شهید محمد براتی-متولد سال ۱۳۲۴: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی «تاریخ تولد : 1324/06/01 نام : محمد محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : براتی تاریخ...» ایجاد کرد) |
Parsasirat98 (بحث | مشارکتها) |
||
| (۲ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| + | بسمه تعالی | ||
| + | |||
| + | نام : محمد | ||
| + | |||
| + | نام خانوادگی : براتی | ||
| + | |||
| + | محل تولد : اسفراین | ||
| + | |||
تاریخ تولد : 1324/06/01 | تاریخ تولد : 1324/06/01 | ||
| − | + | ||
| − | + | تاریخ شهادت : 1364/06/19 | |
| − | نام پدر : براتعلی مکان شهادت : ابوغریب | + | |
| − | تحصیلات : دیپلم | + | نام پدر : براتعلی |
| − | شغل : پاسدار یگان خدمتی : سپاه پاسداران | + | |
| + | مکان شهادت : ابوغریب | ||
| + | |||
| + | تحصیلات : دیپلم | ||
| + | |||
| + | شغل : پاسدار | ||
| + | |||
| + | یگان خدمتی : سپاه پاسداران | ||
| + | |||
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان | گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان | ||
| − | نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : امدادگر-بهیار-پرستار | + | |
| + | نوع عضویت : سایر شهدا | ||
| + | |||
| + | مسئولیت : امدادگر-بهیار-پرستار | ||
| + | |||
گلزار : بجنورد | گلزار : بجنورد | ||
| − | زندگینامه | + | ==زندگینامه== |
خلیل براتی، در سال 1344 در روستای «کلاب» از توابع شهرستان بجنورد به دنیا آمد. تحصیلات خود را تا مقطع متوسطه ادامه داد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به همراه دیگر دوستانش در پایگاه بسیج ثبت نام نمود و در کلیه برنامههای بسیج حضوری فعال داشت. | خلیل براتی، در سال 1344 در روستای «کلاب» از توابع شهرستان بجنورد به دنیا آمد. تحصیلات خود را تا مقطع متوسطه ادامه داد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به همراه دیگر دوستانش در پایگاه بسیج ثبت نام نمود و در کلیه برنامههای بسیج حضوری فعال داشت. | ||
با آغاز جنگ تحمیلی و شهادت پسرخالهاش او هم به شوق دفاع از این مرز و بوم، راهی جبههی نبرد حق علیه باطل شد و در جبهه به عنوان نیروی امدادگر به خدمت مشغول گردید و سرانجام به تاریخ 5/2/1362 در عملیات والفجر 1 و در تنگهی ابوغریب به درجهی شهادت نایل شد. | با آغاز جنگ تحمیلی و شهادت پسرخالهاش او هم به شوق دفاع از این مرز و بوم، راهی جبههی نبرد حق علیه باطل شد و در جبهه به عنوان نیروی امدادگر به خدمت مشغول گردید و سرانجام به تاریخ 5/2/1362 در عملیات والفجر 1 و در تنگهی ابوغریب به درجهی شهادت نایل شد. | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
| − | یک روز در خانه همراه با پدر و مادر محمد و دیگران نشسته بودیم. همه می گفتند: ما در مورد محمد خواب دیده ایم. هر کس خوابش را بیان کرد. م گفتم: "امروز بالاخره از محمد یک خبری می آید." تا اینکه دایی ام امد خانه ما و گفت: " زود باشید کارهایتان را انجام دهید که کار زیادی داریم." من که چیزی از حرفهای دایی ام نفهمیدم و نظور ایشان را درک نکردم. تا اینکه بعد از 10 دقیقه از طرف سپاه امدند و خبر شهادت محمد را برای ما آوردند. | + | یک روز در خانه همراه با پدر و مادر محمد و دیگران نشسته بودیم. همه می گفتند: ما در مورد محمد خواب دیده ایم. هر کس خوابش را بیان کرد. م گفتم: "امروز بالاخره از محمد یک خبری می آید." تا اینکه دایی ام امد خانه ما و گفت: " زود باشید کارهایتان را انجام دهید که کار زیادی داریم." من که چیزی از حرفهای دایی ام نفهمیدم و نظور ایشان را درک نکردم. تا اینکه بعد از 10 دقیقه از طرف سپاه امدند و خبر شهادت محمد را برای ما آوردند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3848 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
نسخهٔ کنونی تا ۶ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۵۳
بسمه تعالی
نام : محمد
نام خانوادگی : براتی
محل تولد : اسفراین
تاریخ تولد : 1324/06/01
تاریخ شهادت : 1364/06/19
نام پدر : براتعلی
مکان شهادت : ابوغریب
تحصیلات : دیپلم
شغل : پاسدار
یگان خدمتی : سپاه پاسداران
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : امدادگر-بهیار-پرستار
گلزار : بجنورد
زندگینامه
خلیل براتی، در سال 1344 در روستای «کلاب» از توابع شهرستان بجنورد به دنیا آمد. تحصیلات خود را تا مقطع متوسطه ادامه داد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به همراه دیگر دوستانش در پایگاه بسیج ثبت نام نمود و در کلیه برنامههای بسیج حضوری فعال داشت. با آغاز جنگ تحمیلی و شهادت پسرخالهاش او هم به شوق دفاع از این مرز و بوم، راهی جبههی نبرد حق علیه باطل شد و در جبهه به عنوان نیروی امدادگر به خدمت مشغول گردید و سرانجام به تاریخ 5/2/1362 در عملیات والفجر 1 و در تنگهی ابوغریب به درجهی شهادت نایل شد.
خاطرات
یک روز در خانه همراه با پدر و مادر محمد و دیگران نشسته بودیم. همه می گفتند: ما در مورد محمد خواب دیده ایم. هر کس خوابش را بیان کرد. م گفتم: "امروز بالاخره از محمد یک خبری می آید." تا اینکه دایی ام امد خانه ما و گفت: " زود باشید کارهایتان را انجام دهید که کار زیادی داریم." من که چیزی از حرفهای دایی ام نفهمیدم و نظور ایشان را درک نکردم. تا اینکه بعد از 10 دقیقه از طرف سپاه امدند و خبر شهادت محمد را برای ما آوردند.[۱]