Beiranvand97 (بحث | مشارکتها) |
Kheyri9803 (بحث | مشارکتها) (←نگارخانه تصاویر) |
||
| (۶ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۷: | سطر ۷: | ||
شوش در قرون وسطی، مرکزی بزرگ برای خوزستان بوده که درآن شهر قلعهای محکم و قدیمی، بازارهایی با شکوه و مسجدی با ستونهای گرد وجود داشته است. در طبقات پایینتر این شهر آثاری بدست آمده که باستانشناسان آنها را مربوط به هشت هزار سال پیش میدانند. | شوش در قرون وسطی، مرکزی بزرگ برای خوزستان بوده که درآن شهر قلعهای محکم و قدیمی، بازارهایی با شکوه و مسجدی با ستونهای گرد وجود داشته است. در طبقات پایینتر این شهر آثاری بدست آمده که باستانشناسان آنها را مربوط به هشت هزار سال پیش میدانند. | ||
| + | |||
| + | |||
شوش چهار اثر باستانی معروف دارد؛ اکروپل یا ارگ شاهنشاهی که قبرستان شاهان عیلامی بوده است. کاخ آپادانا که هفت حیاط و سالن بزرگی با 72 ستون سنگی دو متری دارد و داریوش اول هخامنشی آن را ساخته است. شهر شاهی یا شهر پانزدهم که در آن پانزده لایه از پانزده تمدن کشف کردهاند و شهر صنعتگران که از سه تمدن ساسانی، اشکانی و اسلامی نشان دارد. | شوش چهار اثر باستانی معروف دارد؛ اکروپل یا ارگ شاهنشاهی که قبرستان شاهان عیلامی بوده است. کاخ آپادانا که هفت حیاط و سالن بزرگی با 72 ستون سنگی دو متری دارد و داریوش اول هخامنشی آن را ساخته است. شهر شاهی یا شهر پانزدهم که در آن پانزده لایه از پانزده تمدن کشف کردهاند و شهر صنعتگران که از سه تمدن ساسانی، اشکانی و اسلامی نشان دارد. | ||
| + | |||
| + | |||
در زمان مظفرالدین شاه (سال 1269) ژان دومرگان، باستانشناس معروف فرانسوی با صد و بیست نفر به ایران آمد و با دولت قرارداد بست تا در شوش کاوش کند. آنها با آجرهایی که از کاخ باستانی آپادانا یافتند، قلعهای شیبه قلعه باستیل فرانسه ساختند تا هم در آن زندگی کنند و هم چه را مییابند در آن نگه دارند و اما بعدها دومرگان یافتههایش را به موزه لوور پاریس فرستاد. هنگامی که مرکز خوزستان به اهواز منتقل شد، شوش کم کم اهميت خود را از دست اما با احداث راه اصلی تهران ـ خرمشهر و راهآهن سراسری، حیات اقتصادی شهر شوش رونق گرفت. اهمیت تاریخی شوش نیز موجبات توجه و جذب جهانگردان و مشتاقان زیارت بارگاه دانیال نبی (ع) را فراهم آورد. به نحوی که این شهر با افزایش جمعیت در سال 1335 دارای شهرداری شد. | در زمان مظفرالدین شاه (سال 1269) ژان دومرگان، باستانشناس معروف فرانسوی با صد و بیست نفر به ایران آمد و با دولت قرارداد بست تا در شوش کاوش کند. آنها با آجرهایی که از کاخ باستانی آپادانا یافتند، قلعهای شیبه قلعه باستیل فرانسه ساختند تا هم در آن زندگی کنند و هم چه را مییابند در آن نگه دارند و اما بعدها دومرگان یافتههایش را به موزه لوور پاریس فرستاد. هنگامی که مرکز خوزستان به اهواز منتقل شد، شوش کم کم اهميت خود را از دست اما با احداث راه اصلی تهران ـ خرمشهر و راهآهن سراسری، حیات اقتصادی شهر شوش رونق گرفت. اهمیت تاریخی شوش نیز موجبات توجه و جذب جهانگردان و مشتاقان زیارت بارگاه دانیال نبی (ع) را فراهم آورد. به نحوی که این شهر با افزایش جمعیت در سال 1335 دارای شهرداری شد. | ||
| + | |||
| + | |||
شوش در طرح عملیاتی ارتش عراق به این دلیل اهمیت داشت که راهآهن و جاده اندیمشک ـ اهواز از مجاورت آن ميگذشت و قطع این راهها بر جبهه اهواز و دزفول تأثیر زیادی یگذاشت. لشکر 1 مکانیزه ارتش عراق با پیشروی به سمت این شهر در 7 کیلومتری غرب آن موضع گرفت و از آنجا به طور مداوم شوش را زیر آتش خود قرار داد. این شهر در هجوم سراسری عراق پیوسته مورد حملات هوایی و توپخانهای قرار داشت و به همین دلیل شهر شوش به تدریج خالی از سکنه شد و اهالی آن در شرایطی بسیار سخت به مناطق امن مهاجرت کردند. | شوش در طرح عملیاتی ارتش عراق به این دلیل اهمیت داشت که راهآهن و جاده اندیمشک ـ اهواز از مجاورت آن ميگذشت و قطع این راهها بر جبهه اهواز و دزفول تأثیر زیادی یگذاشت. لشکر 1 مکانیزه ارتش عراق با پیشروی به سمت این شهر در 7 کیلومتری غرب آن موضع گرفت و از آنجا به طور مداوم شوش را زیر آتش خود قرار داد. این شهر در هجوم سراسری عراق پیوسته مورد حملات هوایی و توپخانهای قرار داشت و به همین دلیل شهر شوش به تدریج خالی از سکنه شد و اهالی آن در شرایطی بسیار سخت به مناطق امن مهاجرت کردند. | ||
| + | |||
| + | |||
در طول جنگ رزمندگان از منازل این شهر به عنوان عقبه جبهه استفاده میکردند. شوش به دلیل بمباران و زیر آتش قرار گرفتن در طول هجده ماه، خسارات فراوانی دید و بیشتر منازل و اماکن این شهر تخریب شد. با انجام عملیات فتحالمبین در غرب و شمال غرب شهر شوش، این منطقه از دید و تیر مستقیم متجاوزان خارج شد و تا پایان جنگ در امان ماند. | در طول جنگ رزمندگان از منازل این شهر به عنوان عقبه جبهه استفاده میکردند. شوش به دلیل بمباران و زیر آتش قرار گرفتن در طول هجده ماه، خسارات فراوانی دید و بیشتر منازل و اماکن این شهر تخریب شد. با انجام عملیات فتحالمبین در غرب و شمال غرب شهر شوش، این منطقه از دید و تیر مستقیم متجاوزان خارج شد و تا پایان جنگ در امان ماند. | ||
| سطر ۳۶: | سطر ۴۴: | ||
شهر باستانی شوش مرکز تمدن عیلام بوده که یکی از قدیمیترین سکونت گاههای شناخته شدهی منطقه است، احتمالاً در سال ۴۰۰۰ پیش از میلاد پایه گذاری شده؛ با وجود اینکه نخستین آثار یک دهکدهی مسکونی در آن مربوط به ۷۰۰۰ سال پیش از میلاد است. | شهر باستانی شوش مرکز تمدن عیلام بوده که یکی از قدیمیترین سکونت گاههای شناخته شدهی منطقه است، احتمالاً در سال ۴۰۰۰ پیش از میلاد پایه گذاری شده؛ با وجود اینکه نخستین آثار یک دهکدهی مسکونی در آن مربوط به ۷۰۰۰ سال پیش از میلاد است. | ||
| + | |||
| + | |||
شهر باستانی شوش روزگاری مرکز برخورد دو تمدن مهم بوده، که هر یک به سهم خود در دیگری تأثیر داشته است. یکی تمدن میانرودان و دیگری تمدن عیلام. قرار گرفتن این منطقه در شمال خلیج فارس و نیز همسایگی با میانرودان در پیدایش این وضع ویژه تأثیر بسیاری داشته است. | شهر باستانی شوش روزگاری مرکز برخورد دو تمدن مهم بوده، که هر یک به سهم خود در دیگری تأثیر داشته است. یکی تمدن میانرودان و دیگری تمدن عیلام. قرار گرفتن این منطقه در شمال خلیج فارس و نیز همسایگی با میانرودان در پیدایش این وضع ویژه تأثیر بسیاری داشته است. | ||
| + | |||
| + | |||
به سبب اخلاص مسلمانان شیعه و یهودیان ایران به حضرت دانیال، شوش یک دهکدهی مسکونی است. امروزه شهر شوش در شمال استان خوزستان از یادمانهای تاریخی کهن، دیگر آن شکوه و اهمیت دیرین خود را دارا نیست. نامهایی مانند سوس، شوشا، سوسه، سویس و سویز که در بعضی مناطق شمال آفریقا وجود دارد نیز مرتبط با نام شهر شوش است. مهاجران ایرانی و عرب که از این منطقه به شمال آفریقا مهاجرت کردهاند، این نامها را در دوره اسلامی رایج نمودهاند. شهر شوش در دوره قبل از اسلام شهرت بینالمللی داشته و به همان اندازه شهرت داشته که بابل، کلده، لیدی، نیل و لیبیه و... داشتند. | به سبب اخلاص مسلمانان شیعه و یهودیان ایران به حضرت دانیال، شوش یک دهکدهی مسکونی است. امروزه شهر شوش در شمال استان خوزستان از یادمانهای تاریخی کهن، دیگر آن شکوه و اهمیت دیرین خود را دارا نیست. نامهایی مانند سوس، شوشا، سوسه، سویس و سویز که در بعضی مناطق شمال آفریقا وجود دارد نیز مرتبط با نام شهر شوش است. مهاجران ایرانی و عرب که از این منطقه به شمال آفریقا مهاجرت کردهاند، این نامها را در دوره اسلامی رایج نمودهاند. شهر شوش در دوره قبل از اسلام شهرت بینالمللی داشته و به همان اندازه شهرت داشته که بابل، کلده، لیدی، نیل و لیبیه و... داشتند. | ||
| سطر ۷۳: | سطر ۸۵: | ||
شهرک دوسلق ـ چنانه، تپه برغازه | شهرک دوسلق ـ چنانه، تپه برغازه | ||
| + | |||
| + | |||
| + | ==عملیاتهای مرتبط با شهرستان شوش== | ||
| + | |||
| + | |||
| + | عملیات فتحالمبین در غرب و شمال غرب شهر شوش انجام شد. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | ==خاطرات مرتبط با یادمان شهرستان شوش== | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | ===شوش متروکه=== | ||
| + | |||
| + | اواخر شهریور که هواپیما های جنگی صدام شوش را بمباران کردند و در نتیجه آن تعدادی از خانواده ذبیح و ندا علی شهید شدند، شوش عملاً حالت جنگی به خود گرفته بود. روز پنجم مهر ماه سال 1359 برای خرید قفلهای ساختمان تازه ساخته شدهی خود به دزفول رفتم. بعد از ظهری که هرگز فراموش نمیکنم. با مینی بوس به طرف شوش حرکت کردیم. از پل حمید آباد که گذشتیم، وضعیتِ غیر عادی نمایان گشت. بیابانهای اطراف پر از انسانهای سرگردانی بود که به سمت دزفول حرکت میکردند. راننده مینی بوس به راه خود ادامه میداد. به نزدیک شهرک سلمان که رسیدیم، تراکتوری که در پشت آن تریلی وصل بود، انسانهای زیادی را با خود حمل میکرد. او با اشاره میگفت که برگردیم. مینی بوس توقف کرد و به مسافرین گفت که وضعیت خطرناک است؛ هرکس میخواهد پیاده شود و بقیه با من برگردند. از مینی بوس پیاده شدم. صدای بمباران شهر به گوش میرسید. سمت راست جاده که پاسگاه قرار داشت به وسیلهی توپ خانه خمسه خمسه گلوله باران میشد. هیچ جنبنده ای جان سالم به در نمیبرد. تصمیم گرفتم از سمت چپ جاده به طرف شوش حرکت کنم. مجبور شدم مسیر گلزار را طی کرده و از سمت روستای عمله، وارد شوش شوم. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | در آن زمان قبرستان متروکه بود و اطراف آن نیزارهای بلندی وجود داشت. راهِ باریک ورود به منطقه گلزار را طی کردم. هیچ دیدی وجود نداشت. بعد از چند دقیقه در حالی که هوا رو به تاریکی میرفت، در سمت چپ و برای اولین بار در طول عمرم جنازه متلاشی یک جوان موتور سوار را دیدم که بر اثر اصابت گلوله توپ شهید شده بود. ترس بر من مستولی شده بود. چاره ای نداشتم. قبرستان متروک، نیزارهای بلند، جنازه یک شهید و فردی تنها باعث این حالت در من شده بود؛ خصوصاً اینکه شب قبل در یک جلسه علمی صحبت از ارواح و جن کرده بودیم... | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | به طرف شوش حرکت کردم. سربازانِ تیپ هوابرد شیراز را که سراسیمه میدویدند، مشاهده کردم. آنها گرسنه بودند و توضیح میدادند که چگونه در مقابل ارتش مسلح صدام مقاومت میکردند. بسیاری از آنها در آب کرخه غرق شده بودند. وارد شوش شدم. شهر ارواح... شهر دود و... | ||
| + | |||
| + | |||
| + | غروب بود. صدای بمباران قطع شده بود. گویی توپخانه در برابر مقاومت گنبد دانیال(ع) و قلعه خسته شده بود. در حالی که خسته بودم، به نزدیکی مسجد امام رضا رسیدم. آثار به جا مانده از اصابت گلولهها در منطقه مشخص بود. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | در شهرِ خالی از سکنه چه کاری از من ساخته بود. در حالی که با ناامیدی به طرف خانه میرفتم، یکباره حاج آقا جلالی امام جماعت مسجد را دیدم. البته نه با لباس امام جماعت که با لباس رزم. اسلحهی ژ-3 در دستش و کمرش پر از فشنگ بود. سلام کردم با خوشرویی جواب داد و گفت لباس رزم داری اما اسلحه نداری؟ تعجب کردم. زیرا متوجه لباسهای خود نبودم. آنها دقیقاً رنگ لباس بچه های سپاه بود. زیارت او به من قوت قلب داد. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | به طرف خانه رفتم. آخر آسفالت خیابان طالقانی محله ای که برایم پر از خاطرات تلخ و شیرین بود. خیابان خلوت بود. وارد خانه شدم. سر و صدای قبلی وجود نداشت. شب، تاریکی، سکوت، تنهایی و ترسِ از دشمن، قابل وصف نبود. چاره ای نداشتم. تصمیم گرفتم بالای پشت بام بخوابم. در درون خانه چیزی برای خوردن پیدا کردم. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | در افکار خود بودم که ناگهان صدای درب خانه توجهام را جلب کرد. برای اولین بار عرقی سرد بر پیشانیام نشست. با خود گفتم چگونه میتوانم از خود دفاع کنم؟! در آن لحظه با مشاهده برادر بزرگترم راحت شدم. او سراسیمه سراغ من را میگرفت و با اعتراض، ماندنم در خانه را نوعی سهل انگاری تلقی میکرد. توضیحات لازم را دادم و سراغ خانواده را از او گرفتم و در پاسخ متوجه شدم که همه خانواده به روستایی در اطراف دزفول منتقل شدهاند. ولی از دو برادر کوچکم هیچ خبری نداشتیم. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | تصمیم گرفتیم که تا صبح صبر کنیم. دیدن گلوله های منور در آسمان و صدای چرخهای ادوات دشمن، تنها مشغولیات ما بود. شب به همین منوال گذشت که ناگهان صدای گلوله های توپ، ما را از خواب بیدار کرد. سراسیمه از خانه بیرون آمدیم. برادرم فنون توپ خانه ای را میدانست و جهت حرکت را که دور از اصابت گلولهها بود، نشان داد. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | کنار رودخانه شاوور و زیر درخت کُناری قدیمی نشستیم. افکارمان نگران دو برادر کوچکتر بود. اما نمیدانستیم آنها کجا هستند. سه روز بدین شکل گذشت. شنیدهها حاکی از این بود که دو نفر در هنگام ورود به شهر با دوچرخه، مورد اصابت گلوله قرار گرفته و شهید شدهاند. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | شوش، شهر شهیدان گمنام که هنوز هم نام آنها را نمیدانم و کلمه شهید گمنام دقیقاً در همین روزها به وجود آمد. شوش، شهر شهیدان گمنام. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | در روز چهارم وقتی که برای نشستن زیر درخت میرفتیم متوجه شدیم که چوپانی زیر آن نشسته و دامهای او در اطرافش پراکنده بودند. او را میشناختم. بچه آخر آسفالت بود. نامش یاسین حمزه بود. خوش برخورد و مؤدب. عذرخواهی کرد و میخواست که جایش را با ما عوض کند که برادرم نپذیرفت. او اصرار کرد که حداقل یک چای نزدش بنوشیم ولی ما تصمیم گرفتیم کنار رودخانه که فاصله نسبتاً زیادی با درخت کُنار داشت بنشینیم. پاهای خود را در آب گذاشتیم. اما چشممان به درخت کُنار بود که ناگهان و برای اولین بار در طول عمرم اصابت گلوله توپ درست در فاصله بسیار کم چوپان را دیدم و او تکه تکه به هوا پرتاپ شد. شهیدی دیگر از شهدای گمنام شهرمان. | ||
| + | |||
| + | http://educationph.blogfa.com/post-26.aspx | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | ===رزمندگان گمنام=== | ||
| + | |||
| + | وضعیت شهر مانند سابق بود. کم کم افراد جدیدی در خیابانها پیدا میشدند. آنها نه ارتشی بودند و نه از نیروهای نظامی. آنها را میشناختم. مردانی مسلح و بی ادعا. شغل بسیاری از آنها با اسلحه و جنگ هم خوانی نداشت. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | جاسم حمزه، او دوست دوران کودکیام بود. نادر سیلانی باغبان کشتزار های اطراف و آشنای کامل به منطقه. او کرخه و بیشه و تپههای اطراف را مثل کف دستش میشناخت. غلام آل کثیر راننده ماشینهای سنگین. عبدالحسین زهیری تنها نان آور خانواده و راننده نیسان. حمید سیلانی کارگر طرح نیشکر و شوهر خواهرم. علی الله لطیفی که شغل آزاد داشت. برادرش که جوشکار بود. محمد دیناروند کارمند شهرداری. محمد فتحی پسر علا باغبان قدیمی شوش؛ رزمنده ای بی ادعا. او را از دوران کودکی میشناختم. در کودکی مادر خود را از دست داده بود. کم حرف و پر کار. برای او مهم جنگیدن بود. پسری خوشرو و خندان. سید سکر و سید قاسم تفاخ دو برادری که با نبود امکانات، وسیله ای به نام کلک درست کرده بودند تا با آن رزمندگان و وسایل مورد نظر را از کرخه عبور دهند. سید حسن تفاخ عموی آنها و از شاگردان من در ورزش هما؛ بی ادعا و کم حرف. عبدالمحمد پاطلا. حسن مجدیان. سعید سواعدی و برادرش عباس. رضا عرب را با همان چهره خندان اما مسلح دیدم. او مشغول قدم زدن در خیابان امام منطقه آخر آسفالت بود. مجید کعب عمیر از بچه های اطراف مسجد امام رضا که مسلح بود را مشاهده کردم. کسی از او انتظار جنگیدن نداشت. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | اوایل جنگ بود. هیچ کس فرماندهی و سر و سامان دادن را بر عهده نداشت. اینها خود آمده بودند. با تعهدی خود جوشانه. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | در بخش دیگری از منطقه، همسایهی خیابانمان خلف خسرایی باغبان موزه را که ژ-3 در دستش بود، دیدم. او برای چه آمده بود؟ مگر در شهر چه خبر بود؟ رزمندگان شهر بدون نام و نشان. با دیدن آنها روحیه در دیگر رزمندگان تقویت میشد. نسل جدید چه شناختی از آنها دارد؟ | ||
| + | |||
| + | |||
| + | نام استوار ربیعی هم نباید فراموش شود. گرچه او از نیروهای ژاندارمری بود؛ اما با بچه های رزمندهی مردمی مانند حمید سیلانی، محمد فتحی و جاسم حمزه در جبهه های زعن- عنکوش و مجید شجاعانه دفاع میکرد. یادم نمیرود که در آن زمان گروهی از نیروهای مردمی از جریه سید راضی و سید محمد در شوش وارد شدند. نام همه آنها را به خاطر ندارم اما اسامی افرادی با نام کریم مهدیه، پیرمردی به نام حبیب ابن مظاهر و جوانی به نام نیسی را به خاطر دارم. خبر شهادت یحیی لهراسبی هم منتقل شد. او بر اثر اصابت ترکش خمپاره در خیابان امام نبش باهنر جان خود را از دست داده بود. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | از نکات مهم دیگری که قابل ذکر است و خود، آنها را مشاهده کردم، وجود دو مغازه دار به نامهای حاج جواد عطوان و عیدی جرک در شهر بود. حاج جواد قاری معروف و دارای مغازهی الکتریکی بود و میگفت که برای تقویت روحیه در شهر مانده است. جرک هم که کتابفروشی را باز کرده بود، به من گفت که منتظرم چنانچه رزمندگان به کتاب نیاز داشته باشند در اختیار آنها قرار دهم. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | پیاده به سمت مدرسه باهنر رفتم. به یاد شلوغی مدرسه و فعالیت آنها افتادم. اما سکوت همه جا را فرا گرفته بود. گلولهی توپ دیوار مدرسه را خراب کرده، به یک ماشین جمس خورده و آن را آتش زده بود. هنوز شعله های آتش خاموش نشده بودند که به طرف حسینیه اعظم بازگشتم. بغض گلویم را میفشرد. بی کسی بد دردی است. تنهای تنها به سوی جنگی که هشت سال به ما تحمیل شد. | ||
| + | |||
| + | http://educationph.blogfa.com/tag/%D8%AC%D9%86%DA%AF | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | ===تازه داماد=== | ||
| + | |||
| + | هنوز یک ماهی از شروع جنگ نگذشته بود. شوش کاملاً تخلیه و گنبد دانیال(ع) هم زخمی شده بود. بخشدار شوش که از طرفداران بنی صدر بود در شهر حضور داشت. او در حسینیه اعظم سفارشهای لازم را جهت تدارکات به افراد میداد. تصمیم بر این شد تا مشهدی جواد خباز مغازهاش را باز کند و به هر مراجعه کننده بابت هر فرد خانواده سه کیلو آرد به عنوان جیره، در ازای دریافت چهل و پنج ریال تحویل دهد. آن روز طبق معمول رو به روی حسینیه ایستاده بودم. صبح بود. حمید سیلانی، جاسم حمزه، رحمان دهان و دیگر بچه های جبهه را دیدم. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | شب قبل کمین زده و با عراقیها درگیر شده بودند. از وضع نقل و انتقال دشمن، تعداد ادوات و نیروهای خصم صحبت میکردند. بعد از صرف صبحانه به جبهه رفتند. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | یکی از دوستان که آدم شوخی بود، مرتب افراد را با خندیدن روحیه میداد. او از پشت دیگران صدا میزد و وقتی بر میگشتند روی خود را بر میگرداند؛ به این معنا که من نبودم. در این لحظه موتور سواری با لباس بسیج از دور نمایان شد. بدون اسلحه ایستاده بودیم و فقط یک نفر از جمع ما مسلح بود. این دوست تصمیم گرفت که او را نیز صدا کند و چند لحظه ای شوخی نماید. وقتی رسید، با فریاد بلند او را صدا زد. با کمال تعجب دیدیم که او بر سرعت خود افزوده و سراسیمه حرکت میکند. کنجکاو شدیم. وسیله ای نداشتیم. تقریباً به نزدیک آخر آسفالت رسیده بود که آمبولانس سپاه رسید. جریان را گفتیم. به تعقیب موتور سوار پرداخت. بعد از مدتی با یک بی سیم عراقی برگشت که مشخص شد موتور سوار جاسوس دشمن بوده و با بی سیم جایگاه شهر را گزارش میداده است. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | آفتاب کاملاً طلوع کرده بود. مشهدی جواد مغازه را باز کرده بود. حدود ده نفری در صف ایستاده بودند. همهی آنها از اطراف و روستاها آمده بودند. من نیز به او کمک کردم. نوبت هر کس که میرسید، تقاضای آرد بیشتری میکرد. این یک امر طبیعی بود. فروشنده خسته شده بود و مرتب تکرار میکرد که حداکثر شش کیلو آرد میتواند بدهد. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | نوبت یک جوان حدود بیست و دو ساله رسید. کیسه ای در دستش بود و مقداری پول خرد که مرتب آنها را شمارش میکرد. به او گفتم که سهمش را بگیرد و برود. فروشنده به او گفت تو را به خدا با من بحث نکن من نمیتوانم بیشتر از شش کیلو بدهم. با کمال تعجب شنیدم که میگفت من فقط پول سه کیلو دارم. همین قدر کافی است. دلم سوخت. به چهرهاش نگاه کردم. راست میگفت. آردها را گرفت و رفت. نمیدانم چرا در آن لحظه به فکر پول دادن به او نیفتادم. اما فکرم را به خود مشغول کرده بود. مشهدی جواد به من گفت که سهمیهی آردم را بگیرم. به او گفتم که لازم ندارم؛ زیرا تنها هستم و فن نان پزی را نمیدانم. کنار مغازه نشستیم و با هم صحبت کردیم. مرد خوش برخورد و مؤدبی بود. از تجربیات زندگیاش برایم تعریف میکرد. او گفت که چگونه سالهای متمادی در جنگ جهانی مردم دچار قحطی شده بودند. وقتی از او دربارهی جنگ پرسیدم گفت که این جنگ با جنگ جهانی فرق میکند. فکر نمیکنم به این زودیها تمام شود. باید در مورد سالها جنگ صحبت شود. البته مشهدی جواد، سالهای بعد در دزفول به دلیل اصابت موشک شهید شد و پایان جنگ را به چشم ندید. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | در افکار خود غوطهور بودم. از طرفی وضعیت جوان و فقر او آزارم میداد و از طرف دیگر پایان جنگ برایم غیر قابل پیش بینی شده بود. در همین زمان آمبولانس سپاه طبق معمول در شهر گذر میکرد. کنارم توقف کرد. راننده پیاده شد. او را کاملاً میشناختم. غلامعلی یاحسن بود. با چهره ای پریشان به من گفت که سوار شوم. همین کار را کردم. در راه برایم تعریف کرد که یک نفر در احمد آباد شهید شده است و باید فوری او را دفن کنیم. علی سینه پهن، از بچههای سپاه و آقای لطیفی از بچههای آخر آسفالت را با خود بردیم. بیل و کلنگ را پیاده کرده و در قبرستان آخر آسفالت منتظر شدیم. یاحسن گفت که برای آوردن روحانی به شهر میرود. بعد از آمدن روحانی که ملا عبدخنیفر امام جماعت مسجد جامع بود، سراغ جنازه را گرفتیم. یاحسن گفت که پشت دیوار غسالخانه است و من قبلاً این کار را کردهام. مادر، برادر و زنش نیز آن جا هستند. صحنهی زجر آوری بود. برادر، خود را میزد. مادر فریاد میکشید و زنش خاک بر سر خود میپاشید. به فکر فرو رفتم. کسی نبود که آنها را از روی جنازه بردارد. کسی نبود آنها را دلداری دهد. با خواهش و تمنا آنها را کنار کشیده و منتظر دستور روحانی شدیم. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | توپ خانه شروع به شلیک کرد. خمسه خمسه. هر کس در فکر پناه گاه بود. شاید به همین دلیل بود که توجهی به جنازه نکردم. روحانی گفت که شهید نیازی به غسل و نماز ندارد. میدان جنگ است و به همان صورت قابل دفن است. وی منطقه را ترک کرد. ما ماندیم و بیل و کلنگ و آتش توپخانه. آتش آنقدر شدید بود که کار به کندی صورت میگرفت. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | فکر میکنم قبری به اندازهی کمرم کندیم. شلیکها اجازه کار بیشتر را نمیداد. به سرعت به طرف جنازه رفتیم. یاحسن مقداری نی روی جنازه گذاشته بود. جنازه خون آلود بود. دستش روی قلبش قرار داشت و ترکش دقیقاً از دست چپ گذشته، درون قلبش وارد شده بود. انگشتر نامزدیش در انگشت و ساعت مچی قدیمی روی دستش بسته شده بود. ساعت را درآوردیم اما نتوانستیم انگشتر را جدا کنیم. زیرا دستش بر اثر اصابت ترکش، پهن شده بود. هنگام حمل جنازه، نگاهم به صورت شهید افتاد. چهرهاش برایم آشنا بود. غم سنگینی بر قلبم احساس شد. او را شناختم. همان جوانی که آرد خریده بود. تازه داماد فقیر. هنگام آماده نمودن تنور در حالی که مادرش در اتاق بود مورد اصابت قرار گرفت. فکر کنم نامش عبدالزهرا بود. او را با همان لباس و بدون لحد درون قبر گذاشتیم. آن لحظه را هرگز فراموش نمیکنم. آن جزئی از خاطرات زندگی من است. هر پنجشنبه که به گلزار آخر آسفالت میروم، دنبال قبرش میگردم اما نمیدانم چرا او را پیدا نمیکنم. مظلومیت امثال او در این دنیا فراوان است... . | ||
| + | |||
| + | http://educationph.blogfa.com/tag/%D8%AC%D9%86%DA%AF | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | ===حمید سیلانی=== | ||
| + | |||
| + | برادر بزرگترش شهید نادر را که مسلّط به منطقه بود در شناسایی محل تجمع دشمن همراه خود میبرد. تنها نگرانی او سرفه های برادرش در هنگام شناسایی بود. زیرا عملیات، شبانه انجام میگرفت و کوچکترین صدایی باعث بیداری دشمن میشد. حتی یک روز به من گفت که به شهید بگویم که در شوش بماند و پاسداری دهد. وقتی علت را پرسیدم گفت که شناساییهای او بسیار مهم و بجا صورت میگیرند؛ اما بعضی شبها به دلیل این سرفهها دشمن بیدار میشود و اطراف را گلوله باران میکند. گروه ما با شناساییهای او کاملاً به منطقه مسلّط شده و او را قانع به ماندن در شهر کن. گرچه او نپذیرفت و گفت که سعی میکند سرفه خود را کنترل کند. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
| + | نادر در صبح زودی که از کمین شبانه برگشته بود، کنار حسینیه اعظم هدف ترکش قرار گرفت و برای همیشه سرفههایش متوقف شد. شهیدی دیگر از شهدای گمنام شوش... او را کنار مادرش در گلزار آخر آسفالت دفن کردیم. مظلومانه و بدون سر و صدا. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | با شهادت نادر، عزم حمید برای حضور و عملیات جزمتر شد. چند روز بعد که جبههها آرام شده بود و علت آن نیز مراسم خاکسپاری شهید نادر بود، عراقیها آزادانه تردد میکردند و از سنگرهای خود با حالتی تفریحی خارج شده بودند. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | حمید از پشت تپهها به آنها نگاه کرد. در حال رقص و آواز بودند. تفنگ خود را نشانه گرفت. بر روی کمر یکی از آنها که نارنجک بسته شده بود تمرکز و سپس شلیک نمود. انفجار و به هوا پرتاب شدن هم زمان اتفاق افتاد. احساس حمید جالب بود. او گفت که برای اولین بار احساس جدیدی به او دست داده است. اولین شلیک بعد از شهادت برادرش. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | هنوز جبههی شوش شکل کلاسیک به خود نگرفته بود. اما این را دشمن نمیدانست و نباید میدانست. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | شب عملیات، کمین ادامه یافت و طبق معمول بیشترین تأثیر را حمید و جاسم داشتند. صبح زود در حالی که همه در خواب بودند صدای چرخهای تانکهای دشمن حمید را متوجه خطر کرد. محاصره به صورت قیچیوار. بچهها را بیدار کرد. راهی جز عقب نشینی وجود نداشت. همه موافق بودند. اما این تپهها معمولی نبودند. از دست دادن آنها یعنی تسلیم شوش. حمید با عقب نشینی مخالفت کرد. باید فکری اساسی کنیم. بچهها به سرعت موضع گرفتند. به دستور حمید و به منظور غلط انداختن دشمن، تعدادی از کلاهها و اسلحه های اضافی روی تپهها چیده شد تا دشمن کثرت رزمندگان را حدس بزند. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | جاسم سمت راست و استوار ربیعی سمت چپ در حالی که حمید وسط ایستاده بود و مرتب جا بجا میشد. فکر خوبی بود. اما اگر... . ناگهان صدای بلند گوی دستی دشمن با زبان فارسی همه را دعوت به تسلیم شدن مینمود. «شما در محاصره هستید.» در این زمان حمید این جملات را به کار برد: «در وهله اول از همهی شیعیان عراقی میخواهم که خود را کنار بکشند. این مهلت، زیاد نیست. کشتن برادران شیعه کار ما نیست.» بعد از مدتی حمید فریاد زد که: «در وهله دوم مسلمانان عراقی عقب بکشند. ما برادران خود را نمیکشیم.» هیچ اتفاقی نیفتاد. گویی از فرماندهان خود میترسیدند. تأثیر این جملات، توقف دشمن بود. حمید برای بار سوم این جمله را فریاد زد: «بعثیها بمانند و مابقی خود را نجات دهند. نیروهای من آماده حمله. یک... دو... سه...». وقتی از پشت سنگرها به دشمن نگاه میکردی از رحمت خدا و یاری او متعجب میشدی. همه فرار را بر قرار ترجیح دادند و در سنگرهای خود قرار گرفتند. این نشان از شجاعت مردانی است که ترس را به بازیچه گرفتهاند. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | یک روز صبح زود، عملیات کمین به وسیله او و جاسم صورت گرفت. حمید تعدادی از عراقیها را اسیر کرد که در میان آنها یک فرمانده قرار داشت. نشانهی آن کلت کمریاش بود. جاسم به زبان عربی به آنها گفت که دستها را بالا ببرند. آنها این کار را کردند. اما در چهرهی فرمانده مشخص بود که حمید را یک نیروی زبده نمیدانست. از نظر او و در جنگ کلاسیک این نوع کارها مخصوص دانشگاه رفتههاست. در حالی که حمید آنها را دعوت به حرکت میکرد، فرمانده با چشمانش به نیروهای خود رمزهایی میداد. در یک لحظه دست فرمانده به طرف کلتش رفت و شلیکِ رگبارِ حمید همه آنها را بر زمین انداخت. حمید از این بابت آهی کشید و گفت نمیخواستم کشته های شما را ببینم. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | از این نوع عملیات تا زمان تثبیت جبههها مرتب انجام میگرفت. اسیر کردن سرهنگ عراقی به دست حمید یکی از این نوع عملیات است. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | حادثه ای ناخواسته حمید را از جبههها جدا کرد. آن روز من شوش نبودم. حمید به من گفت که سری به خانواده بزنم و از احوال آنها جویا شوم. شب را نزد خانواده گذراندم و به خواهرم گفتم که حال حمید خوب است و فعلاً جبهه به او نیاز دارد. بعد از ظهر همان روز خواهرم با چشمی گریان پیش من آمد و گفت چرا از من پنهان میکنی؟ خبر رسیده که حمید شهید شده. تعجب کردم. تصمیم گرفتم که برگردم. خواهرم به همراه برادر بزرگترم با من همراه شدند. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | ابتدا به بیمارستان افشار، مکانی که شهیدان را در آن میگذاشتند رفتیم. از نگهبان پرسیدیم. در جواب گفت که از جبههی شوش شهید آوردهاند. اما نام آنها را نمیدانم. مرا راهنمایی کرد تا به یک سالن رسیدیم. به تنهایی وارد شدم. پر از جنازه بود. خون کف سالن پخش شده بود به طوری که جای کفشهایم باقی میماند. با نشانیِ نگهبان به طرف جنازهی جبهه شوش رفتم. استواری بود که با تک تیراندازهای دشمن شهید شده بود. تیر در پیشانیاش خورده و از پشت سرش پخش شده بود. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | به شوش برگشتیم و مستقیماً به طرف بیمارستان نظام مافی حرکت کردیم. حدس ما درست بود. حمید در حالی که ناله میکرد روی تخت بیمارستان افتاده بود. دکتر گفت که وضعیت درستی ندارد. من بدون بی هوشی او را عمل کردم تا موقتاً از مرگ رهایی یابد. مشخص شد که صبح وقتی پشت ترک موتور سیکلتِ یکی از رزمندگان از جبهه وارد شوش میشود، رو به روی موزه هدف خمپاره قرار گرفته و محکم به کناره های جدول برخورد میکند. شکم و لگن راست او صدمه شدید میبینند. از بیمارستان به پایگاه هوایی دزفول منتقل و از آن جا با هواپیما به تهران انتقال مییابد. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | داستان مجروحیت و عملهای جراحی او در ایران و آلمان بسیار مفصل است. او به جانباز هفتاد درصد تبدیل شده بود. زیرا پزشکان از درمان او ناامید شده بودند. او یک بار دیگر و بعد از مجروحیتش در طرح لبیک به جبههها رفت اما توان سابق را نداشت. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | سرانجام پس از سالها درد و رنج در 18 مهر ماه 90 در بیمارستان نظام مافی، به خیل شهیدان هم رزمش پیوست. جنازه او پس از طواف در حرم دانیال نبی (ع) و اقامهی نماز بر دوش مردم قدر شناس شوش تا گلزار آخر آسفالت تشییع و در کنار برادر شهیدش نادر و مادر عزیزش به خاک سپرده شد. شیر جبهه های شوش خاموش شد اما غرهی شیر مردان این سرزمین هرگز خاموش نمیشود. | ||
| + | |||
| + | http://educationph.blogfa.com/tag/%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B3%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C | ||
| + | <gallery> | ||
| + | |||
| + | Image:1 (1).jpg | ||
| + | Image:1 (2).jpg | ||
| + | Image:1 (3).jpg | ||
| + | Image:1 (4).jpg | ||
| + | |||
| + | </gallery> | ||
| + | ==نگارخانه تصاویر== | ||
| + | <gallery> | ||
| + | |||
| + | Image:(1).JPG | ||
| + | |||
| + | |||
| + | </gallery> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۶ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۲۰
معرفی مختصر شهرستان شوش
شهر شوش در 24 کیلومتری جنوبغربی دزفول و 105 کیلومتری شمالغربی اهواز واقع است. این شهر در زمان جنگ از توابع شهرستان دزفول بود اما از سال 1368 به بعد شهرستان شوش به مرکزیت این شهر تشکیل شد. این شهر باستانی از مراکز تمدن قدیم و پایتخت چهار هزار ساله حکومت عیلام و همچنین پایتخت زمستانی امپراتوری هخامنشی بوده است.
شوش در قرون وسطی، مرکزی بزرگ برای خوزستان بوده که درآن شهر قلعهای محکم و قدیمی، بازارهایی با شکوه و مسجدی با ستونهای گرد وجود داشته است. در طبقات پایینتر این شهر آثاری بدست آمده که باستانشناسان آنها را مربوط به هشت هزار سال پیش میدانند.
شوش چهار اثر باستانی معروف دارد؛ اکروپل یا ارگ شاهنشاهی که قبرستان شاهان عیلامی بوده است. کاخ آپادانا که هفت حیاط و سالن بزرگی با 72 ستون سنگی دو متری دارد و داریوش اول هخامنشی آن را ساخته است. شهر شاهی یا شهر پانزدهم که در آن پانزده لایه از پانزده تمدن کشف کردهاند و شهر صنعتگران که از سه تمدن ساسانی، اشکانی و اسلامی نشان دارد.
در زمان مظفرالدین شاه (سال 1269) ژان دومرگان، باستانشناس معروف فرانسوی با صد و بیست نفر به ایران آمد و با دولت قرارداد بست تا در شوش کاوش کند. آنها با آجرهایی که از کاخ باستانی آپادانا یافتند، قلعهای شیبه قلعه باستیل فرانسه ساختند تا هم در آن زندگی کنند و هم چه را مییابند در آن نگه دارند و اما بعدها دومرگان یافتههایش را به موزه لوور پاریس فرستاد. هنگامی که مرکز خوزستان به اهواز منتقل شد، شوش کم کم اهميت خود را از دست اما با احداث راه اصلی تهران ـ خرمشهر و راهآهن سراسری، حیات اقتصادی شهر شوش رونق گرفت. اهمیت تاریخی شوش نیز موجبات توجه و جذب جهانگردان و مشتاقان زیارت بارگاه دانیال نبی (ع) را فراهم آورد. به نحوی که این شهر با افزایش جمعیت در سال 1335 دارای شهرداری شد.
شوش در طرح عملیاتی ارتش عراق به این دلیل اهمیت داشت که راهآهن و جاده اندیمشک ـ اهواز از مجاورت آن ميگذشت و قطع این راهها بر جبهه اهواز و دزفول تأثیر زیادی یگذاشت. لشکر 1 مکانیزه ارتش عراق با پیشروی به سمت این شهر در 7 کیلومتری غرب آن موضع گرفت و از آنجا به طور مداوم شوش را زیر آتش خود قرار داد. این شهر در هجوم سراسری عراق پیوسته مورد حملات هوایی و توپخانهای قرار داشت و به همین دلیل شهر شوش به تدریج خالی از سکنه شد و اهالی آن در شرایطی بسیار سخت به مناطق امن مهاجرت کردند.
در طول جنگ رزمندگان از منازل این شهر به عنوان عقبه جبهه استفاده میکردند. شوش به دلیل بمباران و زیر آتش قرار گرفتن در طول هجده ماه، خسارات فراوانی دید و بیشتر منازل و اماکن این شهر تخریب شد. با انجام عملیات فتحالمبین در غرب و شمال غرب شهر شوش، این منطقه از دید و تیر مستقیم متجاوزان خارج شد و تا پایان جنگ در امان ماند.
کتاب اطلس جغرافیای حماسی، ص 213 ـ 214
معرفی
شوش یکی از شهرستانهای استان خوزستان است که از شمال به شهرستانهای دهلران، خرم آباد و اندیمشک، از شرق به دزفول، از جنوب شرقی به شوشتر، از جنوب به اهواز و از جنوب غربی و غرب به دشت آزادگان محدود است. شهر شوش مرکز شهرستان شوش در َ15 ْ48 طول جغرافیائی و َ12 ْ32 عرض جغرافیایی و ارتفاع 71 متری از سطح دریا واقع شده است. در سرشماری سراسری سال 1375 جمعیت شهرستان شوش 173232 نفر برآورد شده است. این شهرستان در جلگه خوزستان قرار گرفته و هیچ گونه ناهمواری در آن مشاهده نمیشود. به طور کلی این شهرستان دشتی و هموار است. شهر شوش در مسیر راه درجه یک اصلی اهواز- دزفول در 110 کیلومتری جنوب شرقی اهواز و 40 کیلومتری شمال شرقی دزفول قرار دارد. همچنین راههای فرعی شوش به موسیان به درازای 90 کیلومتر و شوش به چنانه به درازای 80 کیلومتر است.
http://terminals.ahwaz.ir/Default.aspx?tabid=3899
وجه تسمیه و پیشینه تاریخی
شهر باستانی شوش مرکز تمدن عیلام بوده که یکی از قدیمیترین سکونت گاههای شناخته شدهی منطقه است، احتمالاً در سال ۴۰۰۰ پیش از میلاد پایه گذاری شده؛ با وجود اینکه نخستین آثار یک دهکدهی مسکونی در آن مربوط به ۷۰۰۰ سال پیش از میلاد است.
شهر باستانی شوش روزگاری مرکز برخورد دو تمدن مهم بوده، که هر یک به سهم خود در دیگری تأثیر داشته است. یکی تمدن میانرودان و دیگری تمدن عیلام. قرار گرفتن این منطقه در شمال خلیج فارس و نیز همسایگی با میانرودان در پیدایش این وضع ویژه تأثیر بسیاری داشته است.
به سبب اخلاص مسلمانان شیعه و یهودیان ایران به حضرت دانیال، شوش یک دهکدهی مسکونی است. امروزه شهر شوش در شمال استان خوزستان از یادمانهای تاریخی کهن، دیگر آن شکوه و اهمیت دیرین خود را دارا نیست. نامهایی مانند سوس، شوشا، سوسه، سویس و سویز که در بعضی مناطق شمال آفریقا وجود دارد نیز مرتبط با نام شهر شوش است. مهاجران ایرانی و عرب که از این منطقه به شمال آفریقا مهاجرت کردهاند، این نامها را در دوره اسلامی رایج نمودهاند. شهر شوش در دوره قبل از اسلام شهرت بینالمللی داشته و به همان اندازه شهرت داشته که بابل، کلده، لیدی، نیل و لیبیه و... داشتند.
موقعیتها
مزار دانیال نبی (ع)
مزار دانیال نبی بر جانب غربی شهر است. در میان آب و در آنجا ماهیان انسیاند و از مردم نگریزند و کس ایشان را نرنجاند.
رود کرخه
یادمان عملیات فتحالمبین
سایتهای 4، 5 و رادار
پل نادری
سه راهی قهوه خانه
جاده اندیمشک به سه راهی هفت تپه
جادهی رقابیه
جاده عبدالخان بستان
رقابیه
شهرک دوسلق ـ چنانه، تپه برغازه
عملیاتهای مرتبط با شهرستان شوش
عملیات فتحالمبین در غرب و شمال غرب شهر شوش انجام شد.
خاطرات مرتبط با یادمان شهرستان شوش
شوش متروکه
اواخر شهریور که هواپیما های جنگی صدام شوش را بمباران کردند و در نتیجه آن تعدادی از خانواده ذبیح و ندا علی شهید شدند، شوش عملاً حالت جنگی به خود گرفته بود. روز پنجم مهر ماه سال 1359 برای خرید قفلهای ساختمان تازه ساخته شدهی خود به دزفول رفتم. بعد از ظهری که هرگز فراموش نمیکنم. با مینی بوس به طرف شوش حرکت کردیم. از پل حمید آباد که گذشتیم، وضعیتِ غیر عادی نمایان گشت. بیابانهای اطراف پر از انسانهای سرگردانی بود که به سمت دزفول حرکت میکردند. راننده مینی بوس به راه خود ادامه میداد. به نزدیک شهرک سلمان که رسیدیم، تراکتوری که در پشت آن تریلی وصل بود، انسانهای زیادی را با خود حمل میکرد. او با اشاره میگفت که برگردیم. مینی بوس توقف کرد و به مسافرین گفت که وضعیت خطرناک است؛ هرکس میخواهد پیاده شود و بقیه با من برگردند. از مینی بوس پیاده شدم. صدای بمباران شهر به گوش میرسید. سمت راست جاده که پاسگاه قرار داشت به وسیلهی توپ خانه خمسه خمسه گلوله باران میشد. هیچ جنبنده ای جان سالم به در نمیبرد. تصمیم گرفتم از سمت چپ جاده به طرف شوش حرکت کنم. مجبور شدم مسیر گلزار را طی کرده و از سمت روستای عمله، وارد شوش شوم.
در آن زمان قبرستان متروکه بود و اطراف آن نیزارهای بلندی وجود داشت. راهِ باریک ورود به منطقه گلزار را طی کردم. هیچ دیدی وجود نداشت. بعد از چند دقیقه در حالی که هوا رو به تاریکی میرفت، در سمت چپ و برای اولین بار در طول عمرم جنازه متلاشی یک جوان موتور سوار را دیدم که بر اثر اصابت گلوله توپ شهید شده بود. ترس بر من مستولی شده بود. چاره ای نداشتم. قبرستان متروک، نیزارهای بلند، جنازه یک شهید و فردی تنها باعث این حالت در من شده بود؛ خصوصاً اینکه شب قبل در یک جلسه علمی صحبت از ارواح و جن کرده بودیم...
به طرف شوش حرکت کردم. سربازانِ تیپ هوابرد شیراز را که سراسیمه میدویدند، مشاهده کردم. آنها گرسنه بودند و توضیح میدادند که چگونه در مقابل ارتش مسلح صدام مقاومت میکردند. بسیاری از آنها در آب کرخه غرق شده بودند. وارد شوش شدم. شهر ارواح... شهر دود و...
غروب بود. صدای بمباران قطع شده بود. گویی توپخانه در برابر مقاومت گنبد دانیال(ع) و قلعه خسته شده بود. در حالی که خسته بودم، به نزدیکی مسجد امام رضا رسیدم. آثار به جا مانده از اصابت گلولهها در منطقه مشخص بود.
در شهرِ خالی از سکنه چه کاری از من ساخته بود. در حالی که با ناامیدی به طرف خانه میرفتم، یکباره حاج آقا جلالی امام جماعت مسجد را دیدم. البته نه با لباس امام جماعت که با لباس رزم. اسلحهی ژ-3 در دستش و کمرش پر از فشنگ بود. سلام کردم با خوشرویی جواب داد و گفت لباس رزم داری اما اسلحه نداری؟ تعجب کردم. زیرا متوجه لباسهای خود نبودم. آنها دقیقاً رنگ لباس بچه های سپاه بود. زیارت او به من قوت قلب داد.
به طرف خانه رفتم. آخر آسفالت خیابان طالقانی محله ای که برایم پر از خاطرات تلخ و شیرین بود. خیابان خلوت بود. وارد خانه شدم. سر و صدای قبلی وجود نداشت. شب، تاریکی، سکوت، تنهایی و ترسِ از دشمن، قابل وصف نبود. چاره ای نداشتم. تصمیم گرفتم بالای پشت بام بخوابم. در درون خانه چیزی برای خوردن پیدا کردم.
در افکار خود بودم که ناگهان صدای درب خانه توجهام را جلب کرد. برای اولین بار عرقی سرد بر پیشانیام نشست. با خود گفتم چگونه میتوانم از خود دفاع کنم؟! در آن لحظه با مشاهده برادر بزرگترم راحت شدم. او سراسیمه سراغ من را میگرفت و با اعتراض، ماندنم در خانه را نوعی سهل انگاری تلقی میکرد. توضیحات لازم را دادم و سراغ خانواده را از او گرفتم و در پاسخ متوجه شدم که همه خانواده به روستایی در اطراف دزفول منتقل شدهاند. ولی از دو برادر کوچکم هیچ خبری نداشتیم.
تصمیم گرفتیم که تا صبح صبر کنیم. دیدن گلوله های منور در آسمان و صدای چرخهای ادوات دشمن، تنها مشغولیات ما بود. شب به همین منوال گذشت که ناگهان صدای گلوله های توپ، ما را از خواب بیدار کرد. سراسیمه از خانه بیرون آمدیم. برادرم فنون توپ خانه ای را میدانست و جهت حرکت را که دور از اصابت گلولهها بود، نشان داد.
کنار رودخانه شاوور و زیر درخت کُناری قدیمی نشستیم. افکارمان نگران دو برادر کوچکتر بود. اما نمیدانستیم آنها کجا هستند. سه روز بدین شکل گذشت. شنیدهها حاکی از این بود که دو نفر در هنگام ورود به شهر با دوچرخه، مورد اصابت گلوله قرار گرفته و شهید شدهاند.
شوش، شهر شهیدان گمنام که هنوز هم نام آنها را نمیدانم و کلمه شهید گمنام دقیقاً در همین روزها به وجود آمد. شوش، شهر شهیدان گمنام.
در روز چهارم وقتی که برای نشستن زیر درخت میرفتیم متوجه شدیم که چوپانی زیر آن نشسته و دامهای او در اطرافش پراکنده بودند. او را میشناختم. بچه آخر آسفالت بود. نامش یاسین حمزه بود. خوش برخورد و مؤدب. عذرخواهی کرد و میخواست که جایش را با ما عوض کند که برادرم نپذیرفت. او اصرار کرد که حداقل یک چای نزدش بنوشیم ولی ما تصمیم گرفتیم کنار رودخانه که فاصله نسبتاً زیادی با درخت کُنار داشت بنشینیم. پاهای خود را در آب گذاشتیم. اما چشممان به درخت کُنار بود که ناگهان و برای اولین بار در طول عمرم اصابت گلوله توپ درست در فاصله بسیار کم چوپان را دیدم و او تکه تکه به هوا پرتاپ شد. شهیدی دیگر از شهدای گمنام شهرمان.
http://educationph.blogfa.com/post-26.aspx
رزمندگان گمنام
وضعیت شهر مانند سابق بود. کم کم افراد جدیدی در خیابانها پیدا میشدند. آنها نه ارتشی بودند و نه از نیروهای نظامی. آنها را میشناختم. مردانی مسلح و بی ادعا. شغل بسیاری از آنها با اسلحه و جنگ هم خوانی نداشت.
جاسم حمزه، او دوست دوران کودکیام بود. نادر سیلانی باغبان کشتزار های اطراف و آشنای کامل به منطقه. او کرخه و بیشه و تپههای اطراف را مثل کف دستش میشناخت. غلام آل کثیر راننده ماشینهای سنگین. عبدالحسین زهیری تنها نان آور خانواده و راننده نیسان. حمید سیلانی کارگر طرح نیشکر و شوهر خواهرم. علی الله لطیفی که شغل آزاد داشت. برادرش که جوشکار بود. محمد دیناروند کارمند شهرداری. محمد فتحی پسر علا باغبان قدیمی شوش؛ رزمنده ای بی ادعا. او را از دوران کودکی میشناختم. در کودکی مادر خود را از دست داده بود. کم حرف و پر کار. برای او مهم جنگیدن بود. پسری خوشرو و خندان. سید سکر و سید قاسم تفاخ دو برادری که با نبود امکانات، وسیله ای به نام کلک درست کرده بودند تا با آن رزمندگان و وسایل مورد نظر را از کرخه عبور دهند. سید حسن تفاخ عموی آنها و از شاگردان من در ورزش هما؛ بی ادعا و کم حرف. عبدالمحمد پاطلا. حسن مجدیان. سعید سواعدی و برادرش عباس. رضا عرب را با همان چهره خندان اما مسلح دیدم. او مشغول قدم زدن در خیابان امام منطقه آخر آسفالت بود. مجید کعب عمیر از بچه های اطراف مسجد امام رضا که مسلح بود را مشاهده کردم. کسی از او انتظار جنگیدن نداشت.
اوایل جنگ بود. هیچ کس فرماندهی و سر و سامان دادن را بر عهده نداشت. اینها خود آمده بودند. با تعهدی خود جوشانه.
در بخش دیگری از منطقه، همسایهی خیابانمان خلف خسرایی باغبان موزه را که ژ-3 در دستش بود، دیدم. او برای چه آمده بود؟ مگر در شهر چه خبر بود؟ رزمندگان شهر بدون نام و نشان. با دیدن آنها روحیه در دیگر رزمندگان تقویت میشد. نسل جدید چه شناختی از آنها دارد؟
نام استوار ربیعی هم نباید فراموش شود. گرچه او از نیروهای ژاندارمری بود؛ اما با بچه های رزمندهی مردمی مانند حمید سیلانی، محمد فتحی و جاسم حمزه در جبهه های زعن- عنکوش و مجید شجاعانه دفاع میکرد. یادم نمیرود که در آن زمان گروهی از نیروهای مردمی از جریه سید راضی و سید محمد در شوش وارد شدند. نام همه آنها را به خاطر ندارم اما اسامی افرادی با نام کریم مهدیه، پیرمردی به نام حبیب ابن مظاهر و جوانی به نام نیسی را به خاطر دارم. خبر شهادت یحیی لهراسبی هم منتقل شد. او بر اثر اصابت ترکش خمپاره در خیابان امام نبش باهنر جان خود را از دست داده بود.
از نکات مهم دیگری که قابل ذکر است و خود، آنها را مشاهده کردم، وجود دو مغازه دار به نامهای حاج جواد عطوان و عیدی جرک در شهر بود. حاج جواد قاری معروف و دارای مغازهی الکتریکی بود و میگفت که برای تقویت روحیه در شهر مانده است. جرک هم که کتابفروشی را باز کرده بود، به من گفت که منتظرم چنانچه رزمندگان به کتاب نیاز داشته باشند در اختیار آنها قرار دهم.
پیاده به سمت مدرسه باهنر رفتم. به یاد شلوغی مدرسه و فعالیت آنها افتادم. اما سکوت همه جا را فرا گرفته بود. گلولهی توپ دیوار مدرسه را خراب کرده، به یک ماشین جمس خورده و آن را آتش زده بود. هنوز شعله های آتش خاموش نشده بودند که به طرف حسینیه اعظم بازگشتم. بغض گلویم را میفشرد. بی کسی بد دردی است. تنهای تنها به سوی جنگی که هشت سال به ما تحمیل شد.
http://educationph.blogfa.com/tag/%D8%AC%D9%86%DA%AF
تازه داماد
هنوز یک ماهی از شروع جنگ نگذشته بود. شوش کاملاً تخلیه و گنبد دانیال(ع) هم زخمی شده بود. بخشدار شوش که از طرفداران بنی صدر بود در شهر حضور داشت. او در حسینیه اعظم سفارشهای لازم را جهت تدارکات به افراد میداد. تصمیم بر این شد تا مشهدی جواد خباز مغازهاش را باز کند و به هر مراجعه کننده بابت هر فرد خانواده سه کیلو آرد به عنوان جیره، در ازای دریافت چهل و پنج ریال تحویل دهد. آن روز طبق معمول رو به روی حسینیه ایستاده بودم. صبح بود. حمید سیلانی، جاسم حمزه، رحمان دهان و دیگر بچه های جبهه را دیدم.
شب قبل کمین زده و با عراقیها درگیر شده بودند. از وضع نقل و انتقال دشمن، تعداد ادوات و نیروهای خصم صحبت میکردند. بعد از صرف صبحانه به جبهه رفتند.
یکی از دوستان که آدم شوخی بود، مرتب افراد را با خندیدن روحیه میداد. او از پشت دیگران صدا میزد و وقتی بر میگشتند روی خود را بر میگرداند؛ به این معنا که من نبودم. در این لحظه موتور سواری با لباس بسیج از دور نمایان شد. بدون اسلحه ایستاده بودیم و فقط یک نفر از جمع ما مسلح بود. این دوست تصمیم گرفت که او را نیز صدا کند و چند لحظه ای شوخی نماید. وقتی رسید، با فریاد بلند او را صدا زد. با کمال تعجب دیدیم که او بر سرعت خود افزوده و سراسیمه حرکت میکند. کنجکاو شدیم. وسیله ای نداشتیم. تقریباً به نزدیک آخر آسفالت رسیده بود که آمبولانس سپاه رسید. جریان را گفتیم. به تعقیب موتور سوار پرداخت. بعد از مدتی با یک بی سیم عراقی برگشت که مشخص شد موتور سوار جاسوس دشمن بوده و با بی سیم جایگاه شهر را گزارش میداده است.
آفتاب کاملاً طلوع کرده بود. مشهدی جواد مغازه را باز کرده بود. حدود ده نفری در صف ایستاده بودند. همهی آنها از اطراف و روستاها آمده بودند. من نیز به او کمک کردم. نوبت هر کس که میرسید، تقاضای آرد بیشتری میکرد. این یک امر طبیعی بود. فروشنده خسته شده بود و مرتب تکرار میکرد که حداکثر شش کیلو آرد میتواند بدهد.
نوبت یک جوان حدود بیست و دو ساله رسید. کیسه ای در دستش بود و مقداری پول خرد که مرتب آنها را شمارش میکرد. به او گفتم که سهمش را بگیرد و برود. فروشنده به او گفت تو را به خدا با من بحث نکن من نمیتوانم بیشتر از شش کیلو بدهم. با کمال تعجب شنیدم که میگفت من فقط پول سه کیلو دارم. همین قدر کافی است. دلم سوخت. به چهرهاش نگاه کردم. راست میگفت. آردها را گرفت و رفت. نمیدانم چرا در آن لحظه به فکر پول دادن به او نیفتادم. اما فکرم را به خود مشغول کرده بود. مشهدی جواد به من گفت که سهمیهی آردم را بگیرم. به او گفتم که لازم ندارم؛ زیرا تنها هستم و فن نان پزی را نمیدانم. کنار مغازه نشستیم و با هم صحبت کردیم. مرد خوش برخورد و مؤدبی بود. از تجربیات زندگیاش برایم تعریف میکرد. او گفت که چگونه سالهای متمادی در جنگ جهانی مردم دچار قحطی شده بودند. وقتی از او دربارهی جنگ پرسیدم گفت که این جنگ با جنگ جهانی فرق میکند. فکر نمیکنم به این زودیها تمام شود. باید در مورد سالها جنگ صحبت شود. البته مشهدی جواد، سالهای بعد در دزفول به دلیل اصابت موشک شهید شد و پایان جنگ را به چشم ندید.
در افکار خود غوطهور بودم. از طرفی وضعیت جوان و فقر او آزارم میداد و از طرف دیگر پایان جنگ برایم غیر قابل پیش بینی شده بود. در همین زمان آمبولانس سپاه طبق معمول در شهر گذر میکرد. کنارم توقف کرد. راننده پیاده شد. او را کاملاً میشناختم. غلامعلی یاحسن بود. با چهره ای پریشان به من گفت که سوار شوم. همین کار را کردم. در راه برایم تعریف کرد که یک نفر در احمد آباد شهید شده است و باید فوری او را دفن کنیم. علی سینه پهن، از بچههای سپاه و آقای لطیفی از بچههای آخر آسفالت را با خود بردیم. بیل و کلنگ را پیاده کرده و در قبرستان آخر آسفالت منتظر شدیم. یاحسن گفت که برای آوردن روحانی به شهر میرود. بعد از آمدن روحانی که ملا عبدخنیفر امام جماعت مسجد جامع بود، سراغ جنازه را گرفتیم. یاحسن گفت که پشت دیوار غسالخانه است و من قبلاً این کار را کردهام. مادر، برادر و زنش نیز آن جا هستند. صحنهی زجر آوری بود. برادر، خود را میزد. مادر فریاد میکشید و زنش خاک بر سر خود میپاشید. به فکر فرو رفتم. کسی نبود که آنها را از روی جنازه بردارد. کسی نبود آنها را دلداری دهد. با خواهش و تمنا آنها را کنار کشیده و منتظر دستور روحانی شدیم.
توپ خانه شروع به شلیک کرد. خمسه خمسه. هر کس در فکر پناه گاه بود. شاید به همین دلیل بود که توجهی به جنازه نکردم. روحانی گفت که شهید نیازی به غسل و نماز ندارد. میدان جنگ است و به همان صورت قابل دفن است. وی منطقه را ترک کرد. ما ماندیم و بیل و کلنگ و آتش توپخانه. آتش آنقدر شدید بود که کار به کندی صورت میگرفت.
