Ghanbari9706 (بحث | مشارکتها) |
جز (Salehi98 صفحهٔ شهید حسین تقی زاده را به شهیدحسین تقی زاده منتقل کرد) |
||
| (۳ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱۶: | سطر ۱۶: | ||
| − | + | rId6 | |
| سطر ۳۶: | سطر ۳۶: | ||
- برادرم حسین مدتی یود که مفقود الاثر بود و از او هیچ اطلاعی نداشتیم یک شب خواب دیدم که ایشان فرض کنید اسیر بودند و برگشتند. اولین کسی که او را دید من بودم بعد از احوال پرسی و بغل گرفتن یکدیگر از او پرسیدم کجا بودید چند وقت است که از شما هیچ خبری نیست ما را چشم انتظار گذاشتی. گفت داداش ما جای خوبی بودیم و دارم می یایم به مادر بگویم اصلا ناراحت نباشند ما تا هفته آینده می آییم وقتی هم که آمده بود دیدم جمعیت زیادی آمده اند و او را سر دست دارند می آورند از خواب پریدم. هفته بعد پلاک و مقداری استخوان با همان شلوغی جمعیت که در خواب دیده بودم تشییع کردیم . | - برادرم حسین مدتی یود که مفقود الاثر بود و از او هیچ اطلاعی نداشتیم یک شب خواب دیدم که ایشان فرض کنید اسیر بودند و برگشتند. اولین کسی که او را دید من بودم بعد از احوال پرسی و بغل گرفتن یکدیگر از او پرسیدم کجا بودید چند وقت است که از شما هیچ خبری نیست ما را چشم انتظار گذاشتی. گفت داداش ما جای خوبی بودیم و دارم می یایم به مادر بگویم اصلا ناراحت نباشند ما تا هفته آینده می آییم وقتی هم که آمده بود دیدم جمعیت زیادی آمده اند و او را سر دست دارند می آورند از خواب پریدم. هفته بعد پلاک و مقداری استخوان با همان شلوغی جمعیت که در خواب دیده بودم تشییع کردیم . | ||
| − | - خدا بیامرز مادرم تعریف می کرد همزمان با نیامدن حسین از جبهه خواب دیدم که سیدی وارد خانه ما شد ساک دستی حسین که همراه خود به جبهه می برد دستش بود و فرزند کوچک شهید که آن زمان هنوز شش ماه بیشتر نداشت بغل همین سید بود سید به مادرم که خود از سادات بود سلام کرد و گفت که این وسایل حسین است که آورده ام خدمت شما . مادرم موقع بیان این خواب گریه می کرد و می گفت به یقین برای حسین اتفاقی افتاده است و حسین به شهادت رسید . | + | - خدا بیامرز مادرم تعریف می کرد همزمان با نیامدن حسین از جبهه خواب دیدم که سیدی وارد خانه ما شد ساک دستی حسین که همراه خود به جبهه می برد دستش بود و فرزند کوچک شهید که آن زمان هنوز شش ماه بیشتر نداشت بغل همین سید بود سید به مادرم که خود از سادات بود سلام کرد و گفت که این وسایل حسین است که آورده ام خدمت شما . مادرم موقع بیان این خواب گریه می کرد و می گفت به یقین برای حسین اتفاقی افتاده است و حسین به شهادت رسید .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5300منبع سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references/> | |
| − | + | ||
| − | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= | + | |
نسخهٔ کنونی تا ۱۵ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۰۲
تاریخ تولد : 1340/01/01
نام : حسین محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : تقیزاده تاریخ شهادت : 1362/12/12
نام پدر : محمدعلی مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
rId6
زندگینامه
شهيد حسن تقي زاده درسال 1345 در خانواده اي مذهبي ولايق ديده به جهان گشود وازهمان اول کودکي تحت تربيت صيحيح خانواده قرار مي گيرد سپس درسن 6 سالگي پا به دستان مي گذارد و سپس دوران دبستان ر ا با موفقيت به پايان مي رساند وسپس وارد مرحله جديد دوران تحصيل مي شود وبا نمرات خوب اين دوران را به پايان مي رساند و مصادف بود با اوج انقلاب وشهيد با افراد خانواده در تمامي صحنه ها انقلاب شرکت مي کنند وسپس براي ادامه تحصيل دررشته برق وارد دبيرستا ن مي شود ودرضمن تحصيل با سپاه و بسيج همکاري مي کنند ودر تشيح جنازه شهدا در شهرستانهاي مجاورهم شرکت مي کنند ودرسال 1360 در پاسخ به نداي امام عزيزمان راهي جبهه ها شده و سنگر مدرسه را رها تا بتواند در سنگر دانشگاه شرکت جويد وسپس در يکي از اين محور ها به درجه رفيع شهادت نايل مي آيد .
خاطرات
- بعد از مفقود اثر شدن برادرم خیلی دلم برای او گرفته بود شبی خواب دیدم که دوستان آمدند و می گویند اسماعیل برادرت حسین آمده است و وسط روستا دارد صحبت می کند با عجله از خانه بیرون رفتم وقتی نزدیک میدان روستای تقی آباد رسیدم ،جمعیت زیادی را دیدم وقتی آنها را کنار زدم سر بریده ای را دیدم . نگاه کردم دیدم سر برادرم حسین است با ایماء و اشاره چشم به ما فهماند که بله من برادرت حسین هستم سوال کردم که کجا هست و چه می کند. گفت خوب است و هیچ ناراحت نباش. رفتم که او را بردارم پایم به لبه بتون خورد و بیدار شدم .
- پسر عمه ام مفقود شده بود و چون تک پسر بود برادر شهیدم همیشه به خانه آنها رفت و آمد می کرد و می گفت من بجای پسرت هستم هر کاری داری بگو با جان و دل انجام می دهم و وقتی هم که دید از پسر عمه ام خبری نشد عازم جبهه گردید و جنازه او را پیدا کرد و آورد. تمام کارهای تشییع جنازه از اول تا چهلم را خود تقبل کرد و انجام داد. خودم شاهد بودم که گفت عمه جان اصلا ناراحت نباشید که خداوند گل چین خوبی است او خوبان را دست چین می کند انشاء ا ... نوبت من هم می شود. و رفت جبهه تا به آرزویش رسید .
- توی بیمارستان ارتش تقی زاده دژبان بود یک خانم و آقای بد حجاب میخواستند وارد بیمارستان بشوند، هنوز اوایل پیروزی انقلاب بود. شهید به آن خانم گفت باید روسری سرت کنی، چون به ما دستور داده اند کسی بدون حجاب وارد نشود. آن خانم خیلی اصرار کرد و عاقبت هم به زور وارد بیمارستان شد شهید به مرد همراه خانم گفت اقا لطف کنید خود را به آن خانم برسانید و این پارچه را روی سرش بیندارید که او را توی اتاق راه نمی دهند. شهید واقعا احساس مسئولیت می کرد وهم آرامش و متانت خود را حفظ می کرد .
- در بسیج پایگاه فلکه ضد با ایشان بودم. شب هنگام نگهبانی روی پشت بام بود صدا زد محمودی برو مخفی گاه موتوری قصد انفجار دارد تا من دراز گشیدم موتوری را نشانه رفت. موتوری زمین خورد و فرار کرد و موتور را به حال خود رها کرد دنبالش کردیم وارد میدان نهم به طرف گاراژدارها شد و ناپدید شد در نزدیک موتور دو عدد نارنجک منفجر شده رها شد بود که یکی سالم و دیگری مقداری ضامن آن کشیده شده بود ولی کاملا رها نشده بود در نتیجه منفجر نشده بود . اگر هوشیاری شهید نبود معلوم نبود سر پایگاه وافرادش مخصوصا من چه می آمد .
- برادرم حسین مدتی یود که مفقود الاثر بود و از او هیچ اطلاعی نداشتیم یک شب خواب دیدم که ایشان فرض کنید اسیر بودند و برگشتند. اولین کسی که او را دید من بودم بعد از احوال پرسی و بغل گرفتن یکدیگر از او پرسیدم کجا بودید چند وقت است که از شما هیچ خبری نیست ما را چشم انتظار گذاشتی. گفت داداش ما جای خوبی بودیم و دارم می یایم به مادر بگویم اصلا ناراحت نباشند ما تا هفته آینده می آییم وقتی هم که آمده بود دیدم جمعیت زیادی آمده اند و او را سر دست دارند می آورند از خواب پریدم. هفته بعد پلاک و مقداری استخوان با همان شلوغی جمعیت که در خواب دیده بودم تشییع کردیم .
- خدا بیامرز مادرم تعریف می کرد همزمان با نیامدن حسین از جبهه خواب دیدم که سیدی وارد خانه ما شد ساک دستی حسین که همراه خود به جبهه می برد دستش بود و فرزند کوچک شهید که آن زمان هنوز شش ماه بیشتر نداشت بغل همین سید بود سید به مادرم که خود از سادات بود سلام کرد و گفت که این وسایل حسین است که آورده ام خدمت شما . مادرم موقع بیان این خواب گریه می کرد و می گفت به یقین برای حسین اتفاقی افتاده است و حسین به شهادت رسید .[۱]