شهیداسماعیل بیت الهی: تفاوت بین نسخهها
Mehtari9705 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «تاریخ تولد : 1342/02/01 نام : اسماعیل محل تولد : تربت جام نام خانوادگی : بیتال...» ایجاد کرد) |
جز (Khoshkenar9712 صفحهٔ شهید اسماعیل بیت الهی را به شهیداسماعیل بیت الهی منتقل کرد) |
||
| (۲ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱۰: | سطر ۱۰: | ||
| − | زندگینامه | + | ==زندگینامه== |
| + | |||
خورشید هنوز غروب نکرده بود. صدای آواز پرندگان از روی شاخه درختان شنیده می شد. شکوفه های سفید و صورتی منظره زیبا و دلنشین را در دل طبیعت به وجود آورده بودند. زهرا تازه از پختن نان فارغ شده بود. همین طور که دست به کمر برد تا قد بکشد و نفسی تازه کند، ناگهان دردی مزبور تمام وجودش را احاطه کرد. عرق سرد، سر تا پایش را خیس کرد. آهی از ته دل کشید. ربابه، دخترش با شنیدن صدای مادر، نگران و مضطرب خود را از داخل اتاق به بیرون رساند و به طرف مادر که از درد به خود می پیچید، دوید. با گوشه چارقدش، عرق مادر را پاک کرد و با دستپاچگی، او را آرام کرد و گفت: | خورشید هنوز غروب نکرده بود. صدای آواز پرندگان از روی شاخه درختان شنیده می شد. شکوفه های سفید و صورتی منظره زیبا و دلنشین را در دل طبیعت به وجود آورده بودند. زهرا تازه از پختن نان فارغ شده بود. همین طور که دست به کمر برد تا قد بکشد و نفسی تازه کند، ناگهان دردی مزبور تمام وجودش را احاطه کرد. عرق سرد، سر تا پایش را خیس کرد. آهی از ته دل کشید. ربابه، دخترش با شنیدن صدای مادر، نگران و مضطرب خود را از داخل اتاق به بیرون رساند و به طرف مادر که از درد به خود می پیچید، دوید. با گوشه چارقدش، عرق مادر را پاک کرد و با دستپاچگی، او را آرام کرد و گفت: | ||
چیزی نیست، الان می روم دنبال پدر. | چیزی نیست، الان می روم دنبال پدر. | ||
| سطر ۳۱: | سطر ۳۲: | ||
منبع:هدیه خدا،نوشته ی عصمت دهقان نیری،نشر ستاره ها،مشهد-1386 | منبع:هدیه خدا،نوشته ی عصمت دهقان نیری،نشر ستاره ها،مشهد-1386 | ||
| − | وصیت نامه | + | ==وصیت نامه== |
| + | |||
خدایا، همان طور که مرا پاک آفریدی، می خواهم پاک و خالص به پیشگاه خود وارد گردانی... توبه ام را بپذیر | خدایا، همان طور که مرا پاک آفریدی، می خواهم پاک و خالص به پیشگاه خود وارد گردانی... توبه ام را بپذیر | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
| + | |||
• روزی یکی از دوستان آقا اسماعیل نقل می کرد: شبی در جبهه خواب آقا اسماعیل را دیدم که در جمعی نشسته اند وقتی پیش ایشان رفتم دیدم سرش را برگرداند و به من اعتنا نکرد گفتم : چه شده آقا اسماعیل از ما ناراحتی ؟ ایشان درجواب گفت : بله تو می دانی که خاله ام بعد از من کسی را ندارد و حالش هم خوب نیست بعد شما اصلاً از ایشان خبر نمی گیرید . وقتی ازخواب بیدار شدم سریعاً برای گرفتن مرخصی اقدام کردم و به مشهد که رسیدم فهمیدم که حال ایشان بعد از شهادت آقا اسماعیل خراب تر شده است و یکی دو مرتبه هم در بیمارستان بستری شده اند سریعاً خودم را به بیمارستان رساندم و تا صبح در بیمارستان بودم تا اینکه صبح متوجه شدم خاله آقای بیت الهی به رحمت خدا پیوسته است . | • روزی یکی از دوستان آقا اسماعیل نقل می کرد: شبی در جبهه خواب آقا اسماعیل را دیدم که در جمعی نشسته اند وقتی پیش ایشان رفتم دیدم سرش را برگرداند و به من اعتنا نکرد گفتم : چه شده آقا اسماعیل از ما ناراحتی ؟ ایشان درجواب گفت : بله تو می دانی که خاله ام بعد از من کسی را ندارد و حالش هم خوب نیست بعد شما اصلاً از ایشان خبر نمی گیرید . وقتی ازخواب بیدار شدم سریعاً برای گرفتن مرخصی اقدام کردم و به مشهد که رسیدم فهمیدم که حال ایشان بعد از شهادت آقا اسماعیل خراب تر شده است و یکی دو مرتبه هم در بیمارستان بستری شده اند سریعاً خودم را به بیمارستان رساندم و تا صبح در بیمارستان بودم تا اینکه صبح متوجه شدم خاله آقای بیت الهی به رحمت خدا پیوسته است . | ||
• محمد آقا دوست آقا اسماعیل نقل می کرد شبی آقا اسماعیل به منزلمان تلفن زد و گفت : محمد آقا بیا امشب با هم بیرون برویم و شامی بخوریم من هم قبول کردم و به اتفاق به رستورانی رفتیم و بعد از اینکه شام را خوردیم آقا اسماعیل گفت : بیا دوباره غذا بخوریم چرا که این شام آخر من است من خندیدم و در جواب ایشان گفتم : این چه حرفی است که می زنید بالاخره یک غذای دیگر خوردیم و بعد بلند شدیم وقتی می خواست آقا اسماعیل خداحافظی کند به من گفت : محمد جان ایندفعه دیگر انشاءا.. دیدارمن وتو ….. بعد دست برگردنم انداخت و شروع به گریه کرد من هرگز آن صحنه ی خداحافظی را فراموش نمی کنم که چگونه ایشان مرا برای شهادت خودش آماده کرد . | • محمد آقا دوست آقا اسماعیل نقل می کرد شبی آقا اسماعیل به منزلمان تلفن زد و گفت : محمد آقا بیا امشب با هم بیرون برویم و شامی بخوریم من هم قبول کردم و به اتفاق به رستورانی رفتیم و بعد از اینکه شام را خوردیم آقا اسماعیل گفت : بیا دوباره غذا بخوریم چرا که این شام آخر من است من خندیدم و در جواب ایشان گفتم : این چه حرفی است که می زنید بالاخره یک غذای دیگر خوردیم و بعد بلند شدیم وقتی می خواست آقا اسماعیل خداحافظی کند به من گفت : محمد جان ایندفعه دیگر انشاءا.. دیدارمن وتو ….. بعد دست برگردنم انداخت و شروع به گریه کرد من هرگز آن صحنه ی خداحافظی را فراموش نمی کنم که چگونه ایشان مرا برای شهادت خودش آماده کرد . | ||
