شهید محمد ابراهیم بلوکی: تفاوت بین نسخهها
Kheyri9803 (بحث | مشارکتها) (←خاطرات) |
|||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱۹: | سطر ۱۹: | ||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| + | - در منطقة بستان شهید محمّد ابراهیم بلوکی را دیدم که روی یکی از ماشینهای 106 سوار بودند. ماشین ها پشت سر هم صف کشیده بودند و هر کدام یک چراغ فانوس در جلویش آویزان کرده بود. هر رزمنده ای یک عدد نان خالی در دستش بود و به اصطلاح شام می خورد. یک دفعه چشممان به ایشان افتاد . گفتیم : بلوکی چه کار می کنی ؟ گفت: شما اینجا چه کار می کنید ؟ با نفر بعدی هم احوال پرسی کردم . چون از قبل من آنجا بودم گفتم: خوشحال باشید، اینجا جای خوب و خلوتی است. بلوکی گفت: پس این صداها چیست؟ برای چی از چهار طرف تیر انداز ی می شود؟ پس اینها از کجا می آید؟ تیر هایی که از روی سرمان عبور می کردند فضا را روشن می کرد. ایشان گفت: پس خبری نیست ، ما می خواهیم جلوتر برویم .و به جبهه های نبأ برویم . با هم خداحافظی کردیم و ایشان هم رفتند . بعد از حدود 8 الی 10 روزی ما با خبر شدیم که ایشان به شهادت رسیدند . این شهید بزرگوار ، با همان لباسی که در روستا مشغول کشاورزی بود ، به منطقه آمده بود و لباس بیت المال را نپوشید ه بود. در نهایت هم با همان لباس کشاورزی دفن شد .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4239 سایت یاران رضا]</ref> | ||
| + | ==نگارخانه تصاویر== | ||
| + | <gallery> | ||
| + | Image:4239 (1).jpg | ||
| − | + | ||
| − | < | + | </gallery> |
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۹ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۳۹
تاریخ تولد : 1339/09/16
نام : محمدابراهیم محل تولد : نیشابور
نام خانوادگی : بلوکی تاریخ شهادت : 1362/05/20
نام پدر : نبیاله مکان شهادت : بیمارستان 501
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
rId6
خاطرات
- در منطقة بستان شهید محمّد ابراهیم بلوکی را دیدم که روی یکی از ماشینهای 106 سوار بودند. ماشین ها پشت سر هم صف کشیده بودند و هر کدام یک چراغ فانوس در جلویش آویزان کرده بود. هر رزمنده ای یک عدد نان خالی در دستش بود و به اصطلاح شام می خورد. یک دفعه چشممان به ایشان افتاد . گفتیم : بلوکی چه کار می کنی ؟ گفت: شما اینجا چه کار می کنید ؟ با نفر بعدی هم احوال پرسی کردم . چون از قبل من آنجا بودم گفتم: خوشحال باشید، اینجا جای خوب و خلوتی است. بلوکی گفت: پس این صداها چیست؟ برای چی از چهار طرف تیر انداز ی می شود؟ پس اینها از کجا می آید؟ تیر هایی که از روی سرمان عبور می کردند فضا را روشن می کرد. ایشان گفت: پس خبری نیست ، ما می خواهیم جلوتر برویم .و به جبهه های نبأ برویم . با هم خداحافظی کردیم و ایشان هم رفتند . بعد از حدود 8 الی 10 روزی ما با خبر شدیم که ایشان به شهادت رسیدند . این شهید بزرگوار ، با همان لباسی که در روستا مشغول کشاورزی بود ، به منطقه آمده بود و لباس بیت المال را نپوشید ه بود. در نهایت هم با همان لباس کشاورزی دفن شد .[۱]