Hejazi9708 (بحث | مشارکتها) |
Jafarnezhad98 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۲۲۱: | سطر ۲۲۱: | ||
- علی چون که زیاد به جبهه می رفت من فکر نمی کردم شهادت نصیب ایشان شود و ازطرفی هم خودش عاشق شهادت بود. یک روز همسرم آمد و گفت: می خواهیم به تربت برویم.من گفتم:چرا ؟همسرم گفت:می خواهیم هم به دیدار پدر و مادر من و هم پدر ومادر شما برویم.پس از رفتن به تربت به منزل یکی از دوستان رفتیم که گفتند:علی مجروح شده است.زمانی که گفتند علی مجروح شده ما گفتیم اشکالی ندارد ولی کمکم متوجه شدیم که علی شهید شده بنابر این خیلی ناراحت شدیم . | - علی چون که زیاد به جبهه می رفت من فکر نمی کردم شهادت نصیب ایشان شود و ازطرفی هم خودش عاشق شهادت بود. یک روز همسرم آمد و گفت: می خواهیم به تربت برویم.من گفتم:چرا ؟همسرم گفت:می خواهیم هم به دیدار پدر و مادر من و هم پدر ومادر شما برویم.پس از رفتن به تربت به منزل یکی از دوستان رفتیم که گفتند:علی مجروح شده است.زمانی که گفتند علی مجروح شده ما گفتیم اشکالی ندارد ولی کمکم متوجه شدیم که علی شهید شده بنابر این خیلی ناراحت شدیم . | ||
| − | - علی حافظیان فر به دلیل فقر مادی قادر به ساخت قطعه زمینی که داشت نشده بود.در سال 60به ایشان 50 هزار تومان وام تعلق گرفته بود که برود و از بانک تحویل بگیرد اما ایشان از گرفتن این وام خودداری می کرد،وقتی من علت این امر را از ایشان پرسیدم،در جوابم گفت:با لباس سپاه خجالت می کشم برای دریافت وام به نزد رئیس بانک بروم زیرا می ترسم ایشان احساس کند از طریق پوشیدن این لباس مقدس قصد سوءاستفاده را دارم . | + | - علی حافظیان فر به دلیل فقر مادی قادر به ساخت قطعه زمینی که داشت نشده بود.در سال 60به ایشان 50 هزار تومان وام تعلق گرفته بود که برود و از بانک تحویل بگیرد اما ایشان از گرفتن این وام خودداری می کرد،وقتی من علت این امر را از ایشان پرسیدم،در جوابم گفت:با لباس سپاه خجالت می کشم برای دریافت وام به نزد رئیس بانک بروم زیرا می ترسم ایشان احساس کند از طریق پوشیدن این لباس مقدس قصد سوءاستفاده را دارم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6496 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6496 | + | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| + | <references /> | ||
- | - | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۵ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۴۹
تاریخ تولد : 1334/01/01
نام : علی
محل تولد : تربت حیدریه
نام خانوادگی : حافظیان فرد
تاریخ شهادت : 1362/05/12
نام پدر : محمود
مکان شهادت : مهران
تحصیلات : نامشخص
منطقه شهادت : غرب کشور
شغل : پاسدار
یگان خدمتی : لشکر 5 نصر
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو
مسئولیت : فرماندهگردان
گلزار : بدل آباد
rId6
زندگینامه
سردار شهید«علی حافظیان فرد» در سال 1334 در روستای «عبدلآباد، از بخش مهولاتشهرستان تربت حیدریه به دنیا آمد. کودکیاش با بازی در انارستانهای عبدلآباد و کمک به پدر در کارهای کشاورزی سپری شد. او شش ساله بود که پا به مدرسه گذاشت، اما به دلیل مشکلات مالی نتوانست بیشتر از دو سال همدم کتاب و دفتر باشد. از این رو مدتی بعد ترک تحصیل کرد و به همراه برادر کوچکش برای یافتن کار ترک دیار کرد . سالهای نوجوانی او در راه به دست آوردن روزی حلال سپری شد. در سال 1352 بهخدمت سربازی رفت، اما از خدمت معاف شد و در بیست سالگی با دخترعمویش ازدواج کرد. راه کسب درآمد او در این سالها خرید و فروش پشم و پوست بود .
شرکت در جلسههای مذهبی تربت حیدریه به تقویت باورهای دینی او انجامید و برای حضور در صحنهی انقلاب او را بیشتر آماده نمود. حافظیان فعالانه در تظاهرات شرکت میکرد و در برپایی حماسهینهم دی شهر تربتحیدریه نقش به سزایی داشت .
او با پیروزی انقلاب و تشکیل سپاه پاسداران در سال 1358 به سپاه پیوست و دو سال متوالی درپاسگاه «بیدخت» و «گناباد» خدمت کرد و پس از آن سه بار حضور درجبههها را تجربه کرد .
شهیدحافظیان در سال 1360 مسئولیت معاون گروهان تیپ 21 امامرضا(ع) را به عهده گرفت و از سال 1361 تا 1362 مسؤول قسمت دانشآموزی بسیج تربتحیدریه گردید و در تابستان 1362 ابتدا معاون گردان لشکر 5 نصر و سپسفرماندهی گردان شد .
وی در عملیاتهای مختلف از جمله «طریقالقدس » ، « فتحالمبین»، «بیتالمقدس»، «پاکسازی دشت ذهاب»، «عملیات رمضان » و«والفجر 3» شرکت داشت. سرانجام در سال 1362 در عملیات والفجر 3 بههنگام فتح یک قلّهی مهم در منطقهی مهران از ناحیهی کمر و سینه، هدف تیرمستقیم دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید. او به هنگام شهادت چهارفرزند داشت. پیکرش پس از انتقال به تربت حیدریه در مزار شهدای روستای عبدلآباد مهولات به خاک سپرده شد .
منبع: کتاب سیبهای کوچه باغ
خاطرات
- روی پای خود
در میان دوستانم، غیر از یک نفر - علی حافظیانفر - دیگر کسی را سراغ ندارم که بتواند از ده سالگی روی پای خودش ایستاده و زندگیش را اداره کند. علی از 10 یا 12 سالگی متکی به خودش بود و برای کسب و کار روستا را ترک کرد. او زندگیاش را با تلاش خودش اداره میکرد بدون آن که منتظر کمک پدرش باشد .
حسین رحیم خانی «دوست »
- توزیع اعلامیهها
قبل از انقلاب با شهید حافظیانفر در خدمت آقای ربانی و مسائل مربوطبه انقلاب بودیم. یکی از بچهها که مغازه عکاسی داشت، اعلامیههای حضرت امامخمینی(ره) را تکثیر میکرد .
من و حافظیانفر هم آنها را در گونی ریخته خیلی با احتیاط به مسجد جامع میبردیم تا آنها را زیرفرشهای مسجد پنهان کنیم. مسألهی مهم این بود که اعلامیهها اززیر فرش خارج شوند، بدون اینکه کسی متوجهی ما بشود. شهید حافظیانفر پیشنهاد کرد آقای «ناطقی» که خدمتگزار مسجد است وقتی که براینمازگزاران چایی میبرد به عمد پایش را به کنار فرشها بزند تا اعلامیهها از زیر فرشها بیرون بیاید. آقای ناطقی هم این کار را میکرد. به این ترتیب اعلامیهها بدون آن که کسی مستقیماً آنها را توزیع کند پخش میشدند .
علی اکبر یعقوبی «همرزم »
- ریش تراشی
نوجوان که بودم، ریشم را میتراشیدم. یک روز برادرم «علی» مرا کنار خودش نشاند و با لبخند همیشگیاش گفت: «ببین برادرم ما مسلمان و پیرو ائمهی اطهار هستیم .
شما برو خوب مطالعه کن و ببین که تمام انبیا از حضرت موسی، عیسی، ابراهیم گرفته تا حضرت محمد(ص)، ائمهی اطهار و علمای بزرگ همه محاسن دارند. شما هم سعی کن محاسن داشته باشی. این طور بهتر است. من هم گفتم: «چشم». پس از آن روز هرگز محاسن خود را از ته نزدم .
حسن حافظیانفر «برادر »
- صدای زنگ خطر
از سپاه که آمد قسمتی از سرش به اندازهی یک 20 ریالی تراشیده شده و پانسمان شده بود. پرسیدم خدا بد ندهد چه اتفاقی افتاده؟ گفت: «در ایستبازرسی بهشت عسکری بودم و جلو ماشینها را میگرفتم، تابلوی ایست را جلوییک اتوبوس که گرفتم، دیگر چیزی نفهمیدم. چشم که باز کردم، دیدم رویتخت بیمارستان هستم و عدهای هم در اطرافم حلقه زدهاند. پرسیدم: با رانندهی اتوبوس چه کردی؟ گفت: «رضایت دادم، مرخصش کردند. اما حقیقتش را بخواهی زنگ خطر صدا کرده است. فکر میکنم به آخرهای عمر دنیاییام رسیدهام و باید به جبهه بروم .
طولی نکشید که بعد از این اتفاق علی به جبهه رفت و در عملیات «والفجر 3» به شهادت رسید .
حسن حافظیانفر «برادر »
- عبور از خط کمین
قبل از عملیات بیتالمقدس در سنگر کمین که جلوتر از خط مقدم بود، مستقر بودیم. آن شب «علی حافظیانفر» فرماندهی دستهی کمین بود . بهفرمان او از خط عبور کردیم .
پانزده نفر بیشتر نبودیم . به محض عبور،دشمن متوجهی ما شد و لحظاتی بعد بارانی از گلولههای « کاتیوشا»، خمپارهو گلوله بر سر ما میریخت، اولین مطلبی که شهید گفت این بود که: «برادرانما باید 800-700 متر راه برویم و اگر قرار باشد توقف کنیم، خسارت میبینیم.» بعد هم در میان تیرهای رسام خودش به حالت دو به سمت جایی که قرار بود برویم رساند. خوشبختانه تا صبح هیچ تلفاتی به نیروهای ما در موضع جدید وارد نشد. صبح شد و قرار بود برگردیم امّا بهدلیل آتش شدید دشمن، مسیر برگشت را عوض کردیم .
کمی که جلو آمدیم، متوجه شدیم در میدان مین گرفتار شدهایم. به شهید گفتم: «این جا که میدان مین است ما را میخواهی به کجا ببری؟ » گفت: «بر خدا توکل کنید، چیزی نگویید و دنبال من بیایید.» با یک توقف 5 دقیقهای دوری زد و راه را پیدا کرد و ما به سلامت بازگشتیم. او آدم شجاع، نترس و زیرکی بود .
علی حسینزاده «همرزم »
ستارههای بیشمار
قرار بود صبح روز بعد به جبهه برود با همه دربارهی رفتن صحبت میکرد . به من که رسید، گفت: «برای تو هم کاری آماده کردهام. باید سعی کنیخوب خواندن را یاد بگیری. دلم میخواهد وقتی که شهید شدم تو به عنوانخواهر شهید وصیت نامهی مرا با صدای بلند بخوانی؛ البته به این شرط که
گریه نکنی .»
پس از لحظهای سکوت دوباره ادامه داد: «یک سفارش دیگر همدارم و آن این است که نمازت را بخوانی؛ بخصوص نماز صبحت را وقتیبخوانی که ستارهها ناشمار باشند مثل الان که نمیشود آنها را شمرد.» آنگاه با دستش به سوی آسمان اشاره کرد و گفت: «به آسمان و ستارهها نگاهکن. ببین چقدر ناشمار هستند .»
خواهر شهید
- سوء استفاده
سال 1360 بود. علی در زمین کوچکی که مال خودش بود، تصمیم داشت خانهای بسازد. آن زمان بانکها پنجاه هزار تومان وام میدادند و او شدیداً به این وام نیاز داشت. گفتم: «به بانک برو و تقاضایت را به رئیس بانک بده، مشکلت را با او درمیان بگذار، شاید با تقاضایت موافقت کند.» به بانک رفت اما خیلی زودبرگشت .
از او پرسیدم مگر به بانک نرفتی؟ گفت: «نه، چون با لباس سپاهبودم ترسیدم شاید رئیس بانک فکر کند میخواهم از لباسم سوء استفادهکنم. شهید که شد منزلش هنوز همانطور نیمه تمام باقی بود .
حسین رحیمخانی «دوست »
- محلهی کوی امام
یک روز بعدازظهر خیلی اتفاقی با حافظیانفر روبرو شدم. سوار موتورشبود. از من خواست پشت سرش بنشینم تا مرا به جایی ببرد. سوار که شدم، به سمت محلهی مستضعفنشین کوی امام به راه افتاد. لحظاتی بعد به آنجا رسیدیم، کوچهها خاکی و پر از گل و لای بود. خانهها از هم دور و بسیار ناموزون ساخته شده بودند .
مردم از نظر امکانات بسیار محرومبودند. موتورش را در کناری خاموش کرد؛ بعد رو به من کرد و گفت: «حسینزاده! به نظر تو بین این مردم و کسانی که در محلههای مرفهنشین زندگی میکنند، چه فرقی وجود دارد؟ چرا باید بین ساکنان این محلهها این همه فرق وجود داشته باشد؟» هیچ پاسخی برای حرفهایش نداشتم. حافظیانفر خودش هم در خانوادهی مستضعفی بزرگ شده بود و از اینمسائل رنج میبرد .
علی حسینزاده «همرزم »
- تنها، یک نفر
قبل از آن که ارتفاعات «بازی دراز» را بگیریم، تعدادی از نیروهای ما همان جا به شهادت رسیده بودند؛ و جنازههای شهدا در درهها مانده بود و کسی نمیتوانست آنها را پس بیاورد. همه از دسترسی به جنازهها کاملاً ناامید شده بودیم، اما یک نفر برخاست و به دنبال او من و آقای ایمانی که در لشکر پنجنصر بود با هم داوطلب شدیم .
ما به وسیلهی پارچههایی که «تعاون» داده بود؛ جنازهی چهار نفر از سرداران شهید را از مناطق صعبالعبور پایین آوردیم. آن نفر کسی جز آقای حافظیانفر نبود .
علی اکبر یعقوبی «همرزم »
- مجلس تعزیه
یک روز آقای حافظیانفر را در مسجد جامع دیدم. مرا که دید گفت: «بیا به مجلس تعزیهی یک شهید در مسجد فولاد برویم.» پذیرفتم و با هم به مسجد فولاد رفتیم. متأسفانه جمعیت چندانی در مسجد نبودند و مجلس تعزیه کمی سرد به نظر میرسید. از مسجد بیرون آمدیم. آقای حافظیانفر خیلیناراحت بود. مرتب میگفت: «چرا باید مراسم تعزیهی یک شهید این قدرخلوت باشد. اینها برای حفظ اسلام و حفظ همین مملکت رفتهاند .» احساسکردم اندوهی سنگین تمام وجودش را فرا گرفته است .
حسین رحیمخانی «دوست »
- برای بچهها
یک روز در خیابان راه میرفتم. به آقای حافظیانفر برخوردم. مرا کهدید دستم را گرفت و به محل زمینی که قرار بود در آن خانهای بسازد برد . بهآن جا که رسیدیم لباسهایش را در آورد، کلنگ را برداشت و شروع کرد بهکندن سنگهایی که در زمین سفت شده بودند .
از روی شوخی به او گفتم: «نمیخواهد خودت را خیلی اذیت کنی فرصت نخواهد شد در این خانهزندگی کنی و آسایشی داشته باشی.» لبخندی زد و گفت : « ما که نباشیم، بچههایمان خواهند بود.» آقای حافظیانفر آرام و صبور سنگها را میکند. در حالی که چند روز بعد هم آمادهی اعزام به جبهه بود .
علی حسینزاده «همرزم »
- حکم پنج روزه
از تربت حیدریه که به منطقه رفتم، قرار نبود حافظیانفر هم بیاید . هنوز چند روزی بیشتر از آمدنم من به منطقه نگذشته بود که یک روز او را در پادگاندیدم .
پس از سلام و احوالپرسی گفتم: «تو که قرار نبود به جبهه بیایی، این جاچه کار میکنی؟» دستش را در جیبش کرد و حکمش را در آورد و گفت:«ببین این حکم اعزام قطعی و مدتدار نیست. یک حکم پنج روزه است اگرقرار بر شروع عملیات باشد میمانم و اگر عملیاتی در کار نبود حتماًبرمیگردم.» آقای حافظیانفر عاشق شرکت در عملیات بود .
علی حسینزاده «همرزم »
- باغ نماز
درارتفاعات بازی دراز یک نمازخانهی کوچک درست کردهبودیم که فقط سه چهار نفر به سختی میتوانستند در آن نماز بخوانند. آببرای وضو و طهارت را هم شبانه با یک 20 لیتری از رودخانه بالامیآوردیم .
با همهی این مشکلات حافظیانفر زودتر از همه آمادهینماز میشد و سر وقت نمازش را میخواند .
پس از آن که او شهید شد، یک شب به یاد ارتفاعات بازیدراز و نماز خانهی کوچکمان و نمازهای سر وقت او افتادم. همان شب خوابدیدم که آقای حافظیانفر در یک باغ بزرگ و سرسبز نشسته است. گفتم: «شما که باغی نداشتی، این باغ را از کجا آوردهای.» در جوابم گفت: «این باغ نتیجهی نمازهای اول وقتی است که خواندهام .»
علی اکبر یعقوبی «همرزم »
وصیت نامه
الذین هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله و اولئک همالفائزون .
به نام خدا یگانه پاسدار خون شهیدان و درود بر انبیاء الهی به ویژهحضرت محمد(ص) و درود بر امامان معصوم شیعه این هدایت گرانجامعه به سوی نور حقیقت و سلام بر منجی عالم بشریت حضرت مهدیبقیهالله و درود بر نایب بزرگوارش امامخمینی و سلام فراوان بر رهروانحسین ثارالله و درود بر مخلصان جندالله و درود بر پیروان حسین(ع) این معلم شهادت و شهامت و شجاعت و تبریک و تهنیت فراوان بر شما ملتعزیز ایدهم الله تعالی و سلام فراوان به خانوادههای شهدا این چشم وچراغهای ملت که با نثار خون پاک خود نور هستی را به جامعه تاباندند .
اکنون خدا را شکر میکنم که به من بندهی درگاهش توفیق عطا کرد که دراین برهه از زمان برای چندمین بار در جبههی نبرد با مشرکین و کفار جهانخوار حاضر شده، تا شاید زحمات بنده و دیگران رهگشای صدور انقلاباسلامی در سطح جهان و نابود کردن مستکبرین و کسانی که با اسلاممخالفت میکنند و همچنین برافراشتن پرچم لاالهالاالله در سطح جهان شود .
اینک که وصیتنامهام را مینویسم، شب آینده، شب عملیات است و باید وصایایی را هم برای دوستانم بنویسم. اما بنده کمتر از آنم که شما دوستان واطرافیان را وصیت کنم. ولی باز لازم به تذکر است که فراموش نکنید؛ قرآنمجید میفرماید: «ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفاً کانهم بنیانٌمرصوص.» به درستی که خدا دوست میدارد کسانی را که به حالتصفزده در راه او پیکار میکنند. گویی آنان چون بنیان محکم و به همپیوستهاند .
