شهیداسفندیار رهبردولت آبادی: تفاوت بین نسخه‌ها

(صفحه‌ای جدید حاوی «شهید اسفندیار رهبردولت آبادی تاریخ تولد :1343/02/16 تاریخ شهادت : 1365/03/26 محل شهادت...» ایجاد کرد)
 
 
(یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده)
سطر ۱۹: سطر ۱۹:
 
من ناراحت شدم و به او گفتم شما تا زن نگرفته اید دلتان می آید این حرف را بزنید؟ شهید اسفندیار، محکم گفت بله و گفت: من خودم می دانم که این بار شهید می شوم و وقتی شهید شدم، از شما می خواهم که صبور باشید و این شعر را برایم بخوانید:
 
من ناراحت شدم و به او گفتم شما تا زن نگرفته اید دلتان می آید این حرف را بزنید؟ شهید اسفندیار، محکم گفت بله و گفت: من خودم می دانم که این بار شهید می شوم و وقتی شهید شدم، از شما می خواهم که صبور باشید و این شعر را برایم بخوانید:
 
این گل پرپر زکجا آمده از سـفر کرب و بلا آمده
 
این گل پرپر زکجا آمده از سـفر کرب و بلا آمده
و ما هم این شعر را پس از شهادتش برایش خواندیم.
+
و ما هم این شعر را پس از شهادتش برایش خواندیم.<ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/39833 سایت شهدای ارتش]</ref>
 
+
==پانویس==
منبع:سایت شهدای ارتش
+
<references />
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/39833
+

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۳ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۱۱

شهید اسفندیار رهبردولت آبادی تاریخ تولد :1343/02/16 تاریخ شهادت : 1365/03/26 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :فارس - کازرون – بنکی

زندگی نامه

شهید اسفندیار رهبر دولت آبادی در سال 1343 در کنارتخته، حیات پر افتخار خود را آغاز نمود. دوران کودکی خود را در خانواده ای گذرانید که عمل و سنتشان، سیره شیعیان امیرالمؤمنین7 بود. اسفندیار کودکی خود را با بی عدالتی های رژیم جلاد پهلوی سپری کرد. دوره ابتدایی را در دبستان شهید قَیِمی بنکی پشت سر گذاشت و دوره راهنمایی را نیز سپری نمود. او نوجوانی پاک، ساده و بی ریا بود و اعتقادی راسخ به سنت های اسلام داشت و با تمام وجود انقلاب اسلامی ایران را درک و لمس کرده بود. پیش از شهادت، چندین بار داوطلبانه از سوی بسیج مردمی، عازم جبهه های حق علیه باطل گردید. او از سرور و سالار خود حسین7 درس شهادت و شهامت را آموخته بود. در سال 1362 وارد نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گردید و پس از اخذ درجه گروهبان دومی، راهی مناطق جنگی غرب کشور گردید. در آنجا بود که غروب خورشید، آهنگ وداع را سر داد و در یکی از شب ها طنین الله اکبر به دنبال نفیر گلوله ای برخواست و اسفندیار رهبر با شوق به سوی پروردگار خود شتافت.

خاطرات

خاطره ای از زبان همسر برادر شهید: درست سه ماه قبل از شهادتش، برایش به خواستگاری در شهر داراب رفته بودیم. وقتی که برگشتیم با لبخندی گفت: چقدر دلم می خواست که همان موقع که عقد شدم همان جا برایم جشنی می گرفتند و مرا به خانه بخت می فرستادند که نشد. مرخصی اش تمام شده بود و می خواست دوباره به کردستان برود. از من خواست تا برایش رنگینک درست کنم و به مادرش هم گفت: یک ته انداز ماهی برایم درست کن؛ چون می دانم که این سفر، سفر آخر من است. من می خواهم به جبهه بروم و ممکن است شهید شوم. من ناراحت شدم و به او گفتم شما تا زن نگرفته اید دلتان می آید این حرف را بزنید؟ شهید اسفندیار، محکم گفت بله و گفت: من خودم می دانم که این بار شهید می شوم و وقتی شهید شدم، از شما می خواهم که صبور باشید و این شعر را برایم بخوانید: این گل پرپر زکجا آمده از سـفر کرب و بلا آمده و ما هم این شعر را پس از شهادتش برایش خواندیم.[۱]

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش
آخرین تغییر ‏۲۳ تیر ۱۳۹۹، در ‏۱۹:۱۱