Barzegar97 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «محمدرضا محل تولد : مشهد نام خانوادگی : پیروی تاریخ شهادت : 1366/12/28 نام پدر :...» ایجاد کرد) |
|||
| (۲ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | محمدرضا | + | |
| − | نام خانوادگی : | + | نام : محمدرضا |
| − | + | ||
| − | تحصیلات : | + | نام خانوادگی : پیروی |
| − | شغل : | + | |
| − | گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان | + | نام پدر : علیاکبر |
| − | نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : خدمهتانک | + | |
| + | تاریخ تولد : | ||
| + | |||
| + | محل تولد : مشهد | ||
| + | |||
| + | تاریخ شهادت : 1366/12/28 | ||
| + | |||
| + | مکان شهادت : | ||
| + | |||
| + | تحصیلات : نامشخص | ||
| + | |||
| + | منطقه شهادت : | ||
| + | شغل : | ||
| + | یگان خدمتی : | ||
| + | گروه مربوط : | ||
| + | سایر شهیدان استان خراسان | ||
| + | نوع عضویت : سایر شهدا | ||
| + | مسئولیت : خدمهتانک | ||
گلزار : بهشترضا | گلزار : بهشترضا | ||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| − | روزی که محمدرضا از سربازی به خانه برگشته بود به من گفت: مادر جان آیا دلت برایم تنگ شده یا نه؟ در جواب به او گفتم بله خیلی برایت دعا کردم که به سلامت سربازیت تمام شود و به آغوش خانواده برگردی. سپس گفت: اگر روزی افتخار شهادت نصیبم شد، در غم از دست دادن من گریه نکن و صبور باش چون شهادت آرزوی قلبی من است. من هم گفتم شهادت افتخار است و من هم افتخار می کنم که مادر شهید باشم. | + | روزی که محمدرضا از سربازی به خانه برگشته بود به من گفت: مادر جان آیا دلت برایم تنگ شده یا نه؟ در جواب به او گفتم بله خیلی برایت دعا کردم که به سلامت سربازیت تمام شود و به آغوش خانواده برگردی. سپس گفت: اگر روزی افتخار شهادت نصیبم شد، در غم از دست دادن من گریه نکن و صبور باش چون شهادت آرزوی قلبی من است. من هم گفتم شهادت افتخار است و من هم افتخار می کنم که مادر شهید باشم.هنگامیکه محمد رضا می خواست برای اعزام به جبهه نام نویسی کند با او به مشهد رفتیم. آنقدر ذوق و شوق رفتن به جبهه را داشت که لحظه ای نگذشت تا من صحبت کنم و هرچه از من سوال می کردند خودش جواب می دهد. فقط من رضایت نامه ی او را امضاء کردم. موقعی هم که اسمش را نوشتند به او گفتند: تا چند وقت دیگر خودتان را برای اعزام معرفی کنید.آخرین باری که فرزندم محمد رضا می خواست به جبهه برود پیش من آمد و گفت: مادر جان دیشب خواب دیدم که مانند کبوتری هستم با بالهای شکسته و پر خون که در حال پرواز کردن هستم سپس گفت: به من الهام شده این بار که بروم شهادت نصیبم خواهد شد مرا ببخشید و برایم گریه و زاری نکنید.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5059 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | هنگامیکه محمد رضا می خواست برای اعزام به جبهه نام نویسی کند با او به مشهد رفتیم. آنقدر ذوق و شوق رفتن به جبهه را داشت که لحظه ای نگذشت تا من صحبت کنم و هرچه از من سوال می کردند خودش جواب می دهد. فقط من رضایت نامه ی او را امضاء کردم. موقعی هم که اسمش را نوشتند به او گفتند: تا چند وقت دیگر خودتان را برای اعزام معرفی کنید. | + | |
| − | آخرین باری که فرزندم محمد رضا می خواست به جبهه برود پیش من آمد و گفت: مادر جان دیشب خواب دیدم که مانند کبوتری هستم با بالهای شکسته و پر خون که در حال پرواز کردن هستم سپس گفت: به من الهام شده این بار که بروم شهادت نصیبم خواهد شد مرا ببخشید و برایم گریه و زاری نکنید. | + | ==پانویس== |
| − | + | <references /> | |
| − | + | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۷ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۳۳
نام : محمدرضا
نام خانوادگی : پیروی
نام پدر : علیاکبر
تاریخ تولد :
محل تولد : مشهد
تاریخ شهادت : 1366/12/28
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص
منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : خدمهتانک گلزار : بهشترضا
خاطرات
روزی که محمدرضا از سربازی به خانه برگشته بود به من گفت: مادر جان آیا دلت برایم تنگ شده یا نه؟ در جواب به او گفتم بله خیلی برایت دعا کردم که به سلامت سربازیت تمام شود و به آغوش خانواده برگردی. سپس گفت: اگر روزی افتخار شهادت نصیبم شد، در غم از دست دادن من گریه نکن و صبور باش چون شهادت آرزوی قلبی من است. من هم گفتم شهادت افتخار است و من هم افتخار می کنم که مادر شهید باشم.هنگامیکه محمد رضا می خواست برای اعزام به جبهه نام نویسی کند با او به مشهد رفتیم. آنقدر ذوق و شوق رفتن به جبهه را داشت که لحظه ای نگذشت تا من صحبت کنم و هرچه از من سوال می کردند خودش جواب می دهد. فقط من رضایت نامه ی او را امضاء کردم. موقعی هم که اسمش را نوشتند به او گفتند: تا چند وقت دیگر خودتان را برای اعزام معرفی کنید.آخرین باری که فرزندم محمد رضا می خواست به جبهه برود پیش من آمد و گفت: مادر جان دیشب خواب دیدم که مانند کبوتری هستم با بالهای شکسته و پر خون که در حال پرواز کردن هستم سپس گفت: به من الهام شده این بار که بروم شهادت نصیبم خواهد شد مرا ببخشید و برایم گریه و زاری نکنید.[۱]