنیای مادیات به دور بود. راوی کنیز رضا خواجوی [۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده