Ghanbari9706 (بحث | مشارکتها) |
Fazayemajazi (بحث | مشارکتها) (←خاطرات) |
||
| سطر ۱۵: | سطر ۱۵: | ||
سری قبل از اینکه به جبهه از اینکه به جبهه اعزام شود و خبر شهادت ایشان را برای ما بیاورند وقتی از جبهه آمده بودند ساکشان را باز کردند و برای هر کدام سوغاتی آورده بودند یک پرچم مشکی با خودشان آورده بودند از ایشان علت آوردن پرچم را پرسیدم که ایشان گفتند : این بار که از مرخصی به جبهه برگشتم و خداوند از من راضی شد و شهادت را نصیب من حقیر نمود این پرچم مشکی را بر سر در خانه بزنید . | سری قبل از اینکه به جبهه از اینکه به جبهه اعزام شود و خبر شهادت ایشان را برای ما بیاورند وقتی از جبهه آمده بودند ساکشان را باز کردند و برای هر کدام سوغاتی آورده بودند یک پرچم مشکی با خودشان آورده بودند از ایشان علت آوردن پرچم را پرسیدم که ایشان گفتند : این بار که از مرخصی به جبهه برگشتم و خداوند از من راضی شد و شهادت را نصیب من حقیر نمود این پرچم مشکی را بر سر در خانه بزنید . | ||
شب قبل از شهادت ایشان خواب دیدم که خانه مان شلوغ است و یک گروه از مردم مشغول راهپیمایی کردند بودند و دیدم که شهید در جلوی همه ی مردم یک پرچم سبز رنگی گرفته بود و پیشاپیش همه راهپیمایی می کرد . | شب قبل از شهادت ایشان خواب دیدم که خانه مان شلوغ است و یک گروه از مردم مشغول راهپیمایی کردند بودند و دیدم که شهید در جلوی همه ی مردم یک پرچم سبز رنگی گرفته بود و پیشاپیش همه راهپیمایی می کرد . | ||
| − | پسرم زین العابدین که همرزم او بود تعریف می کرد: یک شب که من و عمو در یک شب نگهبانی داشتیم ، ایشان پاس جلوتر از من بود و من بعد از ایشان باید نگهبانی می دادم . بعد از دو ساعت اول که ایشان نگهبانی داد و باید مرا بیدار می کرد . خودش به جای من نگهبانی داد و مرا بیدار نکرد . وقتی علت را از ایشان پرسیدم گفت : تو خسته بودی و نخواستم بیدارت کنم . | + | پسرم زین العابدین که همرزم او بود تعریف می کرد: یک شب که من و عمو در یک شب نگهبانی داشتیم ، ایشان پاس جلوتر از من بود و من بعد از ایشان باید نگهبانی می دادم . بعد از دو ساعت اول که ایشان نگهبانی داد و باید مرا بیدار می کرد . خودش به جای من نگهبانی داد و مرا بیدار نکرد . وقتی علت را از ایشان پرسیدم گفت : تو خسته بودی و نخواستم بیدارت کنم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4105 سایت شهدای ارتش]</ref> |
| − | + | ||
| − | <ref>[http | + | |
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۰۹
تاریخ تولد : 1310/01/29 نام : رسول محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : برومند تاریخ شهادت : 1366/08/03 نام پدر : سهراب مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : آزاد یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : شهدا
خاطرات
وقتی که رسول برای آخرین بار می خواست عازم جبهه شود حال و هوای دیگری داشت و مرا دلداری می داد و گفت: من اگر شهید شدم گریه نکنی و ناراحت نباشی چون آرزوی من شهادت است و برای اینکه به آن برسم با تمام وجود در برابر دشمن ایستادگی می کنم . این حرف ها را به من زد و با هم خداحافظی کردیم و او عازم جبهه شد. درست شب قبل از این که خبر شهادت رسول را برایم بیاورند خواب دیدم منزلمان شلوغ است و یک گروه از مردم مشغول راهپیمایی کردن هستند. و دیدم که شهید در جلوی همه ی آنها پرچم سبز رنگی به دست داشت و پیشاپیش همه راهپیمایی می کرد. شب آخری که پدرم می خواست عازم جبهه شود پیش ما بود و از همه ی ما خداحافظی کرد و ما را به صبر توصیه کرد و گفت: اگر شهید شدم صبور باشید و افتخار کنید. بعد یک عدد نوار کاست خواست و گفت: می خواهم نوحه و شعر هایی از جبهه بخوانم و ضبط کنم که اگر به فیض شهادت رسیدم و این سعادت را داشتم آن را از من یادگاری داشته باشید. اما من از حرف پدرم خیلی ناراحت شدم و گفتم: چرا حرف از شهادت می زنید. ان شاءالله می روید و صحیح و سالم بر می گردید. من هم نواری در اختیار پدرم قرار ندادم و او رفت به فیض عظیم شهادت نائل آمد و اکنون افسوس می خورم که چرا صدایش را ضبط نکردیم تا یادگاری از او داشته باشیم. سری قبل از اینکه به جبهه از اینکه به جبهه اعزام شود و خبر شهادت ایشان را برای ما بیاورند وقتی از جبهه آمده بودند ساکشان را باز کردند و برای هر کدام سوغاتی آورده بودند یک پرچم مشکی با خودشان آورده بودند از ایشان علت آوردن پرچم را پرسیدم که ایشان گفتند : این بار که از مرخصی به جبهه برگشتم و خداوند از من راضی شد و شهادت را نصیب من حقیر نمود این پرچم مشکی را بر سر در خانه بزنید . شب قبل از شهادت ایشان خواب دیدم که خانه مان شلوغ است و یک گروه از مردم مشغول راهپیمایی کردند بودند و دیدم که شهید در جلوی همه ی مردم یک پرچم سبز رنگی گرفته بود و پیشاپیش همه راهپیمایی می کرد . پسرم زین العابدین که همرزم او بود تعریف می کرد: یک شب که من و عمو در یک شب نگهبانی داشتیم ، ایشان پاس جلوتر از من بود و من بعد از ایشان باید نگهبانی می دادم . بعد از دو ساعت اول که ایشان نگهبانی داد و باید مرا بیدار می کرد . خودش به جای من نگهبانی داد و مرا بیدار نکرد . وقتی علت را از ایشان پرسیدم گفت : تو خسته بودی و نخواستم بیدارت کنم .[۱]