شهید ابوالفضل زرگرانی: تفاوت بین نسخه‌ها

 
(۳ نسخه‌های متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
 
+
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
 +
|نام فرد                = ابوالفضل زرگرانی
 +
|تصویر                  =10888.jpg
 +
|توضیح تصویر            =
 +
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
 +
|شهرت                  =
 +
|دین و مذهب            = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
 +
|تولد                  =[[نیشابور]]
 +
|شهادت                  = [1362/01/24[]]
 +
|وفات                  =
 +
|مرگ                    =
 +
|محل دفن                =[[بهشت‌فضل‌]]
 +
|مفقود                  =
 +
|جانباز                =
 +
|اسارت                  =
 +
|نیرو                  =
 +
|یگانهای خدمت          =
 +
|طول خدمت              =
 +
|درجه                  =
 +
|سمت‌ها                  =[[رزمنده‌]]
 +
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]
 +
|نشان‌های لیاقت          =
 +
|عملیات‌              =
 +
|فعالیت‌ها              =
 +
|تحصیلات                =
 +
|تخصص‌ها                =
 +
|شغل                    =
 +
|خانواده                = نام پدر:قربانعلی
 +
}}
  
 
کد شهید:6212244
 
کد شهید:6212244
 +
 
نام :ابوالفضل‌
 
نام :ابوالفضل‌
 +
 
نام خانوادگی :زرگرانی
 
نام خانوادگی :زرگرانی
 +
 
نام پدر :قربانعلی
 
نام پدر :قربانعلی
 +
 
محل تولد :نیشابور
 
محل تولد :نیشابور
‌تاریخ شهادت :1362/01/24
+
‌مکان شهادت :
+
تاریخ شهادت :1362/01/24
 +
 
 
تحصیلات :نامشخص
 
تحصیلات :نامشخص
منطقه شهادت :
+
 
 
شغل :دانش آموز
 
شغل :دانش آموز
یگان خدمتی :
+
 
 
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 +
 
نوع عضویت :سایر شهدا
 
نوع عضویت :سایر شهدا
 +
 
مسئولیت :رزمنده‌
 
مسئولیت :رزمنده‌
 +
 
گلزار :بهشت‌فضل‌
 
گلزار :بهشت‌فضل‌
 +
  
  
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
 +
  
 
* موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
 
* موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
 +
 +
  
 
به خاطر دارم سه ماه بعد از شهادت فرزندم ابو الفضل به مکه مشرف شدم . یک شب خواب دیدم که در یک محوطه بزرگی مثل باغ هستم . آقایی آمد و گفت : بیا سوار هواپیما شو ، سوار شدم و مرا در یک باغ پیاده کرد که کسی غیر از من در آنجا نبود . بعد گفت : اگر می خواهی پسرت را پیدا کنی برو و آنجا را بگرد . میوه های زیادی در باغ وجود داشت یک قسمت میز و صندلی گذاشته بودند . ناگهان دیدم ابو الفضل آمد و دست به گردنم انداخت که من گریه کردم به من گفت : مادر از این میوه ها هر چه می خواهی بخور بعد با ابو الفضل کنار هواپیما آمدم . خلبان گفت : حالا که فرزندت را دیدی دیگر غصه نخور . سپس ابو الفضل دستش را بلند کرد که در میان دستش آیه های [[قرآن]] را دیدم که آیت الکرسی را نوشته بود . در همان لحظه بود که از خواب بیدار شدم . راوی گوهر قلعه نوعی
 
به خاطر دارم سه ماه بعد از شهادت فرزندم ابو الفضل به مکه مشرف شدم . یک شب خواب دیدم که در یک محوطه بزرگی مثل باغ هستم . آقایی آمد و گفت : بیا سوار هواپیما شو ، سوار شدم و مرا در یک باغ پیاده کرد که کسی غیر از من در آنجا نبود . بعد گفت : اگر می خواهی پسرت را پیدا کنی برو و آنجا را بگرد . میوه های زیادی در باغ وجود داشت یک قسمت میز و صندلی گذاشته بودند . ناگهان دیدم ابو الفضل آمد و دست به گردنم انداخت که من گریه کردم به من گفت : مادر از این میوه ها هر چه می خواهی بخور بعد با ابو الفضل کنار هواپیما آمدم . خلبان گفت : حالا که فرزندت را دیدی دیگر غصه نخور . سپس ابو الفضل دستش را بلند کرد که در میان دستش آیه های [[قرآن]] را دیدم که آیت الکرسی را نوشته بود . در همان لحظه بود که از خواب بیدار شدم . راوی گوهر قلعه نوعی
  
  
* موضوع : عشق به جهاد
 
  
چند وقتی بود که ابوالفضل تصمیم داشت برای اعزام به جبهه ثبت نام کند ولی پدر و مادرم به دلیل کمی سن و اینکه موقع امتحانات بود با این کار مخالفت می کردند . هنگامی که می خواست در روستا ثبت نام کند به دلیل سن کمش او را قبول نکردند . که تصمیم گرفته به مشهد برود و در آنجا نام نویسی کند . پس از اینکه پدر و مادرم از ثبت نام ابوالفضل در جبهه مطلع شدند پدرم گفت : تو هنوز خیلی کوچک هستی من به جای تو به [[جبهه]] می روم که ابوالفضل گفت : هر کسی به جای خودش باید برود . من می روم شما هم بروید با این حرف پدرم موافقت کرد که او به جبهه برود و به آرزویش رسید . راوی : فاطمه زرگرانی.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10888 سایت یاران رضا]</ref>
+
* موضوع: عشق به جهاد
 +
 
 +
 
 +
چند وقتی بود که ابوالفضل تصمیم داشت برای اعزام به جبهه ثبت نام کند ولی پدر و مادرم به دلیل کمی سن و اینکه موقع امتحانات بود با این کار مخالفت می کردند . هنگامی که می خواست در روستا ثبت نام کند به دلیل سن کمش او را قبول نکردند . که تصمیم گرفته به مشهد برود و در آنجا نام نویسی کند . پس از اینکه پدر و مادرم از ثبت نام ابوالفضل در جبهه مطلع شدند پدرم گفت : تو هنوز خیلی کوچک هستی من به جای تو به [[جبهه]] می روم که ابوالفضل گفت : هر کسی به جای خودش باید برود . من می روم شما هم بروید با این حرف پدرم موافقت کرد که او به جبهه برود و به آرزویش رسید .راوی فاطمه زرگرانی .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10888 سایت یاران رضا]</ref>
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references />
 
<references />
 +
==نگارخانه تصاویر==
 +
[[File:10888.jpg]]
 
==رده==
 
==رده==
 
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ابوالفضل زرگرانی}}
 
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ابوالفضل زرگرانی}}

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۵۵

ابوالفضل زرگرانی
10888.jpg
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد نیشابور
شهادت [1362/01/24[]]
محل دفن بهشت‌فضل‌
سمت‌ها رزمنده‌
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدر:قربانعلی


کد شهید:6212244

نام :ابوالفضل‌

نام خانوادگی :زرگرانی

نام پدر :قربانعلی

محل تولد :نیشابور ‌ تاریخ شهادت :1362/01/24

تحصیلات :نامشخص

شغل :دانش آموز

گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.

نوع عضویت :سایر شهدا

مسئولیت :رزمنده‌

گلزار :بهشت‌فضل‌


خاطرات

  • موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد


به خاطر دارم سه ماه بعد از شهادت فرزندم ابو الفضل به مکه مشرف شدم . یک شب خواب دیدم که در یک محوطه بزرگی مثل باغ هستم . آقایی آمد و گفت : بیا سوار هواپیما شو ، سوار شدم و مرا در یک باغ پیاده کرد که کسی غیر از من در آنجا نبود . بعد گفت : اگر می خواهی پسرت را پیدا کنی برو و آنجا را بگرد . میوه های زیادی در باغ وجود داشت یک قسمت میز و صندلی گذاشته بودند . ناگهان دیدم ابو الفضل آمد و دست به گردنم انداخت که من گریه کردم به من گفت : مادر از این میوه ها هر چه می خواهی بخور بعد با ابو الفضل کنار هواپیما آمدم . خلبان گفت : حالا که فرزندت را دیدی دیگر غصه نخور . سپس ابو الفضل دستش را بلند کرد که در میان دستش آیه های قرآن را دیدم که آیت الکرسی را نوشته بود . در همان لحظه بود که از خواب بیدار شدم . راوی گوهر قلعه نوعی


  • موضوع: عشق به جهاد


چند وقتی بود که ابوالفضل تصمیم داشت برای اعزام به جبهه ثبت نام کند ولی پدر و مادرم به دلیل کمی سن و اینکه موقع امتحانات بود با این کار مخالفت می کردند . هنگامی که می خواست در روستا ثبت نام کند به دلیل سن کمش او را قبول نکردند . که تصمیم گرفته به مشهد برود و در آنجا نام نویسی کند . پس از اینکه پدر و مادرم از ثبت نام ابوالفضل در جبهه مطلع شدند پدرم گفت : تو هنوز خیلی کوچک هستی من به جای تو به جبهه می روم که ابوالفضل گفت : هر کسی به جای خودش باید برود . من می روم شما هم بروید با این حرف پدرم موافقت کرد که او به جبهه برود و به آرزویش رسید .راوی فاطمه زرگرانی .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

نگارخانه تصاویر

10888.jpg

رده

آخرین تغییر ‏۱۲ خرداد ۱۴۰۰، در ‏۲۱:۵۵