شهید غلام رضا حجی زاده: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
سطر ۱: سطر ۱:
تاریخ تولد : 1345/01/04
 
 
 
نام : غلامرضا  
 
نام : غلامرضا  
  
سطر ۶: سطر ۴:
  
 
نام خانوادگی : حجی‌زاده‌  
 
نام خانوادگی : حجی‌زاده‌  
 +
 +
تاریخ تولد : 1345/01/04
  
 
تاریخ شهادت : 1367/05/05
 
تاریخ شهادت : 1367/05/05
سطر ۲۶: سطر ۲۶:
  
 
مسئولیت : رزمنده‌
 
مسئولیت : رزمنده‌
 
 
rId6
 
 
  
  
سطر ۳۶: سطر ۳۲:
 
-    در آخرین دفعه ای که همسرم غلام رضا می خواست به جبهه برود. همراهشان و بدرقه او تا تهران رفتم شهید بعد از خداحافظی به منطقه رفت و من در تهران به خانه برادرم رفتم و آنجا ماندم بعد از چند روزی برادرم از شهادت غلام رضا با خبر شده بود و بدون اینکه حرفی بزند مرا به تربت حیدریه آورد و به محض پیاده شدن ازاتوبوس به اتفاق برادرم به طرف داخل شهر حرکت کردیم . تا اینکه به مسجد جامع رسیدیم که یک مرتبه چشمم به اتوبوس روستای چخماق افتاد که عکس همسرشهیدم را جلوی شیشه اتوبوس چسبانده بودند . درآن موقع بود که متوجه وخبرشهادت همسرم را شنیدم .
 
-    در آخرین دفعه ای که همسرم غلام رضا می خواست به جبهه برود. همراهشان و بدرقه او تا تهران رفتم شهید بعد از خداحافظی به منطقه رفت و من در تهران به خانه برادرم رفتم و آنجا ماندم بعد از چند روزی برادرم از شهادت غلام رضا با خبر شده بود و بدون اینکه حرفی بزند مرا به تربت حیدریه آورد و به محض پیاده شدن ازاتوبوس به اتفاق برادرم به طرف داخل شهر حرکت کردیم . تا اینکه به مسجد جامع رسیدیم که یک مرتبه چشمم به اتوبوس روستای چخماق افتاد که عکس همسرشهیدم را جلوی شیشه اتوبوس چسبانده بودند . درآن موقع بود که متوجه وخبرشهادت همسرم را شنیدم .
  
-    برادرم غلامرضا قبل از رفتن به جبهه برای زیارت بارگاه ملکوتی ثامن الحجج علی بن موسی الرضا (ع) به مشهد مقدس رفته بود و سپس به روستا آمد و بعد از ظهرهمان روز که من در منزل مشغول کار بودم به خانه ما آمد و بعد از احوالپرسی رو به من کرد و گفت: برادرمی خواهم به جبهه بروم گفتم ای برادرعزیزشما زن و فرزند داری، اگر در جبهه شهید شوی آنها بی سرپرست می مانند ولی او دلش لبریز ازعشق به شهادت بود و گفت: من به خاطر وظیفه ای که دارم و باید دین خود را ادا کنم به جبهه می روم و اگر در این راه لیاقت شهادت را هم داشتم باکی نیست من باید به جبهه بروم و بعد از خداحافظی رفت و تقریباً بعد از یک ماه از رفتنش نگذشته بود که خبر شهادتش را آوردند .
+
-    برادرم غلامرضا قبل از رفتن به جبهه برای زیارت بارگاه ملکوتی ثامن الحجج علی بن موسی الرضا (ع) به مشهد مقدس رفته بود و سپس به روستا آمد و بعد از ظهرهمان روز که من در منزل مشغول کار بودم به خانه ما آمد و بعد از احوالپرسی رو به من کرد و گفت: برادرمی خواهم به جبهه بروم گفتم ای برادرعزیزشما زن و فرزند داری، اگر در جبهه شهید شوی آنها بی سرپرست می مانند ولی او دلش لبریز ازعشق به شهادت بود و گفت: من به خاطر وظیفه ای که دارم و باید دین خود را ادا کنم به جبهه می روم و اگر در این راه لیاقت شهادت را هم داشتم باکی نیست من باید به جبهه بروم و بعد از خداحافظی رفت و تقریباً بعد از یک ماه از رفتنش نگذشته بود که خبر شهادتش را آوردند .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6577 سایت یاران رضا]</ref>
 
+
==پانویس==
 
+
<references />
منبع سایت یاران رضا
+
 
+
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6577
+

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۰ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۱۴

نام : غلامرضا

محل تولد : تربت ‌ حیدریه

نام خانوادگی : حجی‌زاده‌

تاریخ تولد : 1345/01/04

تاریخ شهادت : 1367/05/05

نام پدر : نیازعلی‌

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص

منطقه شهادت :

شغل :

یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا

مسئولیت : رزمنده‌


خاطرات

- در آخرین دفعه ای که همسرم غلام رضا می خواست به جبهه برود. همراهشان و بدرقه او تا تهران رفتم شهید بعد از خداحافظی به منطقه رفت و من در تهران به خانه برادرم رفتم و آنجا ماندم بعد از چند روزی برادرم از شهادت غلام رضا با خبر شده بود و بدون اینکه حرفی بزند مرا به تربت حیدریه آورد و به محض پیاده شدن ازاتوبوس به اتفاق برادرم به طرف داخل شهر حرکت کردیم . تا اینکه به مسجد جامع رسیدیم که یک مرتبه چشمم به اتوبوس روستای چخماق افتاد که عکس همسرشهیدم را جلوی شیشه اتوبوس چسبانده بودند . درآن موقع بود که متوجه وخبرشهادت همسرم را شنیدم .

- برادرم غلامرضا قبل از رفتن به جبهه برای زیارت بارگاه ملکوتی ثامن الحجج علی بن موسی الرضا (ع) به مشهد مقدس رفته بود و سپس به روستا آمد و بعد از ظهرهمان روز که من در منزل مشغول کار بودم به خانه ما آمد و بعد از احوالپرسی رو به من کرد و گفت: برادرمی خواهم به جبهه بروم گفتم ای برادرعزیزشما زن و فرزند داری، اگر در جبهه شهید شوی آنها بی سرپرست می مانند ولی او دلش لبریز ازعشق به شهادت بود و گفت: من به خاطر وظیفه ای که دارم و باید دین خود را ادا کنم به جبهه می روم و اگر در این راه لیاقت شهادت را هم داشتم باکی نیست من باید به جبهه بروم و بعد از خداحافظی رفت و تقریباً بعد از یک ماه از رفتنش نگذشته بود که خبر شهادتش را آوردند .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا