شهید محمد ملتانی: تفاوت بین نسخه‌ها

 
(۴ نسخه‌های متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
کد شهید: 6618590 تاریخ تولد :
+
کد شهید: 6618590
نام : محمد محل تولد : قاین
+
نام خانوادگی : ملتانی‌ تاریخ شهادت : 1366/05/28
+
نام : محمد
نام پدر : علی‌ مکان شهادت : مرزافغانستان‌
+
  
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
+
نام خانوادگی : ملتانی‌
شغل : یگان خدمتی :
+
 
 +
نام پدر : علی‌
 +
 
 +
محل تولد : قاین
 +
 
 +
تاریخ شهادت : 1366/05/28
 +
 
 +
مکان شهادت : مرزافغانستان‌
 +
 
 +
تحصیلات : نامشخص
 +
 
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر
 
گلزار :
 
خاطرات
 
توصیه های شهید
 
موضوع توصيه هاي شهيد
 
راوی مریم ملتانی
 
متن کامل خاطره
 
  
به خاطر دارم یک روز با پدرم در خانه تنها بودیم مادرم نیز به منزل پدرش رفته بودم همان روز پدرم مریض بود ایشان رو به ما کرد وگفت: قدر مادرتان را بدانید ببینید امشب که مادرتان نیست منزل چقدر تاریک و صوت و کور است.
+
نوع عضویت : سایر شهدا
محبت و مهربانی
+
 
موضوع محبت و مهرباني
+
مسئولیت : سایر
راوی علیرضا ملتانی
+
 
متن کامل خاطره
+
 
 +
==خاطرات==
 +
 
 +
 
 +
* موضوع: توصيه هاي شهيد
 +
 
 +
به خاطر دارم یک روز با پدرم در خانه تنها بودیم مادرم نیز به منزل پدرش رفته بودم همان روز پدرم مریض بود ایشان رو به ما کرد وگفت: قدر مادرتان را بدانید ببینید امشب که مادرتان نیست منزل چقدر تاریک و صوت و کور است. راوی مریم ملتانی
 +
 
 +
 
 +
* موضوع: محبت و مهرباني
 +
 
 +
به خاطر دارم یک روز پدرم برایم موتوری خرید با اینکه تازه رسیده بود و خیلی هم خسته بود تا نیمه های شب با من بازی کرد و نحوه ی موتور سواری را آموزش داد پدرم خیلی خوشحال بود از اینکه من توانسته بودم سوار موتور شوم و آن را راه ببرم. راوی علیرضا ملتانی
 +
 
 +
 
 +
* موضوع: لحظه و نحوه شهادت
 +
 
 +
محمد در تاریخ 1366/5/28 در منطقه ی تپه ی نا مهر بر اثر اصابت تیر به سینه و ساق پایش و یک تیر نیز به گلویش به شهادت رسید. این قصه توسط پاسگاه روستای خودمان به دایی شهید خبر دادند، هنگامی که این موضوع را فهمیدم خدا را شکر کردم که بالاخره همسرم به آرزویش رسیده است. راوی طاهره ملتانی
 +
 
 +
 
 +
* موضوع: وفاي به عهد
 +
 
 +
محمد به من قول داده که مرا به مشهد ببرد برای زیارت امام رضا(ع) قبل از اینکه می خواست به جبهه برود یک روز به من گفت: حاضر شوید می خواهیم با هم به مشهد برویم گفتم: نمی خواهد ایشان در جوابم گفت: حال که وضعیت مالی و اقتصادی ما کمی خوب شده است وقتش شده که من به قول خود عمل کنم. خلاصه بعد از یک روز با ایشان به مشهد رفتیم حرم مطهر امام رضا(ع) و امام زاده ها را زیارت کردیم و به پارک ها برای تفریح رفتیم و عکس برداشتیم. بعد از 10 روز به قائن برگشتیم. محمد به من گفت: من چون به شما قول داده بودم وفای به عهد کردم. این یک خاطره ی به یاد ماندنی بود که از همسرم به یاد دارم. راوی طاهره ملتانی
 +
 
 +
 
 +
* موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
 +
 
 +
یک شب محمد را در خواب دیدم با یکدیگر احوالپرسی کردیم. من پرسیدم محمد به کجا می روی؟ ایشان گفت: به کلاس های آموزش نظامی گفتم: سر پیری و معرکه گیری او گفت: اینقدر حقوق کفاف ما را نمی کند باید حقوق ما کمی بیشتر شود تا خرج خانواده را تأمین کند، راستی به شما تبریک می گویم. پرسیدم چرا؟ محمد گفت: چون درجه ی بالاتری برای من آمده است به ایشان گفتم: پس باید شیرینی بدهی و از خواب بیدار شدم. بعد از چند روز برای دریافت حقوق به بانک مراجعه کردم دیدم مقداری به حقوق اضافه شده است. آنجا متوجه شدم که شهدا همیشه و همه جا زنده هستند و از همه چیز آگاه می باشند. راوی طاهره ملتانی
 +
 
  
به خاطر دارم یک روز پدرم برایم موتوری خرید با اینکه تازه رسیده بود و خیلی هم خسته بود تا نیمه های شب با من بازی کرد و نحوه ی موتور سواری را آموزش داد پدرم خیلی خوشحال بود از اینکه من توانسته بودم سوار موتور شوم و آن را راه ببرم.
+
* موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
لحظه و نحوه شهادت
+
موضوع لحظه و نحوه شهادت
+
راوی طاهره ملتانی
+
متن کامل خاطره
+
  
محمد در تاریخ 1366/5/28 در منطقه ی تپه ی نا مهر بر اثر اصابت تیر به سینه و ساق پایش و یک تیر نیز به گلویش به شهادت رسید. این قصه توسط پاسگاه روستای خودمان به دایی شهید خبر دادند، هنگامی که این موضوع را فهمیدم خدا را شکر کردم که بالاخره همسرم به آرزویش رسیده است.
+
به خاطر دارم مدتی بود مریض احوال بودم و زیاد نمی توانستم به وضع بچه ها رسیدگی کنم. در همین ایام یک شب آقا محمد به خوابم آمد و گفت: چرا برای بچه ها غذا درست نمی کنی به ایشان گفتم: مریض هستم سه مرتبه پیش دکتر رفتم ام ولی هنوز خوب نشده ام بعد از شنیدن این موضوع آقا محمد شیشه ای شربت به من داد و گفت: یک قاشق از این شربت بخور و از آن شربت نوشیدم ایشان به من سفارش کرد جان تو و جان بچه ها و از خوابم بیرون رفت. صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که دیگر مریض نیستم و حالم خوب شده است. راوی طاهره ملتانی
وفای به عهد
+
موضوع وفاي به عهد
+
راوی طاهره ملتانی
+
متن کامل خاطره
+
  
محمد به من قول داده که مرا به مشهد ببرد برای زیارت امام رضا(ع) قبل از اینکه می خواست به جبهه برود یک روز به من گفت: حاضر شوید می خواهیم با هم به مشهد برویم گفتم: نمی خواهد ایشان در جوابم گفت: حال که وضعیت مالی و اقتصادی ما کمی خوب شده است وقتش شده که من به قول خود عمل کنم. خلاصه بعد از یک روز با ایشان به مشهد رفتیم حرم مطهر امام رضا(ع) و امام زاده ها را زیارت کردیم و به پارک ها برای تفریح رفتیم و عکس برداشتیم. بعد از 10 روز به قائن برگشتیم. محمد به من گفت: من چون به شما قول داده بودم وفای به عهد کردم. این یک خاطره ی به یاد ماندنی بود که از همسرم به یاد دارم.
 
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
 
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
 
راوی طاهره ملتانی
 
متن کامل خاطره
 
  
یک شب محمد را در خواب دیدم با یکدیگر احوالپرسی کردیم. من پرسیدم محمد به کجا می روی؟ ایشان گفت: به کلاس های آموزش نظامی گفتم: سر پیری و معرکه گیری او گفت: اینقدر حقوق کفاف ما را نمی کند باید حقوق ما کمی بیشتر شود تا خرج خانواده را تأمین کند، راستی به شما تبریک می گویم. پرسیدم چرا؟ محمد گفت: چون درجه ی بالاتری برای من آمده است به ایشان گفتم: پس باید شیرینی بدهی و از خواب بیدار شدم. بعد از چند روز برای دریافت حقوق به بانک مراجعه کردم دیدم مقداری به حقوق اضافه شده است. آنجا متوجه شدم که شهدا همیشه و همه جا زنده هستند و از همه چیز آگاه می باشند.
+
* موضوع: زندگي مشترک
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
+
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
+
راوی طاهره ملتانی
+
متن کامل خاطره
+
  
به خاطر دارم مدتی بود مریض احوال بودم و زیاد نمی توانستم به وضع بچه ها رسیدگی کنم. در همین ایام یک شب آقا محمد به خوابم آمد و گفت: چرا برای بچه ها غذا درست نمی کنی به ایشان گفتم: مریض هستم سه مرتبه پیش دکتر رفتم ام ولی هنوز خوب نشده ام بعد از شنیدن این موضوع آقا محمد شیشه ای شربت به من داد و گفت: یک قاشق از این شربت بخور و از آن شربت نوشیدم ایشان به من سفارش کرد جان تو و جان بچه ها و از خوابم بیرون رفت. صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که دیگر مریض نیستم و حالم خوب شده است.
+
به خاطر دارم زمانیکه پدرم می خواست به جبهه برود، مادرم ایشان را از زیر آینه و قرآن رد کرد. در آن زمان برادرم خیلی اشک می ریخت مادرم به پدرم گفت: علیرضا را با خود ببر اما ایشان گفت: اگر خودم به شهادت برسم مسئله ای نیست اما علیرضا بسیار کوچک است و شهادت برای او زود است بعد صورت همه را بوسید و خدا حافظی کرد. وقتی پدرم رفت برادر سه ساله ام سرش را به زمین می زد چون پدر را خیلی دوست داشت. راوی مریم ملتانی
زندگی مشترک
+
موضوع زندگي مشترک
+
راوی مریم ملتانی
+
متن کامل خاطره
+
  
به خاطر دارم زمانیکه پدرم می خواست به جبهه برود، مادرم ایشان را از زیر آینه و قرآن رد کرد. در آن زمان برادرم خیلی اشک می ریخت مادرم به پدرم گفت: علیرضا را با خود ببر اما ایشان گفت: اگر خودم به شهادت برسم مسئله ای نیست اما علیرضا بسیار کوچک است و شهادت برای او زود است بعد صورت همه را بوسید و خدا حافظی کرد. وقتی پدرم رفت برادر سه ساله ام سرش را به زمین می زد چون پدر را خیلی دوست داشت.
 
 
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19632 سایت یاران رضا]</ref>
 
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19632 سایت یاران رضا]</ref>
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references />
 
<references />
 
==رده==
 
==رده==
 +
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد ملتانی}}
 +
[[رده: شهدا]]
 +
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
 +
[[رده: شهدای ایران]]
 +
[[رده: شهدای استان  خراسان جنوبی]]
 +
[[رده: شهدای شهرستان جنوبی]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۴۱

کد شهید: 6618590

نام : محمد

نام خانوادگی : ملتانی‌

نام پدر : علی‌

محل تولد : قاین

تاریخ شهادت : 1366/05/28

مکان شهادت : مرزافغانستان‌

تحصیلات : نامشخص

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.

نوع عضویت : سایر شهدا

مسئولیت : سایر


خاطرات

  • موضوع: توصيه هاي شهيد

به خاطر دارم یک روز با پدرم در خانه تنها بودیم مادرم نیز به منزل پدرش رفته بودم همان روز پدرم مریض بود ایشان رو به ما کرد وگفت: قدر مادرتان را بدانید ببینید امشب که مادرتان نیست منزل چقدر تاریک و صوت و کور است. راوی مریم ملتانی


  • موضوع: محبت و مهرباني

به خاطر دارم یک روز پدرم برایم موتوری خرید با اینکه تازه رسیده بود و خیلی هم خسته بود تا نیمه های شب با من بازی کرد و نحوه ی موتور سواری را آموزش داد پدرم خیلی خوشحال بود از اینکه من توانسته بودم سوار موتور شوم و آن را راه ببرم. راوی علیرضا ملتانی


  • موضوع: لحظه و نحوه شهادت

محمد در تاریخ 1366/5/28 در منطقه ی تپه ی نا مهر بر اثر اصابت تیر به سینه و ساق پایش و یک تیر نیز به گلویش به شهادت رسید. این قصه توسط پاسگاه روستای خودمان به دایی شهید خبر دادند، هنگامی که این موضوع را فهمیدم خدا را شکر کردم که بالاخره همسرم به آرزویش رسیده است. راوی طاهره ملتانی


  • موضوع: وفاي به عهد

محمد به من قول داده که مرا به مشهد ببرد برای زیارت امام رضا(ع) قبل از اینکه می خواست به جبهه برود یک روز به من گفت: حاضر شوید می خواهیم با هم به مشهد برویم گفتم: نمی خواهد ایشان در جوابم گفت: حال که وضعیت مالی و اقتصادی ما کمی خوب شده است وقتش شده که من به قول خود عمل کنم. خلاصه بعد از یک روز با ایشان به مشهد رفتیم حرم مطهر امام رضا(ع) و امام زاده ها را زیارت کردیم و به پارک ها برای تفریح رفتیم و عکس برداشتیم. بعد از 10 روز به قائن برگشتیم. محمد به من گفت: من چون به شما قول داده بودم وفای به عهد کردم. این یک خاطره ی به یاد ماندنی بود که از همسرم به یاد دارم. راوی طاهره ملتانی


  • موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

یک شب محمد را در خواب دیدم با یکدیگر احوالپرسی کردیم. من پرسیدم محمد به کجا می روی؟ ایشان گفت: به کلاس های آموزش نظامی گفتم: سر پیری و معرکه گیری او گفت: اینقدر حقوق کفاف ما را نمی کند باید حقوق ما کمی بیشتر شود تا خرج خانواده را تأمین کند، راستی به شما تبریک می گویم. پرسیدم چرا؟ محمد گفت: چون درجه ی بالاتری برای من آمده است به ایشان گفتم: پس باید شیرینی بدهی و از خواب بیدار شدم. بعد از چند روز برای دریافت حقوق به بانک مراجعه کردم دیدم مقداری به حقوق اضافه شده است. آنجا متوجه شدم که شهدا همیشه و همه جا زنده هستند و از همه چیز آگاه می باشند. راوی طاهره ملتانی


  • موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

به خاطر دارم مدتی بود مریض احوال بودم و زیاد نمی توانستم به وضع بچه ها رسیدگی کنم. در همین ایام یک شب آقا محمد به خوابم آمد و گفت: چرا برای بچه ها غذا درست نمی کنی به ایشان گفتم: مریض هستم سه مرتبه پیش دکتر رفتم ام ولی هنوز خوب نشده ام بعد از شنیدن این موضوع آقا محمد شیشه ای شربت به من داد و گفت: یک قاشق از این شربت بخور و از آن شربت نوشیدم ایشان به من سفارش کرد جان تو و جان بچه ها و از خوابم بیرون رفت. صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که دیگر مریض نیستم و حالم خوب شده است. راوی طاهره ملتانی


  • موضوع: زندگي مشترک

به خاطر دارم زمانیکه پدرم می خواست به جبهه برود، مادرم ایشان را از زیر آینه و قرآن رد کرد. در آن زمان برادرم خیلی اشک می ریخت مادرم به پدرم گفت: علیرضا را با خود ببر اما ایشان گفت: اگر خودم به شهادت برسم مسئله ای نیست اما علیرضا بسیار کوچک است و شهادت برای او زود است بعد صورت همه را بوسید و خدا حافظی کرد. وقتی پدرم رفت برادر سه ساله ام سرش را به زمین می زد چون پدر را خیلی دوست داشت. راوی مریم ملتانی

[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده

آخرین تغییر ‏۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، در ‏۰۵:۴۱