Hejazi9708 (بحث | مشارکتها) |
Fazayemajazi (بحث | مشارکتها) (←زندگینامه) |
||
| (۲ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۳۴: | سطر ۳۴: | ||
با دوستان حزب اللهی خود رابطه ی تنگاتنگ داشت. هر وقت یکی از آنها به شهادت می رسید او بسیار نارحت می شد که چرا او در این دنیا مانده است. می گفت: دلم از این دنیا کنده شده، دلم گرفته، می خواهم پرواز کنم به مادرش می گفت: دلم می خواهد مانند امام حسین (علیه السلام) بمیرم بلکه خدا گناهان مرا بیامرزد و می خواهم گمنام باشم. به حضرت زهرا (سلام الله علیها) عشق می ورزید تا این که با سپاهیان محمد (صلی الله علیه و آله) عازم جبهه ی حق علیه ظلمت شد و با اخلاق خوبی که داشت در شب عملیات بسیار شوخی و خنده می کرد و برای نابودی دشمن بعثی از دوستان خود سبقت می گرفت. | با دوستان حزب اللهی خود رابطه ی تنگاتنگ داشت. هر وقت یکی از آنها به شهادت می رسید او بسیار نارحت می شد که چرا او در این دنیا مانده است. می گفت: دلم از این دنیا کنده شده، دلم گرفته، می خواهم پرواز کنم به مادرش می گفت: دلم می خواهد مانند امام حسین (علیه السلام) بمیرم بلکه خدا گناهان مرا بیامرزد و می خواهم گمنام باشم. به حضرت زهرا (سلام الله علیها) عشق می ورزید تا این که با سپاهیان محمد (صلی الله علیه و آله) عازم جبهه ی حق علیه ظلمت شد و با اخلاق خوبی که داشت در شب عملیات بسیار شوخی و خنده می کرد و برای نابودی دشمن بعثی از دوستان خود سبقت می گرفت. | ||
وی اخلاق نیکویی داشت، بسیار با صداقت بود، از دروغ و حسد و دورویی و کم کاری بعضی ها خود را به خداشناسی دعوت می کرد. می گفت: کسانی که ایمان سست دارند و یا بی بند و بار هستند را نباید از خود طرد کرد باید با اخلاق حسنه آنها به سوی اسلام کشاند. به خواهران خود توصیه می کرد حجاب و تقوا پیشه کنید. بسیار مهمان نواز دارد و مهربان بود و می گفت: پس از شهادتم در منزل را به سوی همگان بازگذارید هر کس از هر طبقه و هر بد حجاب و بی بند و بار که آمد با آغوش باز استقبال کنید باشد که آنها هدایت شوند. | وی اخلاق نیکویی داشت، بسیار با صداقت بود، از دروغ و حسد و دورویی و کم کاری بعضی ها خود را به خداشناسی دعوت می کرد. می گفت: کسانی که ایمان سست دارند و یا بی بند و بار هستند را نباید از خود طرد کرد باید با اخلاق حسنه آنها به سوی اسلام کشاند. به خواهران خود توصیه می کرد حجاب و تقوا پیشه کنید. بسیار مهمان نواز دارد و مهربان بود و می گفت: پس از شهادتم در منزل را به سوی همگان بازگذارید هر کس از هر طبقه و هر بد حجاب و بی بند و بار که آمد با آغوش باز استقبال کنید باشد که آنها هدایت شوند. | ||
| − | با همرزمانش در تاریخ 1365/10/26 برای عملیات نفوذی در خاک عراق عازم شد. پس از اینکه چندین تانک دشمن را از بین برد ناگهان گلوله ای دهان خندان او را درید و گلوله ی بعدی سینه ی او را نشانه گرفت و با گفتن لا اله الا الله در حین این که یکی از دوستان مجروح خود را در آغوش می گرفت روح پاکش به ملکوت اعلی پیوست و از مقربان خدا شد. | + | با همرزمانش در تاریخ 1365/10/26 برای عملیات نفوذی در خاک عراق عازم شد. پس از اینکه چندین تانک دشمن را از بین برد ناگهان گلوله ای دهان خندان او را درید و گلوله ی بعدی سینه ی او را نشانه گرفت و با گفتن لا اله الا الله در حین این که یکی از دوستان مجروح خود را در آغوش می گرفت روح پاکش به ملکوت اعلی پیوست و از مقربان خدا شد.<ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/16085 سایت شهدای ارتش]</ref> |
| − | + | ||
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
نسخهٔ کنونی تا ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۵۱
شهید حسن شهیدی
تاریخ تولد :1344/02/12
تاریخ شهادت : 1365/10/26
محل شهادت : شلمچه کربلای ۵
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا-قطعه 29
وصیتنامه
بسمه تعالی
خداوندا، بارالها، معبودا، کریما، ای امید نا امیدان! این بنده حقیر و ناتوان جز چشم امید به درگاه رحمتت هیچ چیز دیگر ندارد. بارالها! حال از تو خواستارم که توفیق بندگی و طلعت به من عنایت فرمایی و تا لحظات آخر عمرم مرا ثابت قدم و استوار در دینت قرار دهی و از سر تقصیراتم بگذری؛ چرا این که در این دنیا و آن دنیا تهیدست و محتاج به تو خالق منان هستم. در این زمان حساس، اسلام را سربلند و امام را طول عمر و رزمندگان را پیروز و علما و مراجع را و یا هر کسی که به هر نحوی خدمت به دین و قرآن تو می کند یاریش کن و دشمنان اسلام را اگر قابل هدایت هستند هدایتشان کن وگرنه نابودشان کن . وصیتی دارم به خدمت خانواده گرامیم. خانواده عزیزم! من خیلی کوچکتر از این هستم که راه را به شما نشان دهم بلکه خدا و پیامبر و امامان و شهدا به شما نشان داده اند؛ فقط چیزی را که خیلی بیشتر احساس می کنم بگویم این است که در این زمان محور تمام برنامه هایتان را سخنان امام و اسلام قرار دهید و هوشیار باشید. یک وقت سستی به خود راه ندهید و همیشه توکّل به خداوند متعال کنید و سعی کنید در این مدت عمر صادق و راستگو و درستکار باشید و همیشه در این فکر باشید که خدا از شما راضی باشد. پس از شهادتم دوست دارم مراسم را خیلی ساده برگزار کنید و خرجش را به فقرا بدهید. در جامعه هم عادی باشید و در هیچ جا نگویید شهید داده ایم یا این که اگر کمکی از طریق ارگان ها خواستند بکنند اصلاً قبول نکنید؛ مگر این که کسی محتاج به این کمک باشد. از هر کسی که مرا می شناسد طلب بخشش می جویم که ان شاء الله می بخشید. از شما پدر و مادر عزیزم کمال تشکر را دارم که زحمات زیادی برایم کشیدید تا به این سن مرا رساندید و با مسائل اسلام آشنایم کردید و ان شاء الله که خداوند به شما صبر عظیمی دهد و این فرزند حقیرتان را می بخشید که بعضی وقت ها ناراحتتان کردم. توصیه ای که به خواهرانم دارم این است که تقوا، پاکی و عرفان را پیشه کنید و سعی کنید افراد مؤثری برای اسلام و جامعه باشید و شما برادرم ان شاء الله که هیچ وقت از این راهی که انتخاب کرده اید خسته نشوید که این راه، راه رسیدن به خداست. دیگر عرضی ندارم فقط خواستار طلب مغفرت برایم از خداوند منان هستم. والسلام
زندگینامه
ان الّذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزّل علیهم الملائکة الا تخافوا و لا تحزنوا و اشبروا بالجنّه الّتی کنتم توعدون؛ کسانی که گفتند پروردگار ما خداوند یگانه است سپس استقامت کردند، فرشتگان بر آنها نازل می شوند که نترسید و غمگین نباشید و بشارت باد بر شما به آن بهشتی که به شما وعده داده شده است. (سوره فصلت/ آیه 30)
شهید والامقام حسن شهیدی در تاریخ 1344/12/12 در خانواده ای مذهبی در تهران پا به عرصه وجود نهاد. از بدو تولد تا 7 سالگی در منزل نزد پدر و مادر خود تربیت دینی را فرا گرفت. در هفت سالگی او را به یک دبستان اسلامی جهت تحصیل ثبت نام نمودند. در آن جا علاوه بر درس معمولی در مدارس به یادگیری قرآن و مسائل دینی می پرداخت و علاوه بر آن پدرش او را جهت فراگیری قرآن نزد معلم قرآن فرستاد. پس از دوره ی ابتدایی به دوره ی راهنمایی و متوسطه گام نهاد و تا اول نظری ادامه تحصیل داد. در مدرسه او را دانش آموزی با استعداد می دانستند. در این سن بنا به دلایلی مدرسه را ترک نمود. از کودکی به مذهب و جلسات مذهبی عشق می ورزید. شب های جمعه با مادر خود جهت شرکت در دعای ندبه ای که توسط شهید حاج احمد کافی در صبح جمعه برگزار می شد می رفت. علاقه ی وافر به مجالس سخنرانی داشت. در سن 14 سالگی حسن انقلاب اسلامی مردم ایران شروع شد. او در روز 17 شهریور از صبح تا بعد از ظهر در میدان ژاله ـ شهدای فعلی ـ حضور داشت. وقتی به منزل آمد از وقایع آن روز تعریف می کرد که چگونه با هلی کوپتر مزدوران شاه خائن، مردم مسلمان را به گلوله می بستند. مردم به زمین می افتادند و زخمی می شدند و به دیگران می گفتند: راه ما را ادامه دهید و در تمام تظاهرات و راهپیمایی های قبل از انقلاب و بعد از انقلاب شرکت نمود. در سال 1361 به جبهه ی کردستان رفت و با گروهک های ملحد و از خدا بی خبر مانند دموکرات و کرمله به جنگ و ستیز پرداخت و به تهران بازگشت و برای انجام سربازی در سپاه ثبت نام نمود و به عنوان پاسدار وظیفه به خدمت مقدس سربازی پرداخت. مدتی در جبهه ها بود بعد از آن به تهران منتقل شد و بقیه ی خدمت را در پزشک قانونی سپری نمود. پس از اتمام سربازی مدتی در مدرسه ی علمیه علوی و حوزه ای مشغول تحصیل شد. در همین حین در جلسات مذهبی مانند دعای کمیل و سخنرانی حاج حسین انصاریان و ... شرکت مستمر داشت و به مسجد جمکران و بهشت زهرا می رفت و به اعتکاف و شب زنده داری می پرداخت. نماز شب را ترک نمی کرد، به عرفا عشق می ورزید و کتاب های آنها را مطالعه می نمود می گفت: همنشینی با عرفا و علما سبب قرب به خدا خواهد شد، دلم می خواهد بدانم که چگونه آنها به خدا رسیدند و دلم می خواهد آن طور که آنها و امام خمینی خدا را شناختند من هم بشناسم، در خود فرو می رفت و کمتر صحبت می کرد. با دوستان حزب اللهی خود رابطه ی تنگاتنگ داشت. هر وقت یکی از آنها به شهادت می رسید او بسیار نارحت می شد که چرا او در این دنیا مانده است. می گفت: دلم از این دنیا کنده شده، دلم گرفته، می خواهم پرواز کنم به مادرش می گفت: دلم می خواهد مانند امام حسین (علیه السلام) بمیرم بلکه خدا گناهان مرا بیامرزد و می خواهم گمنام باشم. به حضرت زهرا (سلام الله علیها) عشق می ورزید تا این که با سپاهیان محمد (صلی الله علیه و آله) عازم جبهه ی حق علیه ظلمت شد و با اخلاق خوبی که داشت در شب عملیات بسیار شوخی و خنده می کرد و برای نابودی دشمن بعثی از دوستان خود سبقت می گرفت. وی اخلاق نیکویی داشت، بسیار با صداقت بود، از دروغ و حسد و دورویی و کم کاری بعضی ها خود را به خداشناسی دعوت می کرد. می گفت: کسانی که ایمان سست دارند و یا بی بند و بار هستند را نباید از خود طرد کرد باید با اخلاق حسنه آنها به سوی اسلام کشاند. به خواهران خود توصیه می کرد حجاب و تقوا پیشه کنید. بسیار مهمان نواز دارد و مهربان بود و می گفت: پس از شهادتم در منزل را به سوی همگان بازگذارید هر کس از هر طبقه و هر بد حجاب و بی بند و بار که آمد با آغوش باز استقبال کنید باشد که آنها هدایت شوند. با همرزمانش در تاریخ 1365/10/26 برای عملیات نفوذی در خاک عراق عازم شد. پس از اینکه چندین تانک دشمن را از بین برد ناگهان گلوله ای دهان خندان او را درید و گلوله ی بعدی سینه ی او را نشانه گرفت و با گفتن لا اله الا الله در حین این که یکی از دوستان مجروح خود را در آغوش می گرفت روح پاکش به ملکوت اعلی پیوست و از مقربان خدا شد.[۱]