شهیدابوالفضل ته بندی: تفاوت بین نسخهها
از دانشنامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
Kolahkaj9706 (بحث | مشارکتها) |
جز (Khoshkenar9712 صفحهٔ شهید ابوالفضل ته بندی را به شهیدابوالفضل ته بندی منتقل کرد) |
||
| (۶ نسخههای متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | |
| + | |نام فرد = ابوالفضل ته بندی | ||
| + | |تصویر = abolfazl-tahbandi.jpg | ||
| + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
| + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | ||
| + | |تولد = [[زادروزهای 12 خرداد|1345/03/12]] | ||
| + | |شهادت = [[الگو:شهدای 23 فروردین|1362/01/23]] | ||
| + | }} | ||
| − | |||
| − | + | rId6 | |
| − | |||
| − | |||
| − | + | ==خاطرات== | |
| − | |||
| − | + | -دوست ابوالفضل در جبهه به شهادت رسیده بود و او مفقود الاثر شده بود. برای همین او می گفت: پدر جان من می خواهم به جبهه بروم تا از ابراهیم خبری بیاورم . گفتم: پدر جان شما سنت کم است، نمی خواهد بروی. گفت: اگر نمی توانم بجنگم، آب که می توانم به دست رزمندگان در خط مقدم بدهم. او 15، 16 سال بیشتر نداشت که به جبهه رفت . | |
| − | + | -پدر و برادرم در جبهه بودند. یک شب من خواب دیدم برادرم از منطقه آمده است ولی پدرم همراه ایشان نیست. گفتم:« ابوالفضل بابا کجاست؟ پس چرا همراه تو نیامده است؟» صبح که از خواب بیدار شدم وقتی خواستم از اتاق بروم داخل حیاط یک لحظه در حیاط باز شد و دیدم که پدرم آمد. گفتم: بابا پس ابوالفضل کجاست؟ پدرم اول از جواب دادن طفره رفت ولی بعد از اصرار زیاد من گفت: زخمی شده است. که در نهایت من باخبر شدم برادرم به شهادت رسیده است .<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5355منبع سایت یاران رضا]</ref> | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | - | + | |
| − | + | ||
| − | + | ||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references/> | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۱۴
| ابوالفضل ته بندی | |
|---|---|
![]() | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | 1345/03/12 |
| شهادت | 1362/01/23 |
rId6
خاطرات
-دوست ابوالفضل در جبهه به شهادت رسیده بود و او مفقود الاثر شده بود. برای همین او می گفت: پدر جان من می خواهم به جبهه بروم تا از ابراهیم خبری بیاورم . گفتم: پدر جان شما سنت کم است، نمی خواهد بروی. گفت: اگر نمی توانم بجنگم، آب که می توانم به دست رزمندگان در خط مقدم بدهم. او 15، 16 سال بیشتر نداشت که به جبهه رفت .
-پدر و برادرم در جبهه بودند. یک شب من خواب دیدم برادرم از منطقه آمده است ولی پدرم همراه ایشان نیست. گفتم:« ابوالفضل بابا کجاست؟ پس چرا همراه تو نیامده است؟» صبح که از خواب بیدار شدم وقتی خواستم از اتاق بروم داخل حیاط یک لحظه در حیاط باز شد و دیدم که پدرم آمد. گفتم: بابا پس ابوالفضل کجاست؟ پدرم اول از جواب دادن طفره رفت ولی بعد از اصرار زیاد من گفت: زخمی شده است. که در نهایت من باخبر شدم برادرم به شهادت رسیده است .[۱]
