شهیداسماعیل بابلی توت: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
جز (Khoshkenar9712 صفحهٔ شهید اسماعیل بابلی توت را به شهیداسماعیل بابلی توت منتقل کرد)
 
(یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده)
سطر ۵۵: سطر ۵۵:
 
همسر شهید می گوید: «شب آخری که می خواست به جبهه برود، نماز شب می خواند و بسیار گریه می کرد. او عاشق شهادت بود.  دفعه آخری که به جبهه رفت، به ایشان گفتم: مرا حلال کنید . گفتند: این چه حرفی است. من از شما راضی هستم، خدا هم راضی باشد.»
 
همسر شهید می گوید: «شب آخری که می خواست به جبهه برود، نماز شب می خواند و بسیار گریه می کرد. او عاشق شهادت بود.  دفعه آخری که به جبهه رفت، به ایشان گفتم: مرا حلال کنید . گفتند: این چه حرفی است. من از شما راضی هستم، خدا هم راضی باشد.»
  
پدر ش می گوید: « خواب دیدم سید عباس با یک عبای سفید و کلاه سفید آمد. گفتم: چرا دیر آمدی؟ گفت: درگیر بودم. صبح به بنیاد شهید رفتم، که خبر شهادت او را به من دادند.»
+
پدر ش می گوید: « خواب دیدم سید عباس با یک عبای سفید و کلاه سفید آمد. گفتم: چرا دیر آمدی؟ گفت: درگیر بودم. صبح به بنیاد شهید رفتم، که خبر شهادت او را به من دادند.»
  
 
سید عباس بابلی توت در تاریخ 25/12/1363، در عملیات بدر، در منطقه «هورالعظیم» مفقود الاثر گردید. در تاریخ 12/4/1376 جسد وی پس از کشف و تشییع، در بهشت رضا (ع) مشهد به خاک سپرده شد.
 
سید عباس بابلی توت در تاریخ 25/12/1363، در عملیات بدر، در منطقه «هورالعظیم» مفقود الاثر گردید. در تاریخ 12/4/1376 جسد وی پس از کشف و تشییع، در بهشت رضا (ع) مشهد به خاک سپرده شد.
سطر ۶۶: سطر ۶۶:
  
  
روایتی دیگر
+
*روایتی دیگر
  
 
عبّاس بابلى توت فرزند حسین در تاریخ بیست و ششم اسفندماه سال 1344 چشم به جهان گشود.
 
عبّاس بابلى توت فرزند حسین در تاریخ بیست و ششم اسفندماه سال 1344 چشم به جهان گشود.

نسخهٔ کنونی تا ‏۲ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۴۵


تاریخ تولد : 1343/12/26 نام : عباس‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی : بابلی‌توت‌ تاریخ شهادت : 1363/12/25 نام پدر : حسین‌ مکان شهادت : هورالعظیم تحصیلات : راهنمایی منطقه شهادت : منطقه عملیاتی بدر شغل : پاسدار یگان خدمتی : لشکر 5 نصر - گردان شهید رجایی گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : جانشین گردان گلزار : بهشت‌رضا (ع) مشهد مقدس

زندگینامه

بیست و ششم اسفند ماه سال 1344 چشم به جهان گشود. کودکی آرام بود. در کارهای کشاورزی از جمله درو کردن به پدر و مادرش کمک می کرد. دوره ی ابتدایی را در مدرسه عزت آباد شهرستان درگز گذراند.

به اتفاق خانواده اش پس از مهاجرت از درگز به شهرستان مشهد رفت. دوره راهنمایی را در مدرسه محراب خان مشهد ادامه داد که پس از مدتی ترک تحصیل کرد و به کارهای انقلاب پرداخت.

علاوه بر خواندن قرآن کتاب ها و رساله حضرت امام، کتاب های شهید هاشمی نژاد، شهید مدنی و استاد مطهری را مطالعه می کرد.

در دوران انقلاب در راهپیمایی ها شرکت داشت. پدر ش, سید حسین نژاد حسینی می گوید: «در دوران انقلاب من به همراه فرزندانم در تظاهرات شرکت می کردم. در روز ده دی ماه در میدان شهدا، ارتش نیز ، به تظاهر کنندگان پیوسته بود. مردم شادی می کردند و بر روی کامیون ها بودند. سید عباس نیز بر روی لوله تانک نشسته بود. بعضی از ارتشی ها ناراحت بودند، به همین خاطر به مردم تیراندازی کردند و عده زیادی کشته شدند. من به خانه آمدم. شب سید عباس که به خانه آمد، گفت: با دوستانش به خانه ای پناه برده بودند.»

زمانی که امام به ایران آمد، بسیار خوش حال شد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی با عضو شدن در بسیج به نگهبانی و گشت می پرداخت. بعد از مدتی به استخدام سپاه درآمد. زمانی که در استخدام سپاه بود، اگر از سپاه برای او مواد غذایی می آوردند، بسیار ناراحت می شد و آن ها را پس می داد.

سید عباس بابلی توت در 20 سالگی با خانم عصمت صهبانی ازدواج کرد. مدت زندگی مشترک آن ها شش ماه بود. همسرش می گوید: «چون ایشان سپاهی بودند و مومن، به ایشان جواب مثبت دادم.»

همچنین می گوید: «به من توصیه می کرد، که زهرا گونه باشم. از غیبت بیزار بود. با فامیل رابطه خوبی داشت. همگی افراد که با ایشان رابطه ای داشتند، از رفتار و اخلاق حسنه ای ایشان تعریف می کنند. به پدر و مادرشان خیلی احترام می گذاشتند، حتی می گفتند: اولاد نباید جلوی پدر و مادر راه برود.» به روحانیت علاقه داشت. از آدم های لاابالی بدش می آمد. سعی می کرد مشکلات و گرفتاری های مردم را تا جایی که امکان دارد، حل و فصل کند. اخلاق خوبی داشت. با برادران و خواهران خود به تندی صحبت نمی کرد. به خواهران خود توصیه می کرد که حجاب خود را رعایت کنند.

نمازش را سر وقت می خواند. پشت سر پدر و مادرش راه می رفت. صبح های جمعه دعای ندبه می خواند. نماز شبش ترک نمی شد. وقتی ناراحت می شد از خانه بیرون می رفت. می گفت: «حضرت علی (ع) وقتی ناراحت می شد، از خانه بیرون می رفت.»

پدر ش می گوید: «زمانی که بنی صدر رئیس جمهور بود، شهید می گفت: بنی صدر خوب نیست. ولی ما می گفتیم: چون رهبرانقلاب بنابه مصلحت او را قبول دارد، ما هم او را قبول داریم و می گوییم خوب است، ولی او از همان ابتدا او را می شناخت.»

برای حفظ انقلاب و اسلام سفارش زیادی می کرد.

با شروع جنگ تحمیلی به پیام امام لبیک گفت و عازم جبهه شد می گفت: «می رویم تا پیروز شویم.» شعار «تا خون در رگ ماست، خمینی رهبر ماست» را مدام تکرار می کرد.

همسر شهید می گوید: «من او را از رفتن به جبهه منع می کردم، ولی او می گفت: به خاطر دینم باید به جبهه بروم و اگر نروم جواب حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) را بعداً چه بدهم. او با من صحبت کرد و مرا راضی نمود.»

پدر شهید می گوید: «اولین باری که از جبهه آمد، یک گوسفند برای او قربانی کردیم. او گفت: جبهه برای من مثل دانشگاه است.»

همچنین نقل می کند: «ما او را داماد کردیم تا کمتر به جبهه برود. او را منع می کردیم، ولی او می گفت: امام تکلیف کرده است و باید به دستور امام عمل کنیم.»

از جبهه که می آمد به دیدوبازدید از اقوام می پرداخت. در پشت جبهه به رزمندگان کمک می کرد. مهمات و اسلحه برای آن ها می برد و کسری های آن را رفع می کرد.

حبیب کربلایی ( همرزم شهید ) می گوید: «شب عملیات که در کانال بودیم. باران گلوله می ریخت و ما مهمات به تیربار می رساندیم. آن جا غیر از خاک چیزی نبود و کسی شناخته نمی شد. در آن جا سید عباس مهمات برای رزمندگان می برد.»

پدر ش می گوید: «شهید به ما سفارش می کرد که اسلحه مرا زمین نگذارید.»

عصمت صهبانی فردوس ( همسر شهید ) می گوید: «ایشان می گفتند: چند نوع شهید داریم. یکی شهید می شود تا غنیمت بگیرد، یکی برای حقوق، یکی برای این که اسمش باقی بماند و یکی برای رضای خدا شهید می شود.»

پدر شهید می گوید: «زمانی که برادر بزرگ ایشان سید اکبر به شهادت رسید، سر قبر او نشسته بود و می گفت: خدا کند من هم به شهادت برسم که این آرزوی من است. بعد از سه سال از این جریان شهید شد.»

همچنین می گوید: «بار آخری که می خواست برود، به او گفتم: نرو. گفت: جبهه به ما نیاز دارد. ما به اصول جنگ مسلط شده ایم و باید برویم. گفتم: برو. خدا پشت و پناهت. رفت و دیگر برنگشت.»

همسر شهید می گوید: «شب آخری که می خواست به جبهه برود، نماز شب می خواند و بسیار گریه می کرد. او عاشق شهادت بود. دفعه آخری که به جبهه رفت، به ایشان گفتم: مرا حلال کنید . گفتند: این چه حرفی است. من از شما راضی هستم، خدا هم راضی باشد.»

پدر ش می گوید: « خواب دیدم سید عباس با یک عبای سفید و کلاه سفید آمد. گفتم: چرا دیر آمدی؟ گفت: درگیر بودم. صبح به بنیاد شهید رفتم، که خبر شهادت او را به من دادند.»

سید عباس بابلی توت در تاریخ 25/12/1363، در عملیات بدر، در منطقه «هورالعظیم» مفقود الاثر گردید. در تاریخ 12/4/1376 جسد وی پس از کشف و تشییع، در بهشت رضا (ع) مشهد به خاک سپرده شد.

شهید در وصیت نامه خود می گوید: «آمدنم به جبهه از روی آگاهی و شناخت، نسبت به اسلام و احساس وظیفه شرعی و الهی بوده است و مرگ را هم عاشقانه، مخلصانه و برای رضای خدای متعال پذیرا هستم. از این که در سنین جوانی دار فانی را وداع می کنم و افتخار نوشیدن شربت شهادت را در راه خدا کسب نموده ام، خوشحال بوده و آرزومندم که خونم در راه اعتلای اسلام و آگاهی هرچه بیش از پیش موثر واقع گردد.»

همچنین می گوید: «پدرجان، مرا ببخش. مادر جان، شما تنها کسی هستی که بیش از همه برایم ناراحتی. فقط شما را به صبر راهنمایی می کنم و با خوشحالی خود در مرگم، مشت محکمی به دهان دشمنان انقلاب بزنید. از پدر و مادرم، حلالیت، از برادرانم التماس دعا و از خواهرانم صبر و شکیبایی و استقامت می خواهم.»

منبع:"فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیداستان خراسان)"نوشته ی سید سعید موسوی,نشر شاهد,تهران-1385


  • روایتی دیگر

عبّاس بابلى توت فرزند حسین در تاریخ بیست و ششم اسفندماه سال 1344 چشم به جهان گشود.

در کارهاى کشاورزى از جمله درو کردن به پدر و مادرش کمک مى‏کرد.

دوره‏ى ابتدایى را در مدرسه‏ى عزّت آباد شهرستان درگزگذراند.به اتفّاق خانواده‏اش پس از مهاجرت از درگز به شهرستان مشهد،دوره‏ى راهنمایى را در مدرسه‏ى محراب خان مشهد ادامه داد که پس از مدّتى ترک تحصیل کرد و به کارهاى انقلاب پرداخت.

علاوه بر خواندن قرآن کتاب‏ها و رساله‏ى حضرت امام،کتاب‏هاى شهید هاشمى نژاد،شهید مدنى و استاد مطهّرى رامطالعه مى‏کرد.در دوران انقلاب در راهپیمایى‏ها شرکت داشت.

زمانى که امام به ایران آمد بسیار خوشحال شد. بعد از پیروزى انقلاب اسلامى با عضو شدن در بسیج به نگهبانى و گشت مى‏پرداخت. بعد از مدّتى به استخدام سپاه در آمد. زمانى که در استخدام سپاه بود، اگر از سپاه براى او موادّ غذایى مى‏آوردند،بسیار ناراحت مى‏شد و آن‏ها را پس مى‏داد. سیّد عبّاس بابلى توت در 20 سالگى با خانم عصمت صهبایى فردوس پیمان مقدّس ازدواج بست. مدّت زندگى مشترک آن‏ها 6 ماه بود. همچنین مى‏گوید: «به من توصیه مى‏کرد که زهرا گونه باشم. از غیبت بیزار بود. یک شب در خانه برادرم دعوت بودیم. بعد از اینکه از خانه بیرون آمدیم، گفتم: برنجشان خمیر بود. شهید گفت: برو به خانه شان و بگو چه گفته‏اى؟ من از غیبت متنفّر هستم.» به روحانیّت علاقه داشت. از آدم‏هاى لاابالى بدش مى‏آمد. سعى مى‏کرد مشکلات و گرفتارى‏هاى مردم را تا جایى که امکان دارد،حلّ و فصل کند. اخلاق خوبى داشت. با برادران و خواهران خود به تندى صحبت نمى‏کرد. به خواهران خود توصیه مى‏کرد که حجاب خود رارعایت کنند. نمازش را سر وقت مى‏خواند. پشت سر پدر و مادرش راه مى‏رفت. صبح هاى جمعه دعاى ندبه مى‏خواند. نماز شبش ترک نمى‏شد. پدر شهید سیّد حسین حسینى نژاد مى‏گوید: «زمانى که بنى صدر رئیس جمهور بود، شهید مى‏گفت: بنى صدر خوب نیست. ولى ما مى‏گفتیم: چون رهبر او را قبول دارد، ما هم او را قبول داریم ومى‏گوییم خوب است. ولى او از همان ابتدا او را مى‏شناخت.» براى حفظ انقلاب و اسلام سفارش زیادى مى‏کرد. با شروع جنگ تحمیلى به پیام امام لبیک گفت و عازم جبهه شد.مى‏گفت: «مى‏رویم تا پیروز شویم.» شعار «تا خون در رگ ماست،خمینى رهبر ماست» را مدام تکرار مى‏کرد. همسر شهید مى‏گوید: «من او را از رفتن به جبهه منع مى‏کردم،ولى او مى‏گفت: به خاطر دینم باید به جبهه بروم و اگر نروم جواب حضرت على(ع) و حضرت فاطمه(س) را بعدا چه بدهم. او با من صحبت کرد و مرا راضى نمود.» پدر شهید مى‏گوید: «اوّلین بارى که از جبهه آمد، یک گوسفندبراى او قربانى کردیم. او گفت: جبهه براى من مثل دانشگاهاست.»

از جبهه که مى‏آمد به «صله رحم» مى‏پرداخت. در پشت جبهه به رزمندگان کمک مى‏کرد. مهمّات و اسلحه براى آن‏ها مى‏برد و کم و کسرى‏هاى آن‏ها را رفع مى‏کرد. حبیب کربلایى همرزم شهید مى‏گوید: «شب عملیّات که در کانال بودیم. باران گلوله مى‏ریخت و ما مهمّات به تیربار مى‏رساندیم.آن‏جا غیر از خاک چیزى نبود و کسى شناخته نمى‏شد. در آن‏جا سیّدعبّاس مهمّات براى رزمندگان مى‏برد.» پدر شهید مى‏گوید: «شهید به ما سفارش مى‏کرد که اسلحه‏ى مرازمین نگذارید.» عصمت صهبایى فردوس همسر شهید مى‏گوید: «ایشان مى‏گفتند: چند نوع شهید داریم. یکى شهید مى‏شود تا غنیمت بگیرد،یکى براى حقوق، یکى براى این که اسمش باقى بماند و یکى براى رضاى خدا شهید مى‏شود.» پدر شهید مى‏گوید: «زمانى که برادر بزرگ ایشان سیّداکبر به شهادت رسید، سر قبر او نشسته بود و مى‏گفت: خدا کند من هم به شهادت برسم که این آرزوى من است. بعد از سه سال از این جریان شهید شد.»همچنین مى‏گوید: «بار آخرى که مى‏خواست برود، به او گفتم:نرو. گفت: جبهه به ما نیاز دارد. ما به اصول جنگ مسلّط شده‏ایم و بایدبرویم. گفتم: برو. خدا پشت و پناهت. رفت و دیگر برنگشت.» همسر شهید مى‏گوید: «شب آخرى که مى‏خواست به جبهه برود،نماز شب مى‏خواند و بسیار گریه مى‏کرد. او عاشق شهادت بود.دفعه‏ى آخرى که به جبهه رفت، به ایشان گفتم: مرا حلال کنید.گفتند: این چه حرفى است. من از شما راضى هستم، خدا هم راضى باشد.» سیّد حسین حسینى نژاد پدر شهید مى‏گوید: «خواب دیدم سیّد عبّاس با یک عباى سفید و کلاه سفید آمد. گفتم: چرا دیر آمدى؟گفت: درگیر بودم. صبح به بنیاد شهید رفتم که خبر شهادت او را به من دادند.» سیّد عبّاس بابلى توت در تاریخ 25/4/1363، در عملیّات بدر،در منطقه‏ى «هورالعظیم» مفقود الأثر گردید. در تاریخ 12/4/1376جسد وى پس از کشف و تشییع، در بهشت رضا(ع) مشهد به خاک سپرده شد. شهید در وصیّت نامه خود مى‏گوید: «آمدنم به جبهه از روى آگاهى و شناخت، نسبت به اسلام و احساس وظیفه شرعى و الهى بوده است. و مرگ را هم عاشقانه، مخلصانه و براى رضاى خداى متعال پذیرا هستم. از این که در سنین جوانى دار فانى را وداع مى‏کنم وافتخار نوشیدن شربت شهادت را در راه خدا کسب نموده‏ام،خوشحال بوده و آرزومندم که خونم در راه اعتلاى اسلام و آگاهى هرچه بیش از پیش مؤثّر واقع گردد.»همچنین مى‏گوید: «پدر جان، مرا ببخش. مادر جان، شما تنهاکسى هستى که بیش از همه برایم ناراحتى. فقط شما را به صبرراهنمایى مى‏کنم و با خوشحالى خود در مرگم، مشت محکمى به دهان دشمنان انقلاب بزنید. از نور چشمانم، پدر و مادرم، حلالیّت، ازبرادرانم التماس دعا و از خواهرانم صبر و شکیبایى و استقامت مى‏خواهم.»[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا