Kolahkaj9706 (بحث | مشارکتها) |
Jafari9809 (بحث | مشارکتها) |
||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱۰: | سطر ۱۰: | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
| + | |||
• روزی که یک نفر سید به درب منزل ما آمد درب را باز کردم، گفت: منزل آقای جعفر پیروی گفتم: بله. گفت: در منزلتان مردی هست می خواهم با او صحبت کنم. گفتم: خیر. من همسر آقای جعفر پیروی هستم اگر کاری دارید بفرمائید. در آن زمان مادرم در منزل ما زندگی می کردند و آمدند با آن سید صحبت کردند. ناگهان دیدم مادرم پایش لیز خورد و به زمین افتاد و شروع به گریه کردن نمود. در موقع متوجه شدم که جعفر به شهادت رسیده است . دنیا جلوی چشمانم تیره و تار شد و دیگر متوجه هیچ چیز و هیچ کس نشدم. ایشان بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسیدند. | • روزی که یک نفر سید به درب منزل ما آمد درب را باز کردم، گفت: منزل آقای جعفر پیروی گفتم: بله. گفت: در منزلتان مردی هست می خواهم با او صحبت کنم. گفتم: خیر. من همسر آقای جعفر پیروی هستم اگر کاری دارید بفرمائید. در آن زمان مادرم در منزل ما زندگی می کردند و آمدند با آن سید صحبت کردند. ناگهان دیدم مادرم پایش لیز خورد و به زمین افتاد و شروع به گریه کردن نمود. در موقع متوجه شدم که جعفر به شهادت رسیده است . دنیا جلوی چشمانم تیره و تار شد و دیگر متوجه هیچ چیز و هیچ کس نشدم. ایشان بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسیدند. | ||
• هنگامی که پسر کوچکم ده ما داشت ، پدرش به جبهه رفت و برایش آش پشت پا پخته بودم. آمدم که بچه را شیر بدهم که فرزندم یک دفعه نام شهید را به زبان آورد. به بسیار تعجب کردم و به کسی چیزی نگفتم. تا این که جعفر از جبهه تلفن زد و احوال پسر کوچکمان را پرسید و گفت: پسرم حرفی نزده است. با تعجب گفتم: چرا نام شهید را به زبان آورد. ایشان خیلی خوشحال شد و گفت: پس من هم لیاقت شهادت را دارم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5055منبع سایت یاران رضا]</ref> | • هنگامی که پسر کوچکم ده ما داشت ، پدرش به جبهه رفت و برایش آش پشت پا پخته بودم. آمدم که بچه را شیر بدهم که فرزندم یک دفعه نام شهید را به زبان آورد. به بسیار تعجب کردم و به کسی چیزی نگفتم. تا این که جعفر از جبهه تلفن زد و احوال پسر کوچکمان را پرسید و گفت: پسرم حرفی نزده است. با تعجب گفتم: چرا نام شهید را به زبان آورد. ایشان خیلی خوشحال شد و گفت: پس من هم لیاقت شهادت را دارم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5055منبع سایت یاران رضا]</ref> | ||
| سطر ۱۶: | سطر ۱۷: | ||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references/> | <references/> | ||
| + | ==رده== | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض:جعفر_پیروی}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان خراسان رضوی]] | ||
| + | [[رده: شهدای شهرستان مشهد]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۴۲
تاریخ تولد : 1334/03/20 نام : جعفر محل تولد : مشهد نام خانوادگی : پیروی تاریخ شهادت : 1362/09/25 نام پدر : غلامرضا مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : کشاورز یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشترضا
خاطرات
• روزی که یک نفر سید به درب منزل ما آمد درب را باز کردم، گفت: منزل آقای جعفر پیروی گفتم: بله. گفت: در منزلتان مردی هست می خواهم با او صحبت کنم. گفتم: خیر. من همسر آقای جعفر پیروی هستم اگر کاری دارید بفرمائید. در آن زمان مادرم در منزل ما زندگی می کردند و آمدند با آن سید صحبت کردند. ناگهان دیدم مادرم پایش لیز خورد و به زمین افتاد و شروع به گریه کردن نمود. در موقع متوجه شدم که جعفر به شهادت رسیده است . دنیا جلوی چشمانم تیره و تار شد و دیگر متوجه هیچ چیز و هیچ کس نشدم. ایشان بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسیدند. • هنگامی که پسر کوچکم ده ما داشت ، پدرش به جبهه رفت و برایش آش پشت پا پخته بودم. آمدم که بچه را شیر بدهم که فرزندم یک دفعه نام شهید را به زبان آورد. به بسیار تعجب کردم و به کسی چیزی نگفتم. تا این که جعفر از جبهه تلفن زد و احوال پسر کوچکمان را پرسید و گفت: پسرم حرفی نزده است. با تعجب گفتم: چرا نام شهید را به زبان آورد. ایشان خیلی خوشحال شد و گفت: پس من هم لیاقت شهادت را دارم.[۱]