| سطر ۷۰: | سطر ۷۳: | ||
• بعد از ظهر بود که ما از دوره قبل از عملیات که برای آموزش غواصی رفته بودیم برگشتیم . آمدیم تیپ 21 امام رضا ( ع ) که احوال دوستانمان را بپرسیم . چون یک ماه و اندی بود که همدیگر را ندیده بودیم . رفتیم سراغ دوستان و از آن جمله اسماعیل بیت الهی بود که به اتاق ایشان رفتیم که احوالش را بپرسیم . شهید بزرگوار یکی از بچه هایی را که دوربین داشتند صدا کرد و گفت : بیا یک عکس از ما بگیر که اینها می خواهند شهید بشوند و این عکس را از همدیگر یادگار داشته باشیم . گفتم از کجا معلوم که شما شهید نشدید . ایشان در جواب ما گفت : می خواهیم اثر بگذاریم . چه ما برویم و چه تو بروی . اگر تو رفتی با دیدن این عکس یاد یک شهید می افتی و سعی می کنیم خودمان را بسازیم و اگر ما رفتیم تو این عکس را نگاه می کنی و به یاد ما می افتی . می خواهیم از آن یک تابلوی اخلاقی داشته باشیم . | • بعد از ظهر بود که ما از دوره قبل از عملیات که برای آموزش غواصی رفته بودیم برگشتیم . آمدیم تیپ 21 امام رضا ( ع ) که احوال دوستانمان را بپرسیم . چون یک ماه و اندی بود که همدیگر را ندیده بودیم . رفتیم سراغ دوستان و از آن جمله اسماعیل بیت الهی بود که به اتاق ایشان رفتیم که احوالش را بپرسیم . شهید بزرگوار یکی از بچه هایی را که دوربین داشتند صدا کرد و گفت : بیا یک عکس از ما بگیر که اینها می خواهند شهید بشوند و این عکس را از همدیگر یادگار داشته باشیم . گفتم از کجا معلوم که شما شهید نشدید . ایشان در جواب ما گفت : می خواهیم اثر بگذاریم . چه ما برویم و چه تو بروی . اگر تو رفتی با دیدن این عکس یاد یک شهید می افتی و سعی می کنیم خودمان را بسازیم و اگر ما رفتیم تو این عکس را نگاه می کنی و به یاد ما می افتی . می خواهیم از آن یک تابلوی اخلاقی داشته باشیم . | ||
• -نزدیک شروع عملیات بدر بود . هوای بسیار سرد و سرمای سوز ناکی در منطقة هور الهویزه حکم فرما بود . قرار شده بود تعداد زیادی نیرو به منطقه اعزام شوند وقتی نیروها به منطقه رسیدند در یک قرار گاه مستقر شدند .آقای بیت الهی در ستاد بودند . یک بار نزدیکیهای صبح رفتم بیرون که ببینم آقای بیت الهی کجا هستند دیدم ایشان در کنار سنگری نشسته و پتوئی دور خود پیچیده است .وقتی علت نشستن ایشان را در آن هوای سرد در بیرون از سنگر جویا شدم گفت: بچه هایی که آمده اند جایی برای استراحت نداشتند من آمدم بیرون تا آنها جای راحت تری داشته باشند .وقتی این صحبتها را شنیدم این موضوع برایم ثابت شد که ایشان نیروهای بسیج و رزمنده را بر خود ترجیح می دهد . | • -نزدیک شروع عملیات بدر بود . هوای بسیار سرد و سرمای سوز ناکی در منطقة هور الهویزه حکم فرما بود . قرار شده بود تعداد زیادی نیرو به منطقه اعزام شوند وقتی نیروها به منطقه رسیدند در یک قرار گاه مستقر شدند .آقای بیت الهی در ستاد بودند . یک بار نزدیکیهای صبح رفتم بیرون که ببینم آقای بیت الهی کجا هستند دیدم ایشان در کنار سنگری نشسته و پتوئی دور خود پیچیده است .وقتی علت نشستن ایشان را در آن هوای سرد در بیرون از سنگر جویا شدم گفت: بچه هایی که آمده اند جایی برای استراحت نداشتند من آمدم بیرون تا آنها جای راحت تری داشته باشند .وقتی این صحبتها را شنیدم این موضوع برایم ثابت شد که ایشان نیروهای بسیج و رزمنده را بر خود ترجیح می دهد . | ||
| − | • یک شب آقا اسماعیل و حسین آقا را با هم خواب دیدم آقا اسماعیل در حال نماز خواندن بودند و من داشتم با حسین آقا صحبت می کردم ولی ما بین من و حسین آقا حجابی بود که من نمی توانستم واضح ایشان را ببینم. چون دلم برایشان خیلی تنگ شده بود. به حسین آقا گفتم:" چطور می شود که من شما را ببینم." ایشان خندید و در جواب من گفت:" رباب خانم، چشم بصیرت می خواهد کسی که می خواهد ما را ببیند. " | + | • یک شب آقا اسماعیل و حسین آقا را با هم خواب دیدم آقا اسماعیل در حال نماز خواندن بودند و من داشتم با حسین آقا صحبت می کردم ولی ما بین من و حسین آقا حجابی بود که من نمی توانستم واضح ایشان را ببینم. چون دلم برایشان خیلی تنگ شده بود. به حسین آقا گفتم:" چطور می شود که من شما را ببینم." ایشان خندید و در جواب من گفت:" رباب خانم، چشم بصیرت می خواهد کسی که می خواهد ما را ببیند. "<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4524منبع سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| − | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= | + | ==پانویس== |
| + | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۵۵
تاریخ تولد : 1342/02/01 نام : اسماعیل محل تولد : تربت جام نام خانوادگی : بیتالهی تاریخ شهادت : 1363/12/24 نام پدر : احمد مکان شهادت : مجنون تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : جنوب غرب شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : تیپ21امامرضا گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : جانشین ستاد
