Raesipoor98 (بحث | مشارکتها) |
Jafarnezhad98 (بحث | مشارکتها) |
||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۲۹: | سطر ۲۹: | ||
}} | }} | ||
| − | کد شهید: 6618073 | + | کد شهید: 6618073 |
| − | نام : محمود | + | |
| − | + | نام : محمود | |
| − | + | ||
| − | + | نام خانوادگی : مرتضوی | |
| − | + | ||
| + | نام پدر : سیدعبدالله | ||
| + | |||
| + | محل تولد : بجنورد | ||
| + | |||
| + | تاریخ شهادت : 1366/10/08 | ||
| + | |||
| + | تحصیلات : نامشخص | ||
| + | |||
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | ||
| − | نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : غواص | + | |
| − | + | نوع عضویت : سایر شهدا | |
| + | |||
| + | مسئولیت : غواص | ||
| + | |||
| + | |||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| − | * موضوع | + | * موضوع: اولين اعزام |
یادم هست زمانی که پسرم سید محمد مرتضوی قصد داشت تا به جبهه اعزام شود با هم قرار گذاشتیم که اول من بروم بعد که از [[جبهه]] برگشتم او برود. ولی زمانی که اعزام شروع شد او وسایلش را جمع کرد و به من گفت: شما بزرگترها باید بخشنده باشید. این مرحله من به جای شما می روم مرحله ی بعد شما بروید. من هم به خاطر اینکه دل او را نشکنم به او اجازه دادم. ایشان خداحافظی کرد و رفت و دیگر برنگشت. راوی سید عبدالله مرتضوی | یادم هست زمانی که پسرم سید محمد مرتضوی قصد داشت تا به جبهه اعزام شود با هم قرار گذاشتیم که اول من بروم بعد که از [[جبهه]] برگشتم او برود. ولی زمانی که اعزام شروع شد او وسایلش را جمع کرد و به من گفت: شما بزرگترها باید بخشنده باشید. این مرحله من به جای شما می روم مرحله ی بعد شما بروید. من هم به خاطر اینکه دل او را نشکنم به او اجازه دادم. ایشان خداحافظی کرد و رفت و دیگر برنگشت. راوی سید عبدالله مرتضوی | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۵ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۲۰
| محمود مرتضوی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | بجنورد |
| شهادت | 1366/10/08 |
| سمتها | غواص |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدر:سیدعبدالله |
کد شهید: 6618073
نام : محمود
نام خانوادگی : مرتضوی
نام پدر : سیدعبدالله
محل تولد : بجنورد
تاریخ شهادت : 1366/10/08
تحصیلات : نامشخص
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : غواص
خاطرات
- موضوع: اولين اعزام
یادم هست زمانی که پسرم سید محمد مرتضوی قصد داشت تا به جبهه اعزام شود با هم قرار گذاشتیم که اول من بروم بعد که از جبهه برگشتم او برود. ولی زمانی که اعزام شروع شد او وسایلش را جمع کرد و به من گفت: شما بزرگترها باید بخشنده باشید. این مرحله من به جای شما می روم مرحله ی بعد شما بروید. من هم به خاطر اینکه دل او را نشکنم به او اجازه دادم. ایشان خداحافظی کرد و رفت و دیگر برنگشت. راوی سید عبدالله مرتضوی [۱]