Kolahkaj9706 (بحث | مشارکتها) |
Jafari9809 (بحث | مشارکتها) |
||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱۲: | سطر ۱۲: | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
| + | |||
• یادم هست روز اعزام بسیجی ها به جبهه فرزندم جعفر هم جزو آنها بود به ایشان گفتم: مادرجان وقتی سوار ماشین شدی صندلی کنار شیشه بشین تا آخرین لحظه ای که اینجا هستی ببینمت وقتی رفت داخل اتوبوس موقع رفتن هر چه نگاه کردم ایشان را ندیدم تا اینکه به شهادت رسید وقتی همرزمانش برای عرض تسلیت آمده بودند به آنها گفتم : پسرم روز اعزام با شما دریک اتوبوس بوده است و به ایشان گفته بودم که صندلی کنار شیشه ی اتوبوس ببشیند اما او را ندیدم . به من گفتند پسرتان قبل از اینکه اعزام بشود برای ما گفته بود که دیگر بر نمی گردد برای همین نخواسته است که برای آخرین باری که شما را می بیند چشمان گریان شما را ببیند . | • یادم هست روز اعزام بسیجی ها به جبهه فرزندم جعفر هم جزو آنها بود به ایشان گفتم: مادرجان وقتی سوار ماشین شدی صندلی کنار شیشه بشین تا آخرین لحظه ای که اینجا هستی ببینمت وقتی رفت داخل اتوبوس موقع رفتن هر چه نگاه کردم ایشان را ندیدم تا اینکه به شهادت رسید وقتی همرزمانش برای عرض تسلیت آمده بودند به آنها گفتم : پسرم روز اعزام با شما دریک اتوبوس بوده است و به ایشان گفته بودم که صندلی کنار شیشه ی اتوبوس ببشیند اما او را ندیدم . به من گفتند پسرتان قبل از اینکه اعزام بشود برای ما گفته بود که دیگر بر نمی گردد برای همین نخواسته است که برای آخرین باری که شما را می بیند چشمان گریان شما را ببیند . | ||
• من به همراه جعفر در جبهه بودیم و شب چهارشنبه بود و دعای توسل می خواندیم که دیدم بیرون نشسته است به ایشان گفتم چرا اینجا نشسته ای گفت : می خواهم آخرین دعای توسلی که می خوانم در تنهایی باشم چون شهید می شوم گفتم از کجا معلوم است شاید من شهید شدم گفت : نه در خواب هم دیدم که شهید می شوم و همین هم شد بعد از چند روز به شهادت رسید.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5225منبع سایت یاران رضا]</ref> | • من به همراه جعفر در جبهه بودیم و شب چهارشنبه بود و دعای توسل می خواندیم که دیدم بیرون نشسته است به ایشان گفتم چرا اینجا نشسته ای گفت : می خواهم آخرین دعای توسلی که می خوانم در تنهایی باشم چون شهید می شوم گفتم از کجا معلوم است شاید من شهید شدم گفت : نه در خواب هم دیدم که شهید می شوم و همین هم شد بعد از چند روز به شهادت رسید.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5225منبع سایت یاران رضا]</ref> | ||
| سطر ۱۸: | سطر ۱۹: | ||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references/> | <references/> | ||
| + | ==رده== | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض:جعفر_تشکری}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان خراسان]] | ||
| + | [[رده: شهدای شهرستان سبزوار]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۴ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۱۰
تاریخ تولد : 1346/08/01 نام : جعفر محل تولد : سبزوار نام خانوادگی : تشکری تاریخ شهادت : 1365/05/26 نام پدر : علیرضا مکان شهادت : شلمچه تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : دانش آموز یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : تخریب گلزار : بهشتشهدا
خاطرات
• یادم هست روز اعزام بسیجی ها به جبهه فرزندم جعفر هم جزو آنها بود به ایشان گفتم: مادرجان وقتی سوار ماشین شدی صندلی کنار شیشه بشین تا آخرین لحظه ای که اینجا هستی ببینمت وقتی رفت داخل اتوبوس موقع رفتن هر چه نگاه کردم ایشان را ندیدم تا اینکه به شهادت رسید وقتی همرزمانش برای عرض تسلیت آمده بودند به آنها گفتم : پسرم روز اعزام با شما دریک اتوبوس بوده است و به ایشان گفته بودم که صندلی کنار شیشه ی اتوبوس ببشیند اما او را ندیدم . به من گفتند پسرتان قبل از اینکه اعزام بشود برای ما گفته بود که دیگر بر نمی گردد برای همین نخواسته است که برای آخرین باری که شما را می بیند چشمان گریان شما را ببیند . • من به همراه جعفر در جبهه بودیم و شب چهارشنبه بود و دعای توسل می خواندیم که دیدم بیرون نشسته است به ایشان گفتم چرا اینجا نشسته ای گفت : می خواهم آخرین دعای توسلی که می خوانم در تنهایی باشم چون شهید می شوم گفتم از کجا معلوم است شاید من شهید شدم گفت : نه در خواب هم دیدم که شهید می شوم و همین هم شد بعد از چند روز به شهادت رسید.[۱]