Hejazi9708 (بحث | مشارکتها) |
Khoshkenar9712 (بحث | مشارکتها) جز (Khoshkenar9712 صفحهٔ شهید حسین پوریحیی را به شهیدحسین پوریحیی منتقل کرد) |
||
| (۳ نسخههای متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۲۲: | سطر ۲۲: | ||
- ماه محرم بود و ما برای مراسم روضه خوانی رفته بودیم و وقتی برگشتیم آخر شب بود و خوابیدیم در خواب دیدیم که ستاری از آسمان به سمت زمین آمد و در بالای درخت انار داخل حیاطمان ایستاد و در همان حال عمویم که فوت کرده بود را دیدم که به من گفت فاطمه خبر نداری که برادرت حسین شهید شده است. من تا این حرف عمویم را شنیدم دو دستی بر سرم زدم و گریه می کردم در همین حال همسرم من را از خواب بیدار کرد و گفت چه شده؟ خوابم را برایش تعریف کردم او هم به من دلداری داد و گفت: که انشاء الله اتفاقی نیفتاده است دو روز گذشت و خبر شهادتش را همراه جنازه اش برای ما آوردند و من فهمیدم همان شب که من خواب دیده ام او شهید شده است . | - ماه محرم بود و ما برای مراسم روضه خوانی رفته بودیم و وقتی برگشتیم آخر شب بود و خوابیدیم در خواب دیدیم که ستاری از آسمان به سمت زمین آمد و در بالای درخت انار داخل حیاطمان ایستاد و در همان حال عمویم که فوت کرده بود را دیدم که به من گفت فاطمه خبر نداری که برادرت حسین شهید شده است. من تا این حرف عمویم را شنیدم دو دستی بر سرم زدم و گریه می کردم در همین حال همسرم من را از خواب بیدار کرد و گفت چه شده؟ خوابم را برایش تعریف کردم او هم به من دلداری داد و گفت: که انشاء الله اتفاقی نیفتاده است دو روز گذشت و خبر شهادتش را همراه جنازه اش برای ما آوردند و من فهمیدم همان شب که من خواب دیده ام او شهید شده است . | ||
| − | - زمان انقلاب و درگیریهای بین مردم و نیروهای رژیم بود که یک روز من و شهید حسین پوریحیی به همراه چند تن از دوستانمان به کاشمر رفتیم تا در تظاهرات شرکت کنیم وقتی به خیابان خاکی رسیدیم نیروهای امنیتی شاه ما را تعقیب کردند و ما فرار کردیم و این شهید گرفتار شد وقتی او را گرفته بودند به او گفته بودند به امام خمینی توهین کن هم به تو بیست تومان پول می دهیم هم آزادت می کنیم ولی او با زرنگی خاصی خودش را کر و لال جا زده بود ولی آنها متوجه شده بودند و او را به همراه چند نفر دیگر که دستگیر شده بودند به شهربانی می برند و در آنجا پول را به او می دهند و می گویند حالا به امام توهین کن تا تو را آزاد کنیم او هم کفشهایش را در آورده بود و از شهربانی با پای برهنه فرار کرده بود وقتی به خانه آمد گفت: پول کفشهایم را گرفتم بعد آنها را جا گذاشتم و فرار کردم حالا بیا با هم به مغازه برویم و کفش بگیریم . | + | - زمان انقلاب و درگیریهای بین مردم و نیروهای رژیم بود که یک روز من و شهید حسین پوریحیی به همراه چند تن از دوستانمان به کاشمر رفتیم تا در تظاهرات شرکت کنیم وقتی به خیابان خاکی رسیدیم نیروهای امنیتی شاه ما را تعقیب کردند و ما فرار کردیم و این شهید گرفتار شد وقتی او را گرفته بودند به او گفته بودند به امام خمینی توهین کن هم به تو بیست تومان پول می دهیم هم آزادت می کنیم ولی او با زرنگی خاصی خودش را کر و لال جا زده بود ولی آنها متوجه شده بودند و او را به همراه چند نفر دیگر که دستگیر شده بودند به شهربانی می برند و در آنجا پول را به او می دهند و می گویند حالا به امام توهین کن تا تو را آزاد کنیم او هم کفشهایش را در آورده بود و از شهربانی با پای برهنه فرار کرده بود وقتی به خانه آمد گفت: پول کفشهایم را گرفتم بعد آنها را جا گذاشتم و فرار کردم حالا بیا با هم به مغازه برویم و کفش بگیریم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4994 سایت شهدای یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 4994 | + | |
| − | + | ||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references /> | ||
- | - | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۲۹
تاریخ تولد : 1330/10/12
نام : حسین محل تولد : کاشمر
نام خانوادگی : پوریحیی تاریخ شهادت : 1361/07/20
نام پدر : عزیز مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
rId6
خاطرات
- ماه محرم بود و ما برای مراسم روضه خوانی رفته بودیم و وقتی برگشتیم آخر شب بود و خوابیدیم در خواب دیدیم که ستاری از آسمان به سمت زمین آمد و در بالای درخت انار داخل حیاطمان ایستاد و در همان حال عمویم که فوت کرده بود را دیدم که به من گفت فاطمه خبر نداری که برادرت حسین شهید شده است. من تا این حرف عمویم را شنیدم دو دستی بر سرم زدم و گریه می کردم در همین حال همسرم من را از خواب بیدار کرد و گفت چه شده؟ خوابم را برایش تعریف کردم او هم به من دلداری داد و گفت: که انشاء الله اتفاقی نیفتاده است دو روز گذشت و خبر شهادتش را همراه جنازه اش برای ما آوردند و من فهمیدم همان شب که من خواب دیده ام او شهید شده است .
- زمان انقلاب و درگیریهای بین مردم و نیروهای رژیم بود که یک روز من و شهید حسین پوریحیی به همراه چند تن از دوستانمان به کاشمر رفتیم تا در تظاهرات شرکت کنیم وقتی به خیابان خاکی رسیدیم نیروهای امنیتی شاه ما را تعقیب کردند و ما فرار کردیم و این شهید گرفتار شد وقتی او را گرفته بودند به او گفته بودند به امام خمینی توهین کن هم به تو بیست تومان پول می دهیم هم آزادت می کنیم ولی او با زرنگی خاصی خودش را کر و لال جا زده بود ولی آنها متوجه شده بودند و او را به همراه چند نفر دیگر که دستگیر شده بودند به شهربانی می برند و در آنجا پول را به او می دهند و می گویند حالا به امام توهین کن تا تو را آزاد کنیم او هم کفشهایش را در آورده بود و از شهربانی با پای برهنه فرار کرده بود وقتی به خانه آمد گفت: پول کفشهایم را گرفتم بعد آنها را جا گذاشتم و فرار کردم حالا بیا با هم به مغازه برویم و کفش بگیریم .[۱]