فکر میکنم قبری به اندازهی کمرم کندیم. شلیکها اجازه کار بیشتر را نمیداد. به سرعت به طرف جنازه رفتیم. یاحسن مقداری نی روی جنازه گذاشته بود. جنازه خون آلود بود. دستش روی قلبش قرار داشت و ترکش دقیقاً از دست چپ گذشته، درون قلبش وارد شده بود. انگشتر نامزدیش در انگشت و ساعت مچی قدیمی روی دستش بسته شده بود. ساعت را درآوردیم اما نتوانستیم انگشتر را جدا کنیم. زیرا دستش بر اثر اصابت ترکش، پهن شده بود. هنگام حمل جنازه، نگاهم به صورت شهید افتاد. چهرهاش برایم آشنا بود. غم سنگینی بر قلبم احساس شد. او را شناختم. همان جوانی که آرد خریده بود. تازه داماد فقیر. هنگام آماده نمودن تنور در حالی که مادرش در اتاق بود مورد اصابت قرار گرفت. فکر کنم نامش عبدالزهرا بود. او را با همان لباس و بدون لحد درون قبر گذاشتیم. آن لحظه را هرگز فراموش نمیکنم. آن جزئی از خاطرات زندگی من است. هر پنجشنبه که به گلزار آخر آسفالت میروم، دنبال قبرش میگردم اما نمیدانم چرا او را پیدا نمیکنم. مظلومیت امثال او در این دنیا فراوان است... .
http://educationph.blogfa.com/tag/%D8%AC%D9%86%DA%AF
حمید سیلانی
برادر بزرگترش شهید نادر را که مسلّط به منطقه بود در شناسایی محل تجمع دشمن همراه خود میبرد. تنها نگرانی او سرفه های برادرش در هنگام شناسایی بود. زیرا عملیات، شبانه انجام میگرفت و کوچکترین صدایی باعث بیداری دشمن میشد. حتی یک روز به من گفت که به شهید بگویم که در شوش بماند و پاسداری دهد. وقتی علت را پرسیدم گفت که شناساییهای او بسیار مهم و بجا صورت میگیرند؛ اما بعضی شبها به دلیل این سرفهها دشمن بیدار میشود و اطراف را گلوله باران میکند. گروه ما با شناساییهای او کاملاً به منطقه مسلّط شده و او را قانع به ماندن در شهر کن. گرچه او نپذیرفت و گفت که سعی میکند سرفه خود را کنترل کند.
نادر در صبح زودی که از کمین شبانه برگشته بود، کنار حسینیه اعظم هدف ترکش قرار گرفت و برای همیشه سرفههایش متوقف شد. شهیدی دیگر از شهدای گمنام شوش... او را کنار مادرش در گلزار آخر آسفالت دفن کردیم. مظلومانه و بدون سر و صدا.
با شهادت نادر، عزم حمید برای حضور و عملیات جزمتر شد. چند روز بعد که جبههها آرام شده بود و علت آن نیز مراسم خاکسپاری شهید نادر بود، عراقیها آزادانه تردد میکردند و از سنگرهای خود با حالتی تفریحی خارج شده بودند.
حمید از پشت تپهها به آنها نگاه کرد. در حال رقص و آواز بودند. تفنگ خود را نشانه گرفت. بر روی کمر یکی از آنها که نارنجک بسته شده بود تمرکز و سپس شلیک نمود. انفجار و به هوا پرتاب شدن هم زمان اتفاق افتاد. احساس حمید جالب بود. او گفت که برای اولین بار احساس جدیدی به او دست داده است. اولین شلیک بعد از شهادت برادرش.
هنوز جبههی شوش شکل کلاسیک به خود نگرفته بود. اما این را دشمن نمیدانست و نباید میدانست.
شب عملیات، کمین ادامه یافت و طبق معمول بیشترین تأثیر را حمید و جاسم داشتند. صبح زود در حالی که همه در خواب بودند صدای چرخهای تانکهای دشمن حمید را متوجه خطر کرد. محاصره به صورت قیچیوار. بچهها را بیدار کرد. راهی جز عقب نشینی وجود نداشت. همه موافق بودند. اما این تپهها معمولی نبودند. از دست دادن آنها یعنی تسلیم شوش. حمید با عقب نشینی مخالفت کرد. باید فکری اساسی کنیم. بچهها به سرعت موضع گرفتند. به دستور حمید و به منظور غلط انداختن دشمن، تعدادی از کلاهها و اسلحه های اضافی روی تپهها چیده شد تا دشمن کثرت رزمندگان را حدس بزند.
جاسم سمت راست و استوار ربیعی سمت چپ در حالی که حمید وسط ایستاده بود و مرتب جا بجا میشد. فکر خوبی بود. اما اگر... . ناگهان صدای بلند گوی دستی دشمن با زبان فارسی همه را دعوت به تسلیم شدن مینمود. «شما در محاصره هستید.» در این زمان حمید این جملات را به کار برد: «در وهله اول از همهی شیعیان عراقی میخواهم که خود را کنار بکشند. این مهلت، زیاد نیست. کشتن برادران شیعه کار ما نیست.» بعد از مدتی حمید فریاد زد که: «در وهله دوم مسلمانان عراقی عقب بکشند. ما برادران خود را نمیکشیم.» هیچ اتفاقی نیفتاد. گویی از فرماندهان خود میترسیدند. تأثیر این جملات، توقف دشمن بود. حمید برای بار سوم این جمله را فریاد زد: «بعثیها بمانند و مابقی خود را نجات دهند. نیروهای من آماده حمله. یک... دو... سه...». وقتی از پشت سنگرها به دشمن نگاه میکردی از رحمت خدا و یاری او متعجب میشدی. همه فرار را بر قرار ترجیح دادند و در سنگرهای خود قرار گرفتند. این نشان از شجاعت مردانی است که ترس را به بازیچه گرفتهاند.
یک روز صبح زود، عملیات کمین به وسیله او و جاسم صورت گرفت. حمید تعدادی از عراقیها را اسیر کرد که در میان آنها یک فرمانده قرار داشت. نشانهی آن کلت کمریاش بود. جاسم به زبان عربی به آنها گفت که دستها را بالا ببرند. آنها این کار را کردند. اما در چهرهی فرمانده مشخص بود که حمید را یک نیروی زبده نمیدانست. از نظر او و در جنگ کلاسیک این نوع کارها مخصوص دانشگاه رفتههاست. در حالی که حمید آنها را دعوت به حرکت میکرد، فرمانده با چشمانش به نیروهای خود رمزهایی میداد. در یک لحظه دست فرمانده به طرف کلتش رفت و شلیکِ رگبارِ حمید همه آنها را بر زمین انداخت. حمید از این بابت آهی کشید و گفت نمیخواستم کشته های شما را ببینم.
از این نوع عملیات تا زمان تثبیت جبههها مرتب انجام میگرفت. اسیر کردن سرهنگ عراقی به دست حمید یکی از این نوع عملیات است.
حادثه ای ناخواسته حمید را از جبههها جدا کرد. آن روز من شوش نبودم. حمید به من گفت که سری به خانواده بزنم و از احوال آنها جویا شوم. شب را نزد خانواده گذراندم و به خواهرم گفتم که حال حمید خوب است و فعلاً جبهه به او نیاز دارد. بعد از ظهر همان روز خواهرم با چشمی گریان پیش من آمد و گفت چرا از من پنهان میکنی؟ خبر رسیده که حمید شهید شده. تعجب کردم. تصمیم گرفتم که برگردم. خواهرم به همراه برادر بزرگترم با من همراه شدند.
ابتدا به بیمارستان افشار، مکانی که شهیدان را در آن میگذاشتند رفتیم. از نگهبان پرسیدیم. در جواب گفت که از جبههی شوش شهید آوردهاند. اما نام آنها را نمیدانم. مرا راهنمایی کرد تا به یک سالن رسیدیم. به تنهایی وارد شدم. پر از جنازه بود. خون کف سالن پخش شده بود به طوری که جای کفشهایم باقی میماند. با نشانیِ نگهبان به طرف جنازهی جبهه شوش رفتم. استواری بود که با تک تیراندازهای دشمن شهید شده بود. تیر در پیشانیاش خورده و از پشت سرش پخش شده بود.
به شوش برگشتیم و مستقیماً به طرف بیمارستان نظام مافی حرکت کردیم. حدس ما درست بود. حمید در حالی که ناله میکرد روی تخت بیمارستان افتاده بود. دکتر گفت که وضعیت درستی ندارد. من بدون بی هوشی او را عمل کردم تا موقتاً از مرگ رهایی یابد. مشخص شد که صبح وقتی پشت ترک موتور سیکلتِ یکی از رزمندگان از جبهه وارد شوش میشود، رو به روی موزه هدف خمپاره قرار گرفته و محکم به کناره های جدول برخورد میکند. شکم و لگن راست او صدمه شدید میبینند. از بیمارستان به پایگاه هوایی دزفول منتقل و از آن جا با هواپیما به تهران انتقال مییابد.
داستان مجروحیت و عملهای جراحی او در ایران و آلمان بسیار مفصل است. او به جانباز هفتاد درصد تبدیل شده بود. زیرا پزشکان از درمان او ناامید شده بودند. او یک بار دیگر و بعد از مجروحیتش در طرح لبیک به جبههها رفت اما توان سابق را نداشت.
سرانجام پس از سالها درد و رنج در 18 مهر ماه 90 در بیمارستان نظام مافی، به خیل شهیدان هم رزمش پیوست. جنازه او پس از طواف در حرم دانیال نبی (ع) و اقامهی نماز بر دوش مردم قدر شناس شوش تا گلزار آخر آسفالت تشییع و در کنار برادر شهیدش نادر و مادر عزیزش به خاک سپرده شد. شیر جبهه های شوش خاموش شد اما غرهی شیر مردان این سرزمین هرگز خاموش نمیشود.
http://educationph.blogfa.com/tag/%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B3%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C