جز (Salehi98 صفحهٔ شهید احمد چک را به شهیداحمد چک منتقل کرد) |
Norsalehi9710 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۱۸: | سطر ۱۸: | ||
| − | |||
| − | |||
نسخهٔ کنونی تا ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۳۵
تاریخ تولد : 1324/10/10
نام : احمد محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : چک تاریخ شهادت : 1363/12/23
نام پدر : شاهبیک مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشترضا
خاطرات
- یکی از همرزمان همسرم احمد چک تعریف می کرد ، که در هنگام عملیات بدر ایشان بچه هایی که در باتلاق گیر افتاد بودند با زحمت زیاد از مرگ حتمی نجات داد و با آن مشقت و سختی در حالی که خسته بود و نای راه رفتن نداشت وقتی به گردان رسیدیم رفت تا وضو بگیرد و برای نماز آماده شود که گلوله خمپاره در نزدیکی ایشان منفجر شد و ایشان به همراه فرمانده و دو نفر دیگر از رزمندگان به درجه ی رفیع شهادت نائل شدند .
- یادم هست یک روز که با همسرم احمد چک در خانه نشسته بودیم و صحبت می کردیم صدای درب خانه آمد وقتی درب را بازکردم یکی از اقواممان بود که مقداری پول به طور قرضی از احمد می خواست من به احمد گفتم : ما پانصد تومان پول بیشتر در خانه نداریم . ایشان گفت : اشکالی ندارد ما در حال حاضر پولی که نیاز نداریم پس بهتر است به او بدهیم تا مشکل او حل شود . پول را به او دادیم و او تشکر کرد و رفت . بعد از ظهر همان روز یکی ازافرادی که به شوهرم بدهکار بود به درب خانه ما آمد و تمام بدهی که داشت تسویه نمود . من که از این موضوع خیلی متعجب شده بودم و ایستاده بودم و به همسرم نگاه می کردم او لبخندی زد و گفت : باید دست نیازمندی را بگیری تا خدا بی نیازت کند . این حرف او همیشه در گوشم مانده است و خاطره ای به یاد ماندنی در ذهن من مانده است .
- به یاد دارم زمانیکه افتخار همراهی با شهید احمد چک را داشتم در منطقه بودیم یک روز که مشغول درست کردن خاکریز بود ، بلدوزر را رها کرد و در حالی که دستش بر روی شکمش بود و لبه پیراهن را روی دستش انداخته بود از بلدوزر پایین آمد از ایشان پرسیدم چه شده است ؟ گفت : چیزی نیست فقط کمی دلم درد می کند و می خواهم بروم و از آمبولانس قرص بگیرم . وقتی به پیش آمبولانس رسید آمبولانس سریع حرکت کرد و بعد از ظهر به مقر ما برگشت از او پرسیدم کجا بودی ؟ و چه شد؟ اول می گفت : هیچی یک کمی دلم درد می کرد ولی با اصرار زیاد فهمیدم که چند ترکش به شکمش برخورد کرده بود و هر چند که زخمهای سطحی برداشته بود ، ولی اصلا نمی خواست که بچه ها به خاطر زخمی شدن او روحیه شان را از دست بدهند به همین خاطر بعد از ظهر همان روز سریع به مقر برگشته بود و طوری برخورد می کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است .[۱]