شهید سید علی حسینی-متولد سال ۱۳۴۹: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی «تاریخ تولد : 1349/01/06 نام : سیدعلی محل تولد : تربت حیدریه نام خانوادگی : حسی...» ایجاد کرد) |
|||
| سطر ۱۲: | سطر ۱۲: | ||
• وقتی سید علی مجروح شده بود و در بیمارستان شهید نقیهی شیراز بستری بود من برای ملاقات او به شیراز رفتم. وقتی دیدم حالش خیلی بد است به شاهچراغ رفتم و برای شفاعت او دعا کردم و در آنجا بسیار گریه کردم و سپس به بالینش رفتم. همین که چشمش به من افتاد گفت: شخصی شبیه به حاج آقای باقری ( که یکی از روحانیون می باشد) به بالای سرم آمد و به من گفت: که علی آقا مبارک باشد .گفتم: آقا چی مبارک باشد؟ آقا فرمودند که مادرت آمد و به ما زنگ زد که تو خوب شدی. اما مبارک باشد تو شهادت را قبول کرده ای. | • وقتی سید علی مجروح شده بود و در بیمارستان شهید نقیهی شیراز بستری بود من برای ملاقات او به شیراز رفتم. وقتی دیدم حالش خیلی بد است به شاهچراغ رفتم و برای شفاعت او دعا کردم و در آنجا بسیار گریه کردم و سپس به بالینش رفتم. همین که چشمش به من افتاد گفت: شخصی شبیه به حاج آقای باقری ( که یکی از روحانیون می باشد) به بالای سرم آمد و به من گفت: که علی آقا مبارک باشد .گفتم: آقا چی مبارک باشد؟ آقا فرمودند که مادرت آمد و به ما زنگ زد که تو خوب شدی. اما مبارک باشد تو شهادت را قبول کرده ای. | ||
• هنگامی که تلفن ماقطع شده بود ومسئول خطوط تلفن حاضر نشد به جلو برود وتلفن را وصل نمائید آقای حسینی حرکت کرد و به جلو رفت تا تلفن را وصل نماید که مورد دید دشمن قرار گرفت وبر اثر اصابت ترکش مجروح شد. | • هنگامی که تلفن ماقطع شده بود ومسئول خطوط تلفن حاضر نشد به جلو برود وتلفن را وصل نمائید آقای حسینی حرکت کرد و به جلو رفت تا تلفن را وصل نماید که مورد دید دشمن قرار گرفت وبر اثر اصابت ترکش مجروح شد. | ||
| − | • روزی که سید علی عازم جبهه شده بود من مانع رفتن او شدم و به او گفتم: تو هنوز کوچک هستی و در جبهه از دست تو کاری ساخته نیست. اما او اصرار داشت که من باید بروم. به خیال خودم او را منصرف نمودم و به روضه به خانه یکی از همسایه ها رفتم دیدم پس از چند لحظه فردی آمد و به من گفت: علی ساکش را برداشته و می خواهد به جبهه برود. من سراسیمه بیرون آمدم و سراغ او را گرفتم دیدم که او از خانه بیرون آمده و به کنار جاده رفته که اگر وسیله عبوری بیاید تا فیض آباد با او برود موقعی که من نزدیک او شدم و او فهمید که من می خواهم مانع او بشود فورا به بالای تیر برقی که در آنجا بود رفت و هر چه اصرار کردم پایین نیامد تا اینکه دیگر من راضی شدم و به او گفتم: من به تو کاری ندارم فقط بیا و از من خداحافظی کن. او پایین آمد و با من خداحافظی کرد و من به خانه برگشتم. | + | • روزی که سید علی عازم جبهه شده بود من مانع رفتن او شدم و به او گفتم: تو هنوز کوچک هستی و در جبهه از دست تو کاری ساخته نیست. اما او اصرار داشت که من باید بروم. به خیال خودم او را منصرف نمودم و به روضه به خانه یکی از همسایه ها رفتم دیدم پس از چند لحظه فردی آمد و به من گفت: علی ساکش را برداشته و می خواهد به جبهه برود. من سراسیمه بیرون آمدم و سراغ او را گرفتم دیدم که او از خانه بیرون آمده و به کنار جاده رفته که اگر وسیله عبوری بیاید تا فیض آباد با او برود موقعی که من نزدیک او شدم و او فهمید که من می خواهم مانع او بشود فورا به بالای تیر برقی که در آنجا بود رفت و هر چه اصرار کردم پایین نیامد تا اینکه دیگر من راضی شدم و به او گفتم: من به تو کاری ندارم فقط بیا و از من خداحافظی کن. او پایین آمد و با من خداحافظی کرد و من به خانه برگشتم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7171 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7171 | + | <references /> |
نسخهٔ کنونی تا ۱۳ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۰۸
تاریخ تولد : 1349/01/06 نام : سیدعلی محل تولد : تربت حیدریه نام خانوادگی : حسینی تاریخ شهادت : 1365/07/21 نام پدر : سیدمحمد مکان شهادت : پاسگاه زید تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : تیپ ویژه شهداء گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مخابراتوبیسیم گلزار : تربت حیدریه ـ خیراباد
خاطرات
• وقتی سید علی مجروح شده بود و در بیمارستان شهید نقیهی شیراز بستری بود من برای ملاقات او به شیراز رفتم. وقتی دیدم حالش خیلی بد است به شاهچراغ رفتم و برای شفاعت او دعا کردم و در آنجا بسیار گریه کردم و سپس به بالینش رفتم. همین که چشمش به من افتاد گفت: شخصی شبیه به حاج آقای باقری ( که یکی از روحانیون می باشد) به بالای سرم آمد و به من گفت: که علی آقا مبارک باشد .گفتم: آقا چی مبارک باشد؟ آقا فرمودند که مادرت آمد و به ما زنگ زد که تو خوب شدی. اما مبارک باشد تو شهادت را قبول کرده ای. • هنگامی که تلفن ماقطع شده بود ومسئول خطوط تلفن حاضر نشد به جلو برود وتلفن را وصل نمائید آقای حسینی حرکت کرد و به جلو رفت تا تلفن را وصل نماید که مورد دید دشمن قرار گرفت وبر اثر اصابت ترکش مجروح شد. • روزی که سید علی عازم جبهه شده بود من مانع رفتن او شدم و به او گفتم: تو هنوز کوچک هستی و در جبهه از دست تو کاری ساخته نیست. اما او اصرار داشت که من باید بروم. به خیال خودم او را منصرف نمودم و به روضه به خانه یکی از همسایه ها رفتم دیدم پس از چند لحظه فردی آمد و به من گفت: علی ساکش را برداشته و می خواهد به جبهه برود. من سراسیمه بیرون آمدم و سراغ او را گرفتم دیدم که او از خانه بیرون آمده و به کنار جاده رفته که اگر وسیله عبوری بیاید تا فیض آباد با او برود موقعی که من نزدیک او شدم و او فهمید که من می خواهم مانع او بشود فورا به بالای تیر برقی که در آنجا بود رفت و هر چه اصرار کردم پایین نیامد تا اینکه دیگر من راضی شدم و به او گفتم: من به تو کاری ندارم فقط بیا و از من خداحافظی کن. او پایین آمد و با من خداحافظی کرد و من به خانه برگشتم.[۱]