کتاب مطیع: تفاوت بین نسخهها
Ghanbari9706 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «مطیع پدیدآورنده: هاجر صفائیه نوبت چاپ: اول/ 1396 قیمت: 5000 تومان "معرفی" کتاب مط...» ایجاد کرد) |
|||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۵: | سطر ۵: | ||
قیمت: 5000 تومان | قیمت: 5000 تومان | ||
| − | "معرفی | + | =="معرفی== |
| − | |||
| − | + | کتاب مطیع برگهایی از زندگی [[شهید محمدعلی مطیع]] را ورق میزند. شهید مطیع [[سیزدهم آذر 1343]] در شهرستان اصفهان چشم به جهان گشود. پدرش اصغر، کارگر بود و مادرش راضیه نام داشت. دانشجوی کارشناسی بود که به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت و در نهایت، [[چهارم اسفند1365]]، در [[شلمچه]] بر اثر اصابت گلوله به پشت سرش شهید شد. مزار او در [[گلستان شهدای اصفهان]] واقع است. | |
| + | |||
| + | ==نمونه محتوا== | ||
گفتم: «خدا را شکر؛ هم جهاد کردی و هم سالم برگشتی خانه.» | گفتم: «خدا را شکر؛ هم جهاد کردی و هم سالم برگشتی خانه.» | ||
| سطر ۱۷: | سطر ۱۸: | ||
اشک از گوشه چشمهایش ریخت پایین. دست کشیدم روی پیشانیاش، گفت: «معلومه هنوز خودسازی نکردهام. باید دوباره کار کنم». | اشک از گوشه چشمهایش ریخت پایین. دست کشیدم روی پیشانیاش، گفت: «معلومه هنوز خودسازی نکردهام. باید دوباره کار کنم». | ||
| − | عملیات والفجر | + | [[عملیات والفجر هشت]]، مجروح شده بود. این حرفها را وقتی گفته بود که حاج آقا عبودیت رفته بود عیادتش توی بیمارستان. |
منبع سايت نشر شهيد کاظمي | منبع سايت نشر شهيد کاظمي | ||
http://nashreshahidkazemi.ir | http://nashreshahidkazemi.ir | ||
نسخهٔ کنونی تا ۷ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۰۳
مطیع
پدیدآورنده: هاجر صفائیه نوبت چاپ: اول/ 1396 قیمت: 5000 تومان
"معرفی
کتاب مطیع برگهایی از زندگی شهید محمدعلی مطیع را ورق میزند. شهید مطیع سیزدهم آذر 1343 در شهرستان اصفهان چشم به جهان گشود. پدرش اصغر، کارگر بود و مادرش راضیه نام داشت. دانشجوی کارشناسی بود که به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت و در نهایت، چهارم اسفند1365، در شلمچه بر اثر اصابت گلوله به پشت سرش شهید شد. مزار او در گلستان شهدای اصفهان واقع است.
نمونه محتوا
گفتم: «خدا را شکر؛ هم جهاد کردی و هم سالم برگشتی خانه.»
لبه ملحفه را توی دستهایش مشت کرد و گفت: «من شهادت را دیدم. دیدم که میگفتند بیا.» صدایش خیلی به سختی شنیده میشد. گونهها و صورتش باندپیچی شده بود. آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت: «مجروح که شدم، دیدم که روحم از بدنم فاصله گرفت و بالا رفت. اما کمی که بالا رفتم، یاد بابا افتادم. گفتم خبر شهادتم را که بشنوند، حتماً بیتابی میکنند. همین که این فکر به ذهنم رسید، انگاری دوباره برگشتم پایین».
اشک از گوشه چشمهایش ریخت پایین. دست کشیدم روی پیشانیاش، گفت: «معلومه هنوز خودسازی نکردهام. باید دوباره کار کنم».
عملیات والفجر هشت، مجروح شده بود. این حرفها را وقتی گفته بود که حاج آقا عبودیت رفته بود عیادتش توی بیمارستان. منبع سايت نشر شهيد کاظمي http://nashreshahidkazemi.ir