شهید مجید پا زوکی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی « معرفی شهید مجید پازوکی فهرست زندگی‌نامه * آثار زندگی‌نامه مجید در آغازی...» ایجاد کرد)
 
(نگارخانه تصاویر)
 
(۵ نسخه‌های متوسط توسط ۴ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
 
+
==زندگی‌نامه==
معرفی شهید مجید پازوکی
+
 
+
 
+
فهرست
+
زندگی‌نامه * آثار
+
 
+
 
+
زندگی‌نامه
+
 
+
 
مجید در آغازین روز بهار سال 1346 در تهران به دنیا آمد. از کودکی بسیار ساکت و صبور بود. در خیابان صفاری مسجدی واقع شده است به نام مسجد لرزاده؛ او همان جا با دوستان هم مراش آشنا شد و همراه با آنان در برنامه‌های آن جا شرکت می‌کرد. بعد از انقلاب او تولّدی دیگر یافت. در 11 سالگی در اولین روزهای حضور رهبر کبیر انقلاب در کشورش، ایشان را ملاقات کرد و به واسطه‌ی نور معنوی این دیدار تا آخرین دقایق عمر پربارش قلبی سرشار از نور و معرفت یافت.
 
مجید در آغازین روز بهار سال 1346 در تهران به دنیا آمد. از کودکی بسیار ساکت و صبور بود. در خیابان صفاری مسجدی واقع شده است به نام مسجد لرزاده؛ او همان جا با دوستان هم مراش آشنا شد و همراه با آنان در برنامه‌های آن جا شرکت می‌کرد. بعد از انقلاب او تولّدی دیگر یافت. در 11 سالگی در اولین روزهای حضور رهبر کبیر انقلاب در کشورش، ایشان را ملاقات کرد و به واسطه‌ی نور معنوی این دیدار تا آخرین دقایق عمر پربارش قلبی سرشار از نور و معرفت یافت.
 
رفتن به گالری
 
 
مجید در سال 1358 در بسیج ثبت نام کرد. سال 1359 و 1360 با اوج گیری فعالیت و درگیری‌های منافقانه‌ی گروهک‌های ضدانقلاب در مدارس و دانشگاه‌ها با آن‌ها به مقابله برخاست و از مرام و انقلاب خویش با علاقه و غیرت تمام دفاع کرد. تا این که جنگ تحمیلی آغاز شد. در سال‌های اولیه به علت نرسیدن به سنّ مناسب و کافی جهت نبرد، صبوری پیشه ساخت اما به محض رسیدن به سنّ قانونی به پادگان امام حسین (ع) شتافت و دوره‌ی آموزشی را گذراند و در عملیات والفجر مقدماتی شرکت جست تا سال 1367 که در عملیات الغدیر شرکت کرد.
 
مجید در سال 1358 در بسیج ثبت نام کرد. سال 1359 و 1360 با اوج گیری فعالیت و درگیری‌های منافقانه‌ی گروهک‌های ضدانقلاب در مدارس و دانشگاه‌ها با آن‌ها به مقابله برخاست و از مرام و انقلاب خویش با علاقه و غیرت تمام دفاع کرد. تا این که جنگ تحمیلی آغاز شد. در سال‌های اولیه به علت نرسیدن به سنّ مناسب و کافی جهت نبرد، صبوری پیشه ساخت اما به محض رسیدن به سنّ قانونی به پادگان امام حسین (ع) شتافت و دوره‌ی آموزشی را گذراند و در عملیات والفجر مقدماتی شرکت جست تا سال 1367 که در عملیات الغدیر شرکت کرد.
 
رفتن به گالری
 
 
با اتمام جنگ لباس سبز سپاه پاسداران را بر تن کرد تا عشق و علاقه‌ی خود را به حضرت امام (ره) اثبات نماید. در سال 1369 در سرکوب عملیات ضد انقلابیون در سردشت شرکت کرد و مجروح شد. تا این که در سال 1370 اولین سفر مقدس خود را جهت یافتن پیکر مطهر شهدا در خاک عراق آغاز کرد و توانست پیکر متبرک بسیاری از شهدا را بازگرداند. چند سال بعد در سال 1375 برای دومین بار به جست و جوی پیکر شهدا رفت تا این که در سومین مرتبه به سوی نور پر کشید. فرمانده‌ی گروه تفحص مفقودین لشکر 27 محمد رسول الله (ص) در تاریخ 17/7/1380 ساعت 11 صبح در منطقه‌ی فکّه بر اثر انفجار مین والمری در سنّ 34 سالگی به شهادت رسید.
 
با اتمام جنگ لباس سبز سپاه پاسداران را بر تن کرد تا عشق و علاقه‌ی خود را به حضرت امام (ره) اثبات نماید. در سال 1369 در سرکوب عملیات ضد انقلابیون در سردشت شرکت کرد و مجروح شد. تا این که در سال 1370 اولین سفر مقدس خود را جهت یافتن پیکر مطهر شهدا در خاک عراق آغاز کرد و توانست پیکر متبرک بسیاری از شهدا را بازگرداند. چند سال بعد در سال 1375 برای دومین بار به جست و جوی پیکر شهدا رفت تا این که در سومین مرتبه به سوی نور پر کشید. فرمانده‌ی گروه تفحص مفقودین لشکر 27 محمد رسول الله (ص) در تاریخ 17/7/1380 ساعت 11 صبح در منطقه‌ی فکّه بر اثر انفجار مین والمری در سنّ 34 سالگی به شهادت رسید.
 +
مزار پاکش در بهشت زهرا (س) قرار دارد. از او 2 فرزند به یادگار ماند.<ref>[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=12091 سایت صبح]</ref>
  
مزار پاکش در بهشت زهرا (س) قرار دارد. از او 2 فرزند به یادگار ماند.
+
* عملیات‌ها و یادمان‌های مرتبط با شهید مجید پازوکی
 
+
شهید مجید پازوکی ورودش به جبهه با عملیات والفجر مقدماتی همراه شد و تا سال 1367 در عملیاتهای زیادی شرکت کرد که آخرین آن عملیات الغدیر بود.
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=12091
+
او که فرمانده‌ی گروه تفحص مفقودین لشکر 27 محمد رسول الله (ص) بود؛ در تاریخ 17/7/1380 ساعت 11 صبح در منطقه فکّه بر اثر انفجار مین والمری در سنّ 34 سالگی به شهادت رسید.<ref>[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=12091 سایت صبح]</ref>
 
+
 
+
آثار
+
 
+
وصیت نامه
+
  
 +
==وصیت نامه==
 
... گواهی می‌دهم که تو واحدی و بی همتا و بی نیاز از خلق و خالق رزق.
 
... گواهی می‌دهم که تو واحدی و بی همتا و بی نیاز از خلق و خالق رزق.
 
