شهید سید رضا حسین کهنوج: تفاوت بین نسخه‌ها

(صفحه‌ای جدید حاوی «سیدرضا محل تولد : مشهد نام خانوادگی : حسین ‌ کهنوج‌ تاریخ شهادت : 1366/02/01 نام پ...» ایجاد کرد)
 
 
(۲ نسخه‌های متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱۴: سطر ۱۴:
  
 
گلزار : بهشت‌رضا
 
گلزار : بهشت‌رضا
 
rId6
 
 
 
  
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
سطر ۲۷: سطر ۲۳:
 
-    وقتى که پرچمهاى عزادارى را مى‏خواستند نصب کنند، یک شب مادر سید رضا خواب دید که به او مى‏گویند که: روى دست ایشان علامتى دارد که وقتى هم به دنیا آمد آن علامت روى دستش بود .
 
-    وقتى که پرچمهاى عزادارى را مى‏خواستند نصب کنند، یک شب مادر سید رضا خواب دید که به او مى‏گویند که: روى دست ایشان علامتى دارد که وقتى هم به دنیا آمد آن علامت روى دستش بود .
  
-    در آن ایامى که مادر سید رضا او را حامله بود مى‏خواست او را سقط کند. به همین جهت دارویى براى سقط کردن او خورد. در خواب دید که در تکیه نشسته و در آنجا حضرت ابوالفضل رادید که با یک دست جلوى ایشان را گرفته و راه نمى‏دهند ولى خواهر ایشان را راه مى‏دهند و مى‏گفتند:چون تو نسل ذاکرین و شیعیان ما را مى‏خواهى از بین ببرى ما تو را نمى‏بخشیم .
+
-    در آن ایامى که مادر سید رضا او را حامله بود مى‏خواست او را سقط کند. به همین جهت دارویى براى سقط کردن او خورد. در خواب دید که در تکیه نشسته و در آنجا حضرت ابوالفضل رادید که با یک دست جلوى ایشان را گرفته و راه نمى‏دهند ولى خواهر ایشان را راه مى‏دهند و مى‏گفتند:چون تو نسل ذاکرین و شیعیان ما را مى‏خواهى از بین ببرى ما تو را نمى‏بخشیم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6810 سایت شهدای یاران رضا]</ref>
 
+
منبع سایت یاران رضا
+
  
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6810
+
==پانویس==
 +
<references />

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۲ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۸

سیدرضا محل تولد : مشهد

نام خانوادگی : حسین ‌ کهنوج‌ تاریخ شهادت : 1366/02/01

نام پدر : سیدجواد مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : محصل یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : بهشت‌رضا

خاطرات

- قبل از انقلاب سید رضا چون سن کمى داشت. با پدر و مادرم در راهپیمایى که در مشهد برگزار مى‏شد مى‏رفت. بعد از انقلاب که بسیج تشکیل گردید. در تبلیغات شروع به فعالیت کرد، چند شب بود که به منزل نمى‏آمد. پدرم نگران شده بود و من به بسیج رفتم، گفتند: در نمایشگاهى که از طرف بسیج زدند. سید رضا آنجا رفته است. سپس به نمایشگاه رفتم. و به او گفتم: که پدر و مادر نگران شما هستند ایشان در جواب به من گفتند: بگویید نگران من نباشید حالم خوب است و وجودم در اینجا لازم است. و چون من سنم کم است. مرا به جبهه نمى‏بردند. در اینجا فعالیت مى‏کنم و پشتیبان برادران رزمنده هستم .

- در بچگى سید جواد یک روز که مهمانى داشتیم و خرج مى‏دادیم او نوشابه‏ها و یخها را آماده مى‏کرد و وقتى که به او گفتم، که تو درس دارى برو سید جواد گفت: خواندم و در همین حالت بود که با دست و صورت به داخل دیگ شله افتاد ولى به لطف حضرت ابوالفضل هیچ طورى نشد .

- وقتى که پرچمهاى عزادارى را مى‏خواستند نصب کنند، یک شب مادر سید رضا خواب دید که به او مى‏گویند که: روى دست ایشان علامتى دارد که وقتى هم به دنیا آمد آن علامت روى دستش بود .

- در آن ایامى که مادر سید رضا او را حامله بود مى‏خواست او را سقط کند. به همین جهت دارویى براى سقط کردن او خورد. در خواب دید که در تکیه نشسته و در آنجا حضرت ابوالفضل رادید که با یک دست جلوى ایشان را گرفته و راه نمى‏دهند ولى خواهر ایشان را راه مى‏دهند و مى‏گفتند:چون تو نسل ذاکرین و شیعیان ما را مى‏خواهى از بین ببرى ما تو را نمى‏بخشیم .[۱]

پانویس

  1. سایت شهدای یاران رضا
آخرین تغییر ‏۱۲ تیر ۱۳۹۹، در ‏۱۵:۰۸