شهید محمد بهلول: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 1343/01/01 نام : محمد محل تولد : مشهد نام خانوادگی : بهلول‌ تاریخ شهاد...» ایجاد کرد)
 
 
(یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده)
سطر ۱۸: سطر ۱۸:
  
  
rId6
+
rId6
  
  
خاطرات
+
==خاطرات==
  
 
-    یک روز که در خانه بودم و مشغول غذا درست کردن صدای درب را شنیدم وقتی به دم در خانه رسیدم یک ماشین سپاه را که آن در خیابان پارک کرده بود دیدم که تا مرا دیدند خانمی از آن پیاده شد و طرف من آمد وقتی نزدیک شد متوجه شدم که یکی از اقواممان است که پسرش همراه محمد ما به جبهه رفته بود بعد از احوال پرسی به او گفتم: از این طرف ها آمده ای؟ گفت: چند وقتی است از محمد خبری ندارم او هم اسم فرزندش محمد بود می خواستم از شما سوال کنم وقتی پسرتان زنگ زد چیزی از پسر من گفت، گفتم نه خبری نداشت بعد از من خداحافظی کرد و رفت. ساعتی طول نکشید که دخترم با ما تماس گرفت و گفت که می خواهد با شوهرش به خانه ی ما بیاید مثل این که در راه همان ماشین سپاه که جلوی خانه ی ما ایستاده بود آنها را سوار می کند و می گوید که محمد زخمی شده و رفته به بیمارستان قائم مشهد می رسند و به آنها اعلام می کنند که او شهید شده و شما را برای شناسایی جنازه آورده ایم آنها پس از دیدن جنازه به خانه آمدند . وقتی به خانه وارد شدند گفتم چرا این قدر دیر آمدید که دخترم نتوانست خودش را کنترل کند و شروع به گریه کرد شوهرش گفت ماشین سپاهی که جلوی خانه ی شما ایستاده بود خبر شهادت محمد را آورده ولی نتوانسته بود به شما بگوید و منتظر مانده بودند تا کس دیگری به خانه بیاید و به او خبر را بگویند .
 
-    یک روز که در خانه بودم و مشغول غذا درست کردن صدای درب را شنیدم وقتی به دم در خانه رسیدم یک ماشین سپاه را که آن در خیابان پارک کرده بود دیدم که تا مرا دیدند خانمی از آن پیاده شد و طرف من آمد وقتی نزدیک شد متوجه شدم که یکی از اقواممان است که پسرش همراه محمد ما به جبهه رفته بود بعد از احوال پرسی به او گفتم: از این طرف ها آمده ای؟ گفت: چند وقتی است از محمد خبری ندارم او هم اسم فرزندش محمد بود می خواستم از شما سوال کنم وقتی پسرتان زنگ زد چیزی از پسر من گفت، گفتم نه خبری نداشت بعد از من خداحافظی کرد و رفت. ساعتی طول نکشید که دخترم با ما تماس گرفت و گفت که می خواهد با شوهرش به خانه ی ما بیاید مثل این که در راه همان ماشین سپاه که جلوی خانه ی ما ایستاده بود آنها را سوار می کند و می گوید که محمد زخمی شده و رفته به بیمارستان قائم مشهد می رسند و به آنها اعلام می کنند که او شهید شده و شما را برای شناسایی جنازه آورده ایم آنها پس از دیدن جنازه به خانه آمدند . وقتی به خانه وارد شدند گفتم چرا این قدر دیر آمدید که دخترم نتوانست خودش را کنترل کند و شروع به گریه کرد شوهرش گفت ماشین سپاهی که جلوی خانه ی شما ایستاده بود خبر شهادت محمد را آورده ولی نتوانسته بود به شما بگوید و منتظر مانده بودند تا کس دیگری به خانه بیاید و به او خبر را بگویند .

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۳ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۵۸

تاریخ تولد : 1343/01/01

نام : محمد محل تولد : مشهد

نام خانوادگی : بهلول‌ تاریخ شهادت : 1361/04/05

نام پدر : مرادعلی‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : پاسدار یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : بهشت‌رضا


rId6


خاطرات

- یک روز که در خانه بودم و مشغول غذا درست کردن صدای درب را شنیدم وقتی به دم در خانه رسیدم یک ماشین سپاه را که آن در خیابان پارک کرده بود دیدم که تا مرا دیدند خانمی از آن پیاده شد و طرف من آمد وقتی نزدیک شد متوجه شدم که یکی از اقواممان است که پسرش همراه محمد ما به جبهه رفته بود بعد از احوال پرسی به او گفتم: از این طرف ها آمده ای؟ گفت: چند وقتی است از محمد خبری ندارم او هم اسم فرزندش محمد بود می خواستم از شما سوال کنم وقتی پسرتان زنگ زد چیزی از پسر من گفت، گفتم نه خبری نداشت بعد از من خداحافظی کرد و رفت. ساعتی طول نکشید که دخترم با ما تماس گرفت و گفت که می خواهد با شوهرش به خانه ی ما بیاید مثل این که در راه همان ماشین سپاه که جلوی خانه ی ما ایستاده بود آنها را سوار می کند و می گوید که محمد زخمی شده و رفته به بیمارستان قائم مشهد می رسند و به آنها اعلام می کنند که او شهید شده و شما را برای شناسایی جنازه آورده ایم آنها پس از دیدن جنازه به خانه آمدند . وقتی به خانه وارد شدند گفتم چرا این قدر دیر آمدید که دخترم نتوانست خودش را کنترل کند و شروع به گریه کرد شوهرش گفت ماشین سپاهی که جلوی خانه ی شما ایستاده بود خبر شهادت محمد را آورده ولی نتوانسته بود به شما بگوید و منتظر مانده بودند تا کس دیگری به خانه بیاید و به او خبر را بگویند .

- یادم هست دفعه ی آخری که برادرم محمد بهلول قصد رفتن به جبهه را داشت همراه او به راه آهن رفته بودیم او حال و هوای دیگر داشت و مثل این که به او الهام شده باشد که دفعه ی آخر اوست وقتی که بوق قطار کشیده شده و به مسافران گفتن سوار شوید تا حرکت کنیم او در حال سوار شدن بود که گفتم یادم رفت یک عکس یادگاری بگیرم او پیاده شد و گفت عکس را همین حالا می گیریم گفتم الان قطار حرکت می کند گفت اشکالی ندارد خودم را می رسانم بعد همراه بقیه ی خانواده رفتیم و عکس دسته جمعی گرفتیم او سوار قطار شد و رفت و دیگر هم بر نگشت .

- بعد شهادت برادرم محمد بهلول یک شب خواب دیدم که ایشان در حالی که لباس های زیبایی به تن داشت به چهره ی نورانی به منزل ما آمد بعد از احوالپرسی به او گفتم برادر جان شما کجا بودید من دلم برایت خیلی تنگ شده است شما تا به حالا کجا بودید؟ او گفت: من هر روز به دیدن شما می آیم و احوال شما و پدر و مادر را می پرسم گفتم پس چرا فقط همین یکدفعه شما را دیدم؟ گفت شما مرا نمی بیند ولی من شما را می بینم ما هم در حال صحبت کردن بودیم که از خواب بیدار شدم .

- یادم هست یکی از همرزمان پسرم محمد بنام محمد امیرپور که شهید شده بود او هنوز به جبهه نرفته بود و در حال تدارک کارهایش بود تا بتواند به جبهه برود. روز تشییع جنازه ی شهید امیرپور ایشان خیلی بی تابی می کردند و سینه می زدند و حتی نوحه ای خواندن که تمام جمیعت اشک می ریخت و می سوخت درست وقتی که جنازه را داخل قبر می گذاشتند با این که او سن و سال کمی داشت و طبعا باید از مرده می ترسید ولی تا جنازه را در قبر گذاشتن خودش را روی او انداخت و بعد از کمی گریه کردن کنار آن خوابید و بلند می گفت من راه تو را ادامه می دهم تا خون در رگهایم باشد از راهی که تو رفتی دفاع می کنم .

- یک روز که به حرم مطهر امام رضا علیه السلام رفته بودم بعد از زیارت دو رکعت نماز برای برادر شهیدم محمد بهلول خواندم این نماز را همیشه می خواندم ولی این دفعه خیلی فرق می کرد و نماز با شوری بود چون خیلی دلم تنگ شده بود وقتی از حرم برگشتم بعلت خستگی دراز کشیدم و خوابم برد و در عالم خواب به همراه شوهر خواهرم که روحانی است به سمت بهشت رضا حرکت کردیم و لوازم کلنگ و بیل برداشتم وقتی به مقبره ی ایشان رسیدیم شروع کردیم به کندن تا این که به جنازه رسیدیم روی آن را باز کردیم و او بلند شد و نشست و بعد از احوالپرسی شروع به نصیحت ما کرد و می گفت نماز را به درستی به پا دارید و به جماعت بخوانید و یک لحظه از آن غافل نشوید که اولین چیزی را که از شما سئوال می کنند نماز است در حال صحبت با ایشان بودم که از خواب بیدار شدم .

- یادم هست قبل از این که برادرم محمد بهلول قصد رفتن به جبهه را داشت یکی از دوستانش شهید شد ایشان پس از شرکت در تشییع جنازه آن شهید شور بیشتری پیدا کرد تا به جبهه برود ولی بخاطر این که به او اجازه نمی دادند خیلی ناراحت بود تا این که پسر عمویم نیز به شهادت رسید و شور و اشتیاق او دو چندان شد تا این که او لوازمش را بست و گفت هر طور شده به جبهه می روم. به او گفتم پدر تازه برای شما مغازه ای باز کرده و باید او را اداره کنی حداقل کمی صبر کن و اوضاع آن جا را سر و سامانی بده بعد برو. او گفت خواهر جان به هیچ وجه دست و دلم به کار نمی رود و نمی توانم طاقت بیاورم من باید به جبهه بروم و پرچمی که از دست این شهیدان افتاده بردارم و جای آنها را پر کنم .

منبع سایت یاران رضا

http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 4416