Atashbar97 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «تاریخ تولد : 1345/01/17 نام : جلال محل تولد : تایباد نام خانوادگی : حسینزاده ا...» ایجاد کرد) |
Jafari9809 (بحث | مشارکتها) |
||
| (۳ نسخههای متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۲۳: | سطر ۲۳: | ||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| − | بیان خاطره از زبان همرزم شهید : همیشه دوست داشت شهید بشود، آن هم با لب تشنه . هر وقت کسی از دوستان و همرزمان شهید می شد؛ غمگین می شد، تا اینکه در یکی از عملیات ها درست چند لحظه قبل از اینکه به شهادت نائل بشود، مثل اینکه خودش می دانست که می خواهد شهید بشود، لبانش خشک خشک شده بود . برایش آب آوردم، قبول نکرد، از سنگر که خارج شدم، دشمن شروع به تیراندازی کرد . چیزی نگذشته بود، دیدم جلال غرق خون شده و به شهادت رسیده است . درست همانطور که دوست داشت .» | + | بیان خاطره از زبان همرزم شهید : همیشه دوست داشت شهید بشود، آن هم با لب تشنه . هر وقت کسی از دوستان و همرزمان شهید می شد؛ غمگین می شد، تا اینکه در یکی از عملیات ها درست چند لحظه قبل از اینکه به شهادت نائل بشود، مثل اینکه خودش می دانست که می خواهد شهید بشود، لبانش خشک خشک شده بود . برایش آب آوردم، قبول نکرد، از سنگر که خارج شدم، دشمن شروع به تیراندازی کرد . چیزی نگذشته بود، دیدم جلال غرق خون شده و به شهادت رسیده است . درست همانطور که دوست داشت .»<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6873 منبع سایت یاران رضا]</ref> |
| + | ==نگارخانه تصاویر== | ||
| + | <gallery> | ||
| + | Image:6873.jpg | ||
| − | |||
| − | + | </gallery> | |
| + | |||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references/> | ||
| + | ==رده== | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض:جلال_حسین_زاده_ارزنه_ای}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان خراسان]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۳ دی ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۵۷
تاریخ تولد : 1345/01/17
نام : جلال محل تولد : تایباد
نام خانوادگی : حسینزاده ارزنهائی تاریخ شهادت : 1366/03/13
نام پدر : غلامنبی مکان شهادت : بانه
تحصیلات : ابتدایی منطقه شهادت :
شغل : سرباز وظیفه یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : روستای ارزنه
rId6
خاطرات
بیان خاطره از زبان همرزم شهید : همیشه دوست داشت شهید بشود، آن هم با لب تشنه . هر وقت کسی از دوستان و همرزمان شهید می شد؛ غمگین می شد، تا اینکه در یکی از عملیات ها درست چند لحظه قبل از اینکه به شهادت نائل بشود، مثل اینکه خودش می دانست که می خواهد شهید بشود، لبانش خشک خشک شده بود . برایش آب آوردم، قبول نکرد، از سنگر که خارج شدم، دشمن شروع به تیراندازی کرد . چیزی نگذشته بود، دیدم جلال غرق خون شده و به شهادت رسیده است . درست همانطور که دوست داشت .»[۱]