Ashori9711 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «نام : قهرمان محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : باغچقی تاریخ شهادت : 1366/05/08...» ایجاد کرد) |
Hejazi9708 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | نام : قهرمان محل تولد : بجنورد | + | نام : قهرمان |
| − | نام خانوادگی : باغچقی تاریخ شهادت : 1366/05/08 | + | |
| − | نام پدر : اماناله مکان شهادت : | + | محل تولد : بجنورد |
| − | تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : | + | |
| − | شغل : کشاورز یگان خدمتی : | + | نام خانوادگی : باغچقی |
| + | |||
| + | تاریخ شهادت : 1366/05/08 | ||
| + | |||
| + | نام پدر : اماناله | ||
| + | |||
| + | مکان شهادت : | ||
| + | |||
| + | تحصیلات : نامشخص | ||
| + | |||
| + | منطقه شهادت : | ||
| + | |||
| + | شغل : کشاورز | ||
| + | |||
| + | یگان خدمتی : | ||
| + | |||
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان | گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان | ||
| − | نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده | + | |
| + | نوع عضویت : سایر شهدا | ||
| + | |||
| + | مسئولیت : رزمنده | ||
| + | |||
گلزار : انصارالحسین | گلزار : انصارالحسین | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
• آخرین دیدار ما با پدر شبی بود که همراه چند تن از همرزمانش به خانه آمده بود نیمه های شب بود که با صدای مادر از خواب بیدار شدیم ، گویا به پدر الهام شده بود که این دفعه در رفتنش برگشتی نیست .به همین خاطر از مادر خواسته بود که ما را برای خداحافظی از خواب بیدار کند. | • آخرین دیدار ما با پدر شبی بود که همراه چند تن از همرزمانش به خانه آمده بود نیمه های شب بود که با صدای مادر از خواب بیدار شدیم ، گویا به پدر الهام شده بود که این دفعه در رفتنش برگشتی نیست .به همین خاطر از مادر خواسته بود که ما را برای خداحافظی از خواب بیدار کند. | ||
• به خاطر دارم ساعت 2 نیمه شب (1366/5/8)هشتم مرداد هزار و سیصد و شصت و شش بود که خمپاره ای به تخته ای اصابت نمود و تخته آتش گرفت و در این اثنا فرمانده مان شهید شد. جریان از این قرار بود که ما داخل کمین بودیم فرمانده گفت: یکی از بچه ها آتش را خاموش کند و الا گرا می دهند ،حق تیراندازی نداشتیم حتی المکان باید عملیات را در سکوت انجام می دادیم . ما داخل سوله بودیم و به ناچار باید یکی از ما این کار را می کرد . که قهرمان که در جبهه به عمو قهرمان معروف بود داوطلبانه قمقمه ای برداشت و آب آن را به روی آتش پاشید که ناگهان خمپاره دوم شلیک شد و به ناحیه سمت راست سر وی اصابت کرد و به درجه رفیع شهادت رسید و بدون اینکه آهی بکشد و به لقاءالله پیوست . | • به خاطر دارم ساعت 2 نیمه شب (1366/5/8)هشتم مرداد هزار و سیصد و شصت و شش بود که خمپاره ای به تخته ای اصابت نمود و تخته آتش گرفت و در این اثنا فرمانده مان شهید شد. جریان از این قرار بود که ما داخل کمین بودیم فرمانده گفت: یکی از بچه ها آتش را خاموش کند و الا گرا می دهند ،حق تیراندازی نداشتیم حتی المکان باید عملیات را در سکوت انجام می دادیم . ما داخل سوله بودیم و به ناچار باید یکی از ما این کار را می کرد . که قهرمان که در جبهه به عمو قهرمان معروف بود داوطلبانه قمقمه ای برداشت و آب آن را به روی آتش پاشید که ناگهان خمپاره دوم شلیک شد و به ناحیه سمت راست سر وی اصابت کرد و به درجه رفیع شهادت رسید و بدون اینکه آهی بکشد و به لقاءالله پیوست . | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۴۳
نام : قهرمان
محل تولد : بجنورد
نام خانوادگی : باغچقی
تاریخ شهادت : 1366/05/08
نام پدر : اماناله
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص
منطقه شهادت :
شغل : کشاورز
یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
گلزار : انصارالحسین
خاطرات
• آخرین دیدار ما با پدر شبی بود که همراه چند تن از همرزمانش به خانه آمده بود نیمه های شب بود که با صدای مادر از خواب بیدار شدیم ، گویا به پدر الهام شده بود که این دفعه در رفتنش برگشتی نیست .به همین خاطر از مادر خواسته بود که ما را برای خداحافظی از خواب بیدار کند. • به خاطر دارم ساعت 2 نیمه شب (1366/5/8)هشتم مرداد هزار و سیصد و شصت و شش بود که خمپاره ای به تخته ای اصابت نمود و تخته آتش گرفت و در این اثنا فرمانده مان شهید شد. جریان از این قرار بود که ما داخل کمین بودیم فرمانده گفت: یکی از بچه ها آتش را خاموش کند و الا گرا می دهند ،حق تیراندازی نداشتیم حتی المکان باید عملیات را در سکوت انجام می دادیم . ما داخل سوله بودیم و به ناچار باید یکی از ما این کار را می کرد . که قهرمان که در جبهه به عمو قهرمان معروف بود داوطلبانه قمقمه ای برداشت و آب آن را به روی آتش پاشید که ناگهان خمپاره دوم شلیک شد و به ناحیه سمت راست سر وی اصابت کرد و به درجه رفیع شهادت رسید و بدون اینکه آهی بکشد و به لقاءالله پیوست . • یک روز در داخل قایق نشسته بودیم که شهید گفت: بیا پیش من بنشین ، سپس دستم را گرفت و به من گفت : راه امام را ادامه دهید. منبع سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3528