99 Malek mohammadi (بحث | مشارکتها) |
|||
| (۳ نسخههای متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | |||
| − | |||
کد شهید:6211853 | کد شهید:6211853 | ||
| + | |||
نام :محمدرضا | نام :محمدرضا | ||
| + | |||
نام خانوادگی :ریحانی | نام خانوادگی :ریحانی | ||
| + | |||
نام پدر :محمدقلی | نام پدر :محمدقلی | ||
| + | |||
محل تولد :درگز | محل تولد :درگز | ||
| − | تاریخ شهادت :1362/06/ | + | |
| − | + | تاریخ شهادت :1362/06/24 | |
| + | |||
تحصیلات :نامشخص | تحصیلات :نامشخص | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | ||
| + | |||
نوع عضویت :سایر شهدا | نوع عضویت :سایر شهدا | ||
| + | |||
مسئولیت :رزمنده | مسئولیت :رزمنده | ||
| − | |||
| − | |||
| − | + | ==خاطرات== | |
| − | موضوع ديدگاه شهيد | + | |
| − | + | * موضوع: ديدگاه شهيد | |
| + | به یاد دارم هنگامی که پسرم محمدرضا از [[جبهه]] به مرخصی آمده بود می گفت: این دفعه در این جنگ ما صد در صد پیروز هستیم. چون رهبر ما [[امام خمینی (ره)]] فرزندانی دارد به نام بسیجی که در جبهه های نبرد حماسه می آفرینند و از سرزمین و آب و خاک [[میهن]] دفاع می کنند حال چه در پشت جبهه یا در [[خط مقدم]] چون هدف خدمت به مملکت و رضای خداست ما پیروز هستیم و دیگران را تشویق به جبهه رفتن می نمود. راوی محمى قلی ریحانی | ||
| − | |||
| − | + | * موضوع: عشق به جهاد | |
| − | موضوع عشق به جهاد | + | |
| − | + | ||
| + | یادم هست روزی که پسرم محمدرضا می خواست به جبهه برود من و مادرش در باغ مشغول کار بودیم که ایشان برای خداحافظی نزد ما آمد و گفت: من می روم و شما را تنها می گذارم. پدر مرا ببخشید که نتوانستم به شما در این مدت زندگیم کمک کنم. حال هم به دنبال آرزوی خود به جبهه می روم و شما دیگر مرا نمی بینید و نیز برایم دعا نمایید و مرا حلال کنید. و به برادران و خواهرانم بگوئید که به [[بسیج]] بروند و راه امام را ادامه دهند. بعد چند عکس هم به عنوان یادگاری گرفتیم و خداحافظی کرد و راهی جبهه شد. راوی محمى قلی ریحانی | ||
| − | |||
| − | + | * موضوع: آخرين وداع با خانواده | |
| − | موضوع آخرين وداع با خانواده | + | |
| − | + | ||
| + | یادم هست روز آخری که برادرم محمد رضا می خواست به جبهه برود. من به همراه پدر و مادرم در باغ مشغول کار بودیم که ایشان برای خداحافظی نزد ما به باغ آمد. موقع خداحافظی ایشان دست و صورت پدر و مادر را بوسید و گفت: ببخشید که من نتوانستم آرزوی شما را برآورده کنم، مرا حلال کنید و بعد از نماز دعایم نمایید. من رفتم و دیگر شما را نمی بینم. هنگام خداحافظی برادرم نورانی شده بود و من عاشق جمالش شده بودم و هرچه نگاه می کردم سیر نمی شدم و آخرین توصیه ای که به من کرد این بود که: راهی که من رفته ام شما باید آن را دنبال کنید و پشتیبان رهبر کبیر انقلاب و [[جمهوری اسلامی]] که با خونهای [[شهدا]] آبیاری شده است باید و ادامه دهنده ی راه شهدا باشید و نیز چند عکسی به یادگاری گرفتیم و بعد راهی جبهه شد و رفت. راوی عشرت ریحانی | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| + | * موضوع: اعتقاد به ولايت | ||
| − | خاطره ای که به یاد دارم این است که، شبی امام (ره) از رادیو اعلام کرد که همه ی مردم در سرتاسر ایران به پشت بام های خود بروند و تکبیر (الله اکبر) را سر بدهند. آن شب برادرم محمد رضا تازه از آموزش نظامی، مرخصی گرفته و به روستا آمده بود و داشت بند پوتینهایش را باز می کرد. من گفتم: رضا جان از رادیو اعلام کردند که امشب راس ساعت نه شب همه مردم باید به پشت بامهای خود بروند و تکبیر(الله اکبر) بگویند. همین که رضا این حرف را شنید فورا بند پوتینهایش را محکم بست و خواست برود من گفتم: حالا دیر شده نرو دیر شده اما ایشان گوشی به اصرار من نداد. دوباره گفتم: نرو دیر شده و دوستانت نمی رسی آنها خیلی وقت است که رفت اند گفت: گفت: می رسم بعد از خانه بیرون رفت. در نو خندان رسم بود که موقع تکبیر(الله اکبر) گفتن به روی تپه ی نادری که وسط شهر نو خندان قرار دارد بروند و روی آن تپه(الله اکبر) بگویند. برای همین برادرم رضا هم آنجا رفته بود و بعد از اتمام تکبیر گفتن به خانه برگشت. از او پرسیدم: مگر رسیدی روی تپه گفت: بله رسیدم خیلی خوب شد رفتم چون همه ی دوستان جمع شده بودند. | + | خاطره ای که به یاد دارم این است که، شبی امام (ره) از رادیو اعلام کرد که همه ی مردم در سرتاسر ایران به پشت بام های خود بروند و تکبیر (الله اکبر) را سر بدهند. آن شب برادرم محمد رضا تازه از آموزش نظامی، مرخصی گرفته و به روستا آمده بود و داشت بند پوتینهایش را باز می کرد. من گفتم: رضا جان از رادیو اعلام کردند که امشب راس ساعت نه شب همه مردم باید به پشت بامهای خود بروند و تکبیر(الله اکبر) بگویند. همین که رضا این حرف را شنید فورا بند پوتینهایش را محکم بست و خواست برود من گفتم: حالا دیر شده نرو دیر شده اما ایشان گوشی به اصرار من نداد. دوباره گفتم: نرو دیر شده و دوستانت نمی رسی آنها خیلی وقت است که رفت اند گفت: گفت: می رسم بعد از خانه بیرون رفت. در نو خندان رسم بود که موقع تکبیر(الله اکبر) گفتن به روی تپه ی نادری که وسط شهر نو خندان قرار دارد بروند و روی آن تپه(الله اکبر) بگویند. برای همین برادرم رضا هم آنجا رفته بود و بعد از اتمام تکبیر گفتن به خانه برگشت. از او پرسیدم: مگر رسیدی روی تپه گفت: بله رسیدم خیلی خوب شد رفتم چون همه ی دوستان جمع شده بودند. راوی عشرت ریحانی |
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| + | * موضوع: محبت و مهرباني | ||
| − | به یاد دارم روزی پسرم محمد رضا همراه برادر کوچکش و پسر های همسایه برای جمع آوری هیزم به صحرا رفتند. وقتیکه از صحرا بر می گشتند دیدم که هیزم ها را به پشت گرفته و برادر کوچکش را هم بالای دوشش گذاشته و همراه پسر های همسایه به طرف روستا می آید. | + | به یاد دارم روزی پسرم محمد رضا همراه برادر کوچکش و پسر های همسایه برای جمع آوری هیزم به صحرا رفتند. وقتیکه از صحرا بر می گشتند دیدم که هیزم ها را به پشت گرفته و برادر کوچکش را هم بالای دوشش گذاشته و همراه پسر های همسایه به طرف روستا می آید. راوی گلابتون فعال |
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| + | * موضوع: خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد | ||