محتویات
زندگینامه
خورشید هنوز غروب نکرده بود. صدای آواز پرندگان از روی شاخه درختان شنیده می شد. شکوفه های سفید و صورتی منظره زیبا و دلنشین را در دل طبیعت به وجود آورده بودند. زهرا تازه از پختن نان فارغ شده بود. همین طور که دست به کمر برد تا قد بکشد و نفسی تازه کند، ناگهان دردی مزبور تمام وجودش را احاطه کرد. عرق سرد، سر تا پایش را خیس کرد. آهی از ته دل کشید. ربابه، دخترش با شنیدن صدای مادر، نگران و مضطرب خود را از داخل اتاق به بیرون رساند و به طرف مادر که از درد به خود می پیچید، دوید. با گوشه چارقدش، عرق مادر را پاک کرد و با دستپاچگی، او را آرام کرد و گفت: چیزی نیست، الان می روم دنبال پدر. بیا کمکت کنم برویم تو تا من بروم دنبال پدر. نگران نباش. تا آن روز مادرش را این طور بدحال ندیده بود. نمی دانست کجا باید به سراغ پدر برود. دست و پایش را گم کرده بود. می دید گاهی مادر آرام می گیرد و گاهی از درد به خود می پیچد. فکری به ذهن رسید. به سراغ همسایه شان رفت و خواست که نزد مادرش برود تا او بتواند به دنبال پدر برود. اما کجا، نمی دانست. با نگرانی به مغازه محل رفت، همان جایی که مردها بد از ظهرها جمع می شدند و با هم به گپ و گفتگو مشغول می شدند. آن جا هم نبود. سراغ پدر را از مردم ده گرفت. او را در باغ پیدا کرد. خبر مریض شدن مادر را داد. پدر متوجه می شود همسرش از چه چیزی رنج می برد، سریع خود را به خانه رساند. قبل از این که پدر به خانه بیاید، زن همسایه خانم دکتر را بالای سرش آورده بود. بعد از چند ساعتی، تازه ربابه متوجه شد که تمام حالات و بیماری مادرش که او را این قدر نگران و مضطرب کرده، که هنگام وضع حملش رسیده و خدا برادری کوچک و زیبا به او هدیه داده است. از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد. خدا را شکر می کرد که دارای برادر شده. احمد، فرزند پسرش را بغل کرد و در گوش او اذان گفت. سپس نام او را اسماعیل گذاشت. از این که خداوند پسری به او داده، بسیار خرسند بود و همه فامیل را دعوت کرد. اسماعیل هر روز بزرگ و بزرگ تر می شد. دوران کودکی بسیار شیرینی داشت. او کودکی مهربان و شیرین زبان بود. با این که کوچک بود اما با هوش و زیرک بود و اختلاف بین پدر و مادرش را احساس می کرد. می دانست این دو، از دو قشر مختلف هستند. بعد ها متوجه اختلاف مذهبی پدر و مادر شد. کم کم به سمت مادر کشیده شد و انس زیادی به ائمه اطهار پیدا کرد. در هفت سالگی، آماده شد تا به مدرسه برود. او دانش آموزی درس خوان و مودب بود. تا یازده سالگی، در کنار مادر، زندگی آرام و با نشاطی را سپری کرد تا این که ناگهان مادر بیمار شد و در بستر بیماری افتاد. او را نزد پزشکان زیادی بردند اما فایده ای نداشت. هر کس از فامیل می آمد، دستور پزشکی خانگی می داد و آن ها را به امید این که حال مادر بهبود پیدا کند، هر کس هر چه می گفت، انجام می دادند اما مادر هر روز بدتر و بدتر می شد. اسماعیل مانند مرغ پر کنده ای می ماند. برای بهبود مادرش، دست به هر کاری می زد تا این که چراغ زندگی مادر رو به خاموشی رفت و در اوج ناباوری، او را از دست دادند. احمد که حالا دو دختر و یک پسر داشت، ناچار آن ها را نزد خاله شان در مشهد فرستاد و خود نزد همسر دیگرش، در همان جا ماند اما سعی می کرد که سایه اش بر سر فرزندان باشد و هر از گاهی به آنان سر می زد، در نبود پدر، اسماعیل سر پرست خانواده بود. در این میان، با یکی از پسر خاله هایش به نام احمد که از جوانان پر شور و انقلابی آن زمان بود، انس گرفت و مانند دو برادر، در کنار هم کار می کردند. آنان در پخش اعلامیه های امام و نوشتن شعار و در راهپیمایها، دوش به دوش هم بودند. آنها با شنیدن صدای بهار، به هر سو می شتافتند تا بتوانند همه را بیدار کنند و نوید آمدن آن را بدهند. او نوجوانی را در مساجد و بسیج طی کرد و با گرفتن دیپلم وارد سپاه شد. او پس از رشادت های زیادی که از خود نشان داد، با توجه به سن کمی که داشت، طولی نکشید که به عنوان معاون پرسنلی یگان محل خدمتش منصوب شد. با وجود مخالفت پدر که عقیده داشت وجود اسماعیل در پشت جبهه ضروری تر است، وی برای نخستین بار در هجده سالگی عازم جبهه های جنوب شد و در عملیات میمک جزو خط شکنان بود. در پی مجروحیت شیمیایی، مدتی به مشهد آمد و هرگز نگذاشت که خانواده اش از مجروح بودن او اطلاع پیدا کنند. پس از بهبود، دوباره به جبهه برگشت. در آخرین باری که اسماعیل به جبهه رفت، به هیچ کس اجازه نداد که به بدرقه او برود. تنها بار سفر را بست و رفت و چشم خواهرانش را تا ابد، در حسرت وداع آخر منتظر گذاشت. او که آن روز معاونت تیپ دو امام رضا (ع) از لشکر 5 نصر بر عهده داشت، در روز بیستم اسفند 1363 در عملیات بدر که رمز آن یا فاطمه زهرا (س) در جزیره مجنون بود، به قلب حادثه شتافت تا حماسه ای دیگر آفریده شود. در حالی که عملیات به حساس ترین مرحله ی خود رسیده بود، فرمانده لشکر، فرمانده هانش را جمع کرد و خبر داد که خط مقدم نبرد سقوط کرده و عده ای از برادران شان، در محاصره ی دشمن افتاده اند. اسماعیل بیت الهی نیمه شب، در حالی که آسمان از انبوه گلوله های گداخته روشن بود، بی درنگ با تعدادی از