شهید محمد رضا حسن نیاکاریزک: تفاوت بین نسخه‌ها

(خاطرات)
 
(یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده)
سطر ۲۷: سطر ۲۷:
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
 
-روز اولی که من به اتفاق محمد رضا به جبهه اعزام شدیم در آنجا تعدادی برگه ی اعلام مشخصات آوردند تا مشخصات و سوالاتی که پرسیده بود جواب دهیم یکی از سوالها این بود که شما تا چند وقت می خواهید در جبهه حضور داشته باشید، من هم طبق حکم مأموریتم نوشتم 6 ماه بعد از اینکه فرم معرفی را تکمیل کردم به سراغ محمد رضا رفتم تا فرم معرفی او را بگیرم و بخوانم وقتی فرم او را از او گرفتم و آن سوالی را که از مدت حضور در جبهه از ایشان سوال شده بود خواندم دیدم نوشته است تا "انقلاب مهدی(عج )".
 
-روز اولی که من به اتفاق محمد رضا به جبهه اعزام شدیم در آنجا تعدادی برگه ی اعلام مشخصات آوردند تا مشخصات و سوالاتی که پرسیده بود جواب دهیم یکی از سوالها این بود که شما تا چند وقت می خواهید در جبهه حضور داشته باشید، من هم طبق حکم مأموریتم نوشتم 6 ماه بعد از اینکه فرم معرفی را تکمیل کردم به سراغ محمد رضا رفتم تا فرم معرفی او را بگیرم و بخوانم وقتی فرم او را از او گرفتم و آن سوالی را که از مدت حضور در جبهه از ایشان سوال شده بود خواندم دیدم نوشته است تا "انقلاب مهدی(عج )".
 
 
-یک روز محمد رضا جهت انتقال شناسنامه های تعدادی از مردم کاشمر به بردسکن عازم بود به ایشان گفتم: محمد جان اگر امکان دارد مرا هم با خودت به بردسکن ببر تا به آرامگاه پدر و مادرم بروم و یک فاتحه ای بخوانم اما ایشان از این امر خودداری کرد و گفت: مادر جان متأسفم نمی توانم شما را ببرم. پرسیدم چرا؟ گفت: بدلیل اینکه این موتوری که می خواهم با آن به بردسکن بروم متعلق به اداره ی آمار است و متعلق به بیت المال محسوب می شود و من هیچگاه به خودم اجازه ی چنین کاری را نمی دهم تا از حق مردم جهت کار شخصی استفاده کنم .
 
-یک روز محمد رضا جهت انتقال شناسنامه های تعدادی از مردم کاشمر به بردسکن عازم بود به ایشان گفتم: محمد جان اگر امکان دارد مرا هم با خودت به بردسکن ببر تا به آرامگاه پدر و مادرم بروم و یک فاتحه ای بخوانم اما ایشان از این امر خودداری کرد و گفت: مادر جان متأسفم نمی توانم شما را ببرم. پرسیدم چرا؟ گفت: بدلیل اینکه این موتوری که می خواهم با آن به بردسکن بروم متعلق به اداره ی آمار است و متعلق به بیت المال محسوب می شود و من هیچگاه به خودم اجازه ی چنین کاری را نمی دهم تا از حق مردم جهت کار شخصی استفاده کنم .
 
 
-محمد رضا فردی بسیار مومن و مقید به مسائل مذهبی بودبه نحوی که یادم است شب عروسیش مراسمش را در یکی از حسینیه ها برگزار شده بود یک سخنران هم جهت سخنرانی دعوت کرده بود .
 
-محمد رضا فردی بسیار مومن و مقید به مسائل مذهبی بودبه نحوی که یادم است شب عروسیش مراسمش را در یکی از حسینیه ها برگزار شده بود یک سخنران هم جهت سخنرانی دعوت کرده بود .
 
 
-روزی که محمد رضا می خواست به جبهه اعزام شود با توجه به اینکه همسر، مادر و خواهرش بلند گریه می کردند ایشان با یک آرامش و شجاعت خاص خداحافظی کردند و به جبهه اعزام شدند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6742 سایت یاران رضا]</ref>
 
-روزی که محمد رضا می خواست به جبهه اعزام شود با توجه به اینکه همسر، مادر و خواهرش بلند گریه می کردند ایشان با یک آرامش و شجاعت خاص خداحافظی کردند و به جبهه اعزام شدند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6742 سایت یاران رضا]</ref>
 +
==نگارخانه تصاویر==
 +
<gallery>
 +
 +
Image:6742 (1).jpg
 +
 +
 +
</gallery>
  
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references />
 
<references />

نسخهٔ کنونی تا ‏۳۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۴۴

تاریخ تولد : 1334/02/01

نام : محمدرضا

محل تولد : کاشمر

نام خانوادگی : حسن‌نیاکاریزک‌

تاریخ شهادت : 1364/11/21

نام پدر : محمدحسن‌

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص

منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا

مسئولیت : رزمنده‌

خاطرات

-روز اولی که من به اتفاق محمد رضا به جبهه اعزام شدیم در آنجا تعدادی برگه ی اعلام مشخصات آوردند تا مشخصات و سوالاتی که پرسیده بود جواب دهیم یکی از سوالها این بود که شما تا چند وقت می خواهید در جبهه حضور داشته باشید، من هم طبق حکم مأموریتم نوشتم 6 ماه بعد از اینکه فرم معرفی را تکمیل کردم به سراغ محمد رضا رفتم تا فرم معرفی او را بگیرم و بخوانم وقتی فرم او را از او گرفتم و آن سوالی را که از مدت حضور در جبهه از ایشان سوال شده بود خواندم دیدم نوشته است تا "انقلاب مهدی(عج )". -یک روز محمد رضا جهت انتقال شناسنامه های تعدادی از مردم کاشمر به بردسکن عازم بود به ایشان گفتم: محمد جان اگر امکان دارد مرا هم با خودت به بردسکن ببر تا به آرامگاه پدر و مادرم بروم و یک فاتحه ای بخوانم اما ایشان از این امر خودداری کرد و گفت: مادر جان متأسفم نمی توانم شما را ببرم. پرسیدم چرا؟ گفت: بدلیل اینکه این موتوری که می خواهم با آن به بردسکن بروم متعلق به اداره ی آمار است و متعلق به بیت المال محسوب می شود و من هیچگاه به خودم اجازه ی چنین کاری را نمی دهم تا از حق مردم جهت کار شخصی استفاده کنم . -محمد رضا فردی بسیار مومن و مقید به مسائل مذهبی بودبه نحوی که یادم است شب عروسیش مراسمش را در یکی از حسینیه ها برگزار شده بود یک سخنران هم جهت سخنرانی دعوت کرده بود . -روزی که محمد رضا می خواست به جبهه اعزام شود با توجه به اینکه همسر، مادر و خواهرش بلند گریه می کردند ایشان با یک آرامش و شجاعت خاص خداحافظی کردند و به جبهه اعزام شدند.[۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۳۰ مهر ۱۳۹۸، در ‏۰۹:۴۴