| − | به یاد دارم شب قبل از اینکه پسرم محمدرضا به جبهه برود آن شب سرش را گذاشت روی زانویم و به خواب رفت. وقتی کاملاً خوابش برده بود، من یواش یواش سرش را برداشتم و روی بالش گذاشتم. فردای آنروز که از خواب بیدار شد، وسایلش را جمع کرد و بعد از خداحافظی راهی جبهه شد. مدت طولانی بود که در جبهه بود و ما بیخبر از او بودیم تا اینکه یک شب خواب به شهادت رسیدن او را دیدم که محمدرضا به خانه آمد و گفت: مادر ناراحت من نباشید، من به زودی نزد شما خواهم آمد که یک مرتبه از خواب پریدم و آن شب تا صبح نخوابیدم و چراغ را برداشتم و توی باغ قدم میزدم چون از شدت ناراحتی نتوانستم یک جا بنشینم و تقریباً عصر همان روز بود که خبر آوردند پسرت محمدرضا زخمی شده است و در فلان بیمارستان بستری شده و من فوری آنجا دانستم که خواب من درست بوده و پسرم به فیضی عظیم شهادت نائل آمده است. | + | به یاد دارم شب قبل از اینکه پسرم محمدرضا به جبهه برود آن شب سرش را گذاشت روی زانویم و به خواب رفت. وقتی کاملاً خوابش برده بود، من یواش یواش سرش را برداشتم و روی بالش گذاشتم. فردای آنروز که از خواب بیدار شد، وسایلش را جمع کرد و بعد از خداحافظی راهی جبهه شد. مدت طولانی بود که در جبهه بود و ما بیخبر از او بودیم تا اینکه یک شب خواب به شهادت رسیدن او را دیدم که محمدرضا به خانه آمد و گفت: مادر ناراحت من نباشید، من به زودی نزد شما خواهم آمد که یک مرتبه از خواب پریدم و آن شب تا صبح نخوابیدم و چراغ را برداشتم و توی باغ قدم میزدم چون از شدت ناراحتی نتوانستم یک جا بنشینم و تقریباً عصر همان روز بود که خبر آوردند پسرت محمدرضا زخمی شده است و در فلان بیمارستان بستری شده و من فوری آنجا دانستم که خواب من درست بوده و پسرم به فیضی عظیم شهادت نائل آمده است. راوی گلابتون فعال |
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| + | * موضوع: خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد | ||
| − | به خاطر دارم آخرین باری که برادرم محمد رضا به جبهه رفته بود و چند روزی از رفتنش نگذشته بود که یک شب در خواب دیدم که برادرم رضا روی ویلچر نشسته است و یک نفر که خیلی نورانی بودو لباس سفیدی هم به تن داشت ویلچر را می راند به جلوی درب حباط آمدند و جلوی در ایستادند دیدم رضا هم لباس سفید پوشیده است و یک شاخه گل قشنگ نیز در دستش داشت و من هر چه اصرار کردم که برادرم رضا جان بیا برویم خانه، جلوی درب خوب نیست رضا گفت: من فقط آمده ام برای خداحافظی بعد از خداحافظی از من ایشان همراه آن آقای نورانی سفید پوش از نظرم محو شدند، که من هراسان از خواب بیدار شدم و تا صبح نخوابیدم و خیلی ازدیدن خوابم ناراحت شدم تا اینکه بعد از گذشت چند روز خبر شهادتش را برایمان آوردند و من خواب راهمان شب دیده بودم که برادرم رضا در جبهه به شهادت رسیده بود.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10646 سایت یاران رضا]</ref> | + | به خاطر دارم آخرین باری که برادرم محمد رضا به جبهه رفته بود و چند روزی از رفتنش نگذشته بود که یک شب در خواب دیدم که برادرم رضا روی ویلچر نشسته است و یک نفر که خیلی نورانی بودو لباس سفیدی هم به تن داشت ویلچر را می راند به جلوی درب حباط آمدند و جلوی در ایستادند دیدم رضا هم لباس سفید پوشیده است و یک شاخه گل قشنگ نیز در دستش داشت و من هر چه اصرار کردم که برادرم رضا جان بیا برویم خانه، جلوی درب خوب نیست رضا گفت: من فقط آمده ام برای خداحافظی بعد از خداحافظی از من ایشان همراه آن آقای نورانی سفید پوش از نظرم محو شدند، که من هراسان از خواب بیدار شدم و تا صبح نخوابیدم و خیلی ازدیدن خوابم ناراحت شدم تا اینکه بعد از گذشت چند روز خبر شهادتش را برایمان آوردند و من خواب راهمان شب دیده بودم که برادرم رضا در جبهه به شهادت رسیده بود.راوی گلابتون فعال. <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10646 سایت یاران رضا]</ref> |
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
| + | ==رده== | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض:محمد رضا ریحانی}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان خراسان رضوی]] | ||
| + | [[رده: شهدای شهرستان درگز]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۳۴
کد شهید:6211853
نام :محمدرضا
نام خانوادگی :ریحانی
نام پدر :محمدقلی
محل تولد :درگز
تاریخ شهادت :1362/06/24
تحصیلات :نامشخص
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت :سایر شهدا
مسئولیت :رزمنده
خاطرات
- موضوع: ديدگاه شهيد
به یاد دارم هنگامی که پسرم محمدرضا از جبهه به مرخصی آمده بود می گفت: این دفعه در این جنگ ما صد در صد پیروز هستیم. چون رهبر ما امام خمینی (ره) فرزندانی دارد به نام بسیجی که در جبهه های نبرد حماسه می آفرینند و از سرزمین و آب و خاک میهن دفاع می کنند حال چه در پشت جبهه یا در خط مقدم چون هدف خدمت به مملکت و رضای خداست ما پیروز هستیم و دیگران را تشویق به جبهه رفتن می نمود. راوی محمى قلی ریحانی
- موضوع: عشق به جهاد
یادم هست روزی که پسرم محمدرضا می خواست به جبهه برود من و مادرش در باغ مشغول کار بودیم که ایشان برای خداحافظی نزد ما آمد و گفت: من می روم و شما را تنها می گذارم. پدر مرا ببخشید که نتوانستم به شما در این مدت زندگیم کمک کنم. حال هم به دنبال آرزوی خود به جبهه می روم و شما دیگر مرا نمی بینید و نیز برایم دعا نمایید و مرا حلال کنید. و به برادران و خواهرانم بگوئید که به بسیج بروند و راه امام را ادامه دهند. بعد چند عکس هم به عنوان یادگاری گرفتیم و خداحافظی کرد و راهی جبهه شد. راوی محمى قلی ریحانی
- موضوع: آخرين وداع با خانواده
یادم هست روز آخری که برادرم محمد رضا می خواست به جبهه برود. من به همراه پدر و مادرم در باغ مشغول کار بودیم که ایشان برای خداحافظی نزد ما به باغ آمد. موقع خداحافظی ایشان دست و صورت پدر و مادر را بوسید و گفت: ببخشید که من نتوانستم آرزوی شما را برآورده کنم، مرا حلال کنید و بعد از نماز دعایم نمایید. من رفتم و دیگر شما را نمی بینم. هنگام خداحافظی برادرم نورانی شده بود و من عاشق جمالش شده بودم و هرچه نگاه می کردم سیر نمی شدم و آخرین توصیه ای که به من کرد این بود که: راهی که من رفته ام شما باید آن را دنبال کنید و پشتیبان رهبر کبیر انقلاب و جمهوری اسلامی که با خونهای شهدا آبیاری شده است باید و ادامه دهنده ی راه شهدا باشید و نیز چند عکسی به یادگاری گرفتیم و بعد راهی جبهه شد و رفت. راوی عشرت ریحانی
- موضوع: اعتقاد به ولايت
خاطره ای که به یاد دارم این است که، شبی امام (ره) از رادیو اعلام کرد که همه ی مردم در سرتاسر ایران به پشت بام های خود بروند و تکبیر (الله اکبر) را سر بدهند. آن شب برادرم محمد رضا تازه از آموزش نظامی، مرخصی گرفته و به روستا آمده بود و داشت بند پوتینهایش را باز می کرد. من گفتم: رضا جان از رادیو اعلام کردند که امشب راس ساعت نه شب همه مردم باید به پشت بامهای خود بروند و تکبیر(الله اکبر) بگویند. همین که رضا این حرف را شنید فورا بند پوتینهایش را محکم بست و خواست برود من گفتم: حالا دیر شده نرو دیر شده اما ایشان گوشی به اصرار من نداد. دوباره گفتم: نرو دیر شده و دوستانت نمی رسی آنها خیلی وقت است که رفت اند گفت: گفت: می رسم بعد از خانه بیرون رفت. در نو خندان رسم بود که موقع تکبیر(الله اکبر) گفتن به روی تپه ی نادری که وسط شهر نو خندان قرار دارد بروند و روی آن تپه(الله اکبر) بگویند. برای همین برادرم رضا هم آنجا رفته بود و بعد از اتمام تکبیر گفتن به خانه برگشت. از او پرسیدم: مگر رسیدی روی تپه گفت: بله رسیدم خیلی خوب شد رفتم چون همه ی دوستان جمع شده بودند. راوی عشرت ریحانی
- موضوع: محبت و مهرباني
به یاد دارم روزی پسرم محمد رضا همراه برادر کوچکش و پسر های همسایه برای جمع آوری هیزم به صحرا رفتند. وقتیکه از صحرا بر می گشتند دیدم که هیزم ها را به پشت گرفته و برادر کوچکش را هم بالای دوشش گذاشته و همراه پسر های همسایه به طرف روستا می آید. راوی گلابتون فعال
- موضوع: خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
به یاد دارم شب قبل از اینکه پسرم محمدرضا به جبهه برود آن شب سرش را گذاشت روی زانویم و به خواب رفت. وقتی کاملاً خوابش برده بود، من یواش یواش سرش را برداشتم و روی بالش گذاشتم. فردای آنروز که از خواب بیدار شد، وسایلش را جمع کرد و بعد از خداحافظی راهی جبهه شد. مدت طولانی بود که در جبهه بود و ما بیخبر از او بودیم تا اینکه یک شب خواب به شهادت رسیدن او را دیدم که محمدرضا به خانه آمد و گفت: مادر ناراحت من نباشید، من به زودی نزد شما خواهم آمد که یک مرتبه از خواب پریدم و آن شب تا صبح نخوابیدم و چراغ را برداشتم و توی باغ قدم میزدم چون از شدت ناراحتی نتوانستم یک جا بنشینم و تقریباً عصر همان روز بود که خبر آوردند پسرت محمدرضا زخمی شده است و در فلان بیمارستان بستری شده و من فوری آنجا دانستم که خواب من درست بوده و پسرم به فیضی عظیم شهادت نائل آمده است. راوی گلابتون فعال
- موضوع: خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
به خاطر دارم آخرین باری که برادرم محمد رضا به جبهه رفته بود و چند روزی از رفتنش نگذشته بود که یک شب در خواب دیدم که برادرم رضا روی ویلچر نشسته است و یک نفر که خیلی نورانی بودو لباس سفیدی هم به تن داشت ویلچر را می راند به جلوی درب حباط آمدند و جلوی در ایستادند دیدم رضا هم لباس سفید پوشیده است و یک شاخه گل قشنگ نیز در دستش داشت و من هر چه اصرار کردم که برادرم رضا جان بیا برویم خانه، جلوی درب خوب نیست رضا گفت: من فقط آمده ام برای خداحافظی بعد از خداحافظی از من ایشان همراه آن آقای نورانی سفید پوش از نظرم محو شدند، که من هراسان از خواب بیدار شدم و تا صبح نخوابیدم و خیلی ازدیدن خوابم ناراحت شدم تا اینکه بعد از گذشت چند روز خبر شهادتش را برایمان آوردند و من خواب راهمان شب دیده بودم که برادرم رضا در جبهه به شهادت رسیده بود.راوی گلابتون فعال. [۱]