Hejazi9708 (بحث | مشارکتها) |
Parsasirat98 (بحث | مشارکتها) |
||
| (۲ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | بسمه تعالی | |
نام : علی | نام : علی | ||
| + | |||
| + | تاریخ تولد : 1348/12/08 | ||
محل تولد : شیروان | محل تولد : شیروان | ||
| سطر ۱۰: | سطر ۱۲: | ||
نام پدر : براتمحمد | نام پدر : براتمحمد | ||
| − | |||
| − | |||
تحصیلات : نامشخص | تحصیلات : نامشخص | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان | گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان | ||
| سطر ۲۶: | سطر ۲۰: | ||
مسئولیت : رزمنده | مسئولیت : رزمنده | ||
| − | |||
| − | |||
| سطر ۳۴: | سطر ۲۶: | ||
- شهید : علی حسنزاده گوینده: محمد حسنزاده ــــــــ پدر شهید: محمد در روزهای آخری که علی جبهه بود یک شب زمینهای کشاورزیام را آبیاری میکردم نزدیکهای صبح خسته شدم و در گوشهای دراز کشیدم و خوابم برد که خواب دیدم یکی از دندانهایم کنده شد و به داخل دهانم افتاد بعد که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم یا پسرم علی به شهادت رسیده یا برادرم حسین که با هم در جبهه بودند یکدفعه گریهام گرفت و بلند گریه کردم که همسایهی زمینمان آمد و گفت چرا گریه میکنی در این وقت شب آن هم به تنهایی گفتم من چنین خوابی دیدهام گفت: خیر است انشاءاله و طولی نکشید که خبر شهادت پسرم را برایم آوردند و گویا در همان لحظاتی که خواب دیدم به شهادت رسیده است . | - شهید : علی حسنزاده گوینده: محمد حسنزاده ــــــــ پدر شهید: محمد در روزهای آخری که علی جبهه بود یک شب زمینهای کشاورزیام را آبیاری میکردم نزدیکهای صبح خسته شدم و در گوشهای دراز کشیدم و خوابم برد که خواب دیدم یکی از دندانهایم کنده شد و به داخل دهانم افتاد بعد که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم یا پسرم علی به شهادت رسیده یا برادرم حسین که با هم در جبهه بودند یکدفعه گریهام گرفت و بلند گریه کردم که همسایهی زمینمان آمد و گفت چرا گریه میکنی در این وقت شب آن هم به تنهایی گفتم من چنین خوابی دیدهام گفت: خیر است انشاءاله و طولی نکشید که خبر شهادت پسرم را برایم آوردند و گویا در همان لحظاتی که خواب دیدم به شهادت رسیده است . | ||
| − | - محمد در دوران انقلاب که بنده علیه رژیم شاه فعالیت داشتم و ارتباطی با علماء شهر کاشمر داشتم اعلامیهها و نوارهای امام(ره) را میآوردم و مخفیانه پخش میکردم هنوز انقلاب فراگیر نشده بود گویا مأمورین ساواک فهمیده بودند و برای دستگیریام آمده بودند و من در منزل یک کارتن اعلامیه داشتم و خودم هم در منزل نبودم علی وقتی متوجه میشود مأمورین به منزل ریختهاند کارتن اعلامیهها که کارگاه قالیبافی بوده و سریعاً رفته بود و از پنجرهای که به حیاط همسایه از کارگاه داشت را باز میکند و کارتن اعلامیه را به حیاط همسایه میاندازد و به همسایه میگوید کارتن را مخفی کنید و همسایه هم ترسیده بود و سر و صدا کرده بود اما علی به آنها گفته بود که نترسید اگر پیدا کردند ما قبول میکنیم بالاخره مأمورین هر چه بازرسی کردند چیزی پیدا نکردند و خودم را دستگیر کردند | + | - محمد در دوران انقلاب که بنده علیه رژیم شاه فعالیت داشتم و ارتباطی با علماء شهر کاشمر داشتم اعلامیهها و نوارهای امام(ره) را میآوردم و مخفیانه پخش میکردم هنوز انقلاب فراگیر نشده بود گویا مأمورین ساواک فهمیده بودند و برای دستگیریام آمده بودند و من در منزل یک کارتن اعلامیه داشتم و خودم هم در منزل نبودم علی وقتی متوجه میشود مأمورین به منزل ریختهاند کارتن اعلامیهها که کارگاه قالیبافی بوده و سریعاً رفته بود و از پنجرهای که به حیاط همسایه از کارگاه داشت را باز میکند و کارتن اعلامیه را به حیاط همسایه میاندازد و به همسایه میگوید کارتن را مخفی کنید و همسایه هم ترسیده بود و سر و صدا کرده بود اما علی به آنها گفته بود که نترسید اگر پیدا کردند ما قبول میکنیم بالاخره مأمورین هر چه بازرسی کردند چیزی پیدا نکردند و خودم را دستگیر کردند<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6682 سایت شهدای یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ==پانویس== | |
| + | <references /> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۶ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۳۱
بسمه تعالی
نام : علی
تاریخ تولد : 1348/12/08
محل تولد : شیروان
نام خانوادگی : حسنزاده
تاریخ شهادت : 1365/10/25
نام پدر : براتمحمد
تحصیلات : نامشخص
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
خاطرات
- شهید : علی حسنزاده گوینده: محمد حسنزاده ــــــــ پدر شهید: محمد در روزهای آخری که علی جبهه بود یک شب زمینهای کشاورزیام را آبیاری میکردم نزدیکهای صبح خسته شدم و در گوشهای دراز کشیدم و خوابم برد که خواب دیدم یکی از دندانهایم کنده شد و به داخل دهانم افتاد بعد که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم یا پسرم علی به شهادت رسیده یا برادرم حسین که با هم در جبهه بودند یکدفعه گریهام گرفت و بلند گریه کردم که همسایهی زمینمان آمد و گفت چرا گریه میکنی در این وقت شب آن هم به تنهایی گفتم من چنین خوابی دیدهام گفت: خیر است انشاءاله و طولی نکشید که خبر شهادت پسرم را برایم آوردند و گویا در همان لحظاتی که خواب دیدم به شهادت رسیده است .
- محمد در دوران انقلاب که بنده علیه رژیم شاه فعالیت داشتم و ارتباطی با علماء شهر کاشمر داشتم اعلامیهها و نوارهای امام(ره) را میآوردم و مخفیانه پخش میکردم هنوز انقلاب فراگیر نشده بود گویا مأمورین ساواک فهمیده بودند و برای دستگیریام آمده بودند و من در منزل یک کارتن اعلامیه داشتم و خودم هم در منزل نبودم علی وقتی متوجه میشود مأمورین به منزل ریختهاند کارتن اعلامیهها که کارگاه قالیبافی بوده و سریعاً رفته بود و از پنجرهای که به حیاط همسایه از کارگاه داشت را باز میکند و کارتن اعلامیه را به حیاط همسایه میاندازد و به همسایه میگوید کارتن را مخفی کنید و همسایه هم ترسیده بود و سر و صدا کرده بود اما علی به آنها گفته بود که نترسید اگر پیدا کردند ما قبول میکنیم بالاخره مأمورین هر چه بازرسی کردند چیزی پیدا نکردند و خودم را دستگیر کردند[۱]