شهید محمد رضا پیروی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
(یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
محمدرضا محل تولد : مشهد
+
 
نام خانوادگی : پیروی‌ تاریخ شهادت : 1366/12/28
+
نام : محمدرضا  
نام پدر : علی‌اکبر مکان شهادت :
+
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
+
نام خانوادگی : پیروی‌
شغل : یگان خدمتی :
+
 
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
+
نام پدر : علی‌اکبر
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : خدمه‌تانک‌
+
 
 +
تاریخ تولد :
 +
 
 +
محل تولد : مشهد
 +
 
 +
تاریخ شهادت : 1366/12/28
 +
 
 +
مکان شهادت :  
 +
 +
تحصیلات : نامشخص  
 +
 +
منطقه شهادت :
 +
شغل :
 +
یگان خدمتی :
 +
گروه مربوط :
 +
سایر شهیدان استان خراسان  
 +
نوع عضویت : سایر شهدا
 +
مسئولیت : خدمه‌تانک‌
 
گلزار : بهشت‌رضا
 
گلزار : بهشت‌رضا
  
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
روزی که محمدرضا از سربازی به خانه برگشته بود به من گفت: مادر جان آیا دلت برایم تنگ شده یا نه؟ در جواب به او گفتم بله خیلی برایت دعا کردم که به سلامت سربازیت تمام شود و به آغوش خانواده برگردی. سپس گفت: اگر روزی افتخار شهادت نصیبم شد، در غم از دست دادن من گریه نکن و صبور باش چون شهادت آرزوی قلبی من است. من هم گفتم شهادت افتخار است و من هم افتخار می کنم که مادر شهید باشم.
+
روزی که محمدرضا از سربازی به خانه برگشته بود به من گفت: مادر جان آیا دلت برایم تنگ شده یا نه؟ در جواب به او گفتم بله خیلی برایت دعا کردم که به سلامت سربازیت تمام شود و به آغوش خانواده برگردی. سپس گفت: اگر روزی افتخار شهادت نصیبم شد، در غم از دست دادن من گریه نکن و صبور باش چون شهادت آرزوی قلبی من است. من هم گفتم شهادت افتخار است و من هم افتخار می کنم که مادر شهید باشم.هنگامیکه محمد رضا می خواست برای اعزام به جبهه نام نویسی کند با او به مشهد رفتیم. آنقدر ذوق و شوق رفتن به جبهه را داشت که لحظه ای نگذشت تا من صحبت کنم و هرچه از من سوال می کردند خودش جواب می دهد. فقط من رضایت نامه ی او را امضاء کردم. موقعی هم که اسمش را نوشتند به او گفتند: تا چند وقت دیگر خودتان را برای اعزام معرفی کنید.آخرین باری که فرزندم محمد رضا می خواست به جبهه برود پیش من آمد و گفت: مادر جان دیشب خواب دیدم که مانند کبوتری هستم با بالهای شکسته و پر خون که در حال پرواز کردن هستم سپس گفت: به من الهام شده این بار که بروم شهادت نصیبم خواهد شد مرا ببخشید و برایم گریه و زاری نکنید.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5059 سایت یاران رضا]</ref>
هنگامیکه محمد رضا می خواست برای اعزام به جبهه نام نویسی کند با او به مشهد رفتیم. آنقدر ذوق و شوق رفتن به جبهه را داشت که لحظه ای نگذشت تا من صحبت کنم و هرچه از من سوال می کردند خودش جواب می دهد. فقط من رضایت نامه ی او را امضاء کردم. موقعی هم که اسمش را نوشتند به او گفتند: تا چند وقت دیگر خودتان را برای اعزام معرفی کنید.
+
 
آخرین باری که فرزندم محمد رضا می خواست به جبهه برود پیش من آمد و گفت: مادر جان دیشب خواب دیدم که مانند کبوتری هستم با بالهای شکسته و پر خون که در حال پرواز کردن هستم سپس گفت: به من الهام شده این بار که بروم شهادت نصیبم خواهد شد مرا ببخشید و برایم گریه و زاری نکنید.
+
<ref>[http://%20HYPERLINK%20"http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5059"%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5059 سایت یاران رضا]</ref>
+
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references />
 
<references />

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۷ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۳۳

نام : محمدرضا

نام خانوادگی : پیروی‌

نام پدر : علی‌اکبر

تاریخ تولد :

محل تولد : مشهد

تاریخ شهادت : 1366/12/28

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص

منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : خدمه‌تانک‌ گلزار : بهشت‌رضا

خاطرات

روزی که محمدرضا از سربازی به خانه برگشته بود به من گفت: مادر جان آیا دلت برایم تنگ شده یا نه؟ در جواب به او گفتم بله خیلی برایت دعا کردم که به سلامت سربازیت تمام شود و به آغوش خانواده برگردی. سپس گفت: اگر روزی افتخار شهادت نصیبم شد، در غم از دست دادن من گریه نکن و صبور باش چون شهادت آرزوی قلبی من است. من هم گفتم شهادت افتخار است و من هم افتخار می کنم که مادر شهید باشم.هنگامیکه محمد رضا می خواست برای اعزام به جبهه نام نویسی کند با او به مشهد رفتیم. آنقدر ذوق و شوق رفتن به جبهه را داشت که لحظه ای نگذشت تا من صحبت کنم و هرچه از من سوال می کردند خودش جواب می دهد. فقط من رضایت نامه ی او را امضاء کردم. موقعی هم که اسمش را نوشتند به او گفتند: تا چند وقت دیگر خودتان را برای اعزام معرفی کنید.آخرین باری که فرزندم محمد رضا می خواست به جبهه برود پیش من آمد و گفت: مادر جان دیشب خواب دیدم که مانند کبوتری هستم با بالهای شکسته و پر خون که در حال پرواز کردن هستم سپس گفت: به من الهام شده این بار که بروم شهادت نصیبم خواهد شد مرا ببخشید و برایم گریه و زاری نکنید.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا