Mehtari9705 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «شهید بهروز قهرمانی تاریخ تولد :نامشخص تاریخ شهادت : نامشخص محل شهادت : نامشخص...» ایجاد کرد) |
Amosoltany98 (بحث | مشارکتها) جز (Amosoltany98 صفحهٔ شهید بهروز قهرمانی را به شهیدبهروز قهرمانی منتقل کرد) |
||
| (۲ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۶: | سطر ۶: | ||
| − | زندگینامه | + | ==زندگینامه== |
| + | |||
شهید ناو سروان بهروز قهرمانی در سال 1325، شهرستان فسا را به قدوم خویش عزّت بخشیده بود، در سال 1349 وارد ارتش شد و پس از طی دوره های توپخانه و آموزش های هوایی و دوره ی اردنانس در آمریکا وارد نیروی دریایی گردید. | شهید ناو سروان بهروز قهرمانی در سال 1325، شهرستان فسا را به قدوم خویش عزّت بخشیده بود، در سال 1349 وارد ارتش شد و پس از طی دوره های توپخانه و آموزش های هوایی و دوره ی اردنانس در آمریکا وارد نیروی دریایی گردید. | ||
روح بلند شهید قهرمانی در تاریخ 1364/08/22 به ملکوت اعلی پیوست و مزارش در شهر شیراز، جنب فاطمیّه قرار گرفت. طناز و الله یار، یادگاران عزیز او می باشند. | روح بلند شهید قهرمانی در تاریخ 1364/08/22 به ملکوت اعلی پیوست و مزارش در شهر شیراز، جنب فاطمیّه قرار گرفت. طناز و الله یار، یادگاران عزیز او می باشند. | ||
روحش شاد و یادش گرامی باد | روحش شاد و یادش گرامی باد | ||
| − | یادداشت | + | ==یادداشت== |
| + | |||
«وقتی به دنیا آمدم، در گوشم صدای ایمان را زمزمه کردند. می گویند ایمان، محبت جواب می دهد، ایمان، زندگی می سازد و من امروز در کربلای مقدس ایران، در کنار خون هزاران رهنوردِ وادی عشق، به این واقعیت رسیده ام و پژواک نوای دل انگیز این سنت قدیمی را می شنوم و از این تصوّر، اضطرابی در درونم می جوشد. اشک ها بر گونه هایم سرازیر می شوند. به سجده می روم و آنها را به خاک هدیه می کنم. | «وقتی به دنیا آمدم، در گوشم صدای ایمان را زمزمه کردند. می گویند ایمان، محبت جواب می دهد، ایمان، زندگی می سازد و من امروز در کربلای مقدس ایران، در کنار خون هزاران رهنوردِ وادی عشق، به این واقعیت رسیده ام و پژواک نوای دل انگیز این سنت قدیمی را می شنوم و از این تصوّر، اضطرابی در درونم می جوشد. اشک ها بر گونه هایم سرازیر می شوند. به سجده می روم و آنها را به خاک هدیه می کنم. | ||
من اینجا در نگاه همه، خط خدا را می خوانم و سطر سطر آفرینش را معنا می کنم. اینجا زندگی، شعری است با ردیف صمیمیت و دوستی؛ شعری که هیچ گاه قافیه کم نمی آورد. اینجا زندگی، شکل فطرت است، مجموعه ای از مهربانی هاست و همه با هم زندگی تقسیم می کنند. | من اینجا در نگاه همه، خط خدا را می خوانم و سطر سطر آفرینش را معنا می کنم. اینجا زندگی، شعری است با ردیف صمیمیت و دوستی؛ شعری که هیچ گاه قافیه کم نمی آورد. اینجا زندگی، شکل فطرت است، مجموعه ای از مهربانی هاست و همه با هم زندگی تقسیم می کنند. | ||
| سطر ۲۸: | سطر ۳۰: | ||
بهروز، عاشق شهادت بود و هنگامی که مجروح شد و به هدف، والایش نرسید، در بیمارستان ماهشهر این گونه نوشت: | بهروز، عاشق شهادت بود و هنگامی که مجروح شد و به هدف، والایش نرسید، در بیمارستان ماهشهر این گونه نوشت: | ||
«امروز دومین روزی است که مجروح شده ام و در بیمارستان ماهشهر بستری هستم. هیچ وقت درد را این گونه نیازموده بودم. نه، ترکش و درد زخم، آزارم نمی دهد. آنچه مایه ی تألّم و ناراحتی من است، این است که تا مدتی نتوانم در جبهه حضور یابم و افتخار همرزم بودن با دلاوران نبرد حق علیه باطل را از دست بدهم. وحشت یک لحظه دور بودن از سرزمینی که بوی خون و شهادت می دهد، مرا می آزارد. | «امروز دومین روزی است که مجروح شده ام و در بیمارستان ماهشهر بستری هستم. هیچ وقت درد را این گونه نیازموده بودم. نه، ترکش و درد زخم، آزارم نمی دهد. آنچه مایه ی تألّم و ناراحتی من است، این است که تا مدتی نتوانم در جبهه حضور یابم و افتخار همرزم بودن با دلاوران نبرد حق علیه باطل را از دست بدهم. وحشت یک لحظه دور بودن از سرزمینی که بوی خون و شهادت می دهد، مرا می آزارد. | ||
| − | خدایا! دستم را که به رسم التماس و احتیاج به سوی حَرَمَت دراز است، بگیر و دعایم را مستجاب کن تا بتوانم هرچه سریع تر لباس رزم بپوشم! | + | خدایا! دستم را که به رسم التماس و احتیاج به سوی حَرَمَت دراز است، بگیر و دعایم را مستجاب کن تا بتوانم هرچه سریع تر لباس رزم بپوشم!<ref> [http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/21722منبع سایت شهدای ارتش]</ref> |
| + | |||
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references/> | |
نسخهٔ کنونی تا ۵ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۳۵
شهید بهروز قهرمانی تاریخ تولد :نامشخص تاریخ شهادت : نامشخص محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :نامشخص
زندگینامه
شهید ناو سروان بهروز قهرمانی در سال 1325، شهرستان فسا را به قدوم خویش عزّت بخشیده بود، در سال 1349 وارد ارتش شد و پس از طی دوره های توپخانه و آموزش های هوایی و دوره ی اردنانس در آمریکا وارد نیروی دریایی گردید. روح بلند شهید قهرمانی در تاریخ 1364/08/22 به ملکوت اعلی پیوست و مزارش در شهر شیراز، جنب فاطمیّه قرار گرفت. طناز و الله یار، یادگاران عزیز او می باشند. روحش شاد و یادش گرامی باد
یادداشت
«وقتی به دنیا آمدم، در گوشم صدای ایمان را زمزمه کردند. می گویند ایمان، محبت جواب می دهد، ایمان، زندگی می سازد و من امروز در کربلای مقدس ایران، در کنار خون هزاران رهنوردِ وادی عشق، به این واقعیت رسیده ام و پژواک نوای دل انگیز این سنت قدیمی را می شنوم و از این تصوّر، اضطرابی در درونم می جوشد. اشک ها بر گونه هایم سرازیر می شوند. به سجده می روم و آنها را به خاک هدیه می کنم. من اینجا در نگاه همه، خط خدا را می خوانم و سطر سطر آفرینش را معنا می کنم. اینجا زندگی، شعری است با ردیف صمیمیت و دوستی؛ شعری که هیچ گاه قافیه کم نمی آورد. اینجا زندگی، شکل فطرت است، مجموعه ای از مهربانی هاست و همه با هم زندگی تقسیم می کنند. آری پدرم، مادرم، همسرم، من می خواهم در انبوه سبز زیستن، سروی بلند باشم، می خواهم مانند دیگران، شعر رهایی را بخوانم. می خواهم اندوه سال های اسارت و تاول های چرکین کینه ی چندین ساله ی ستم شاهی را در تفنگم خلاصه کنم و با قدرتی به صلابت ایمان، به سوی عاصیان تاریخ بفرستم. حس می کنم اینجا واژه واژه های اذان، مرا صدا می زنند و به فصل یقین می خوانند؛ یقین به این که روزی محبت با تاجی از گل های لاله بر سر، بر تخت طلایی پادشاهی جهان نشسته و حکم قتل همه ی دشمنی ها را می دهد، یقین به طلوع عشق، یقین به ورق های روشن تاریخ و این که خود، سرنوشت خویش را رقم بزنیم و یقین به این که فردا آفتاب از متن زمین می جوشد. من در اینجا هدف را یافته ام و شاید این آخرین سطوری باشد که بر کاغذ رقم می زنم. شهادت را پاس می دارم به امید آزاد زیستن شما. می دانم هیچ کلمه ای را نمی توانم به عنوان نصیحت و وصیّت بنویسم که شما آن را ندانید؛ چون شما همیشه خود مشوق و راهنمای من بوده اید و افکار و رفتار من دست آورد رهنمودهای شماست. فقط همان گونه که چگونه زیستن را به من آموختید، به فرزندانم نیز بیاموزید تا آنها نیز طلوع عشق را ببینند و ایستاده زیستن را فرا گیرند. ابراهیم باشند نه ابرهه؛ عمار باشند نه ابوسفیان. به امید روزهای روشن زندگی شما و تولد دوباره ی آن. » بهروز پدر! گوشه ای دیگر از دفتر خاطرات بهروز را ورق زد و گفت: « پسرم در روز سیزدهم آبان 1357، یعنی روزی که دژخیمان شاه به دانشگاه حمله کردند و تعداد زیادی از دانش آموزان را به شهادت رساند، این طور نوشته است: «کسی که فرهنگش ریشه در مذهب داشته باشد، خواه نا خواه از زیر بار ظلم قد علم خواهد کرد و پویایی وجودش را نشان خواهد داد. آری، امسال از زیر پوتین هایمان بهار خواهد رویید و از لوله ی تفنگ هامان، یاس های امید جوانه خواهد زد. » بهروز، یادداشت زیبایی نیز دارد که پس از شرکت در عملیات جمع آوری اجساد شهدای بمباران خارک نوشته است: «من اینجا در جای جای این شهر، دنبال لبخند گمشده ی بچه ها می گردم؛ بالای سرسره، لای میله ها دنبال چیزی می گردم. کنار خاک های نرم ساحل، همان جا که همیشه پسر بچه ها قلعه ی خاکی می ساختند، حالا چیزی نیست جز برج فرو افتاده و نیمه تمام در یک قلعه ی نظامی بی سکنه. پایم روی آبنبات چوبی لیز می خورد، بوی بچه ها می آید؛ بوی شادی ها و بی خیالی هایشان. تارهای حنجره ام در تند باد بغض بنیان کن می لرزند و من فریاد می زنم تو کیستی که دم از انسانیت می زنی ولی انسانها را به قتلگاه می بری؟ و جرم این لاله ها که در گلخانه های خارک پرپر کردی، چه بود؟ آیا شکوفا شدن، جرم به حساب می آید؟ آیا این جرم است که گلی تقاضای آب کند و خورشید را بطلبد؟ ولی انعکاس صدایم، این کلمات را هجی می کنند که گمشده ام باز خواهد گشت و لبخند بر لب های دیگری، شیرین تر از پیش، رنگ خواهد گرفت. می دانم که برج ناتمام قلعه ی کودکان خون آلود را دوباره خواهند ساخت و همه از این شهیدان بی گناه یاد خواهند کرد. آرام می گیرم. بله، زمان ظلم سر آمده، خانه ی زشتی فرو می ریزد و اشک یتیمان، دامان ظالمان را می گیرد.» او پس از عیادت از مجروحان جنگی، مطالب زیر را در گوشه ای از دفتر خاطراتش نوشته است: «امروز کنار بستر مجروحان زیادی بودم؛ آنهایی که هر یک زخمی بر بدن دارند؛ ولی این برای آنها مهم نیست. زخم دلشان و کینه ی چندین ساله ی شان التیام یافته است. از مردن نمی هراسند؛ چون به هدف رسیده اند. با هر کدام که صحبت می کنم، روح بزرگشان را در می یابم و با خود می گویم: آنهایی باید از مردن بترسند که بعد از مرگ، موت را فنا می دانند. ما چه باکی داریم؟! آنچه مایه ی تسلّی ماست، این است که در این مصیبت ها، همه با هم شرکت داریم. ما از خدا هستیم؛ جلوه ی خدا و همه به سوی او باز خواهیم گشت و چه خوب است که این بازگشت، چنین افتخار آمیز باشد.» بهروز، عاشق شهادت بود و هنگامی که مجروح شد و به هدف، والایش نرسید، در بیمارستان ماهشهر این گونه نوشت: «امروز دومین روزی است که مجروح شده ام و در بیمارستان ماهشهر بستری هستم. هیچ وقت درد را این گونه نیازموده بودم. نه، ترکش و درد زخم، آزارم نمی دهد. آنچه مایه ی تألّم و ناراحتی من است، این است که تا مدتی نتوانم در جبهه حضور یابم و افتخار همرزم بودن با دلاوران نبرد حق علیه باطل را از دست بدهم. وحشت یک لحظه دور بودن از سرزمینی که بوی خون و شهادت می دهد، مرا می آزارد. خدایا! دستم را که به رسم التماس و احتیاج به سوی حَرَمَت دراز است، بگیر و دعایم را مستجاب کن تا بتوانم هرچه سریع تر لباس رزم بپوشم![۱]