شهیدامید دلاوری: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(شهید امید دلاوری)
 
(۵ نسخه‌های متوسط توسط ۴ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
شه ی د ام ی د دلاور ی
 
  
تار ی خ تولد :1341/06/01
+
شهید امید دلاوری
  
تار ی خ شهادت : 1361/05/03
+
تاریخ تولد :1341/06/01
 +
 
 +
تاریخ شهادت : 1361/05/03
  
 
محل شهادت : نامشخص
 
محل شهادت : نامشخص
  
محل آرامگاه :اردب ی ل - پارس آباد - بران سفل ی
+
محل آرامگاه :اردبیل - پارس آباد - بران سفلی
 
+
زندگی نامه
+
 
+
" پ ی ش دوستش حسن رفته بودم. او متوجه حضور من نبود به کس ی م ی‌ گفت ب ی چاره ام ی د ! شه ی د شده است. وقت ی مرا د ی د خ ی ل ی ناراحت شد و با عجله گفت ام ی د امروز هر جا باشد حتماً م ی‌ آ ی د . گفتم تو که م ی‌ گفت ی ام ی د شه ی د شده است گفت حتماً درست نشن ی ده‌ا ی ."
+
 
+
 
+
اما ا ی ن برادر درست شن ی ده بود. ام ی د دلاور ی اکنون شه ی د شده و جسدش در راه بود تا به دست خانواده برسد .
+
 
+
 
+
ام ی د دلاور ی ، به قول مادرش در اول شهر ی ور سال 1341 در یی لاق "قاشغا" از محال "كرگشه" به دن ی ا آمد و نامش را پدرش که چوپان ی ساده دل بود، انتخاب کرد .
+
 
+
 
+
ماه‌ها ی اول دوران خردسال ی ام ی د در آغوش و رو ی س ی نه و پشت مادر گذشت و آنگاه كه پا گرفت با کودکان "اوبه" در یی لاق و قشلاق به باز ی‌ ها ی مرسوم پرداخت .
+
 
+
 
+
هنگام ی که وارد دوران کودک ی شد، تنگنا ی خانواده همچنان جر ی ان داشت و برا ی ا ی نکه مفر ی تازه پ ی دا شود، ا ی ن خانواده پر اولاد به کشت مختصر ی در "برّآن" مبادرت ورز ی د و ا ی ن امر اندک ی وضع ی ت مال ی خانواده را بهبود بخش ی د .
+
 
+
 
+
ام ی د در دوران کودک ی به مدرسه نرفت. ز ی را رفتن به مدرسه خ ی ل ی باب نبود و از سو ی د ی گر بازو ی او ب ی ش از فکرش مورد ن ی از خانواده بود. در هر حال اگر از کار دامدار ی و کشاورز ی فراغت ی م ی‌ی افت در یی لاق و ی ا در ساحل دره‌رود با دوستانش به گردش و تفر ی ح م ی‌ پرداخت . گردش و تفر ی ح ی که چه بسا خاطرات تلخ و ش ی ر ی ن از آن بر جا ی مانده است .
+
 
+
 
+
اما ا ی ن همه موجب آن نشد که ب ی‌ سواد بماند. او بعدها از طر ی ق نهضت سواد آموز ی خواندن و نوشتن ی اد گرفت به طور ی‌ که بعدترها نامه‌ها ی جبهه‌اش را خودش م ی‌ نوشت .
+
 
+
 
+
هنگام ی که ام ی د در دوران نوجوان ی بود وضع مال ی خانواده رو براه شده بود. آنان خانه‌ا ی در برّآن داشتند که ب ی شتر مقر و مسکن ام ی د بود و پدر و مادر همچنان به زندگ ی کوچروانه ادامه م ی‌ دادند . مخصوصاً که تعداد گوسفندانشان ز ی اد شده بود و ا ی ن امر ی کجانش ی ن ی را مشکل م ی‌ کرد .
+
 
+
 
+
ام ی د هم در خانه و هم در ب ی رون از خانه جاذبه خوب ی داشت و ا ی ن امر موجب شده بود تا هم در خانه و هم در ب ی رون از خانه، خاطرش را بخواهند. دوستان ز ی اد ی داشت که اکنون برخ ی از آنها شه ی د شده‌اند .
+
 
+
 
+
در اواخر دوران نوجوان ی بود که انقلاب در آستانه پ ی روز ی قرار گرفت و امام خم ی ن ی به ا ی ران آمد. ام ی د اکنون به قدر ی بالغ شده بود که م ی‌ دانست ورود امام خم ی ن ی به ا ی ران سر فصل تار ی خ ی جد ی د ی است. او برا ی هم ی ن ورود پ ی روزمندانه امام چه کارها که نکرده بود. حت ی نذر کرده بود که " قوچ ی " را قربان ی کرده و گوشت آن را ب ی ن ن ی ازمندان تقس ی م کند .
+
 
+
 
+
امام که به ا ی ران آمد ا ی ن مر ی د معتقد دره‌‌رود ی‌ اش نذر خود را ادا نمود .
+
 
+
 
+
هنگام ی که پا ی به سن خدمت نهاد، بار خانواده‌ا ی به شدت پر اولاد را بر رو ی شانه‌ها ی خود احساس کرد. او سه برادر داشت و دو خواهر و چند برادر ناتن ی که از سال‌ها پ ی ش از خانواده جدا شده بودند و زندگ ی مستقل ی داشتند .
+
 
+
 
+
فرورد ی ن سال 1360 بود. شش سال بود که پدر وفات کرده بود و او بود که چشم تمام اعضا ی خانواده به دست‌ها ی ش دوخته شده بود. ام ی د ط ی استشهاد ی ه‌ا ی مراتب را به اطلاع ر یی س حوزه انتظام ی پارس‌آباد رساند و تقاضا ی مساعدت نمود تا كفالت از خدمت بگ ی رد .
+
 
+
 
+
معلوم ن ی ست که به تقاضا ی او چه جواب ی داده شد. ا ی ن قدر هست که او در بهمن ماه سال 1361 به عجب‌ش ی ر اعزام شد تا دوره آموزش نظام ی خود را سپر ی سازد .
+
 
+
 
+
دوره آموزش که تمام شد. ا ی ن سرباز بلند قامت جمهور ی اسلام ی ا ی ران که سب ی ل ی کم‌پشت داشت و موها ی جلو سرش اندک ی ر ی خته بود، به عنوان جمع ی ت ی پ 40 سراب نخست در بخش پدافند هوا یی و سپس به عنوان آرپ ی‌ ج ی‌ زن به خدمت پرداخت .
+
 
+
 
+
در طول 7/5 ماه ی که خدمت کرد، پنج بار به مرخص ی آمد. ی ک بار از ناح ی ه ران و م ی انة پ ی شان ی زخم ی شده بود. اما همه ا ی ن‌ها مقدمه بود .
+
 
+
 
+
در هر حال که بود عقلش در جبهه بود ودلش در نزد خانواده‌اش. آخر او مسئول ی ت برادران و خواهران و مادرش را داشت. م ی‌ خواست خواهرانش را به سر و سامان برساند و همچن ی ن برادرش را. م ی‌ خواست دامدار ی صنعت ی به راه اندازد و برادرانش را مشغول سازد. خ ی ل ی چ ی زها م ی‌ خواست و در ا ی ن مورد با د ی گران مشورت م ی‌ کرد تا بهتر ی ن راه‌ها را ب ی ابد .
+
 
+
 
+
هنگام ی که برا ی آخر ی ن از مرخص ی به سو ی جبهه بازم ی‌ گشت، مادرش مر ی ض بود و شا ی د لازم م ی‌ شد که گلو ی ش تحت عمل جراح ی قرار بگ ی رد . مادرش را اک ی داً به برادران تن ی و ناتن ی‌ اش سپرد و رفت .
+
 
+
 
+
رفت. و د ی گر برنگشت ز ی را در تار ی خ 1361/05/30 در منطقه عمل ی ات ی كوشك بر اثر اصابت ترکش، س ی نه و شکمش متلاش ی شد و روحش جسد خاک ی او را ترک گفت .
+
  
 +
===زندگی نامه===
  
چگونه م ی‌ شد خبر را به خانواده داد؟ !
+
"پیش دوستش حسن رفته بودم. او متوجه حضور من نبود به کسی می‌گفت بیچاره امید! شهید شده است. وقتی مرا دید خیلی ناراحت شد و با عجله گفت امید امروز هر جا باشد حتماً می‌آید. گفتم تو که می‌گفتی امید شهید شده است گفت حتماً درست نشنیده‌ای."اما این برادر درست شنیده بود. امید دلاوری اکنون شهید شده و جسدش در راه بود تا به دست خانواده برسد.امید دلاوری، به قول مادرش در اول شهریور سال 1341 در ییلاق "قاشغا" از محال "كرگشه" به دنیا آمد و نامش را پدرش که چوپانی ساده دل بود، انتخاب کرد.
  
 +
ماه‌های اول دوران خردسالی امید در آغوش و روی سینه و پشت مادر گذشت و آنگاه كه پا گرفت با کودکان "اوبه" در ییلاق و قشلاق به بازی‌های مرسوم پرداخت.هنگامی که وارد دوران کودکی شد، تنگنای خانواده همچنان جریان داشت و برای اینکه مفری تازه پیدا شود، این خانواده پر اولاد به کشت مختصری در "برّآن" مبادرت ورزید و این امر اندکی وضعیت مالی خانواده را بهبود بخشید.
  
مادر رو ی تخت ب ی مارستان بود و گلو ی ش تحت عمل جراح ی قرار داشت. برادرش خواب ی بد ی د ی ده بود. خواب ی که ط ی آن از پشت قلب ام ی د، خون فوران م ی‌ کرد . او صبح آن روز به جبهه شتافت اما نتوانست واقع ی ت را در ی ابد . به تبر ی ز برگشت و تقر ی باً مطمئن شد اتفاق ی ن ی افتاده است .
+
امید در دوران کودکی به مدرسه نرفت. زیرا رفتن به مدرسه خیلی باب نبود و از سوی دیگر بازوی او بیش از فکرش مورد نیاز خانواده بود. در هر حال اگر از کار دامداری و کشاورزی فراغتی می‌یافت در ییلاق و یا در ساحل دره‌رود با دوستانش به گردش و تفریح می‌پرداخت. گردش و تفریحی که چه بسا خاطرات تلخ و شیرین از آن بر جای مانده است.
  
 +
اما این همه موجب آن نشد که بی‌سواد بماند. او بعدها از طریق نهضت سواد آموزی خواندن و نوشتن یاد گرفت به طوری‌که بعدترها نامه‌های جبهه‌اش را خودش می‌نوشت.هنگامی که امید در دوران نوجوانی بود وضع مالی خانواده رو براه شده بود. آنان خانه‌ای در برّآن داشتند که بیشتر مقر و مسکن امید بود و پدر و مادر همچنان به زندگی کوچروانه ادامه می‌دادند. مخصوصاً که تعداد گوسفندانشان زیاد شده بود و این امر یکجانشینی را مشکل می‌کرد.
 +
امید هم در خانه و هم در بیرون از خانه جاذبه خوبی داشت و این امر موجب شده بود تا هم در خانه و هم در بیرون از خانه، خاطرش را بخواهند. دوستان زیادی داشت که اکنون برخی از آنها شهید شده‌اند.
  
اما اتفاق افتاده بود. حاج‌آقا ساسان ی ، روحان ی محل و برادرزاده مادر نزد او آمد تا به مادر دلدار ی دهد كه ام ی د مجروح شده است .
+
در اواخر دوران نوجوانی بود که انقلاب در آستانه پیروزی قرار گرفت و امام خمینی به ایران آمد. امید اکنون به قدری بالغ شده بود که می‌دانست ورود امام خمینی به ایران سر فصل تاریخی جدیدی است. او برای همین ورود پیروزمندانه امام چه کارها که نکرده بود. حتی نذر کرده بود که " قوچی" را قربانی کرده و گوشت آن را بین نیازمندان تقسیم کند.امام که به ایران آمد این مرید معتقد دره‌‌رودی‌اش نذر خود را ادا نمود.
  
 +
هنگامی که پای به سن خدمت نهاد، بار خانواده‌ای به شدت پر اولاد را بر روی شانه‌های خود احساس کرد. او سه برادر داشت و دو خواهر و چند برادر ناتنی که از سال‌ها پیش از خانواده جدا شده بودند و زندگی مستقلی داشتند.فروردین سال 1360 بود. شش سال بود که پدر وفات کرده بود و او بود که چشم تمام اعضای خانواده به دست‌هایش دوخته شده بود. امید طی استشهادیه‌ای مراتب را به اطلاع رییس حوزه انتظامی پارس‌آباد رساند و تقاضای مساعدت نمود تا كفالت از خدمت بگیرد.
  
