Jafarpor97 (بحث | مشارکتها) |
Jafarnezhad98 (بحث | مشارکتها) |
||
| (۳ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۲۲: | سطر ۲۲: | ||
یک بار سید عبدالله از ناحیه پا ترکش خورده بود و او را برای درمان به بیمارستان برده بودند، بعد از بهبودی نسبی به فسا بازگشت. وقتی به خانه آمد از ما پنهان کرد که زخمی شده است. خیلی ضعیف و رنگ پریده شده بود، تعدادی از اقوام که به خانه ما آمدند او را نشناختند. به شدت برای او دلواپس و نگران بودیم، اما او می خندید و با اشاره به ترکش هایی که در بدنش بود می گفت: این ها سوغاتی جنگ است. | یک بار سید عبدالله از ناحیه پا ترکش خورده بود و او را برای درمان به بیمارستان برده بودند، بعد از بهبودی نسبی به فسا بازگشت. وقتی به خانه آمد از ما پنهان کرد که زخمی شده است. خیلی ضعیف و رنگ پریده شده بود، تعدادی از اقوام که به خانه ما آمدند او را نشناختند. به شدت برای او دلواپس و نگران بودیم، اما او می خندید و با اشاره به ترکش هایی که در بدنش بود می گفت: این ها سوغاتی جنگ است. | ||
او همیشه آرزوی شهادت داشت و می گفت: اگر بتوانم به یاری الله در لباس مقدس سربازی خدمت به اسلام و مسلمین و انقلاب اسلامی بکنم خیلی خوب است و چه خوب است که در راه نیل به این هدف مقدس جانم را بدهم تا توشه ای در جهت آخرت و جهان عرفانی داشته باشم. | او همیشه آرزوی شهادت داشت و می گفت: اگر بتوانم به یاری الله در لباس مقدس سربازی خدمت به اسلام و مسلمین و انقلاب اسلامی بکنم خیلی خوب است و چه خوب است که در راه نیل به این هدف مقدس جانم را بدهم تا توشه ای در جهت آخرت و جهان عرفانی داشته باشم. | ||
| − | به گفته همسنگرش، در هنگام شهادت با وجودی که در خون می غلتید دست ها را کنار خود گذاشت و این جمله را زیر لب زمزمه می کرد: به خدای خود رسیدم و جان به جان آفرین تسلیم کرد. | + | به گفته همسنگرش، در هنگام شهادت با وجودی که در خون می غلتید دست ها را کنار خود گذاشت و این جمله را زیر لب زمزمه می کرد: به خدای خود رسیدم و جان به جان آفرین تسلیم کرد.<ref>[http://navideshahed.com/fa/news/429225 سایت نوید شاهد]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
| − | + | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۴ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۵۱
شهید عبدالله هاشمی نسب
زندگینامه
شهید هاشمی نسب در سال 1344 در روستای دستجه به دنیا آمد. در خانواده ای مذهبی و متدین بزرگ شد و چهار ساله بود که به فسا آمدند. پدرش در سن 5 سالگی او را به مدرسه فرستاد، دوران ابتدایی را با موفقیت به پایان رسانید، دوره ی راهنمایی را در مدرسه ابن یمین به تحصیلات خود ادامه داد، در سال سوم راهنمایی بود كه کم کم تظاهرات و راهپیمایی های مردم بر علیه نظام ستم شاهی شروع شد. سید عبدالله هم از جمله کسانی بود که در راهپیمایی ها شرکت می کرد، با وجود این که نونهالی بیش نبود اما قلب سرکش، از روحیه ی بزرگ و عالی او حکایت می کرد. بالاخره انقلاب به یاری ملت به پا خواسته به پیروزی رسید و او وارد مرحله دبیرستان شد و دیپلم خود را با موفقیت گرفت. بعد از گرفتن دیپلم به سربازی رفت و در تاریخ 1362/09/15 عازم کرمان شد و در پادگان 05 کرمان دوره ی آموزشی را دید و از آن جا به تهران منتقل شد. پس از بیست روز آموزش تکاوری، با نشان دادن لیاقت و رشادت، به عنوان گروهبان دوم، بی سیم چی فرمانده ی گردان شد و پس از 7 ماه خدمت صادقانه در جبهه ی گیلانغرب، در تاریخ 1363/03/01 به شهادت رسید.
وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم سلام بر تو اى پدر و مادرم سلام بر شما پدر و مادر دلسوزم، سلام بر شما بهترین پدر و مادرها، من امروز مورخ 1362/06/21 به جبهه می روم و امیدوارم كه از رفتن من هیچ ناراحتى نداشته باشید. مادر! من به یك امتحان الهى مى روم، من به خاطر خدا مى روم. مادر! امیدوارم كه هر ناراحتى از من دیده اى نه به خاطر خودم بلکه به خاطر رضاى خدا، مرا حلال كنى و همچنین اى پدرم! من نتوانستم كارى از براى تو بكنم یا در زندگى خودم كمك حال تو باشم، امیدوارم مرا ببخشى و حلالم كنى و امیدوارم كه از این حرفم نارحت نشوید چون هر كس عمرش تمام می شود و مى میرد، اگر كه خدا مرا از شما گرفت و شهید شدم به رضایت شما دو نفر یعنى هم پدر و هم مادرم، چه در امامزاده حسن (علیه السلام) و چه در هر كجا صلاح شما باشد مرا به خاك بسپارید و بر سنگ مزارم بنویسید بعد از شهادت، این كشته عاشق مهدى (عجل الله فرجه) است بیایید به مزارش. خلاصه من كه یك فرزند بى مفید براى شما بیش نبودم امیدوارم مرا حلال كنید خدانگهدار. قربان شما فرزندتان سید عبدالله در ضمن از قول من از تمام همسایگان و قومان و خویشاوندان حلالیت طلب كنید و در عزاى من هیچ ناراحتى نكنید همچنین مادرم! در سوگ و عزاى من هیچ گونه ناراحتى نكن و نمى خواهد برایم گریه كنید. این آخرین سفارش من بود. قربان پدر و مادر عزیزم
خاطرات
- خاطره از زبان خانواده شهید:
یک بار سید عبدالله از ناحیه پا ترکش خورده بود و او را برای درمان به بیمارستان برده بودند، بعد از بهبودی نسبی به فسا بازگشت. وقتی به خانه آمد از ما پنهان کرد که زخمی شده است. خیلی ضعیف و رنگ پریده شده بود، تعدادی از اقوام که به خانه ما آمدند او را نشناختند. به شدت برای او دلواپس و نگران بودیم، اما او می خندید و با اشاره به ترکش هایی که در بدنش بود می گفت: این ها سوغاتی جنگ است. او همیشه آرزوی شهادت داشت و می گفت: اگر بتوانم به یاری الله در لباس مقدس سربازی خدمت به اسلام و مسلمین و انقلاب اسلامی بکنم خیلی خوب است و چه خوب است که در راه نیل به این هدف مقدس جانم را بدهم تا توشه ای در جهت آخرت و جهان عرفانی داشته باشم. به گفته همسنگرش، در هنگام شهادت با وجودی که در خون می غلتید دست ها را کنار خود گذاشت و این جمله را زیر لب زمزمه می کرد: به خدای خود رسیدم و جان به جان آفرین تسلیم کرد.[۱]