شهیداصغر بروکی سدهی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
جز (Khoshkenar9712 صفحهٔ شهید اصغر بروکی سدهی را به شهیداصغر بروکی سدهی منتقل کرد)
 
(بدون تفاوت)

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۰ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۰۷

اصغر محل تولد : تربت ‌حیدریه نام خانوادگی : بروکی ‌سدهی‌ تاریخ شهادت : 1365/10/04 نام پدر : علی‌ مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌


خاطرات

• در یکى از مدارس روستا بنام مدرسه امام حسین)ع( در کلاس سوم راهنمایى مشغول به تحصیل بود. یک روز برادر دیگرم مهدى - سال 1365 - به من گفت: مى‏دانى چه خبر شده است؟ گفتم: نه، گفت: على‏اصغر مدرسه را رها کرده و مى‏خواهد به جبهه برود. روز بعد ماشین بسیج به روستا آمد. روبروى مدرسه امام حسین)ع( رفتم. ماشین هم مقابل درب مدرسه ایستاده بود. یک دفعه على‏اصغر به طرفم آمد و گفت: برادر با من کارى ندارى مى‏خواهم با همین ماشین به جبهه بروم. شما مواظب پدر و مادر باش. صورتش را بوسیدم، سوار ماشین شد و رفت: من هم به پدر و مادرم اطلاع دادم که على‏اصغر به جبهه رفت. پدر و مادرم بسیار خوشحال شدند. به من گفتند: حال که مى‏خواهد برود کارش نداشته باشید، دست خودش نیست. در دلش مهر خداوند است که اینقدر به جبهه علاقمند است. بعد از یک ماه به مرخصى آمد. یادم هست دقیقاً هفت روز مرخصى گرفته بود. در این مدت هفت روز که به مرخصى آمده بود، با خودش مى‏خندید و برایم از جبهه تعریف مى‏کرد. مدت پنج روز که از مرخصى‏اش گذشت به من گفت بیا تا سر قبر شهیدان برویم. رفتیم و فاتحه‏اى خواندیم. یک دفعه به من گفت: برادر این سرى که به جبهه بروم برنمى‏گردم. یک چوبى را برداشت و بادست خودش کنار قبر شهید قدوسى شکل قبرش را کشید و گفت: در همین مکانى که خط کشیدم من را به خاک بسپارید. روز بعد عازم جبهه شد. حدود 17 الى 20 روز طول کشید. سوار ماشین بودم. از خواف به روستا مى‏آمدم. در داخل ماشین به من گفته شد پدرت خانه است؟ گفتم: بلى، از پدرم چه مى‏خواهى؟ گفت: برادرت على‏اصغر زخمى شده و در بیمارستان است. تا این حرف را بهمن گفت، من فوراً فهمیدم که برادرم على‏اصغر شهید شده است. رفتم که به پدرم این خبر را بدهم. پدرم جلو درب منزل ایستاده بودم و فکر مى‏کرد. تا اسم على‏اصغر را بردم به من گفت: خودم خواب دیدم که على‏اصغر شهید شده است. پدرم خدا را شکر کرد و به منزل رفت. هنوز به منزل نرفته بود که یک سیدى از بچه‏هاى بنیاد شهید تربت حیدریه آمد و پدرم را به بنیاد برد. روز بعد هم پیکر پاکش را در همان روستا به خاک سپردند. • یادم هست روزى با همدیگر به مدرسه رفتیم. همان روز یکى از ماشین‏هاى بسیج به روستاى ما مى‏آید و براى رفتن به جبهه تبلیغ مى‏کند. همین که على اصغر صداى بلند گو را مى‏شنود از مدرسه خارج مى‏شود و به طرف ماشین مى‏رود و مى‏گوید: آقا من مى‏خواهم به جبهه بروم. بدون اینکه خبرى به من بدهد سوار ماشین مى‏شود و مى‏رود. در کلاس مشغول درس خواندن بودم که دیدم معلمش یکى از همکلاسى‏هاى على اصغر را دنبال من فرستاد. پیش معلمش رفتم. گفت: چرا برادر شما امروز به مدرسه نیامده است؟ گفتم: آقاى معلم صبح زود با خودم به مدرسه آمد ولى دیگر او را ندیدم. بعد از مدتى فهمیدم که به چبهه رفته است. على اصغر بعد از سه، چهار ماهى که در جبهه بود امد از او پرسیدم که چرا آن روز از مدرسه فرار کردى؟ گفت: برادر من با ماشین بسیج به جبهه رفتم. گفتم: مى‏خواهى دوباره هم بروى؟ گفت: بله فردا مى‏خواهم برگردم. دو مرتبه فرداى آن روز به جبهه رفت تا این که فهمیدیم به شهادت رسیده است.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا