شهید کریم مرتضی زاده درقه: تفاوت بین نسخه‌ها

(خاطرات)
 
سطر ۵۱: سطر ۵۱:
 
==خاطرات==   
 
==خاطرات==   
  
خاطره ای از زبان مادر شهید
+
*خاطره ای از زبان مادر شهید
 
+
یك بار كه كریم از سربازی به مرخصی آمد یك ضبط صوت با خودش آورد و گفت: مادر! هر وقت من به شهادت رسیدم این نوار را گوش كن كه من ناراحت شدم و وقتی خبر شهادت او را آوردند آن نوار را گذاشته و دیدم كه نوای قرآن (عبدالله) است.<ref>[http://www.ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/36507 سایت شهدای ارتش]</ref>
یك بار كه كریم از سربازی به مرخصی آمد یك ضبط صوت با خودش آورد و گفت: مادر! هر وقت من به شهادت رسیدم این نوار را گوش كن كه من ناراحت شدم و وقتی خبر شهادت او را آوردند آن نوار را گذاشته و دیدم كه نوای قرآن (عبدالله) است.
+
<ref>[http://%20http://www.ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/36507 سایت شهدای ارتش]</ref>
+
  
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references />
 
<references />

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۵۴

شهید کریم مرتضی زاده درقه تاریخ تولد :1343/03/29 تاریخ شهادت : 1364/07/08 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :شهرستان های استان تهران - رئ - امام زاده عبدالله

زندگینامه

مادر بیمار بود و یرقان داشت، نزد همه پزشک ها برای رفع بیماری رفته بود ولی همگی به او گفته بودند نوزاد سالم نمی ماند. اما او اصرار به حفظ او داشت. با این وجود نگرانی زیادی داشت. با این که برخلاف زایمان های گذشته این یکی باید در بیمارستان و با حضور پزشک مرد صورت می گرفت و این امر او را آزار می داد، مادر تن به قضای الهی سپرده و پس از مراجعه به پزشک متخصص در بیمارستان بستری شد.

هنوز هم پزشکان امید به سلامت نوزاد نداشتند و تنها می خواستند جان مادر را حفظ کنند، پرستار هم مادر را در اتاق تنها گذاشت و به نزد پزشکان رفت تا خود را برای انجام عمل آماده کنند، مادر مضطرب و پریشان چشم های خود را بسته از خداوند یاری می طلبید، یا امامزاده عبدالله حاجتم را روا کن نذرم را ادا می کنم. در همین حس و حال بود که به خواب کوتاهی رفت، کمی بعد که چشم گشود نوزاد خود را مشاهده کرد که بدون درد و نیاز به جراحی چشم به دنیا گشوده بود. مادر پرستار را صدا زد و او هم با شور و هیجان به اتاق آمد و به او مژده سلامتی نوزادش را داد و بدین ترتیب کریم هدیه و امانت خداوند به خانواده ای باایمان در یکی از محله های جنوب شهر، قدم نهاد.

کریم پس از تولد هیچ گاه به بیماری سخت دچار نشد و حتی دو بار نیز تصادف کرد اما با وجود شدت ضربات وارده کاملاً صحیح و سالم باقی ماند. عشق فراوانی از کودکی میان کریم و مادر برقرار بود، دوری او را تحمل نمی کرد، از مدرسه و بازی که می آمد اگر مادر نبود پی او می گشت. وقتی هم که می فهمید مادر کجاست راهی می شد تا در کنار او باشد. اگر مادر به بیمارستان می رفت کریم به محض فراغت پشت پنجره بیمارستان نظاره گر مادر بود، اگر مادر به همراه همسایه ها جایی می رفت کریم نیز از این کوچه به آن کوچه به دنبال او می گشت. حتی مادر سفر هم که می رفت به دنبال او راه می افتاد حتی اگر فقط این دوری برای یک روز بود.

برای مادرش مرد بود، روزی یک قران از پدر پول توجیبی می گرفت. آن را هم سعی می کرد چیزی بخرد که به نحوی مادر را خوشحال کند. کریم در همان محل سکونتشان در مدرسه ارشاد شروع به تحصیل نمود و دوران ابتدایی را به پایان رساند. درسش خوب بود، به پدر، مادر، خواهر و برادرش احترام بسیاری می کرد و شخصیتی متین و دوست داشتنی داشت. در سال 1357 با برادرهای بزرگ خود از محرم وارد جریان انقلاب اسلامی شد و در بازار دنبال دسته ها راه می افتاد. در تظاهرات و راهپیمایی با برادر بزرگترش مصطفی شرکت می کرد و شعار می داد: سحر می شه سحر می شه سیاهی ها به در می شه. کریم و مصطفی راهپیمایی و تظاهرات 17 شهریور میدان شهدا را نیز شرکت کرده بودند که پس از آتش گشودن مزدوران ستمشاهی و به خاک و خون کشاندن صدها مرد و زن و جوان، کریم و مصطفی به دنبال هم هر یک به کوچه ای پناه بردند و هر کدام وارد منزلی شدند که بعداً جدا جدا به خانه بازگشتند.

با بازگشت امام در بهمن سال 1357 به کشور و اقامت در مدرسه رفاه، مادر کریم به همراه زن همسایه به دیدار ایشان رفتند. هنگامی که کریم مطلع شد به قصد رسیدن به مادر و دیدار امام به راه افتاد اما پس از چند ساعت که مادر به خانه بازگشت دید کریم از حول رسیدن به او در جوی آب افتاده و سراپا خیس در گوشه ای مخفی شده است.

انقلاب که پیروز شد کریم به قصد کار و فعالیت مدرسه را رها کرد و عرصه خدمت به جامعه را این بار در کسوت دندانسازی در پیش گرفت. با یک دندانساز در خیابان ولی عصر (عجل الله فرجه) شروع به همکاری کرد و به عنوان دندانساز تجربی این کار را به خوبی در پیش گرفت.

وقتی کریم هجده ساله شد موعد سربازی فرا رسید، کشور هم مشغول دفاع در برابر تجاوز دشمنان و بعثی ها بود و به وجود این گل بوستان ایران نیاز داشت. پس از آن که کریم تصمیم به رفتن گرفت با پدر و مادر مشورت کرد و برای این که ثابت کند که دیگر مرد شده و قادر به دفاع از حیثیت و شرافت هموطنان و میهن اسلامی می باشد، خود را به ارتش اسلام برای سربازی معرفی کرد و در این زمینه نیز بسیار احتیاط کرد که حتی المقدور پدر و مادر سفارش او را نکنند.

او مراحل فشرده آموزش نظامی را پشت سر گذاشت و به صورت سرباز به عنوان جمعی لشکر 64 ارومیه مشغول به خدمت مقدس سربازی و دفاع از کیان اسلام در برابر تجاوز بیگانگان آن هم در اوج تحرکات ضدانقلاب در ناحیه سردشت کردستان شد. ظرف جان کریم لبریز از عشق بود، در طول سربازی نامه می فرستاد و پدر و مادر را دلداری می داد. همه چیز برایش خوب بود جز دوری پدر و مادر. با این وجود به آنها اجازه نمی داد تا محل خدمتش را به جایی نزدیکتر منتقل کنند.

در دوران سربازی کریم یاور و مددکار سربازان دیگر بود تا جایی که امکان داشت در همه امور به آنها کمک می کرد. هم پند و نصیحت به ایشان می داد و هم با آنها مزاح و شوخی می کرد و از حقوق آنها دفاع می کرد. آینه دل کریم در این دوران خیلی صاف تر و زلال تر شده بود. از یک سو سربازی و از سوی دیگر دوری از پدر، مادر، خواهر و برادرش دل صاف کریم را در شب های کردستان صیقل می داد و او قلم می زد، درود می فرستاد و مرگ بر آمریکا می گفت و حال پدر و مادر را جویا می شد.

او در طول خدمتش در ناحیه سردشت در یگان بهداری پادگان بود و به هنگام عملیات ها به جمع آوری و مداوای مجروحان و جمع آوری پیکرهای مطهر شهدا می پرداخت و شب ها نیز به پاسداری و حراست مشغول بود.

گل جان کریم شکوفه های زیبایی می داد (محبت و مهربانی به خانواده، زندگی) و دست دعا برای خود و همرزمانش در دل سنگر بلند می کرد. زمان همین طور می گذشت. اواخر تابستان 1364 بود. کریم نامه که می داد پشت عکس امضاء می کرد. شهید کریم مرتضی زاده، پشت نامه هایش گل می کشید. روی گلبرگ ها می نوشت شهادت، خیلی سبکبال شده بود.

آخرین باری هم که مرخصی آمد، رادیو ضبطی که با رفیقش شریکی خریده بودند و نزد او بود را پس گرفت و روزی که می خواست به جبهه باز گردد یک نوار در ضبط گذاشت و به مادر سپرد که از پول خودش سهم دوستش را بخرد و اگر بازنگشت نوار داخل ضبط را گوش کنند.

روز اعزام هم می خواست بی خبر برود و بعد هم که پدر و مادر برای بدرقه او آمده بودند خود را در لای صفوف رزمندگان پنهان کرد و بعد از آن که نامه داده بود نوشته بود: نمی خواستم شما را به زحمت بیاندازم. بیست ماه از سربازی گذشته بود و چند ماه بیشتر نمانده بود. پدر می خواست او را به تهران منتقل کند اما نگذاشت و می گفت: شما فکر می کنید فقط پسر شما شهید می شود؟! در حالی که دیگران هم در جبهه ها عزیز دارند و نوشته بود که راضی نیستم برای این که مرا به تهران بیاورید به کسی رو بیاندازید.

عاشورای حسینی بود که خبر شهادتش را آوردند. وقتی که ضبط صوتش را روشن کردند همگان شنیدند صدای تلاوت قرآن را. چند روز قبل از شهادت مادر خواب دیده بود که کودکی در بغل سیدی است و او می خواهد کودک را به خاک بسپارد و با این وصف خواب مادر تعبیر شد: کریم پر کشیده بود به آسمان، امانت بود و هدیه خدا، خود نگهدارش بود. مادر را دوست داشت و مرد بود، رفت و پیوست به خط سرخ رسول الله و الان نظاره گر رفتار من و توست.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

وصیتنامه

بسمه تعالی

فرازی از وصیت نامه شهید

مى‌گفت: مادر! وقتى كه من شهید شدم روى سنگ قبر من بنویسد:

برای میهن و دینـم فـدا كردم جوانى را به آگاهى پسندیدم من بهشت جاودانى را

بگو با مادر خوبم شهید هرگز نمى‌میرد كه من عشق شهادت را زمولایم على گیرم

و همیشه تأكید مى‌كرد كه نماز و روزه‌تان ترك نشود.

خاطرات

  • خاطره ای از زبان مادر شهید

یك بار كه كریم از سربازی به مرخصی آمد یك ضبط صوت با خودش آورد و گفت: مادر! هر وقت من به شهادت رسیدم این نوار را گوش كن كه من ناراحت شدم و وقتی خبر شهادت او را آوردند آن نوار را گذاشته و دیدم كه نوای قرآن (عبدالله) است.[۱]

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش
آخرین تغییر ‏۱۰ مهر ۱۳۹۸، در ‏۱۱:۵۴