شهید مسیح خدابنده: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «نام : مسیح‌ محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : خدا بنده‌ تاریخ شهادت...» ایجاد کرد)
 
 
(۳ نسخه‌های متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
نام : مسیح‌                 محل تولد : بجنورد
+
 
نام خانوادگی : خدا بنده‌   تاریخ شهادت : 1366/02/01
+
نام : مسیح‌                  
 +
 
 +
نام خانوادگی : خدا بنده‌    
 +
 
 
نام پدر : ذبیح‌اله‌
 
نام پدر : ذبیح‌اله‌
مسئولیت : رزمنده‌
+
 
خاطرات:
+
محل تولد : بجنورد
به یاد دارم آخری باری که مسیح می خواست به منطقه برود خواب دیده بود که داخل هواپیما است و از داخل هواپیما بیرون پرت شده است . مسیح به من گفت: مادر جان بروید صدقه ای بیندازید . گفتم : چرا ؟ گفت : مادر جان سوال نکنید . و موقعی که از روستای درق به سول تهران حرکت کرد در منزل دایی اش خوابش را تعریف کرده بود . وقتی که از تهران به سمت منطقه حرکت کرد به پسر دایی اش گفته بود این سفر آخری است که من می روم و این بار شهید می شوم .
+
 
یادم می آید وقتی که می خواست به عضویت سپاه درآید به پدرش گفت: باباجان اجازه بدهید من پاسدار شوم. چقدر خوب است که انسان در سنگر بمیرد و چه ننگ است که در بستر بمیرد . خدای شما هم بزرگ است . پدرش راضی شد و گفت : برو فرزندم در پناه خدا باش .
+
تاریخ شهادت : 1366/02/01
یادم می آید 13،14 ساله بودکه می خواست عازم جبهه شود. وقتی از من و پدرش اجازه خواست پدرش گفت : نیاز نیست که شما به جبهه بروید و از مملکت دفاع کنید. آنگاه مسیح گفت : پدرم پس چه کسی به جبهه برود و بعد به شوخی گفت : شما هم باید به جبهه بروید.
+
 +
مسئولیت : رزمنده‌
 +
 
 +
 
 +
==خاطرات==
 +
 
 +
پیش بینی شهید برای شهاددت
 +
 
 +
به یاد دارم آخری باری که مسیح می خواست به منطقه برود خواب دیده بود که داخل هواپیما است و از داخل هواپیما بیرون پرت شده است . مسیح به من گفت: مادر جان بروید صدقه ای بیندازید . گفتم : چرا ؟ گفت : مادر جان سوال نکنید . و موقعی که از روستای درق به سوی تهران حرکت کرد در منزل دایی اش خوابش را تعریف کرده بود . وقتی که از تهران به سمت منطقه حرکت کرد به پسر دایی اش گفته بود این سفر آخری است که من می روم و این بار [[شهید]] می شوم .
 +
 
 +
 
 +
پاسدار
 +
 
 +
یادم می آید وقتی که می خواست به عضویت [[سپاه]] درآید به پدرش گفت: باباجان اجازه بدهید من [[پاسدار]] شوم. چقدر خوب است که انسان در سنگر بمیرد و چه ننگ است که در بستر بمیرد . خدای شما هم بزرگ است . پدرش راضی شد و گفت : برو فرزندم در پناه خدا باش .
 +
 
 +
 
 +
 
 +
دفاع از وطن
 +
 
 +
 
 +
یادم می آید 13،14 ساله بودکه می خواست عازم [[جبهه]] شود. وقتی از من و پدرش اجازه خواست پدرش گفت : نیاز نیست که شما به جبهه بروید و از مملکت دفاع کنید. آنگاه مسیح گفت : پدرم پس چه کسی به جبهه برود و بعد به شوخی گفت : شما هم باید به جبهه بروید.
 +
 
 +
 
 +
 
 +
نذر
 +
 
 
یادم می آید در دوران کودکی مسیح از روی پشت بام افتاد و دستش شکست . نذر کردم که اگر خداوند فرزندم را شفا بدهد 100 تومان به ضریح علی بن موسی الرضا بیندازم . خداوند ایشان را شفا داد و من نیز نذرم را ادا کردم .
 
یادم می آید در دوران کودکی مسیح از روی پشت بام افتاد و دستش شکست . نذر کردم که اگر خداوند فرزندم را شفا بدهد 100 تومان به ضریح علی بن موسی الرضا بیندازم . خداوند ایشان را شفا داد و من نیز نذرم را ادا کردم .
یادم می آید وقتی که می خواست به جبهه برود چون مخالف رفتن ایشان بودم در لحظه ی خداحافظی گفت : پدرم ، مادرم و خواهرانم امروز دفاع از مملکت بر همه لازم است اگر من نروم دیگر نرود پس چه کسی باید از مملکت دفاع کند .
+
 
سایت یاران رضا
+
 
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7900
+
وظیفه
 +
 
 +
 
 +
یادم می آید وقتی که می خواست به جبهه برود چون مخالف رفتن ایشان بودم در لحظه ی خداحافظی گفت : پدرم ، مادرم و خواهرانم امروز دفاع از مملکت بر همه لازم است اگر من نروم دیگر نرود پس چه کسی باید از مملکت دفاع کند .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7900 سایت یاران رضا]</ref>
 +
 
 +
==پانویس==
 +
<references />
 +
==رده==
 +
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مسیح خدابنده}}
 +
[[رده: شهدا]]
 +
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
 +
[[رده: شهدای ایران]]
 +
[[رده: شهدای استان  خراسان شمالی]]
 +
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۴ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۵۶

نام : مسیح‌

نام خانوادگی : خدا بنده‌

نام پدر : ذبیح‌اله‌

محل تولد : بجنورد

تاریخ شهادت : 1366/02/01

مسئولیت : رزمنده‌


خاطرات

پیش بینی شهید برای شهاددت

به یاد دارم آخری باری که مسیح می خواست به منطقه برود خواب دیده بود که داخل هواپیما است و از داخل هواپیما بیرون پرت شده است . مسیح به من گفت: مادر جان بروید صدقه ای بیندازید . گفتم : چرا ؟ گفت : مادر جان سوال نکنید . و موقعی که از روستای درق به سوی تهران حرکت کرد در منزل دایی اش خوابش را تعریف کرده بود . وقتی که از تهران به سمت منطقه حرکت کرد به پسر دایی اش گفته بود این سفر آخری است که من می روم و این بار شهید می شوم .


پاسدار

یادم می آید وقتی که می خواست به عضویت سپاه درآید به پدرش گفت: باباجان اجازه بدهید من پاسدار شوم. چقدر خوب است که انسان در سنگر بمیرد و چه ننگ است که در بستر بمیرد . خدای شما هم بزرگ است . پدرش راضی شد و گفت : برو فرزندم در پناه خدا باش .


دفاع از وطن


یادم می آید 13،14 ساله بودکه می خواست عازم جبهه شود. وقتی از من و پدرش اجازه خواست پدرش گفت : نیاز نیست که شما به جبهه بروید و از مملکت دفاع کنید. آنگاه مسیح گفت : پدرم پس چه کسی به جبهه برود و بعد به شوخی گفت : شما هم باید به جبهه بروید.


نذر

یادم می آید در دوران کودکی مسیح از روی پشت بام افتاد و دستش شکست . نذر کردم که اگر خداوند فرزندم را شفا بدهد 100 تومان به ضریح علی بن موسی الرضا بیندازم . خداوند ایشان را شفا داد و من نیز نذرم را ادا کردم .


وظیفه


یادم می آید وقتی که می خواست به جبهه برود چون مخالف رفتن ایشان بودم در لحظه ی خداحافظی گفت : پدرم ، مادرم و خواهرانم امروز دفاع از مملکت بر همه لازم است اگر من نروم دیگر نرود پس چه کسی باید از مملکت دفاع کند .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده