شهید مجید نورمحمدزاده: تفاوت بین نسخه‌ها

(خاطرات)
 
سطر ۱۷: سطر ۱۷:
  
 
بسمه تعالی خاطره شهید مجید نورمحمدزاده ‌یادم می‌آید شهید در مردادماه برای امتحانات مرحله‌ی دوم کنکور به روستا آمد. و من و برادر بزرگترم و پدرم داشتیم درو می‌کردیم. ‌از دور کسی می‌آمد. نزدیک و نزدیکتر که ‌شد، دیدم مجید است. بعد از سلام و احوال‌پرسی گفت: یکی دو روز بیشتر وقت ندارم چون راه دور است‌. باید در اولین فرصت به جزیره‌ی مجنون بروم. ‌از آن جا به روستاهای همجوار برای سرکشی به اقوام و خویشان ‌رفت و احوال همه را پرسیده بود و خداحافظی نمود. شب قبل از حرکت به محل خدمت، به خانه‌ی خواهرم که در پاسداران‌ رفت و یک راست به زیرزمین رفت و در را به روی خودش بست و با صدای بلند گریه می‌کرد. خواهرم پشت در هرچه او را صدا زد و علت را پرسیده‌ بود جواب نداد و فقط به گریه ادامه داده بود. صبح که به او سر زدیم دیدیم روی زمین خشک به خواب رفته است، از خواب که بیدار شد دلهره و اضطراب عجیبی داشت. ‌او ساعت اورینت ‌خراب ‌مرا به پشت دستش بسته بود ناراحت شدم و گفتم تو یک جوانی، چرا ساعت خراب را پشت دست بسته‌ای، ناراحت شد ساعت را فوری باز کرد و به من داد و گفت: إنشاءا... این سری می‌روم و دیگر برنمی‌گردم. او به من و همسرم که تازه ازدواج کرده بودیم، ‌‌تبریک گفت و پانصد تومان به عنوان هدیه به خانمم داد. او رفت و دیگر برنگشت و ما را برای همیشه عزادار نمود . <ref>[http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/28065 سایت شهدای ارتش]</ref>
 
بسمه تعالی خاطره شهید مجید نورمحمدزاده ‌یادم می‌آید شهید در مردادماه برای امتحانات مرحله‌ی دوم کنکور به روستا آمد. و من و برادر بزرگترم و پدرم داشتیم درو می‌کردیم. ‌از دور کسی می‌آمد. نزدیک و نزدیکتر که ‌شد، دیدم مجید است. بعد از سلام و احوال‌پرسی گفت: یکی دو روز بیشتر وقت ندارم چون راه دور است‌. باید در اولین فرصت به جزیره‌ی مجنون بروم. ‌از آن جا به روستاهای همجوار برای سرکشی به اقوام و خویشان ‌رفت و احوال همه را پرسیده بود و خداحافظی نمود. شب قبل از حرکت به محل خدمت، به خانه‌ی خواهرم که در پاسداران‌ رفت و یک راست به زیرزمین رفت و در را به روی خودش بست و با صدای بلند گریه می‌کرد. خواهرم پشت در هرچه او را صدا زد و علت را پرسیده‌ بود جواب نداد و فقط به گریه ادامه داده بود. صبح که به او سر زدیم دیدیم روی زمین خشک به خواب رفته است، از خواب که بیدار شد دلهره و اضطراب عجیبی داشت. ‌او ساعت اورینت ‌خراب ‌مرا به پشت دستش بسته بود ناراحت شدم و گفتم تو یک جوانی، چرا ساعت خراب را پشت دست بسته‌ای، ناراحت شد ساعت را فوری باز کرد و به من داد و گفت: إنشاءا... این سری می‌روم و دیگر برنمی‌گردم. او به من و همسرم که تازه ازدواج کرده بودیم، ‌‌تبریک گفت و پانصد تومان به عنوان هدیه به خانمم داد. او رفت و دیگر برنگشت و ما را برای همیشه عزادار نمود . <ref>[http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/28065 سایت شهدای ارتش]</ref>
 +
==نگارخانه تصاویر==
 +
<gallery>
  
 +
Image:1796514KAKA001-001 (1).jpg
 +
 +
 +
</gallery>
  
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references />
 
<references />

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۸ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۱۳

شهید مجید نورمحمدزاده

تاریخ تولد : 1355/06/30

تاریخ شهادت : 1376/06/03

محل شهادت : نامشخص

محل آرامگاه : خراسان شمالی - شیروان - توده


زندگی نامه

شهید مجید نورمحمدزاده به ‌در روستای توده از توابع شهرستان شیروان دیده به جهان گشود. دوران کودکی‌اش را با رنج و مشقت فراوان همانند تمامی کودکان، ‌ توأم با محرومیت‌های خاص زمان رژیم منحوس پهلوی تحت سرپرستی پدر بزرگوارش ‌و در دامان مادر محترمش‌ سپری نمود. با ورود به سن 7 سالگی راهی دبستان شد. در آن زمان با وجودی که امکان تحصیل ‌برای اقشار مستضعف بسیار محدود بود ولی شهید با هوش و فراستی که داشت تحصیلات خود را در مقطع ابتدائی در زادگاه خویش روستای توده به پایان رساند.‌ ‌بعد از اتمام دوران ابتدائی به مدرسه‌ی راهنمائی شهید مصطفی خمینی کارخانه‌ی قند منتقل شد و مدت 3 سال در کارخانه‌ی قند و 1 سال را در مدرسه‌ی راهنمائی امیرکبیر گذراند. بعد از اتمام دوران راهنمائی وارد دبیرستان کاشانی و رشته‌ی علوم انسانی با گرایش فرهنگ و ادب شد. شهید اوقات فراغت خود را در روستا بیشتر به کوهنوردی، مطالعه‌ی کتب غیردرسی، داستان و کلاس‌های ورزشی کاراته به مربیگری محمد جانعلی‌زاده شرکت می‌کرد. بازی فوتبال با دوستان و کمک کردن به خانواده نیز از دیگر فعالیت‌های شهید در زمان اوقات فراغت بود. شهید به وضعیت نظافت و پاکیزگی خویش ‌توجه می‌کرد و در خانواده به عنوان یک فرد ‌تمیز، خوش‌بو و خوش‌لباس شهره بود. بیشتر به دنبال جنبه‌های مثبت زندگی و تفریحات سالم نظیر کوهنوردی، دوچرخه‌سواری و ورزش‌های رزمی بود. در دوران راهنمائی نیز جزء گروه سرود بود و در فعالیت‌های هنری مدرسه شرکت می‌کرد. ‌رابطه‌ای خوب و مؤدبانه و بسیار صمیمی با همه داشت. اگر ‌در اردوهایی که از طرف مدرسه برگزار می‌شد، ‌به شهر دیگری می‌رفت حتماً با بضاعت اندکی که داشت برای اعضای خانواده سوغات و کادو می‌خرید. او مدت 4 سال در دبیرستان کاشانی به تحصیل اشتغال داشت و در کنکور نیز شرکت کرد و در رشته جغرافیا قبول شد. ولی شهادت مانع حضور نامبرده در دانشگاه گردید و او مدرک شهادت را از دانشگاه ایثار از خداوند گرفت. شهید پس از اخذ مدرک دیپلم باوجودی که در کنکور سراسری شرکت کرده‌بود، منتظر جواب کنکور نماند و داوطلبانه عازم خدمت سربازی گردید. او پس از سپری نمودن دوره‌ی آموزشی بادرجه‌ی گروهبان دومی به منطقه‌ی عملیاتی جنوب کشور منتقل گردید. گروهبان دوم وظیفه مجید نورمحمدزاده فرمانده‌ی یک دسته‌ی چهارنفره‌بود که برای مأموریت و گشت‌زنی بر روی آبهای منطقه هورالعظیم که دارای نیزارهای بزرگ و فراوانی می‌باشد مأموریت داشت .در ساعت 3 بعدازظهر ‌یک نیروی عراقی را داخل یک قایق موتوری در حوالی مرزهای آبی ایران مشاهده می‌کنند. آن‌ها بر حسب وظیفه و مأموریت محوله به تعقیب و گریز نیروی عراقی می‌پردازند و آنقدر به جستجو ادامه می‌دهند که مرز آبی ایران را گم کرده و وارد مرز آبی عراق می‌شوند. قایق موتوری آنان در داخل یک ‌یک تور ماهیگیری بزرگ گیر می‌کند. نیروهای عراقی ‌اول آنها را خلع سلاح می‌کنند و ‌پس از ضرب وشتم ناجوانمردانه، ‌دو دست گروهبان دوم مجید نورمحمدزاده ‌از ناحیه آرنج می‌شکنند. بعد او را به رگبار گلوله و شلیک 18 تیر به شهادت می رسانند

خاطرات

بسمه تعالی خاطره شهید مجید نورمحمدزاده ‌یادم می‌آید شهید در مردادماه برای امتحانات مرحله‌ی دوم کنکور به روستا آمد. و من و برادر بزرگترم و پدرم داشتیم درو می‌کردیم. ‌از دور کسی می‌آمد. نزدیک و نزدیکتر که ‌شد، دیدم مجید است. بعد از سلام و احوال‌پرسی گفت: یکی دو روز بیشتر وقت ندارم چون راه دور است‌. باید در اولین فرصت به جزیره‌ی مجنون بروم. ‌از آن جا به روستاهای همجوار برای سرکشی به اقوام و خویشان ‌رفت و احوال همه را پرسیده بود و خداحافظی نمود. شب قبل از حرکت به محل خدمت، به خانه‌ی خواهرم که در پاسداران‌ رفت و یک راست به زیرزمین رفت و در را به روی خودش بست و با صدای بلند گریه می‌کرد. خواهرم پشت در هرچه او را صدا زد و علت را پرسیده‌ بود جواب نداد و فقط به گریه ادامه داده بود. صبح که به او سر زدیم دیدیم روی زمین خشک به خواب رفته است، از خواب که بیدار شد دلهره و اضطراب عجیبی داشت. ‌او ساعت اورینت ‌خراب ‌مرا به پشت دستش بسته بود ناراحت شدم و گفتم تو یک جوانی، چرا ساعت خراب را پشت دست بسته‌ای، ناراحت شد ساعت را فوری باز کرد و به من داد و گفت: إنشاءا... این سری می‌روم و دیگر برنمی‌گردم. او به من و همسرم که تازه ازدواج کرده بودیم، ‌‌تبریک گفت و پانصد تومان به عنوان هدیه به خانمم داد. او رفت و دیگر برنگشت و ما را برای همیشه عزادار نمود . [۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش
آخرین تغییر ‏۲۸ مهر ۱۳۹۸، در ‏۰۹:۱۳