از آن جایی که این همه پیروزی به دلیل یکپارچگی و اتّحاد نصیب شما شده است، هم اکنون اتحاد خود را حفظ کرده وگوش به شایعه پراکنیها ندهید که لحظات آخر عمر دشمن رسیده است .
چرا که هر روز بلندگوهای نامشروع تقاضای صلح میکنند و این نشاندهندهی پایداری و مقاومت شماست .
ای برادر و ای خواهر تو که در مقابل اسلام تسلیم شده و اسلام راپذیرفتهای و هدفت رسیدن به لقاءالله میباشد. مشکلات زیادی در پیش داری، باید این مشکلات را تحمل کنی و صبر و پایداری داشته باشی تا خداوندپاداش عظیم و بزرگی به شما عطا فرماید. به گفتهی شهید مظلوم آیتالله دکتر بهشتی که فرمود: «بهشت را به بها میدهند نه به بهانه»، در پایان از شمامیخواهم که امام را دعا کنید و از خداوند بخواهید که طول عمرش را زیادکند و دشمنان امام و اسلام را نابود گرداند و بر توفیق دوستان که یاوراناسلام هستند بیفزاید .
از تمام همرزمان میخواهم تا نابودی دشمنان اسلامآرام نگیرند. چون مسألهی اصلی جنگ است .
والسلام علیکم و رحمتالله وبرکاته
خاطرات
- یک شب من در عالم رؤیا دیدم که علی حافظیان فر، در یک باغ وسیعی است، من به علی آقا گفتم: این باغ را از کجا آورده ای؟ علی گفت: این باغ را به وسیله نمازهای اول وقتی که خوانده ام به من داده اند. چون که روایت داریم که هر کس نماز اول وقت بخواند، باغی را در عالم برزخ برای او می سازند که در آن نعمات فراوانی وجود دارد .
- برادر عای حافظیان فر که از ایشان کوچکتر بودند می گفت:زمانی که خبر شهادت علی را شنیدم، پدرم را به خارج از خانه بردم وبه ایشان گفتم:"میرزا علی مجروح شده و یک پایش قطع گردیده است من هم که عازم جبهه هستم ولی الا ن که فهمیده ام علی مجروح شده است از رفتن به جبهه منصرف شدم." پدرم در جوابم گفت:"اگر پای علی قطع شده استاو را به بیمارستان می برند و تحت درمان قرار می دهند شما نیازی نیست که اینجا بمانی، به جبهه برو و راه خودت را ادامه بده و آنجا را خالی نگذار .
- در سال 60 یا 61 برای جلوگیری از ورود کالای قاچاق تعدادی از برادران سپاه را در ورودی شهر مستقر می کردند. یک روز که برادر علی حافظیان فر مسئول ایست و بازرسی بودند یک ماشین اتوبوس به عمد یا غیر عمد به علی حافظیان فر می زند به نحوی که ایشان را تا فاصله 10 الی 12 متری پرتاپ می کند چند روزی از این حادثه گذشته بود که من علی را دیدم، پس از احوال پرسی علی به من گفت : فلانی مثل که خدا می خواهد من شهید شوم و جریان برخورد با اتوبوسش را تعریف کرد و این گونه نتیجه گیری کرد اگر خدا می خواست من به مرگ طبیعی یا تصادف بمیرم در همانجا می مردم. پسنتیجه می گیریم که خدا می خواهد من شهیدشوم پس از گذشت چند روزی از این ملاقات خبر شهادت علی حافظیان فر را شنیدم .
- قبل از عملیات بیت المقدس بود که ما خطی داشتیم که از خط مقدم هم جلوتر بود .و همه به عنوان خط کمین ازآن در شبها استفاده می کردیم . یکی از شبهایی که علی حافظیان فر به عنوان فرمانده ی دسته -ی ما بود ، قرار بودکه شب در این خط حضور پیدا کنیم .و به عنوان مانعی درمقابل دشمن قرار بگیریم . به محض اینکه گروه 15 نفری ما از خط عبور کرد.دشمن متوجه حضور ما در خط شد . و به وسیله ی کاتیوشا و توپخانه و خمپاره آتش سنگینی بر سر ما ریختند . اولین مطلبی که نشان از شجاعت برادر علی حافظیان فر داشت .این بود .زمانیکه با این مسئله روبرو شد گفت : برادران توجه کنید که 700 ،800 متر تا سنگرها فاصله داریم .در این راه اگر قرار باشد بخوابیم یا توقف کنیم ، حتماً خسارت می بینیم. بنابراین بهترین کار این است که این مسیر را بدویم ایشان خودش درجلوی برادران می دوید وما هم به دنبال ایشان می دویدیم، و این در صورتی بودکه گلوله های رسام دشمن که کاملاً در شب مشخص بود از مقابل به سمت ما می آمد، وماهم همراه علی آقا به سمت خطی که قرار بود شب را درآنجا باشیم می دویدیم . الحمدا… در آن شب خداوند با ما همراه بود و هیچگونه خسارتی به نیروهای ما وارد نشد .ولی صبح که قرار بود به عقبه برگردیم ، از آنجاییکه دشمن آتش زیادی بر سر ما می ریخت .مسیر بازگشت که می خواستیم برگردیم عوض شد ، ومن متوجه شدم که راه را گم کرده ایم .و وقتی که متوجه شدیم ، دیدیم در مسیری که حرکت می کنیم اطراف ما میدان مین است ، بنابراین به برادرحافظیان فر که فرمانده ما بود گفتیم : علی آقا ، اینجا که میدان مین است . ما را کجا می خواهی ببری ؟ که برادر علی گفت : ""توکل بر خدا شما هیچ نگوئید و به دنبال من بیائید "" برادرحافظیان فر با یک توقف 5 دقیقه ای در اطراف یک دوری زد و راه را پیدا کرد .و به دنبال ما آمد و ما آن شب هر طوری که بود وظیفه ی خود را انجام دادیم ، و به سلامت به خط اصلی برگشتیم ، وما تمام این مسائل را به شهامت و شجاعت برادر علی حافظیان فر مدیون هستیم .
- یک روز که علی از سپاه آمد دیدم که سر علی به اندازه ی یک سکه ی 20 ریالی تراشیده شده است .پس از احوالپرسی به علی گفتم : چه شده است چرا سرت را تراشیده ای ؟ علی گفت: برادر زنگ خطر صدا کرده است .من گفتم : چطور مگر، چه شده است؟ علی گفت : روز جمعه که ما گشت می زدیم به ما گفتند: برخوزدها برخورد اسلامی با شد.و خدای ناکرده برخورد ما طوری نباشد که کسی ناراحت شود .چونکه ما جلوی ماشین ها را می گرفتیم و بازرسی می کردیم .علی گفت: من تابلوی ایست را گرفته بودم که متوجه نشدم چه شد .و گویا اتوبوس انحراف به چپ پیدا می کند و با من برخورد می کند .زمانیکه من چشم باز کردم دیدم که در بیمارستان هستم ، و تمام مسئولین هم به آنجا آمده بودند، و از من پرسیدند چه شده است ؟ من گفتم : اتوبوس به من زده است .گفتند: آقایی که به شما زده است کیست و کجاست؟ من هم راننده ی اتوبوس را به آنها نشان دادم و گفتم : این بنده ی خدا را مرخص کنید که برود و به کارش برسد .علی گفت: دراینجا بودکه زنگ خطر به صدا درآمد و آرزوی من هم شهادت در راه خداست، بنابراین من باید به جبهه بروم پس از این جریان حضرت امام پیامی را دادند و گفتند: افرادی که آماده هستند باید به جبهه بروند . من در آن زمان نقاش بودم ودرحین کار کردن بودم که دیدم ایشان با لباس فرم سپاه برای خداحافظی به محل کار بنده آمدند ، من گفتم : چه شده؟ علی گفت: می خواستم به جبهه بروم بنابراین برای خداحافظی آمده ام . به ایشان گفتم : چه زود برای رفتن تصمیم گرفته ای ؟ علی گفت: چاره ای نیست و باید رفت . بنابراین صورت مرا بوسید و خداحافظی کرد ، و از من خواست که به خانواده ی ایشان سرکشی کنم.به هر حال ایشان رفت و بعد از مدتی خبر شهادت ایشان را به ما دادند ، و این سعادت نصیب ایشان شد . ایشان از شهادت خودشان آگاه بود که به من می گفتند زنگ خطر صدا کرده است . علی علاقه ی خاصی به سخنان امام داشت که نمونه اش را خدمتتان عرض کردم .
- علی حافظیان فر نستب به شهدا احترام خا صی قائل بود ، و من به یاد دارم آخرین مرتبه ای را که باهم بودیم .ایشان ما را درخیابان مسجد جامع دید و گفت: بیا به مسجد برویم .من هم به همراه ایشان به مسجد رفتم .علی گفت : بیا از اینجا به مسجد فولاد برویم و در تعزیه یکی از شهدا شرکت کنیم . در تعزیه ی این شهید جمعیت کمی حضور داشتند .که این مساله باعث رنجیده خاطر شدن برادرحافظیان شد و گفت: چرا باید مراسم شهید اینقدر خلوت باشد.این شهدا برای ما و اسلام و مملکت رفته اند .
- یک روز من در عالم رویا دیدم که قبل از عملیات والفجر به اتفاق برادرم علی در عملیات شرکت کرده ایم ، هردو لباس نظامی بر تن داریم و دیدم که تانکها و خودروهای دشمن می سوزد و ما در این عملیات پیروز شده ایم .ولی صبح بعد از این پیروزی به دنبال من آمدند وگفتند : حافظیان فر شهید شده است. که از خواب بیدار شدم و دیدم که تمام این مسائل درخواب بوده است . روز بعد از این جریان من به خانواده اطلاع دادم و گفتم که من می خواهم به جبهه بروم .بنابراین رفتم و لباس نظامی تهیه کردم و در صف اعزام ایستاده بودیم که بلند گو اعلام کرد حسن حافظیان فر مقابل درب مراجعه کند. به جلوی درب رفتم و دیدم که یکی از همسایه هایمان به اتفاق یکی از برادران سپاهی آمده اند که این نیروی سپاهی گفت : شما نیازی نیست که به جبهه بروید .گفتم : چطور مگر؟ که این بنده خدا گفت: مثل اینکه برادر شما یک مقداری جراحت پیدا کرده اند و مجروح شده اند.بنابراین من به مسئول اعزام گفتم : من با اجازه شما به جبهه نمی روم ، چون مشکلی برای خانواده ام پیش آمده و نمی توانم به جبهه بروم . من سوار ماشین این برادر سپاهی شدم ودر مسیر راه با خوابی که شب قبل دیده بودم به من الهام شده بود که ایشان شهید شده اند بنابراین گفتم : اگر برادرم شهید شده است به من بگوئید .چون من خودم هم عازم راه عشق و شهادت هستم. ولی این برادر سپاهی که آقای سعیدی نام داشت گفت : نه ایشان فقط یک مقدار جراحت برداشته اند.من بلافاصله به سپاه رفتم و سراغ برادر خراسانی همرزم علی را گرفتم که دیدم درآنجا نیست .آدرس منرل ایشان را گرفتم و به منزل ایشان رفتم وپس ازاحوالپرسی گفتم : برادرم علی،درپیشروی شهید شده است یا در عقب نشینی شهید شده است . آقای خراسانی فکر می کرد من بر سرو سینه می زنم و دشنام می دهم .گفت: حسن آقا این چه حرفی است که می زنید ، ایشان مجروح شده اند .در هر حال من گفتم : حاجی خراسانی ما انقلاب کرده ایم و تمام این مسائل را درنظر گرفته ایم ، بنابراین حقیقت را بگوئید چون اگردرپیشروی باشد امیدی هست که جنازه دست ایرانیها باشد ولی اگر درحال عقب نشینی باشد دردست عراقی خواهد بود . وقتیکه حاج آقای خراسانی دید که من محکم و استوار ایستاده ام و مصمم هستم گفت: آقای حافظیان، شما خوشال باشید چونکه جنازه دردست ماست. من از شنیدن این خبر آرام شدم و فهمیدم خوابی که دیده ام حقیقت داشته است .
- 2- یکی از همرزمان علی که زیر نظر ایشان و مسئول دسته بودند از نحوة شهادت ایشان برای من تعریف می کرد و می گفت: در عملیات والفجر3 هنگام شهادت ایشان من در محل بودم و ایشان با شهادتش در حقیقت دین خود را ادا کرد . آقای حسنی همرزم ایشان به من گفت: آن زمان من مسئول دسته بودم و زیر نظر ایشان ، چون اینکه ایشان فرمانده گردان بودند در این عملیات تیربار دشمن آتش سنگینی را برسر بچه های ما می ریخت به حدی که ما نمی توانستیم سرمان را بالا بیاوریم و در مقابل ما تپه ای بود که از نظر استراتژیک اهمیت بسیاری در منطقه داشت بنابراین برادر حافظیان فر گفت: تپه باید گرفته شود ولی بچه ها می گفتند نمی شود تپه را گرفت تا اینکه از مقامات بالاتر دستور رسید که تپه باید گرفته شود علی حافظیان فر گفت: بچه ها حتی اگر به قمیت جانمان تمام شود تپه را باید گرفت . بچه ها با الله اکبر و تکبیر گویان تپه را گرفتند و شهید هم در فتح تپه خیلی تلاش کرد و نهایتاً هم به آرزوی دیرینه خود رسید و به درجة رفیع شهادت نائل آمدند .
- - یکی از کسانی که با منزل برادر حافظیان فر رفت وآمد داشت و در آن زمان من با ایشان صحبت می کردم ، جناب سروان محمد حسن یعقوبی بود که یکی از نیروهای مقاومت بود . روزی ایشان گفت : " شهید حافظیان فر را در خواب دیده ام که خیلی خوشحال بود و گفت: یعقوبی یک سری به منزل ما بزن من کارت دارم " ما با توجه به خوابی که برادر یعقوبی روز قبل دیده بود به منزل شهید علی حافظیان فر رفتیم و وقتی که با خانواده شهید صحبت کردیم و جریان خواب برادر یعقوبی را تعریف کردیم خانم این شهید گرانقدر لبخندی زد و گفت : آقای یعقوبی خوب شد که آمدید .آقای یعقوبی گفت : چطور مگر ؟ خانم شهید حافظیان فر گفت: قرار است به زودی دختر شهید ازدواج کند بهتر است شما هم باشید . البته عموی ایشان هم بود که جانباز و بسیجی هستند و آدم پاک و دلسوزی نسبت به انقلاب هستند ولی خانم شهید گفته بود : ضمن اینکه عموی دخترم هم هستند ولی لازم است که شما هم باشید و ببینید که شهید به فکر عروسی دخترش است .
- یک روز در خیابان بدون مقدمه و بدون اینکه قبلاً با هم صحبتی کرده باشیم، علی دست مرا گرفت و به محلی برد که در حال حاضر منزل مسکونی این شهید می باشد، و در آنجا دیدم که لباسهای خودش را در آورد و خیلی مردانه و با صبر شروع کرد به کار کردن، و این هرگز از یاد من نمی رود که ایشان با کلنگ سنگهایی را که همانند سنگ معدن بود را از زمین خارج می کرد، و زمین را برای ساختن ساختمان آماده می کرد. من هم به عنوان مزاح و شوخی به علی گفتم: شما که دیگر فرصتی نداری که در این خانه زندگی کنی . علی لبخندی زد و گفت:" اگر که ما نباشیم بچه های ما خواهند بود، و بعد از آن استفاده می کنند ." پس از اتمام کارها قرار بود که هردو با هم به منطقه برویم، ولی بنا به دلایلی من زودتر از علی به منطقه رفتم، و در عملیات شرکت کردم، و علی هم پس از ما با یک حکم 5روزه به منطقه آمد، که اگر عملیاتی بود شرکت کند و گرنه برگردد و به کارهای ساختمان بپردازد، و این نشان از عشق و علاقه ایشان نسبت به منطقه و جبهه و جنگ بود .
- شب قبل از عملیاتی که ایشان در آن عملیات شهید شدند من در تیپ 21امام رضا(ع) بودم که برادر علی حافظیان فر به گردان ما تشریف آوردند و تا ساعتهای 3 تا4 صبح در منطقه مهران در کنار رود خانه ای بودیم به دهکده شهید حیدری - در منطقه ایلام- معروف است.من به اتفاق ایشان و به همراه نیرو های گردان بودیم وایشان هم از نیرو های محور بود و کارشان قطعا از ما راحت تر بود چون که ایشان بدون نیرو به همه جا می توانست برود ولی ما بدون نیرو نمی توانستیم به جایی برویم و ما به غیر از ماشینهای حمل مهمات و آذوقه وسیله ای در دست نداشتیم ولی برادر علی حافظیان فر یک موتور در اختیار داشت که برای ایاب وذهاب و سر کشی به منطقه عملیاتی از آن استفاده می کرد.در آخرین دیدارمان با ایشان با مهربانی و خیلی صمیمی یکدیگر را در آغوش گرفتیم و خداحافظی کردیم و قرار شد که ساعت 30/9الی 10روز بعد اگر زنده ماندیم ایشان یک خبری از ما بگیرد.در آن شب حدودا نیمه های شب بود که من مجروح شدم و به حمدلله بقیه برادران راه را ادامه دادند که بعضی از نیرو های عراقی اسیر و بقیه متواری شدند.در هر حال فردای آن روز ما را به بیمارستان رساندندومن در آنجا از برادرانی که حافظیان فر را می شناختند اهوال ایشان را جویا شدم بچه هایی که ایشان را می شناختند گفتند:که حافظیان فر دیشب در عملیات به شهادت رسیده اند. من از این خبر خیلی ناراحت شدم ولی آن جوی که آن زمان در جبهه ها حاکم بود بحث یک نفر نبود چون که عده زیادی از بچه ها می آمدندومی رفتند و شهید می شدند و مثل الان نبود که احساس تنهایی بکنیم بنابراین در روز ویا شب عملیات احساس تنهایی نمی کردیم چون که خودمان هم ممکن بود که چند لحظه دیگر برویم در هر حال یک وضعیتی بود که هیچ کس نمی دانست 10دقیقه بعد هست یا نیست .
- علی چون که زیاد به جبهه می رفت من فکر نمی کردم شهادت نصیب ایشان شود و ازطرفی هم خودش عاشق شهادت بود. یک روز همسرم آمد و گفت: می خواهیم به تربت برویم.من گفتم:چرا ؟همسرم گفت:می خواهیم هم به دیدار پدر و مادر من و هم پدر ومادر شما برویم.پس از رفتن به تربت به منزل یکی از دوستان رفتیم که گفتند:علی مجروح شده است.زمانی که گفتند علی مجروح شده ما گفتیم اشکالی ندارد ولی کمکم متوجه شدیم که علی شهید شده بنابر این خیلی ناراحت شدیم .
- علی حافظیان فر به دلیل فقر مادی قادر به ساخت قطعه زمینی که داشت نشده بود.در سال 60به ایشان 50 هزار تومان وام تعلق گرفته بود که برود و از بانک تحویل بگیرد اما ایشان از گرفتن این وام خودداری می کرد،وقتی من علت این امر را از ایشان پرسیدم،در جوابم گفت:با لباس سپاه خجالت می کشم برای دریافت وام به نزد رئیس بانک بروم زیرا می ترسم ایشان احساس کند از طریق پوشیدن این لباس مقدس قصد سوءاستفاده را دارم.[۱]