نیروهای تحت فرمانش برای عقب راندن دشمن، در میان آبراه های مجنون به راه افتاد و در آن هیاهوی عظیم متوجه تیربار دشمن شد که مرتب همرزمانش را درو می کرد. او در حالی که قصد داشت تیربار را که نقطه ی اتکای دشمن بود، خاموش کند، ناگهان سوزشی را در پایش احساس کرد. زخم را با چفیه که بر گردن داشت، بست تا به کارش ادامه دهد. غافل از این که ترکش شریان اصلی پایش را دریده و نفس هایش به شماره افتاده بود. بعد از رفتن، تا چند روز، خبر شهادتش اعلام نشد تا این که، خانواده اش خبر رفتنش را شنیدند و روح ناآرام او را بازگشت از آخرین سفر، بعد از طواف به گرد شمع امام عاشقان علی بن موسی الرضا (ع) در جوار رحمت حق آشیانه کرد. بعد ها، وقتی وسایل شخصی و کتاب هایی که برای آمادگی در امتحانات کنکور با خود برده بود به خانواده اش برگردانده شد، در آن میان، ورق پاره ای بود که رویش با خط کج و معوج نوشته شده بود: خدایا، همان طور که مرا پاک آفریدی، می خواهم پاک و خالص به پیشگاه خود وارد گردانی... توبه ام را بپذیر. فقط همین! منبع:هدیه خدا،نوشته ی عصمت دهقان نیری،نشر ستاره ها،مشهد-1386
وصیت نامه
خدایا، همان طور که مرا پاک آفریدی، می خواهم پاک و خالص به پیشگاه خود وارد گردانی... توبه ام را بپذیر
خاطرات
• روزی یکی از دوستان آقا اسماعیل نقل می کرد: شبی در جبهه خواب آقا اسماعیل را دیدم که در جمعی نشسته اند وقتی پیش ایشان رفتم دیدم سرش را برگرداند و به من اعتنا نکرد گفتم : چه شده آقا اسماعیل از ما ناراحتی ؟ ایشان درجواب گفت : بله تو می دانی که خاله ام بعد از من کسی را ندارد و حالش هم خوب نیست بعد شما اصلاً از ایشان خبر نمی گیرید . وقتی ازخواب بیدار شدم سریعاً برای گرفتن مرخصی اقدام کردم و به مشهد که رسیدم فهمیدم که حال ایشان بعد از شهادت آقا اسماعیل خراب تر شده است و یکی دو مرتبه هم در بیمارستان بستری شده اند سریعاً خودم را به بیمارستان رساندم و تا صبح در بیمارستان بودم تا اینکه صبح متوجه شدم خاله آقای بیت الهی به رحمت خدا پیوسته است . • محمد آقا دوست آقا اسماعیل نقل می کرد شبی آقا اسماعیل به منزلمان تلفن زد و گفت : محمد آقا بیا امشب با هم بیرون برویم و شامی بخوریم من هم قبول کردم و به اتفاق به رستورانی رفتیم و بعد از اینکه شام را خوردیم آقا اسماعیل گفت : بیا دوباره غذا بخوریم چرا که این شام آخر من است من خندیدم و در جواب ایشان گفتم : این چه حرفی است که می زنید بالاخره یک غذای دیگر خوردیم و بعد بلند شدیم وقتی می خواست آقا اسماعیل خداحافظی کند به من گفت : محمد جان ایندفعه دیگر انشاءا.. دیدارمن وتو ….. بعد دست برگردنم انداخت و شروع به گریه کرد من هرگز آن صحنه ی خداحافظی را فراموش نمی کنم که چگونه ایشان مرا برای شهادت خودش آماده کرد . • یک شب حسین آقا را درخواب دیدم که ناراحت بود و گفت : مگر من به شما نگفته بودم که مرا در کنار آقا اسماعیل دفن کنید چرا اینکار را نکردید حال من باید برای دیدن آقا اسماعیل کلی راه بروم تا با ایشان صحبت کنم حسین آقا قبل از شهادتش به ما گفته بود مرا در کنار آقا اسماعیل دفن کنید ولی درموقع تشییع همه گرفتار مراسم بودند و جنازه را دور تر از آقا اسماعیل دفن کردند. • ما تا چند ماه بعد از شهادت آقا اسماعیل از نحوه شهادت ایشان خبر نداشتیم . تا اینکه روزی یکی از دوستان آمد خانه ما و گفت : من جریان شهادت آقا اسماعیل را می دانم وگفت: هنگام شهادت آقا اسماعیل بر روی زمین افتاده بود و دستهایش را بر زمین می کشید تا خودش را به آب برساند . بعد از شنیدن این حرفها خیلی متاثر شدم و در یکی از نمازهایم ازخدا خواستم : خدایا ما که بعد از چند ماهی که از شهادت آقا اسماعیل گذشته هنوز دقیقاً نمی دانیم که ایشان چگونه شهید شده است شب هم خواب آقا اسماعیل را دیدم ایشان را دیدم که در حیاط در کنار شیر آب ایستاده و فهمیدم که شهید شده گریه ام گرفت و بعد از کمی احوالپرسی با ایشان گفتم : برادر جان شهید شدی ؟ گفت : بله کمی به دست و پاهایش نگاه کردم و گفتم : ما شنیده ایم هنگام شهادت خیلی سختی کشیده ای آیا درست است ؟ گفت : نه خواهر جان من هنگامیکه بر زمین افتادم اول جان از پاهایم سپس از تنم و در آخر از سرم بیرون رفت و اصلاً سختی نکشیدم بعد از اینکه کمی با هم صحبت کردیم تا به نزدیکی در حیاط خانه رسیدیم برای خداحفظی به آقا اسماعیل گفتم : برادرجان آیا باز هم پیش ما می آیی گفت : انشاءا… که برمی گردم و بعد رفت . صبح که ازخواب بیدار شدم خوشحال بودم و گفتم : خدایا شکرت که تسکینی شد برایم که می دانم اسماعیل در هنگام شهادت سختی نکشیده و خیلی راحت جان به جان آفرین تسلیم کرده است . • موقع شهادت آقای حسین ثابت خواه به ما خبر دادند که حسین آقا مجروح و در یکی از بیمارستانهای تهران بستری می باشند من که موضوع را فهمیدم به خواهرم گفتم : همه دارند برای دیدن حسین آقا به تهران می روند بیا ما هم به آنجا برویم آماده سفر شدیم و قرار شد صبح حرکت کنیم شب درخواب آقا اسماعیل را دیدم به ایشان گفتم : برادر جان می دانی حسین آقا مجروح شده است گفت : آری می دانم گفتم : من و سکینه هم قرار است فردا به تهران برویم و حسین آقا را ببینیم گفت : لازم نیست شما بروید ایشان خودش می آید مشهد . صبح که ازخواب بیدار شدم با خودم گفتم : منظور اسماعیل اززدن این حرف دو چیز می تواند باشد یا آقا حسین خوب می شود و می آید و شاید هم شهید شده است تا اینکه روز بعد جنازه حسین آقای ثابت خواه را آوردند و ما فهمیدیم که ایشان هم به درجه رفیع شهادت نائل آمده است . • یکی از دوستان آقا اسماعیل درباره نحوه شهادت ایشان می گفت : روزی در اتاق کارگزینی نشسته بودم و عکس شهید بیت الهی را بر دیوار اتاق زده بودم شخصی که برای ترخیص اقدام کرده بود وارد اتاق شد و تا چشمش به عکس شهید افتاد متاثر شد و گفت : مگر آقای بیت الهی شهید شده است ؟ گفتم : بله مگر شما ایشان را می شناسی ؟ گفت : بله در شب عملیات بدر من بی سیم چی ایشان بودم . در حال پیشروی در زیر آتش خمپاره عراق بودیم که ناگهان متوجه مجروحیت آقای بیت الهی شدم خواستم برگردم و کمک کنم که ایشان با اشاره دست به من گفت : برنگرد برو من دیدم که دارد چفیه را باز می کند که بر پایش ببندد گفتم مجروحیت ساده ای است و الان نیروهای امداد می رسند به همین خاطر به راه خود ادامه دادم و بنده به این شخص گفتم : آقای بیت الهی در همان شب شهید شدند وایشان خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و شروع به گریه کرد . • در مانور طرح لبیک آقای بیت الهی به ما کارهایی را گفته بود که باید انجام می دادیم ولی متاسفانه ما آن کارها را در ساعاتی که باید انجام می دادیم به پایان نرساندیم و ایشان خیلی با جدیت با ما برخورد کرد . چون من شخصاً از آقای اسماعیل انتظار چنین برخوردی را نداشتم کمی از ایشان دلخور شدم گویا ایشان متوجه موضوع می شود در عصر همان روز به خانه مان پیغام فرستادند که من بروم پیش ایشان وقتی رفتم ایشان دست مرا گرفت و در اطراف منزلشان به اتفاق هم قدم زدیم ایشان گفت : آقا رضا از دست من ناراحت هستید ؟ گفتم: نه برادر برای چه ناراحت باشم بعد ایشان با یک لحن بسیار آرام و دلنشین با ما صحبت کردند که اشک در چشمانم جمع شده بود وبا وجود جدیت در کارش هرگز راضی نمی شد کسی از ایشان ناراضی باشد • شبی خواب دیدم در مجلسی با چند نفر ازدوستان من الجمله برادرم ایستاده ایم و در حال صحبت بودیم که متوجه شدم کسی با دست بر شانه ام زد وقتی برگشتم آقای بیت الهی را دیدم که با چهره بسیارنورانی و زیبا ایستاده است و من که ازشهادت ایشان خبر نداشتم آقای اسماعیل را درآغوش گرفتم و رویش را بوسیدم . بعد از مختصر احوالپرسی ایشان به من گفت: بیا با هم قدم بزنیم گفتم : آقا اسماعیل این دوستان من شما را دیده اند نمی خواهید با آنها احوالپرسی کنید ؟ ایشان در جواب گفت : نخیر اینها مرا ندیده اند و بعد به اتفاق هم قدم زدیم و از خاطرات هم صحبت کردیم . • روزی آقای اسماعیل مرا دید وگفت : هادی اقا چه کار می کنید گفتم : عضو بسیج ویژه بودم و الان دارم کارهای سربازی ام را انجام می دهم که به خدمت بروم ایشان وقتی این موضوع را فهمید گفت : چند روز دیگر قرار است من به اتفاق چند تن از دوستان به جبهه بروم اگر شما مایلید در جبهه خدمت کنید با ما بیا برویم گفتم : ولی من هنوز پرونده ای تشکیل ندادن وگرنه خیلی مایلم که با شما به جبهه اعزام شوم ایشان گفت : مسئله این نیست تمام کارهایش را من انجام می دهم در روز موعود هم ایشان پرونده ای برایم تشکیل دادند و به اتفاق به منطقه اعزام شدیم و من در آنجا خدمت سربازیم را به اتمام رساندم . • روزی آقای بیت الهی را دیدم که خیلی متاثر و ناراحت بود پرسیدم آقای بیت الهی چه شده است که اینگونه ناراحت به نظر می رسید ؟ در پاسخم گفت : با عمویم که اهل تسنن می باشد به مشاجره پرداختم و وقتی سوالات مرا نتوانست جواب بدهد با تندی به من گفت : عموجان تو که کوچکی ولی اگر خود عمر هم بیاید و بگوید حرفهای من به ناحق است من قبول نخواهم کرد و گویی اصلاً حرف حق را متوجه نمی شوند . • هر گاه آقا اسماعیل می خواست به جبهه برود پدرم بخاطر علاقه ی زیادی که به ایشان داست برایش قربانی می کرد . حتی یک بار یک گوساله را قربانی کرد سری آخر هم که آقا اسماعیل می خواست به جبهه برود برای خداحافظی به شهرستان که پدرم در آنجا بودن نرفت و هر چه ما اصرار کردیم و گفتیم : اگر پدر بفهمد که شما برای خداحافظی پیش اونرفتید حتماً ناراحت می شود در جوابم گفت: اینبار یک ماموریت 15 روزه است و برمی گردم وقتی به جبهه رفت و بعد از مدتی از آمدنش خبری نشد یکبار که تلفن زده بود به او گفتم : برادر جان دل ما برایت تنگ شده است برگرد که هم پیش پدر بروی و هم ما را از ناراحتی دربیاوری ودوباره اگر خواستی بری برو. آقا اسماعیل هم گفت : این سری بخاطر این پیش حاج آقا پدرمان نرفتم چون هر گاه آنجا می روم پدر برایم قربانی می کند و بخاطر من حیوانهای بی زبان قربانی می شوند. نرفتم تا این دفعه من در راه خدا قربانی شوم بالاخره هم به آرزویش رسید بعد از دو ماه که نیامد در 23 اسفند ماه شهید شدند .روحش شاد . • روزی خواهر زاده آقا اسماعیل بچه ی خواهرم خاطره ای را اینگونه نقل می کرد : یک شب مادرم به من گفت: آیا نمازت راخوانده ای ؟ من هم به دروغ به ایشان گفتم : بله نمازم را خوانده ام .وقتی خوابیدم دائی راخواب دیدم که ناراحت است ووقتی به من رسید توی گوش من زد . ناراحت شدم و گفتم : دایی جان بعد از این همه مدت که شما را ندیده بودم ودلم برایتان تنگ شده بود شما باید سیلی به من بزنید ؟ گفت : این سیلی را بخاطر دروغی که به مادرت گفته ای زدم در مورد حجاب هم به من خورده گرفت و گفت : باید حجابت را رعایت کنی و نمازت را ترک نکنی . بعد هم مرا درآغوش گرفت و از ناراحتی درآورد. • آقا اسماعیل یک سال قبل از شهادتش به عکاسی رفته بود و یک عکس سیاه و سفید گرفته بود وقتی عکس را دیدیم خیلی تیره و تار افتاده بود پرسیدم این چه عکسی است که گرفته اید ؟ این عکس اصلاً شباهتی به شما ندارد می گفت : اگر من شهید شدم همین عکس را بدهید روی پارچه بکشند وپوستر چاپ کنند خواهرم با شوخی به ایشان گفت : اگر خدای نکرده شهید شوی از عکسهای رنگی زیبایی که داری می دهیم چاپ کنند. اما آقا اسماعیل به صورت جدی گفت : من راضی نیستم از عکس رنگی برای چاپ پوستر استفاده شود وقتی علت این اصرار را پرسیدم گفت : وقتی مردم عکس رنگی را ببینند می گویند عجب جوان زیبا وخوش تیپی به شهادت رسیده است وبیشتر ناراحت می شوند اما وقتی عکس سیاه و سفید باشد خیلی جلب توجه نمی کند . این قضیه گذشت تا اینکه اسماعیل شهید شد پس از تشییع دفن هر چه عکس داخل تابلویی که برمزارش کرده بودند می گذاشتیم بر اثر گذشت زمان وتابش آفتاب سفید می شد تا اینکه تصمیم گرفتیم یک عدد از عکسهای رنگی ایشان را بدهیم که روی آیینه چاپ کنند.وقتی رفتیم عکس و آیینه را تحویل بگیریم دیدیم عکس آقا اسماعیل خوب چاپ نشده مثل اینکه کسی روی آن دست کشیده باشد ناراحت شدیم و گفتیم این چه عکسی است که انداخته اید ؟ گفت : این بار دوم است که عکس ایشان را چاپ می کنم اما نمی دانم چرا خراب می شود دیدیم این آیینه را نمی شود برد و داخل تابلو گذاشت نهایتاً به یاد سفارشی که کرده بود افتادیم و همان عکسش را بزرگ در تابلو مزارش نصب کردیم . • در عملیات خیبر علی رغم زحمت بسیاری که گردانها و یگانها کشیده بودند ما به اهداف نهایی نرسیدیم تعدادی از برادران عقب نشینی کرده بودند و در جاهای مورد نظر مستقر شده بودند تا از مواقع تصرف شده دفاع کنند خیلی از رزمندگان و فرماندهان از اینکه نتوانسته بودند به اهداف برسند ناراحت بودند عده ای از فرمانده هان تیپ 21 امام رضا (ع) از جمله آزادی ، نعمانی ، کارگر ، اسد الهی که از افراد با تجربه در جنگ به حساب می آمدند شهید شده بودند یک حالت حزن و اندوهی در نیروها حکم فرما بود یک احساس شرمندگی و ناراحتی که بعد از یک سال برنامه ریزی نتوانسته بودند به همه ی اهداف دست پیدا کنند تا یک روز در قرارگاه جلسه ای با حضور فرمانده های لشگر و مسئولین برگزار شد و فرمانده کل سپاه صحبتهایی کرد و نقل قولی از امام گفتند که امام فرموده است : سلام مرا به رزمندگان برسانید و به آنها بگویید که من از آنها راضی هستم وناراحت نباشید بعد از جلسه همراه سردار قاآنی و یکی از مسئولین لشگر به جزیره ی مجنون محلی که آقای بیت الهی درآنجا مستقر بود رفتیم وقتی ایشان ما را دید پرسید : چه خبر ؟ آیا امام مطلبی فرموده اند یا خیر ؟ گفتم: چرا امام مطالبی را فرموده اند که من خدمت شما می گویم و همان مطالب امام را عیناً گفتم : بعد از اینکه ایشان نظر امام را فهمید از شدت خوشحالی گریه کرد و گفت : ما دیگر هیچ غصه ای نداریم چیزی که می خواستیم پیروزی بود و ما این پیروزی را بدست آوردیم وقتی که اما از ما راضی شد قطعاً خدا نیز از ما راضی است . • در عملیات بدر لشگر امام رضا (ع) با یک سری از مشکلات و ناکامیها مواجه شده بود بعضی از گروهانها که می رفتند به کمین برخورد می کردند و نمی توانستند به موقع برسند شب دوم عملیات نیز فرمانده لشگر آقای قاآنی مجروح شده و در صحنه نبود و با توجه به اینکه ابتدای خط که به خط امام زمان (عج) معروف بود در دست عراقیها بود و هنوز سقوط نکرده بود انتقال نیرو به آنجا بسیار مشگل ودشوار شده بود به هر حال تصمیم گرفته شد با کمک عده ای از برادران من الجمله آقای بیت الهی و دیگر عزیزانی که به آچار فرانسه در منطقه معروف بودند با همان امکانات محدود خط امام زمان (عج) را از عراق بگیریم من به اتفاق آقای بیت الهی سرگرم به خط کردن بچه ها بودم و درست زمانی که قرار شد حرکت کنیم عراق با خمپاره 60 منطقه را زیر آتش گرفت تا بچه ها قبل از رسیدن نیروهای عقبه عراق خط را تصرف نکنند . در آن آتشباران من مجروح شدم و وقتی به بیمارستان منتقل شدم یکی از رزمندگان که در همانجا مجروح شده بود آمد وگفت : آقای اسماعیل بیت الهی شهید شده است و این آخرین دیدار من با ایشان بود. • یک روز شخصی که خود را بی سیم چی آقای بیت الهی در عملیات بدر معرفی می کرد نحوه ی شهادت ایشان را این گونه نقل می کرد . در جاده خندق ما به طرف دشمن در حال حرکت بودیم زیر آتش مستقیم دشمن که من ناگهان متوجه مجروحیت آقای بیت الهی شدم که از ناحیه پا ترکش خورده بوده خواستم برگردم و به ایشان کمک کنم ولی با اشاره دست به من گفت : به راهت را ادامه بده من هم به گفته ایشان عمل کردم و بعداً متوجه شدم که ایشان بر اثر خونریزی شدید به درجه رفیع شهادت نائل آمدند . • در ماجرای طرح لبیک ما به همراه آقای بیت الهی در بسیج مسجد بودیم و چون زمان جنگ بود نیاز به افراد در مساجد ضروری بود و آقای بیت الهی حدود یک هفته به منزل نرفته بود و در مسجد فعالیت می کرد به ایشان گفتم: آقای بیت الهی شما نیاز به استراحت دارید بهتر است به منزل بروید بچه ها هستند تا کار شما را انجام دهند ایشان در جواب گفت : کاری که ما در مسجد انجام می دهیم در مقابل کاری که بچه ها الان در جبهه وخط مقدم انجام می دهند ناچیز است و در قضیه طرح لبیک ما ایثار و ازخودگذشتگی شهید بیت الهی را به وضوح دیدیم . • یادم می آید یکی از نیروهایی که با سپاه همکاری داشت به دلیل تصادفی که قبلاً کرده بود یک پایش مقداری کوتاه شده بود این فرد وانمود می کرد که این تصادف در ماموریت سپاه برایش اتفاق افتاده است تا شاید بتواند هزینه ای را که صرف درمانش کرده است از سپاه بگیرد آقای اسماعیل بیت اللهی که از نیت آن شخص مطلع شده بود روزی به من مراجعه کرد و نامه ای برای بیمارستان امام رضا (ع) که آن شخص درآن بستری بوده است گرفت و رفت و سوابقش را گرفت و آورد و به آن فرد گفت : ببین تصادف شما مربوط به کدام زمان و مکان است و هیچ ارتباطی به سپاه ندارد . • در شب عملیات بدر آقای بیت اللهی به همراه بی سیم چی جلومی رفته که مجروح می شود ترکش خمپاره به پای ایشان اصابت می کند چون توان راه رفتن نداشته و شب بوده کسی متوجه مجروحیت ایشان نمی شود و همانجا به قدری از ایشان خون می رود که شهید می شوند . • یک بار که در مجلسی نشسته بودیم و از شهادت صحبت می کردیم آقای بیت الهی گفتند : دوست دارم در جبهه حضور داشته باشم و وضعیت شهادتم به گونه ای باشد که اصلاً چیزی از بدنم باقی نماند یعنی که گلوله ی توپ مستقیماً به من برخوردکند . • درمسجد محل هر هفته یک شب جلسه ای برگزار می شد یک شب که هوا بسیار سرد بود و برف شدیدی می بارید آقای بیت الهی به مسجد می رود و قبل از دیگران کارهای مسجد را انجام می دهد و منتظر می ماند تا بچه ها بیایند و جلسه را شروع کنند که اتفاقاً آن شب به علت سردی هوا بچه ها به مسجد نمی روند ایشان صبح گله می کردند که چرا نیامدید ولی خودش در جلسه بوده وچراغ جلسه را نگذاشته که خاموش شود . • آقا اسماعیل می گفت: روزی در جلسه ای که درتهران شرکت کرده بودم یکی از مولویهای تربت جام را دیدم که در جلسه حضور دارند از آنجایی که می دانستم این مولوی با پدر آشنایی دارد به نزد ایشان رفتم و ضمن دادن آشنایی و معرفی خود با احترام خاصی احوال ایشان را پرسیدم وقتی علت این کار را جویا شدم گفت : چون ایشان مولوی پدر هستند من وظیفه ی خود دانستم که به او احترام بگذارم . • در شب عملیات بدر آقای بیت اللهی به همراه بی سیم چی درحین پیشروی براثراصابت ترکش خمپاره به ران پا مجروح می شود.شدت جراحت ایشان را از پیش روی باز می داردوبه دلیل تاریکی شب امدادگران متوجه مجروحیت ایشان نمی شود تا این که بر اثر مجروحیت ایشان نمی شود تا این که بر اثر خونریزی شدید به شهادت می رسد. • در سال 60 و 61 بود که بعد از امتحانات آقای بیت اللهی روزی به بنده گفتند که بیایم داخل سپاه و من چون علاقه داشتم پذیرفتم. بعد هم با ایشان به اتفاق به گزینش رفتیم و تمام کارهای مربوط به استخدام بنده را انجام دادند و نقش بسزایی را در پاسدار شدن من ایفا کردند بعد از اینکه رسماً پاسدار شدم ایشان به من پیشنهاد داد که همراه تعدادی دیگر از بچه ها من جمله برادر شیر محمدی و عسگری به کلات نادر بروم و ما در آنجا مدتی خدمت کردیم. • یکروز جمعه صبح آقای بیت الهی به منزل ما آمدند و گفتند:" علی آقا بیا با هم به نماز جمعه برویم." من هم قبول کردم و با هم به حرم مطهر امام رضا (ع) رفتیم و ایشان با شوق خاصی فریضة نماز جمعه را بپا داشت و این اولین نماز جمعه ای بود که من می رفتم و در واقع آقا اسماعیل با عملشان باعث شدند که من پایم به نماز جمعه باز شود. • آخرین باری که آقا اسماعیل را دیدم در اهواز سوار تویوتایی بود و به طرف پنج طبقه ها می رفت در ان لحظه در چهره اش دیدم که تا بحال ندیده بودم و عطر خاصی هم از بدنشان به مشام می رسید. تمام روز را با هم بودیم و غروب ایشان به خط مقدم رفت و دیگر بر نگشت. • صبح روز 23 اسفند ماه در 5 طبقه های اهواز نشسته بودیم که آقای ثابت خواه با حالت ناراحتی و اندوه وارد شد وقتی علت ناراحتی و حزن ایشان را جویا شدم، دیدم ایشان شروع به گریه کرد و گفت:" اسماعیل رفت و ما را تنها گذاشت." با شنیدن این حرف بقدری متأثر شدم و برایم ناگوار بود که شروع به گریه کردم. • یکبار آقا اسماعیل با عمویش بر سر مسائل دینی بحث کرده بود و چون ایشان مطالعات زیادی در این خصوص داشتند سؤالاتی از عمویش می پرسد که ایشان می گوید:" ببین اسماعیل شما که هنوز کوچک هستی اگر خود عمر هم بیاید و بگوید من بر حق نیستم من قبول نخواهم کرد." و آقا اسماعیل وقتی چنین جوابی را شنید دیگر هیچ بحثی نکرد. • یکبار بعلت ناراحتی قلبی که داشتم بیهوش شدم و در عالم بی هوشی شهید بیت اللهی را به همراه شهید ثابت خواه و آقای میرزایی که مرد متدین بود و به نماز اول وقت خیلی تأکید داشت را در کنار حوض آبی دیدم، وقتی به نزدیک آنها رسیدم آب بر صورتم زدند وقتی به هوش آمدم و خودم را بر روی تخت بیمارستان دیدم که اطرافیانم در کنارم مشغول در آوردن پیراهنم بودند. وقتی علت را جویا شدم گفتند:" در زمان بی هوشی قلب شما ناگهان از کار افتاد و دکترها هرچه تلاش کردند نتوانستند کاری انجام دهند و نا امید شدند. در همین گیر و دار ناگهان قلب شما شروع به تپیدن کرد و شما شفا پیدا کردید. وقتی موضوع را فهمیدم یاد خوابی که در عالم بی هوشی دیدم افتادم و شروع به گریه کردم. • در اهواز در آپارتمان های پنج طبقه به اتفاق دوستان و آقای بیت الهی مستقر بودیم مدتی بود که هر روز صبح بعد از نماز ما با صدای رادیو از خواب بیدار می شدیم. کنجکاو شده بودیم که بدانیم چه کسی رادیو را صبح روشن می کند و با آهنگهای باستانی که آن زمان پخش می شد ما را از خواب بیدار می کند. وقتی مسئله را پیگیر شدیم آقای بیت الهی را دیدیم که دارد ورزش می کند. به ایشان گفتم:" پس شما هستید که هر روز صبح ما را بیدار می کنید؟" در جواب گفتند:" نخیر، این صدای ورزش است که شما را از خواب بیدار می کند." و این برای من جالب بود که ایشان با توجه به گرمی خاصی که در اهواز بود ولی ورزش ایشان ترک نمی شد و اهمیت خاصی برایش داشت. • حسین به همراه آقای بیت الهی در باختران بودند. اینها هر دو نفر می خواستند که به جبهه بروند اما آقای بیت الهی گفته بود: نه من باید بروم. آقای بیت الهی حسین را به بهانه اینکه او را در تعاون کار دارند به آنجا فرستاد و خود از این فرصت استفاده کرد و به جبهه اعزام شد. وقتی که حسین برگشت متوجه شد که آقای بیت الهی تنهایی به جبهه رفته و خیلی ناراحت شد. شب که حسین به خانه آمد متوجه شدم که گریه می کند همان شب آقای بیت الهی به شهادت رسیده بود _ گفتم: چه شده است؟ گفت: اسماعیل شهید شده است. گفتم: چه می گویی؟ گفت: بله، اسماعیل شهید شده است. گفتم: اسماعیل که امروز صبح زود رفت و من خودم ساعت 4 صبح آمدم و آیینه قرآن برایش گرفتم. به او الهام شده بود که آقای بیت الهی شهید شده است. بعد خبر آوردند که اسماعیل بیت الهی شهید شده است. • ـ یکی از دوستان آقا اسماعیل شهادت ایشان را این گونه نقل می کرد: آقا اسماعیل به همراه بی سیم چی به سمت جزیره حرکت کردند در حین حرکت خمپاره ای به نزدیکی آقا اسماعیل اصابت می کند و بر اثر ترکش آن مجروح می شود. بی سیم چی بر می گردد که به ایشان کمک کند و او را به پست امداد برساند اما اسماعیل به ایشان می گوید شما برو امدادگران می آیند و مرا با خود می برند فردای آن روز دوستانش با پیکر ایشان مواجه می شوند و به عقب منتقل می کنند • نزدیک شروع عملیات بدر در منطقة هورالهویزه هوای بسیار سرد و سرمای سوزناکی حکم فرما بود. قرار بود تعدادی نیرو به منطقه اعزام شوند و در قرارگاهی مستقر شوند. یک روز صبح زود بیرون رفتم تا از آقای بیت اللهی خبر بگیرم. ایشان را دیدم در کنار سنگری نشسته و پتویی به دور خود پیچیده است. وقتی علت نشستن ایشان را در آن هوای سرد بیرون سنگر جویا شدم گفت: جا برای استراحت بچه ها داخل سنگر کم بود من بیرون آمدم تا آنها راحت تر به استراحت بپردازند. با دیدن این صحنه برایم ثابت شد که ایشان نیروهای بسیجی رزمنده را برخود ترجیح می دهد. • بعد از ظهر بود که ما از دوره قبل از عملیات که برای آموزش غواصی رفته بودیم برگشتیم . آمدیم تیپ 21 امام رضا ( ع ) که احوال دوستانمان را بپرسیم . چون یک ماه و اندی بود که همدیگر را ندیده بودیم . رفتیم سراغ دوستان و از آن جمله اسماعیل بیت الهی بود که به اتاق ایشان رفتیم که احوالش را بپرسیم . شهید بزرگوار یکی از بچه هایی را که دوربین داشتند صدا کرد و گفت : بیا یک عکس از ما بگیر که اینها می خواهند شهید بشوند و این عکس را از همدیگر یادگار داشته باشیم . گفتم از کجا معلوم که شما شهید نشدید . ایشان در جواب ما گفت : می خواهیم اثر بگذاریم . چه ما برویم و چه تو بروی . اگر تو رفتی با دیدن این عکس یاد یک شهید می افتی و سعی می کنیم خودمان را بسازیم و اگر ما رفتیم تو این عکس را نگاه می کنی و به یاد ما می افتی . می خواهیم از آن یک تابلوی اخلاقی داشته باشیم . • -نزدیک شروع عملیات بدر بود . هوای بسیار سرد و سرمای سوز ناکی در منطقة هور الهویزه حکم فرما بود . قرار شده بود تعداد زیادی نیرو به منطقه اعزام شوند وقتی نیروها به منطقه رسیدند در یک قرار گاه مستقر شدند .آقای بیت الهی در ستاد بودند . یک بار نزدیکیهای صبح رفتم بیرون که ببینم آقای بیت الهی کجا هستند دیدم ایشان در کنار سنگری نشسته و پتوئی دور خود پیچیده است .وقتی علت نشستن ایشان را در آن هوای سرد در بیرون از سنگر جویا شدم گفت: بچه هایی که آمده اند جایی برای استراحت نداشتند من آمدم بیرون تا آنها جای راحت تری داشته باشند .وقتی این صحبتها را شنیدم این موضوع برایم ثابت شد که ایشان نیروهای بسیج و رزمنده را بر خود ترجیح می دهد . • یک شب آقا اسماعیل و حسین آقا را با هم خواب دیدم آقا اسماعیل در حال نماز خواندن بودند و من داشتم با حسین آقا صحبت می کردم ولی ما بین من و حسین آقا حجابی بود که من نمی توانستم واضح ایشان را ببینم. چون دلم برایشان خیلی تنگ شده بود. به حسین آقا گفتم:" چطور می شود که من شما را ببینم." ایشان خندید و در جواب من گفت:" رباب خانم، چشم بصیرت می خواهد کسی که می خواهد ما را ببیند. "[۱]