مادر را از رو ی تخت ب ی مارستان برداشتند و سوار اتومب ی ل کردند و به برّآن سفلا ی ماتم‌زده آوردند .
+
معلوم نیست که به تقاضای او چه جوابی داده شد. این قدر هست که او در بهمن ماه سال 1361 به عجب‌شیر اعزام شد تا دوره آموزش نظامی خود را سپری سازد.دوره آموزش که تمام شد. این سرباز بلند قامت جمهوری اسلامی ایران که سبیلی کم‌پشت داشت و موهای جلو سرش اندکی ریخته بود، به عنوان جمعی تیپ 40 سراب نخست در بخش پدافند هوایی و سپس به عنوان آرپی‌جی‌زن به خدمت پرداخت.
  
 +
در طول 7/5 ماهی که خدمت کرد، پنج بار به مرخصی آمد. یک بار از ناحیه ران و میانة پیشانی زخمی شده بود. اما همه این‌ها مقدمه بود.در هر حال که بود عقلش در جبهه بود ودلش در نزد خانواده‌اش. آخر او مسئولیت برادران و خواهران و مادرش را داشت. می‌خواست خواهرانش را به سر و سامان برساند و همچنین برادرش را. می‌خواست دامداری صنعتی به راه اندازد و برادرانش را مشغول سازد. خیلی چیزها می‌خواست و در این مورد با دیگران مشورت می‌کرد تا بهترین راه‌ها را بیابد.
  
هنگام ی که مادر به خانه رس ی د د ی د و فهم ی د که ام ی د شه ی د شده است و سه روز است که جسد او را در برّآن دفن کرده‌اند. داغ ی که پ ی وسته در دلش ماند و هرگز الت ی ام نپذ ی رفت .
+
هنگامی که برای آخرین از مرخصی به سوی جبهه بازمی‌گشت، مادرش مریض بود و شاید لازم می‌شد که گلویش تحت عمل جراحی قرار بگیرد. مادرش را اکیداً به برادران تنی و ناتنی‌اش سپرد و رفت.رفت و دیگر برنگشت زیرا در تاریخ 1361/05/30 در منطقه عملیاتی كوشك بر اثر اصابت ترکش، سینه و شکمش متلاشی شد و روحش جسد خاکی او را ترک گفت.
  
 +
چگونه می‌شد خبر را به خانواده داد؟! مادر روی تخت بیمارستان بود و گلویش تحت عمل جراحی قرار داشت. برادرش خوابی بدی دیده بود. خوابی که طی آن از پشت قلب امید، خون فوران می‌کرد. او صبح آن روز به جبهه شتافت اما نتوانست واقعیت را دریابد. به تبریز برگشت و تقریباً مطمئن شد اتفاقی نیافتاده است.
  
هنگام ی که مأمور سرپرست ی خانواده شهدا ی ارتش پروندة او را مطالعه م ی‌ کرد د ی د که استشهاد او مو به مو درست است. او سه برادر و دو خواهر صغ ی ر داشت که حالا برادر بلند قد خود را به سخت ی به ی اد م ی‌ آوردند اما خاطره‌اش برا ی همه روستا و آشنا ی ان زنده‌تر و بركت‌بخش‌تر ا زکسان ی است که پ ی ش چشمان ما راه م ی‌ روند . ام ی د به د ی دار خدا رفت و آسوده شد اگر چه خانواده‌اش داغ‌دار ماند .<ref> [http://%20http://www.ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/10862پایگاه اطلاع رسانی شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]</ref>
+
اما اتفاق افتاده بود. حاج‌آقا ساسانی، روحانی محل و برادرزاده مادر نزد او آمد تا به مادر دلداری دهد كه امید مجروح شده است.مادر را از روی تخت بیمارستان برداشتند و سوار اتومبیل کردند و به برّآن سفلای ماتم‌زده آوردند.هنگامی که مادر به خانه رسید دید و فهمید که امید شهید شده است و سه روز است که جسد او را در برّآن دفن کرده‌اند. داغی که پیوسته در دلش ماند و هرگز التیام نپذیرفت.
 +
هنگامی که مأمور سرپرستی خانواده شهدای ارتش پروندة او را مطالعه می‌کرد دید که استشهاد او مو به مو درست است. او سه برادر و دو خواهر صغیر داشت که حالا برادر بلند قد خود را به سختی به یاد می‌آوردند اما خاطره‌اش برای همه روستا و آشنایان زنده‌تر و بركت‌بخش‌تر ازکسانی است که پیش چشمان ما راه می‌روند. امید به دیدار خدا رفت و آسوده شد اگر چه خانواده‌اش داغ‌دار ماند.<ref> [http://http://www.ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/10862پایگاه اطلاع رسانی شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]</ref>
  
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references/>
 
<references/>

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۷ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۳۱

شهید امید دلاوری

تاریخ تولد :1341/06/01

تاریخ شهادت : 1361/05/03

محل شهادت : نامشخص

محل آرامگاه :اردبیل - پارس آباد - بران سفلی

زندگی نامه

"پیش دوستش حسن رفته بودم. او متوجه حضور من نبود به کسی می‌گفت بیچاره امید! شهید شده است. وقتی مرا دید خیلی ناراحت شد و با عجله گفت امید امروز هر جا باشد حتماً می‌آید. گفتم تو که می‌گفتی امید شهید شده است گفت حتماً درست نشنیده‌ای."اما این برادر درست شنیده بود. امید دلاوری اکنون شهید شده و جسدش در راه بود تا به دست خانواده برسد.امید دلاوری، به قول مادرش در اول شهریور سال 1341 در ییلاق "قاشغا" از محال "كرگشه" به دنیا آمد و نامش را پدرش که چوپانی ساده دل بود، انتخاب کرد.

ماه‌های اول دوران خردسالی امید در آغوش و روی سینه و پشت مادر گذشت و آنگاه كه پا گرفت با کودکان "اوبه" در ییلاق و قشلاق به بازی‌های مرسوم پرداخت.هنگامی که وارد دوران کودکی شد، تنگنای خانواده همچنان جریان داشت و برای اینکه مفری تازه پیدا شود، این خانواده پر اولاد به کشت مختصری در "برّآن" مبادرت ورزید و این امر اندکی وضعیت مالی خانواده را بهبود بخشید.

امید در دوران کودکی به مدرسه نرفت. زیرا رفتن به مدرسه خیلی باب نبود و از سوی دیگر بازوی او بیش از فکرش مورد نیاز خانواده بود. در هر حال اگر از کار دامداری و کشاورزی فراغتی می‌یافت در ییلاق و یا در ساحل دره‌رود با دوستانش به گردش و تفریح می‌پرداخت. گردش و تفریحی که چه بسا خاطرات تلخ و شیرین از آن بر جای مانده است.

اما این همه موجب آن نشد که بی‌سواد بماند. او بعدها از طریق نهضت سواد آموزی خواندن و نوشتن یاد گرفت به طوری‌که بعدترها نامه‌های جبهه‌اش را خودش می‌نوشت.هنگامی که امید در دوران نوجوانی بود وضع مالی خانواده رو براه شده بود. آنان خانه‌ای در برّآن داشتند که بیشتر مقر و مسکن امید بود و پدر و مادر همچنان به زندگی کوچروانه ادامه می‌دادند. مخصوصاً که تعداد گوسفندانشان زیاد شده بود و این امر یکجانشینی را مشکل می‌کرد. امید هم در خانه و هم در بیرون از خانه جاذبه خوبی داشت و این امر موجب شده بود تا هم در خانه و هم در بیرون از خانه، خاطرش را بخواهند. دوستان زیادی داشت که اکنون برخی از آنها شهید شده‌اند.

در اواخر دوران نوجوانی بود که انقلاب در آستانه پیروزی قرار گرفت و امام خمینی به ایران آمد. امید اکنون به قدری بالغ شده بود که می‌دانست ورود امام خمینی به ایران سر فصل تاریخی جدیدی است. او برای همین ورود پیروزمندانه امام چه کارها که نکرده بود. حتی نذر کرده بود که " قوچی" را قربانی کرده و گوشت آن را بین نیازمندان تقسیم کند.امام که به ایران آمد این مرید معتقد دره‌‌رودی‌اش نذر خود را ادا نمود.

هنگامی که پای به سن خدمت نهاد، بار خانواده‌ای به شدت پر اولاد را بر روی شانه‌های خود احساس کرد. او سه برادر داشت و دو خواهر و چند برادر ناتنی که از سال‌ها پیش از خانواده جدا شده بودند و زندگی مستقلی داشتند.فروردین سال 1360 بود. شش سال بود که پدر وفات کرده بود و او بود که چشم تمام اعضای خانواده به دست‌هایش دوخته شده بود. امید طی استشهادیه‌ای مراتب را به اطلاع رییس حوزه انتظامی پارس‌آباد رساند و تقاضای مساعدت نمود تا كفالت از خدمت بگیرد.

معلوم نیست که به تقاضای او چه جوابی داده شد. این قدر هست که او در بهمن ماه سال 1361 به عجب‌شیر اعزام شد تا دوره آموزش نظامی خود را سپری سازد.دوره آموزش که تمام شد. این سرباز بلند قامت جمهوری اسلامی ایران که سبیلی کم‌پشت داشت و موهای جلو سرش اندکی ریخته بود، به عنوان جمعی تیپ 40 سراب نخست در بخش پدافند هوایی و سپس به عنوان آرپی‌جی‌زن به خدمت پرداخت.

در طول 7/5 ماهی که خدمت کرد، پنج بار به مرخصی آمد. یک بار از ناحیه ران و میانة پیشانی زخمی شده بود. اما همه این‌ها مقدمه بود.در هر حال که بود عقلش در جبهه بود ودلش در نزد خانواده‌اش. آخر او مسئولیت برادران و خواهران و مادرش را داشت. می‌خواست خواهرانش را به سر و سامان برساند و همچنین برادرش را. می‌خواست دامداری صنعتی به راه اندازد و برادرانش را مشغول سازد. خیلی چیزها می‌خواست و در این مورد با دیگران مشورت می‌کرد تا بهترین راه‌ها را بیابد.

هنگامی که برای آخرین از مرخصی به سوی جبهه بازمی‌گشت، مادرش مریض بود و شاید لازم می‌شد که گلویش تحت عمل جراحی قرار بگیرد. مادرش را اکیداً به برادران تنی و ناتنی‌اش سپرد و رفت.رفت و دیگر برنگشت زیرا در تاریخ 1361/05/30 در منطقه عملیاتی كوشك بر اثر اصابت ترکش، سینه و شکمش متلاشی شد و روحش جسد خاکی او را ترک گفت.

چگونه می‌شد خبر را به خانواده داد؟! مادر روی تخت بیمارستان بود و گلویش تحت عمل جراحی قرار داشت. برادرش خوابی بدی دیده بود. خوابی که طی آن از پشت قلب امید، خون فوران می‌کرد. او صبح آن روز به جبهه شتافت اما نتوانست واقعیت را دریابد. به تبریز برگشت و تقریباً مطمئن شد اتفاقی نیافتاده است.

اما اتفاق افتاده بود. حاج‌آقا ساسانی، روحانی محل و برادرزاده مادر نزد او آمد تا به مادر دلداری دهد كه امید مجروح شده است.مادر را از روی تخت بیمارستان برداشتند و سوار اتومبیل کردند و به برّآن سفلای ماتم‌زده آوردند.هنگامی که مادر به خانه رسید دید و فهمید که امید شهید شده است و سه روز است که جسد او را در برّآن دفن کرده‌اند. داغی که پیوسته در دلش ماند و هرگز التیام نپذیرفت. هنگامی که مأمور سرپرستی خانواده شهدای ارتش پروندة او را مطالعه می‌کرد دید که استشهاد او مو به مو درست است. او سه برادر و دو خواهر صغیر داشت که حالا برادر بلند قد خود را به سختی به یاد می‌آوردند اما خاطره‌اش برای همه روستا و آشنایان زنده‌تر و بركت‌بخش‌تر ازکسانی است که پیش چشمان ما راه می‌روند. امید به دیدار خدا رفت و آسوده شد اگر چه خانواده‌اش داغ‌دار ماند.[۱]

پانویس

  1. اطلاع رسانی شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران