Hejazi9708 (بحث | مشارکتها) |
Jafarnezhad98 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۲۶: | سطر ۲۶: | ||
مسئولیت : خدمهتانک | مسئولیت : خدمهتانک | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| سطر ۳۸: | سطر ۳۵: | ||
- یادم هست دفعه ی آخری که علی اکبر به مرخصی آمده بود چند روز این جا ماند و موقع رفتن به من گفت: این دفعه من می روم و چند روز دیگر عملیات است اگر بعد از این هفته تماس گرفتم که هیچ و اگر تماس نگرفتم بدان که شهید شده ام و همان طور که گفته بود بعد از یک هفته آقای مدنی که معلمشان بود به خانه ی ما آمد و خبر شهادت ایشان را به ما داد وقتی برای بازدید جنازه رفتیم دیدیم که ترکش از پشت سرش خورده بود و در اثر همان ترکش شهید شده بود . | - یادم هست دفعه ی آخری که علی اکبر به مرخصی آمده بود چند روز این جا ماند و موقع رفتن به من گفت: این دفعه من می روم و چند روز دیگر عملیات است اگر بعد از این هفته تماس گرفتم که هیچ و اگر تماس نگرفتم بدان که شهید شده ام و همان طور که گفته بود بعد از یک هفته آقای مدنی که معلمشان بود به خانه ی ما آمد و خبر شهادت ایشان را به ما داد وقتی برای بازدید جنازه رفتیم دیدیم که ترکش از پشت سرش خورده بود و در اثر همان ترکش شهید شده بود . | ||
| − | - قبل از به شهادت رسیدن علی اکبر مدتی بود که از او خبری نداشتیم تا این که یک شب در خواب بیرون از خانه بودم که یک دفعه متوجه نوری که از پشت تپه های جلوی خانه می آمد شدم کمی جلوتر رفتم تا علت نور را پیدا کنم که متوجه شدم نور از یک انسان است که از تپه بالا آمد کمی که دقت کردم دیدم که آن نور از برادرم علی اکبر است که متساعد می شود او را صدا زدم و گفتم: علی اکبر شما هستید. جلو آمد و گفت بله. با هم صحبت کردیم و او احوال من و پدر و مادرم را پرسید به او گفتم چرا این قدر نورانی شده ای گفت به خاطر درجه ای که تازگی خدا به من عطا فرموده است در همین حین از خواب بیدار شدم و طولی نکشید که خبر شهادت او را آقای مدنی که معلم ایشان بود برای ما آورد . | + | - قبل از به شهادت رسیدن علی اکبر مدتی بود که از او خبری نداشتیم تا این که یک شب در خواب بیرون از خانه بودم که یک دفعه متوجه نوری که از پشت تپه های جلوی خانه می آمد شدم کمی جلوتر رفتم تا علت نور را پیدا کنم که متوجه شدم نور از یک انسان است که از تپه بالا آمد کمی که دقت کردم دیدم که آن نور از برادرم علی اکبر است که متساعد می شود او را صدا زدم و گفتم: علی اکبر شما هستید. جلو آمد و گفت بله. با هم صحبت کردیم و او احوال من و پدر و مادرم را پرسید به او گفتم چرا این قدر نورانی شده ای گفت به خاطر درجه ای که تازگی خدا به من عطا فرموده است در همین حین از خواب بیدار شدم و طولی نکشید که خبر شهادت او را آقای مدنی که معلم ایشان بود برای ما آورد .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6887 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
| − | + | ||
| − | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6887 | + | |
نسخهٔ کنونی تا ۲۹ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۳۹
تاریخ تولد : 1342/01/07
نام : علیاکبر
محل تولد : گناباد
نام خانوادگی : حسینزاده
تاریخ شهادت : 1362/01/26
نام پدر : حسن
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص
منطقه شهادت :
شغل :
یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : خدمهتانک
خاطرات
- زمانی که علی اکبر را حامله بودم یک شب در خواب دیدم که یک آقای بزرگواری بالای سر من آمد و به من گفت بلند شو. و من که به خاطر این که چیزی به زایمانم نمانده بود دست ها و پاهایم باد کرده بود و از حس افتاده بود نمی توانستم، و آن آقا دوباره به من گفت سعی کن بلند شوی با یک سعی کوچک از جا بلند شدم انگار که اصلا از قبل دردی نداشتم و تمام دردهایم ساکت شده و آن سید به من گفتند: علی اکبر و زینب و این کلمه را چند بار تکرار کردند و رفتند از خواب بیدار شدم و خیلی پریشان بودم تا این که مادرم از خواب بیدار شد و به من گفت چه اتفاقی افتاده. خوابم را برایش گفتم و او گفت ان شاءالله خیر است چند روز بعد من فارغ شدم و چون فرزندم پسر بود به احترام آن سید بزرگوار که در خواب دیده بودم اسم فرزندم را علی اکبر گذاشتم .
- یادم هست در یکی از مرخصی هایی که علی اکبر به خانه می آمد از ایشان پرسیدم این وسایل که مردم به جبهه ها کمک می کنند آیا چیزی از آن ها را به شما می دهند. ایشان گفتند: مردم ما خیلی با محبت هستند و بهترین وسایل و خوراکی ها را برای ما می فرستند اما در آن جا وقتی برای تفریح و استراحت و مصرف کردن چیزی نیست و باید همیشه در تلاش بود چون اسلام در خطر است و با این صحبت ها که انجام داد اشک مرا در آورد .
- یادم هست دفعه ی آخری که علی اکبر به مرخصی آمده بود چند روز این جا ماند و موقع رفتن به من گفت: این دفعه من می روم و چند روز دیگر عملیات است اگر بعد از این هفته تماس گرفتم که هیچ و اگر تماس نگرفتم بدان که شهید شده ام و همان طور که گفته بود بعد از یک هفته آقای مدنی که معلمشان بود به خانه ی ما آمد و خبر شهادت ایشان را به ما داد وقتی برای بازدید جنازه رفتیم دیدیم که ترکش از پشت سرش خورده بود و در اثر همان ترکش شهید شده بود .
- قبل از به شهادت رسیدن علی اکبر مدتی بود که از او خبری نداشتیم تا این که یک شب در خواب بیرون از خانه بودم که یک دفعه متوجه نوری که از پشت تپه های جلوی خانه می آمد شدم کمی جلوتر رفتم تا علت نور را پیدا کنم که متوجه شدم نور از یک انسان است که از تپه بالا آمد کمی که دقت کردم دیدم که آن نور از برادرم علی اکبر است که متساعد می شود او را صدا زدم و گفتم: علی اکبر شما هستید. جلو آمد و گفت بله. با هم صحبت کردیم و او احوال من و پدر و مادرم را پرسید به او گفتم چرا این قدر نورانی شده ای گفت به خاطر درجه ای که تازگی خدا به من عطا فرموده است در همین حین از خواب بیدار شدم و طولی نکشید که خبر شهادت او را آقای مدنی که معلم ایشان بود برای ما آورد .[۱]