+
خداوندا گواهی می‌دهم محمد رسول تو و آقای خلق و آخرین پیامبر (ص) عالم است.امروز روز اول ماه مبارک رمضان می‌باشد وان شاءالله که در این ضیافت معنوی ما را نیز راه بدهند و میهمان شهدا و ارواح پاک قدسی باشیم و به مولای خود اقتدا کنیم و در راه حفظ اسلام و دین خدا و خدمت به خلق خدا با بدن خونین به دیدار حق بشتابیم اگرچه آلوده‌ایم، امید به رحمت خدا و عنایات اهل بیت داریم که جزء شهدای راه حسین بن علی (ع) باشیم.خدایا تو شاهدی که از اول انقلاب با عشق به فرزندان حضرت زهرا (س) به خصوص امام خمینی زندگی کردم و بارها جانم را در راه خدا گذاشتم ولی متاع آلوده بود و قابل خرید نبود ولی به شهادت در راه ولایت و اسلام جوانی خود را خرج کردم. ان شاءالله در راه اسلام و ولی خدا و نایب امام زمان (عج) جان بدهم و به جمع باصفای دوستان بروم.وصیت من به تمام راهیان شهادت حفظ حرمت ولایت فقیه و مبارزه با مظاهر کفر تا اقامه‌ی حق و ظهور ولی خدا امام زمان (عج). نکند ولی خدا را تنها بگذارید و خدای نکرده مثل امام علی (ع) غریب شود؛ به هوش باشید. روزی می‌رسد که امام زمان می‌آید و شرمنده‌ی او نباشید با عشق به شهادت و آماده شدن برای قیام مهدی (عج).قرآن کتاب زندگی است، کتاب آخرت است، کتاب اخلاق است. هر چه بخوهید در این دریا هست و با توسل به قرآن و اهل بیت (ع) به سعادت برسید. ان شاءالله.
خداوندا گواهی می‌دهم محمد رسول تو و آقای خلق و آخرین پیامبر (ص) عالم است.
+
 
+
امروز روز اول ماه مبارک رمضان می‌باشد وان شاءالله که در این ضیافت معنوی ما را نیز راه بدهند و میهمان شهدا و ارواح پاک قدسی باشیم و به مولای خود اقتدا کنیم و در راه حفظ اسلام و دین خدا و خدمت به خلق خدا با بدن خونین به دیدار حق بشتابیم اگرچه آلوده‌ایم، امید به رحمت خدا و عنایات اهل بیت داریم که جزء شهدای راه حسین بن علی (ع) باشیم.
+
 
+
خدایا تو شاهدی که از اول انقلاب با عشق به فرزندان حضرت زهرا (س) به خصوص امام خمینی زندگی کردم و بارها جانم را در راه خدا گذاشتم ولی متاع آلوده بود و قابل خرید نبود ولی به شهادت در راه ولایت و اسلام جوانی خود را خرج کردم. ان شاءالله در راه اسلام و ولی خدا و نایب امام زمان (عج) جان بدهم و به جمع باصفای دوستان بروم.
+
 
+
وصیت من به تمام راهیان شهادت حفظ حرمت ولایت فقیه و مبارزه با مظاهر کفر تا اقامه‌ی حق و ظهور ولی خدا امام زمان (عج). نکند ولی خدا را تنها بگذارید و خدای نکرده مثل امام علی (ع) غریب شود؛ به هوش باشید. روزی می‌رسد که امام زمان می‌آید و شرمنده‌ی او نباشید با عشق به شهادت و آماده شدن برای قیام مهدی (عج).
+
 
+
قرآن کتاب زندگی است، کتاب آخرت است، کتاب اخلاق است. هر چه بخوهید در این دریا هست و با توسل به قرآن و اهل بیت (ع) به سعادت برسید. ان شاءالله.
+
  
 
وصیت من به همسرم که چندی یار و همراه این حقیر بود و سختی‌ها و کمبودها را تحمل کرد، بنده از شما راضی هستم، خدا نیز از شما راضی باشد؛ به زندگی حضرت زهرا (س) توسل کن و خود را با یاد خدا و قرآن حفظ کنان شاءالله با تربیت علی و مجتبی آخرت خود را آباد کنی و همیشه برای بخشش گناه این حقیر از خداطلب کنان شاءالله که شما نیز پس از زیارت خدا و اهل بیت (ع) با شهادت از دنیا بروی.
 
وصیت من به همسرم که چندی یار و همراه این حقیر بود و سختی‌ها و کمبودها را تحمل کرد، بنده از شما راضی هستم، خدا نیز از شما راضی باشد؛ به زندگی حضرت زهرا (س) توسل کن و خود را با یاد خدا و قرآن حفظ کنان شاءالله با تربیت علی و مجتبی آخرت خود را آباد کنی و همیشه برای بخشش گناه این حقیر از خداطلب کنان شاءالله که شما نیز پس از زیارت خدا و اهل بیت (ع) با شهادت از دنیا بروی.
 
+
وصیت من به پدر و مادر عزیزم که اگر قدم خیری برداشتم از برکت وجود آن‌ها بود که خدا آخرت شما را آباد کند و دنیای شما را و عزت و سربلندی به شما عنایت کند که من از شما راضیم و دعا می‌کنم که هرچه بیشتر در راه خدا قدم بردارید و به زیارت خدا بروید. اگر در جنگ شهید نشدم، نبودن رضایت شما بود. از خدا و اهل بیت (ع) می‌خواهم که دل شما را از ما راضی کند و ما را به خیل کربلاییان برساند.خدایا از غفلت‌ها و گناهان و جسارت‌ها و بی ادبی‌ها و نشناختن مقام تو طلب بخشش دارم.
وصیت من به پدر و مادر عزیزم که اگر قدم خیری برداشتم از برکت وجود آن‌ها بود که خدا آخرت شما را آباد کند و دنیای شما را و عزت و سربلندی به شما عنایت کند که من از شما راضیم و دعا می‌کنم که هرچه بیشتر در راه خدا قدم بردارید و به زیارت خدا بروید. اگر در جنگ شهید نشدم، نبودن رضایت شما بود. از خدا و اهل بیت (ع) می‌خواهم که دل شما را از ما راضی کند و ما را به خیل کربلاییان برساند.
+
 
+
خدایا از غفلت‌ها و گناهان و جسارت‌ها و بی ادبی‌ها و نشناختن مقام تو طلب بخشش دارم.
+
  
 
پسران خوبم می‌دانم که عاشق اسلام و ولایت فقیه هستید، نکند به خاطر رضایت چند دنیاپرست دینارخواه رضای خدا را زیر پای بگذارید.
 
پسران خوبم می‌دانم که عاشق اسلام و ولایت فقیه هستید، نکند به خاطر رضایت چند دنیاپرست دینارخواه رضای خدا را زیر پای بگذارید.
سطر ۴۹: سطر ۲۱:
  
  
دست نوشته
+
==آثار==
 +
*دست نوشته
  
 
بسم الله الرحمن الرحیم
 
بسم الله الرحمن الرحیم
 
 
با سلام به بلندی آفتاب و به گرمای محبت عشق. عشق به همه‌ی خوبی‌ها. به مهدی (عج) آن ماه پنهان و خمینی روح بلند خدا که پدری خوب بود و بر خامنه ای رهبر صابران بعد از پیامبر (ص).
 
با سلام به بلندی آفتاب و به گرمای محبت عشق. عشق به همه‌ی خوبی‌ها. به مهدی (عج) آن ماه پنهان و خمینی روح بلند خدا که پدری خوب بود و بر خامنه ای رهبر صابران بعد از پیامبر (ص).
 
 
یا زهرا (س) فدای مظلومیت شویت امیرالمومنین و لب عطشان حسین (ع) غریبت. ای مادر حسن (ع) ای جده سادات. ای حوض کوثر. ای فریادرس عباس در کربلا ادرکنی ادرکنی اردکنی الساعه الساعه العجل العجل.
 
یا زهرا (س) فدای مظلومیت شویت امیرالمومنین و لب عطشان حسین (ع) غریبت. ای مادر حسن (ع) ای جده سادات. ای حوض کوثر. ای فریادرس عباس در کربلا ادرکنی ادرکنی اردکنی الساعه الساعه العجل العجل.
 
 
به حق خون علی اصغر، به آه زینب، به خون چشم مهدی در یوم عاشورا.
 
به حق خون علی اصغر، به آه زینب، به خون چشم مهدی در یوم عاشورا.
 
 
خدایا هر چه از شهرت فرار کردم، شهرت به سراغم آمد. آیا کسی که از کاروان شهدا جا مانده لیاقت سر بلند کردن دارد. کسی که در دریای معنویت جنگ مردود شده، دیگر روی عرض اندام دارد که بیاید و خاطره بگوید.
 
خدایا هر چه از شهرت فرار کردم، شهرت به سراغم آمد. آیا کسی که از کاروان شهدا جا مانده لیاقت سر بلند کردن دارد. کسی که در دریای معنویت جنگ مردود شده، دیگر روی عرض اندام دارد که بیاید و خاطره بگوید.
 
 
ای امام زمان عزیز تو را قسم به خون دوستان شهید از ما بگذر که ما هم برگردیم.
 
ای امام زمان عزیز تو را قسم به خون دوستان شهید از ما بگذر که ما هم برگردیم.
 
 
ای پدر بزرگ امت مرا ببخش که کم کاری کردم و شایسته‌ی سربازی نبودم.
 
ای پدر بزرگ امت مرا ببخش که کم کاری کردم و شایسته‌ی سربازی نبودم.
 
 
ای خانواده‌ی عزیز مرا ببخشید که دور از شما بودم و حق شما را ادا نکردم.
 
ای خانواده‌ی عزیز مرا ببخشید که دور از شما بودم و حق شما را ادا نکردم.
 
 
ای پدر مادر عزیزم سال‌ها زحمت کشیدید زخم‌های مرا مرهم کردید که خدا مزد آنان است.
 
ای پدر مادر عزیزم سال‌ها زحمت کشیدید زخم‌های مرا مرهم کردید که خدا مزد آنان است.
 
 
ای همسر عزیزم خداوند با صابران است و این قول قرآن است نه من عاصی.تحمل دوری –کمبودها- زخم زبان‌ها- جز با توسل و توکل جبران نمی‌شود.
 
ای همسر عزیزم خداوند با صابران است و این قول قرآن است نه من عاصی.تحمل دوری –کمبودها- زخم زبان‌ها- جز با توسل و توکل جبران نمی‌شود.
 
پسران خوبم می‌دانم که عاشق اسلام و ولایت فقیه هستید نکند به خاطر رضایت چند دنیاپرست رضای خدای را زیر پا بگذارید.
 
پسران خوبم می‌دانم که عاشق اسلام و ولایت فقیه هستید نکند به خاطر رضایت چند دنیاپرست رضای خدای را زیر پا بگذارید.
 +
سرباز امام زمان بشوید ان شاءالله.اینک خداحافظ. ان شاءالله وعده‌ی دیدار ظهور امام زمان. اگر مولا اجازه داد.دعای خیر. صلوات. نماز واجب. نماز شب. کمک به فقرا و منتظر مولای ما مهدی (عج) باشید.<ref>[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=12091 سایت صبح]</ref>
  
سرباز امام زمان بشوید ان شاءالله.
+
==خاطرات==
 
+
*شهید نشوی
اینک خداحافظ. ان شاءالله وعده‌ی دیدار ظهور امام زمان. اگر مولا اجازه داد.
+
 
+
دعای خیر. صلوات. نماز واجب. نماز شب. کمک به فقرا و منتظر مولای ما مهدی (عج) باشید.
+
 
+
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=12091
+
 
+
+
 
+
خاطرات مرتبط با شهید مجید پازوکی
+
 
+
 
+
شهید نشوی
+
 
+
 
مجید در بستان بود که من به آن جا رفتم. مقر لشکر 27 محمد رسول الله (ص). اما آن روز در مقر حاضر نبود. وقتی علت غیبت او را پرسیدم، گفتند: «حالشان کمی نامناسب بود، شیمایی اش عود کرده و رفته شهر برای انجام کارهای درمانی.» نزدیک غروب آفتاب آمد. یک باره حس کردم او به زودی شهید خواهد شد. او را در آغوش گرفتم و محکم به سینه‌ام فشردم و بعد گفتم: «برادر مجید! شهید نشوی.» البته این حس را نسبت به افراد دیگری هم داشتم؛ یکی از آن‌ها برادر همت بود که یک هفته قبل از شهادتش درست همین جمله را گفتم. به هر حال مجید را بوسیدم و سفارش کردم که مراقب خودش باشد. حتی توصیه کردم به این که برود و استراحت کند تا یک مقدار وضعیت جسمی‌اش بهتر شود اما او گفت کار زیاد است. کار برون مرزی هم شروع شده و باید کنار بچه‌ها باشد. اما تقدیر بر آن بود که مجید مانند گل‌های دیگر ایران اسلامی پرپر شود.
 
مجید در بستان بود که من به آن جا رفتم. مقر لشکر 27 محمد رسول الله (ص). اما آن روز در مقر حاضر نبود. وقتی علت غیبت او را پرسیدم، گفتند: «حالشان کمی نامناسب بود، شیمایی اش عود کرده و رفته شهر برای انجام کارهای درمانی.» نزدیک غروب آفتاب آمد. یک باره حس کردم او به زودی شهید خواهد شد. او را در آغوش گرفتم و محکم به سینه‌ام فشردم و بعد گفتم: «برادر مجید! شهید نشوی.» البته این حس را نسبت به افراد دیگری هم داشتم؛ یکی از آن‌ها برادر همت بود که یک هفته قبل از شهادتش درست همین جمله را گفتم. به هر حال مجید را بوسیدم و سفارش کردم که مراقب خودش باشد. حتی توصیه کردم به این که برود و استراحت کند تا یک مقدار وضعیت جسمی‌اش بهتر شود اما او گفت کار زیاد است. کار برون مرزی هم شروع شده و باید کنار بچه‌ها باشد. اما تقدیر بر آن بود که مجید مانند گل‌های دیگر ایران اسلامی پرپر شود.
 
 
راوی: سردار باقرزاده  
 
راوی: سردار باقرزاده  
  
یک روز تفحص
+
*یک روز تفحص
 
+
 
یکی از روزها که شهید پیدا نکرده بودیم، به طرف عباس صابری (1) هجوم بردم و بنا به رسمی که داشتیم، دست و پایش را گرفته و روی زمین خواباندیم تا بچه‌ها با بیل مکانیکی خاک رویش بریزند. کلافه شده بودیم. شهیدی پیدا نمی‌شد.
 
یکی از روزها که شهید پیدا نکرده بودیم، به طرف عباس صابری (1) هجوم بردم و بنا به رسمی که داشتیم، دست و پایش را گرفته و روی زمین خواباندیم تا بچه‌ها با بیل مکانیکی خاک رویش بریزند. کلافه شده بودیم. شهیدی پیدا نمی‌شد.
 
 
بیل مکانیکی را کنار انداختیم. ناخن‌های بیل که در زمین فرو رفت تا خاک بر روی عباس بریزد، متوجه استخوانی شدیم که سر آن پیدا شد. سریع کار را متوقف کردیم. درست همان جایی که می‌خواستیم خاک‌هایش را روی عباس بریزیم تا به شهدا التماس کند که خودشان را نشان بدهند، یک شهید پیدا کردیم.
 
بیل مکانیکی را کنار انداختیم. ناخن‌های بیل که در زمین فرو رفت تا خاک بر روی عباس بریزد، متوجه استخوانی شدیم که سر آن پیدا شد. سریع کار را متوقف کردیم. درست همان جایی که می‌خواستیم خاک‌هایش را روی عباس بریزیم تا به شهدا التماس کند که خودشان را نشان بدهند، یک شهید پیدا کردیم.
 
 
بچه‌ها در حالی که از شادی می‌خندیدند، به عباس گفتند: «بیچاره شهید تا دید می خواهم شما را در کنارش خاک کنیم، گفت: فکّه دیگر جای من نیست باید برم جایی دیگر برای خودم پیدا کنم و مجبور شد خودش را نشان دهد.»
 
بچه‌ها در حالی که از شادی می‌خندیدند، به عباس گفتند: «بیچاره شهید تا دید می خواهم شما را در کنارش خاک کنیم، گفت: فکّه دیگر جای من نیست باید برم جایی دیگر برای خودم پیدا کنم و مجبور شد خودش را نشان دهد.»
 
 
(1) سال 1375 در فکّه به شهادت رسید.
 
(1) سال 1375 در فکّه به شهادت رسید.
 
 
راوی: شهید پازوکی
 
راوی: شهید پازوکی
  
 +
*شهادت
 +
هفده مهرماه مجید قرار بود برود مرخصی اما آن روز دیدم زودتر از روزهای دیگر وارد قرارگاه شد.ما با بچه‌ها در حال خوردن صبحانه بودیم که دیدیم مجید غسل شهادت کرد و لباس تمیزی پوشید و گفت: «بچه ها زودتر آماده شوید که برویم.»مجید خودش پیاده تا نقطه‌ی صفر مرزی آمد. آن جا گفت: «سیدعلی! بیا امروز با ماشین می رویم .» در طول مسیر در خصوص شهدا و این که کجا هستند، با هم صحبت کردیم. بعد از رسیدن ایشان تا ساعت 10 با بیل مکانیکی کار می‌کردند تا این که خراب شد و بعد آمد و گفت: من شناسایی می‌روم و اطلاعاتی جمع آوری می‌کنم. تنم خسته است، رمق ندارم دلم برای بچه‌هایم تنگ شده است ...
 +
راوی: سیدعلی علیجانی <ref>[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=12091 سایت صبح]</ref>
  
شهادت
+
*زیر پایت را نگاه کن
 
+
هفده مهرماه مجید قرار بود برود مرخصی اما آن روز دیدم زودتر از روزهای دیگر وارد قرارگاه شد.
+
 
+
ما با بچه‌ها در حال خوردن صبحانه بودیم که دیدیم مجید غسل شهادت کرد و لباس تمیزی پوشید و گفت: «بچه ها زودتر آماده شوید که برویم.»
+
 
+
مجید خودش پیاده تا نقطه‌ی صفر مرزی آمد. آن جا گفت: «سیدعلی! بیا امروز با ماشین می رویم .» در طول مسیر در خصوص شهدا و این که کجا هستند، با هم صحبت کردیم. بعد از رسیدن ایشان تا ساعت 10 با بیل مکانیکی کار می‌کردند تا این که خراب شد و بعد آمد و گفت: من شناسایی می‌روم و اطلاعاتی جمع آوری می‌کنم. تنم خسته است، رمق ندارم دلم برای بچه‌هایم تنگ شده است ...
+
 
+
راوی: سیدعلی علیجانی
+
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=12091
+
 
+
 
+
زیر پایت را نگاه کن
+
 
+
 
ماه رمضان سال 72 بود که همراه «مجيد پازوكى» از تخریبچی های لشکر 27، در منطقه والفجر یک فکّه، اطراف ارتفاع 143 به میدانی مین برخوردیم که متوجه شدیم میدان مین ضد خودرو و قمقمه ای است. یعنی یک مین ضد خودرو کاشته و سه تا مین قمقمه ای به عنوان محافظ در اطرافش قرار داده بودند.
 
ماه رمضان سال 72 بود که همراه «مجيد پازوكى» از تخریبچی های لشکر 27، در منطقه والفجر یک فکّه، اطراف ارتفاع 143 به میدانی مین برخوردیم که متوجه شدیم میدان مین ضد خودرو و قمقمه ای است. یعنی یک مین ضد خودرو کاشته و سه تا مین قمقمه ای به عنوان محافظ در اطرافش قرار داده بودند.
 
 
سر نیزه‌ها را در آوردیم و نشستیم به یافتن و خنثی کردن مین‌ها. خونسرد و عادی، با سر نیزه سیخک می‌زدیم توی زمین و مین‌ها را در آورده و خنثی می‌کردیم و می‌گذاشتیم کنار. رسیدم به یک مین ضد خودرو. دومین قمقمه ای محافظش را در آوردم ولی هرچه گشتم مین سوم را پیدا نکردم. تعجب کردم، احتمال دادم مین سوم منفجر شده باشد، ولی هیچ اثر یا چاله ای از انفجار به چشم نمی‌خورد. ترکیب میدان هم به همین صورت بود که یک ضد خودرو و سه قمقمه ای در اطرافش. ولی از مین سومی خبری نبود.
 
سر نیزه‌ها را در آوردیم و نشستیم به یافتن و خنثی کردن مین‌ها. خونسرد و عادی، با سر نیزه سیخک می‌زدیم توی زمین و مین‌ها را در آورده و خنثی می‌کردیم و می‌گذاشتیم کنار. رسیدم به یک مین ضد خودرو. دومین قمقمه ای محافظش را در آوردم ولی هرچه گشتم مین سوم را پیدا نکردم. تعجب کردم، احتمال دادم مین سوم منفجر شده باشد، ولی هیچ اثر یا چاله ای از انفجار به چشم نمی‌خورد. ترکیب میدان هم به همین صورت بود که یک ضد خودرو و سه قمقمه ای در اطرافش. ولی از مین سومی خبری نبود.
 
 
در تخریب اصلی وجود دارد که می‌گویند: «هر موقع مين را پيدا نكرديد، به زير پاى خودتان شك كنيد». یعنی اگر مینی را پیدا نکردی زیر پای خودت را بگرد که باید مطمئن باشی الان می‌روی روی هوا. به مجید گفتم: «مجید مين قمقمه اى سوم پيداش نيست...» به ذهنم رسید که زیر پایم را سیخ بزنم. یک لحظه پایم را فشار دادم. متوجه شدم شیئ سفتی زیرش است. اول فکر کردم سنگ است. همان طور نشسته بودم و تکان نمی‌خوردم. با سر نیزه سیخک زدم زیرپایم، دیدم نه! مثل اینکه مین است. به مجید گفتم: «مجيد مواظب باش مثل اينكه من رفتم روى مين...» مجید خندید و در همان حال زد توی سرم و به شوخی گفت:
 
در تخریب اصلی وجود دارد که می‌گویند: «هر موقع مين را پيدا نكرديد، به زير پاى خودتان شك كنيد». یعنی اگر مینی را پیدا نکردی زیر پای خودت را بگرد که باید مطمئن باشی الان می‌روی روی هوا. به مجید گفتم: «مجید مين قمقمه اى سوم پيداش نيست...» به ذهنم رسید که زیر پایم را سیخ بزنم. یک لحظه پایم را فشار دادم. متوجه شدم شیئ سفتی زیرش است. اول فکر کردم سنگ است. همان طور نشسته بودم و تکان نمی‌خوردم. با سر نیزه سیخک زدم زیرپایم، دیدم نه! مثل اینکه مین است. به مجید گفتم: «مجيد مواظب باش مثل اينكه من رفتم روى مين...» مجید خندید و در همان حال زد توی سرم و به شوخی گفت:
 
 
- خاک بر سرت آخه به تو هم می گن تخریبچی؟ مین زیر پای توست به من می‌ای مواظب باش!
 
- خاک بر سرت آخه به تو هم می گن تخریبچی؟ مین زیر پای توست به من می‌ای مواظب باش!
 
+
پایم را کشیدم کنار و مین قمقمه ای را درآوردم. در کمال حیرت و تعجب دیدم سیخک هایی که به آن زده‌ام، به روی سطحش کشیده و چند خط وردّ سر نیزه هم رویش مانده و به قول بچه‌ها «مين را زخمى كرده بود».خودم خنده‌ام گرفت. خنده ای از روی ناباوری که وقتی کاری نخواهد بشود، خودت را هم بکشی نمی‌شود.
پایم را کشیدم کنار و مین قمقمه ای را درآوردم. در کمال حیرت و تعجب دیدم سیخک هایی که به آن زده‌ام، به روی سطحش کشیده و چند خط وردّ سر نیزه هم رویش مانده و به قول بچه‌ها «مين را زخمى كرده بود».
+
 
+
خودم خنده‌ام گرفت. خنده ای از روی ناباوری که وقتی کاری نخواهد بشود، خودت را هم بکشی نمی‌شود.
+
 
+
 
یک ساعتی از این جریان گذشت. در ادامه معبر داشتیم جلو می‌رفتیم، می‌خواستیم میدان را باز کنیم که بچه‌ها بروند توی شیار که اگر شهیدی هست پیدا کنند. دوباره یک مین گم کردم. آن همه قمقمه ای. جرأت نکردم به مجید بگویم که آن را گم کرده‌ام، گفتم: «مجيد... اين يكى ديگه حتماً زده». مجید نگاهی به اطرافم انداخت ولی چون آثار انفجار به چشم نمی‌خورد، گفت: «بهت قول مى دم اين يكى هم زير پاى خودت است.» روی شوخی این حرف را زد. پایم را فشار دادم، شک کرد، سر نیزه زدم دیدم مثل دفعه قبل است. پا را که برداشتم دیدم مین زیر پایم است. تعجبم دو چندان شده بود. حالا چطور بود آن روز مین زیر پای ما نزد، الله اعلم، خودم هم مانده بودم که چی شده. به قول معروف:
 
یک ساعتی از این جریان گذشت. در ادامه معبر داشتیم جلو می‌رفتیم، می‌خواستیم میدان را باز کنیم که بچه‌ها بروند توی شیار که اگر شهیدی هست پیدا کنند. دوباره یک مین گم کردم. آن همه قمقمه ای. جرأت نکردم به مجید بگویم که آن را گم کرده‌ام، گفتم: «مجيد... اين يكى ديگه حتماً زده». مجید نگاهی به اطرافم انداخت ولی چون آثار انفجار به چشم نمی‌خورد، گفت: «بهت قول مى دم اين يكى هم زير پاى خودت است.» روی شوخی این حرف را زد. پایم را فشار دادم، شک کرد، سر نیزه زدم دیدم مثل دفعه قبل است. پا را که برداشتم دیدم مین زیر پایم است. تعجبم دو چندان شده بود. حالا چطور بود آن روز مین زیر پای ما نزد، الله اعلم، خودم هم مانده بودم که چی شده. به قول معروف:
 
 
«گر نگهدار من آن است كه من مى دانم شيشه را در بغل سنگ نگه مى دارد»
 
«گر نگهدار من آن است كه من مى دانم شيشه را در بغل سنگ نگه مى دارد»
  
آداب پیدا کردن شهدا
+
*آداب پیدا کردن شهدا
 
+
 
یافتن شهدا هم آداب خاص خودش را دارد. همه قبل از شروع کار، صبح علی الطلوع بعد از نماز صبح زیارت عاشورا می‌خوانند. نیت «قربة الی الله» می‌کنند و با ذکر صلوات پای کار می‌روند. در حین کار هم ذکر صلوات از زبان‌ها نمی‌افتد.
 
یافتن شهدا هم آداب خاص خودش را دارد. همه قبل از شروع کار، صبح علی الطلوع بعد از نماز صبح زیارت عاشورا می‌خوانند. نیت «قربة الی الله» می‌کنند و با ذکر صلوات پای کار می‌روند. در حین کار هم ذکر صلوات از زبان‌ها نمی‌افتد.
 
 
اگر چند روز بگذرد و شهیدی پیدا نکنیم، خیلی دمغ می‌شویم. اول از همه هم به خودمان شک می‌بریم. اعتقادمان هم این است که کسی گناهی مرتکب شده یا نمازش قضا شده یا نیتش خیر نبوده، یا اصلاً لایق نبوده‌ایم که شهدا خودشان را به ما نشان بدهند. لازمه اصلی کار تفحص هم توسل به ائمه اطهار است و امید به کرم و لطف خدا. اگر خواستی، التماس کردی، بهت می‌دهند، اگر نه، که هیچ.
 
اگر چند روز بگذرد و شهیدی پیدا نکنیم، خیلی دمغ می‌شویم. اول از همه هم به خودمان شک می‌بریم. اعتقادمان هم این است که کسی گناهی مرتکب شده یا نمازش قضا شده یا نیتش خیر نبوده، یا اصلاً لایق نبوده‌ایم که شهدا خودشان را به ما نشان بدهند. لازمه اصلی کار تفحص هم توسل به ائمه اطهار است و امید به کرم و لطف خدا. اگر خواستی، التماس کردی، بهت می‌دهند، اگر نه، که هیچ.
 +
باز هم می‌گویم «عنایت شهدا است که آنها را پیدا می کنیم» مثلاً یکبار من و مجید پازوکی و دو سه تا دیگر از بچه‌ها داشتیم به منطقه می‌رفتیم؛ از جایی رد شدیم که زمین زیر پایمان پوک بود و صدا می‌داد. پا را که برزمین کوبیدیم، احساس کردیم این خاک دست خورده است. مجید با بیل دستی شروع کرد به کار کردن. خیلی کار کرد. با وجودی که جانباز بود و از لحاظ جسمی توان چندانی نداشت، آنقدر زمین را کند تا شش شهید پیدا کردیم.<ref>[http://navideshahed.com/fa/index.php?Page=definition&UID=265454 سایت نوید شاهد]</ref>
 +
==نگارخانه تصاویر==
 +
<gallery>
  
باز هم می‌گویم «عنایت شهدا است که آنها را پیدا می کنیم» مثلاً یکبار من و مجید پازوکی و دو سه تا دیگر از بچه‌ها داشتیم به منطقه می‌رفتیم؛ از جایی رد شدیم که زمین زیر پایمان پوک بود و صدا می‌داد. پا را که برزمین کوبیدیم، احساس کردیم این خاک دست خورده است. مجید با بیل دستی شروع کرد به کار کردن. خیلی کار کرد. با وجودی که جانباز بود و از لحاظ جسمی توان چندانی نداشت، آنقدر زمین را کند تا شش شهید پیدا کردیم.
+
Image:8123 (1).jpg
 +
<gallery>
  
+
Image:1.jpg
 +
Image:6.jpg
 +
Image:7.jpg
 +
Image:9.jpg
 +
Image:10.jpg
 +
Image:11.jpg
 +
Image:12.jpg
 +
Image:A-0178.jpg
 +
Image:A-0399.jpg
  
http://navideshahed.com/fa/index.php?Page=definition&UID=265454
+
</gallery>
  
 
  
عملیات‌ها و یادمان‌های مرتبط با شهید مجید پازوکی
+
</gallery>
 
+
 
+
شهید مجید پازوکی ورودش به جبهه با عملیات والفجر مقدماتی همراه شد و تا سال 1367 در عملیاتهای زیادی شرکت کرد که آخرین آن عملیات الغدیر بود.
+
  
او که فرمانده‌ی گروه تفحص مفقودین لشکر 27 محمد رسول الله (ص) بود؛ در تاریخ 17/7/1380 ساعت 11 صبح در منطقه فکّه بر اثر انفجار مین والمری در سنّ 34 سالگی به شهادت رسید.
+
==پانویس==
  
http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=12091
+
<references />

نسخهٔ کنونی تا ‏۶ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۱۹

زندگی‌نامه

مجید در آغازین روز بهار سال 1346 در تهران به دنیا آمد. از کودکی بسیار ساکت و صبور بود. در خیابان صفاری مسجدی واقع شده است به نام مسجد لرزاده؛ او همان جا با دوستان هم مراش آشنا شد و همراه با آنان در برنامه‌های آن جا شرکت می‌کرد. بعد از انقلاب او تولّدی دیگر یافت. در 11 سالگی در اولین روزهای حضور رهبر کبیر انقلاب در کشورش، ایشان را ملاقات کرد و به واسطه‌ی نور معنوی این دیدار تا آخرین دقایق عمر پربارش قلبی سرشار از نور و معرفت یافت. مجید در سال 1358 در بسیج ثبت نام کرد. سال 1359 و 1360 با اوج گیری فعالیت و درگیری‌های منافقانه‌ی گروهک‌های ضدانقلاب در مدارس و دانشگاه‌ها با آن‌ها به مقابله برخاست و از مرام و انقلاب خویش با علاقه و غیرت تمام دفاع کرد. تا این که جنگ تحمیلی آغاز شد. در سال‌های اولیه به علت نرسیدن به سنّ مناسب و کافی جهت نبرد، صبوری پیشه ساخت اما به محض رسیدن به سنّ قانونی به پادگان امام حسین (ع) شتافت و دوره‌ی آموزشی را گذراند و در عملیات والفجر مقدماتی شرکت جست تا سال 1367 که در عملیات الغدیر شرکت کرد. با اتمام جنگ لباس سبز سپاه پاسداران را بر تن کرد تا عشق و علاقه‌ی خود را به حضرت امام (ره) اثبات نماید. در سال 1369 در سرکوب عملیات ضد انقلابیون در سردشت شرکت کرد و مجروح شد. تا این که در سال 1370 اولین سفر مقدس خود را جهت یافتن پیکر مطهر شهدا در خاک عراق آغاز کرد و توانست پیکر متبرک بسیاری از شهدا را بازگرداند. چند سال بعد در سال 1375 برای دومین بار به جست و جوی پیکر شهدا رفت تا این که در سومین مرتبه به سوی نور پر کشید. فرمانده‌ی گروه تفحص مفقودین لشکر 27 محمد رسول الله (ص) در تاریخ 17/7/1380 ساعت 11 صبح در منطقه‌ی فکّه بر اثر انفجار مین والمری در سنّ 34 سالگی به شهادت رسید. مزار پاکش در بهشت زهرا (س) قرار دارد. از او 2 فرزند به یادگار ماند.[۱]

  • عملیات‌ها و یادمان‌های مرتبط با شهید مجید پازوکی

شهید مجید پازوکی ورودش به جبهه با عملیات والفجر مقدماتی همراه شد و تا سال 1367 در عملیاتهای زیادی شرکت کرد که آخرین آن عملیات الغدیر بود. او که فرمانده‌ی گروه تفحص مفقودین لشکر 27 محمد رسول الله (ص) بود؛ در تاریخ 17/7/1380 ساعت 11 صبح در منطقه فکّه بر اثر انفجار مین والمری در سنّ 34 سالگی به شهادت رسید.[۲]

وصیت نامه

... گواهی می‌دهم که تو واحدی و بی همتا و بی نیاز از خلق و خالق رزق. خداوندا گواهی می‌دهم محمد رسول تو و آقای خلق و آخرین پیامبر (ص) عالم است.امروز روز اول ماه مبارک رمضان می‌باشد وان شاءالله که در این ضیافت معنوی ما را نیز راه بدهند و میهمان شهدا و ارواح پاک قدسی باشیم و به مولای خود اقتدا کنیم و در راه حفظ اسلام و دین خدا و خدمت به خلق خدا با بدن خونین به دیدار حق بشتابیم اگرچه آلوده‌ایم، امید به رحمت خدا و عنایات اهل بیت داریم که جزء شهدای راه حسین بن علی (ع) باشیم.خدایا تو شاهدی که از اول انقلاب با عشق به فرزندان حضرت زهرا (س) به خصوص امام خمینی زندگی کردم و بارها جانم را در راه خدا گذاشتم ولی متاع آلوده بود و قابل خرید نبود ولی به شهادت در راه ولایت و اسلام جوانی خود را خرج کردم. ان شاءالله در راه اسلام و ولی خدا و نایب امام زمان (عج) جان بدهم و به جمع باصفای دوستان بروم.وصیت من به تمام راهیان شهادت حفظ حرمت ولایت فقیه و مبارزه با مظاهر کفر تا اقامه‌ی حق و ظهور ولی خدا امام زمان (عج). نکند ولی خدا را تنها بگذارید و خدای نکرده مثل امام علی (ع) غریب شود؛ به هوش باشید. روزی می‌رسد که امام زمان می‌آید و شرمنده‌ی او نباشید با عشق به شهادت و آماده شدن برای قیام مهدی (عج).قرآن کتاب زندگی است، کتاب آخرت است، کتاب اخلاق است. هر چه بخوهید در این دریا هست و با توسل به قرآن و اهل بیت (ع) به سعادت برسید. ان شاءالله.

وصیت من به همسرم که چندی یار و همراه این حقیر بود و سختی‌ها و کمبودها را تحمل کرد، بنده از شما راضی هستم، خدا نیز از شما راضی باشد؛ به زندگی حضرت زهرا (س) توسل کن و خود را با یاد خدا و قرآن حفظ کنان شاءالله با تربیت علی و مجتبی آخرت خود را آباد کنی و همیشه برای بخشش گناه این حقیر از خداطلب کنان شاءالله که شما نیز پس از زیارت خدا و اهل بیت (ع) با شهادت از دنیا بروی. وصیت من به پدر و مادر عزیزم که اگر قدم خیری برداشتم از برکت وجود آن‌ها بود که خدا آخرت شما را آباد کند و دنیای شما را و عزت و سربلندی به شما عنایت کند که من از شما راضیم و دعا می‌کنم که هرچه بیشتر در راه خدا قدم بردارید و به زیارت خدا بروید. اگر در جنگ شهید نشدم، نبودن رضایت شما بود. از خدا و اهل بیت (ع) می‌خواهم که دل شما را از ما راضی کند و ما را به خیل کربلاییان برساند.خدایا از غفلت‌ها و گناهان و جسارت‌ها و بی ادبی‌ها و نشناختن مقام تو طلب بخشش دارم.

پسران خوبم می‌دانم که عاشق اسلام و ولایت فقیه هستید، نکند به خاطر رضایت چند دنیاپرست دینارخواه رضای خدا را زیر پای بگذارید.

خداوندا تو شاهدی که با تمام وجودم از رهبر عزیزم سیدعلی مظلوم حمایت کردم و به تمام همراهان و سربازان دلیر خمینی که می‌خواهند با خون خود جمهوری اسلامی را به صاحب اصلی خود بدهند سفارش می‌کنم که یک لحظه از حمایت علی زمانه کوتاهی نکنید و به مادر سادات اقتدا کنید و خود را سپر بلای امام و خط او قرار دهید و روسفید روز قیامت شوید که اصحاب یمین روسفید هستند.


آثار

  • دست نوشته

بسم الله الرحمن الرحیم با سلام به بلندی آفتاب و به گرمای محبت عشق. عشق به همه‌ی خوبی‌ها. به مهدی (عج) آن ماه پنهان و خمینی روح بلند خدا که پدری خوب بود و بر خامنه ای رهبر صابران بعد از پیامبر (ص). یا زهرا (س) فدای مظلومیت شویت امیرالمومنین و لب عطشان حسین (ع) غریبت. ای مادر حسن (ع) ای جده سادات. ای حوض کوثر. ای فریادرس عباس در کربلا ادرکنی ادرکنی اردکنی الساعه الساعه العجل العجل. به حق خون علی اصغر، به آه زینب، به خون چشم مهدی در یوم عاشورا. خدایا هر چه از شهرت فرار کردم، شهرت به سراغم آمد. آیا کسی که از کاروان شهدا جا مانده لیاقت سر بلند کردن دارد. کسی که در دریای معنویت جنگ مردود شده، دیگر روی عرض اندام دارد که بیاید و خاطره بگوید. ای امام زمان عزیز تو را قسم به خون دوستان شهید از ما بگذر که ما هم برگردیم. ای پدر بزرگ امت مرا ببخش که کم کاری کردم و شایسته‌ی سربازی نبودم. ای خانواده‌ی عزیز مرا ببخشید که دور از شما بودم و حق شما را ادا نکردم. ای پدر مادر عزیزم سال‌ها زحمت کشیدید زخم‌های مرا مرهم کردید که خدا مزد آنان است. ای همسر عزیزم خداوند با صابران است و این قول قرآن است نه من عاصی.تحمل دوری –کمبودها- زخم زبان‌ها- جز با توسل و توکل جبران نمی‌شود. پسران خوبم می‌دانم که عاشق اسلام و ولایت فقیه هستید نکند به خاطر رضایت چند دنیاپرست رضای خدای را زیر پا بگذارید. سرباز امام زمان بشوید ان شاءالله.اینک خداحافظ. ان شاءالله وعده‌ی دیدار ظهور امام زمان. اگر مولا اجازه داد.دعای خیر. صلوات. نماز واجب. نماز شب. کمک به فقرا و منتظر مولای ما مهدی (عج) باشید.[۳]

خاطرات

  • شهید نشوی

مجید در بستان بود که من به آن جا رفتم. مقر لشکر 27 محمد رسول الله (ص). اما آن روز در مقر حاضر نبود. وقتی علت غیبت او را پرسیدم، گفتند: «حالشان کمی نامناسب بود، شیمایی اش عود کرده و رفته شهر برای انجام کارهای درمانی.» نزدیک غروب آفتاب آمد. یک باره حس کردم او به زودی شهید خواهد شد. او را در آغوش گرفتم و محکم به سینه‌ام فشردم و بعد گفتم: «برادر مجید! شهید نشوی.» البته این حس را نسبت به افراد دیگری هم داشتم؛ یکی از آن‌ها برادر همت بود که یک هفته قبل از شهادتش درست همین جمله را گفتم. به هر حال مجید را بوسیدم و سفارش کردم که مراقب خودش باشد. حتی توصیه کردم به این که برود و استراحت کند تا یک مقدار وضعیت جسمی‌اش بهتر شود اما او گفت کار زیاد است. کار برون مرزی هم شروع شده و باید کنار بچه‌ها باشد. اما تقدیر بر آن بود که مجید مانند گل‌های دیگر ایران اسلامی پرپر شود. راوی: سردار باقرزاده

  • یک روز تفحص

یکی از روزها که شهید پیدا نکرده بودیم، به طرف عباس صابری (1) هجوم بردم و بنا به رسمی که داشتیم، دست و پایش را گرفته و روی زمین خواباندیم تا بچه‌ها با بیل مکانیکی خاک رویش بریزند. کلافه شده بودیم. شهیدی پیدا نمی‌شد. بیل مکانیکی را کنار انداختیم. ناخن‌های بیل که در زمین فرو رفت تا خاک بر روی عباس بریزد، متوجه استخوانی شدیم که سر آن پیدا شد. سریع کار را متوقف کردیم. درست همان جایی که می‌خواستیم خاک‌هایش را روی عباس بریزیم تا به شهدا التماس کند که خودشان را نشان بدهند، یک شهید پیدا کردیم. بچه‌ها در حالی که از شادی می‌خندیدند، به عباس گفتند: «بیچاره شهید تا دید می خواهم شما را در کنارش خاک کنیم، گفت: فکّه دیگر جای من نیست باید برم جایی دیگر برای خودم پیدا کنم و مجبور شد خودش را نشان دهد.» (1) سال 1375 در فکّه به شهادت رسید. راوی: شهید پازوکی

  • شهادت

هفده مهرماه مجید قرار بود برود مرخصی اما آن روز دیدم زودتر از روزهای دیگر وارد قرارگاه شد.ما با بچه‌ها در حال خوردن صبحانه بودیم که دیدیم مجید غسل شهادت کرد و لباس تمیزی پوشید و گفت: «بچه ها زودتر آماده شوید که برویم.»مجید خودش پیاده تا نقطه‌ی صفر مرزی آمد. آن جا گفت: «سیدعلی! بیا امروز با ماشین می رویم .» در طول مسیر در خصوص شهدا و این که کجا هستند، با هم صحبت کردیم. بعد از رسیدن ایشان تا ساعت 10 با بیل مکانیکی کار می‌کردند تا این که خراب شد و بعد آمد و گفت: من شناسایی می‌روم و اطلاعاتی جمع آوری می‌کنم. تنم خسته است، رمق ندارم دلم برای بچه‌هایم تنگ شده است ... راوی: سیدعلی علیجانی [۴]

  • زیر پایت را نگاه کن

ماه رمضان سال 72 بود که همراه «مجيد پازوكى» از تخریبچی های لشکر 27، در منطقه والفجر یک فکّه، اطراف ارتفاع 143 به میدانی مین برخوردیم که متوجه شدیم میدان مین ضد خودرو و قمقمه ای است. یعنی یک مین ضد خودرو کاشته و سه تا مین قمقمه ای به عنوان محافظ در اطرافش قرار داده بودند. سر نیزه‌ها را در آوردیم و نشستیم به یافتن و خنثی کردن مین‌ها. خونسرد و عادی، با سر نیزه سیخک می‌زدیم توی زمین و مین‌ها را در آورده و خنثی می‌کردیم و می‌گذاشتیم کنار. رسیدم به یک مین ضد خودرو. دومین قمقمه ای محافظش را در آوردم ولی هرچه گشتم مین سوم را پیدا نکردم. تعجب کردم، احتمال دادم مین سوم منفجر شده باشد، ولی هیچ اثر یا چاله ای از انفجار به چشم نمی‌خورد. ترکیب میدان هم به همین صورت بود که یک ضد خودرو و سه قمقمه ای در اطرافش. ولی از مین سومی خبری نبود. در تخریب اصلی وجود دارد که می‌گویند: «هر موقع مين را پيدا نكرديد، به زير پاى خودتان شك كنيد». یعنی اگر مینی را پیدا نکردی زیر پای خودت را بگرد که باید مطمئن باشی الان می‌روی روی هوا. به مجید گفتم: «مجید مين قمقمه اى سوم پيداش نيست...» به ذهنم رسید که زیر پایم را سیخ بزنم. یک لحظه پایم را فشار دادم. متوجه شدم شیئ سفتی زیرش است. اول فکر کردم سنگ است. همان طور نشسته بودم و تکان نمی‌خوردم. با سر نیزه سیخک زدم زیرپایم، دیدم نه! مثل اینکه مین است. به مجید گفتم: «مجيد مواظب باش مثل اينكه من رفتم روى مين...» مجید خندید و در همان حال زد توی سرم و به شوخی گفت: - خاک بر سرت آخه به تو هم می گن تخریبچی؟ مین زیر پای توست به من می‌ای مواظب باش! پایم را کشیدم کنار و مین قمقمه ای را درآوردم. در کمال حیرت و تعجب دیدم سیخک هایی که به آن زده‌ام، به روی سطحش کشیده و چند خط وردّ سر نیزه هم رویش مانده و به قول بچه‌ها «مين را زخمى كرده بود».خودم خنده‌ام گرفت. خنده ای از روی ناباوری که وقتی کاری نخواهد بشود، خودت را هم بکشی نمی‌شود. یک ساعتی از این جریان گذشت. در ادامه معبر داشتیم جلو می‌رفتیم، می‌خواستیم میدان را باز کنیم که بچه‌ها بروند توی شیار که اگر شهیدی هست پیدا کنند. دوباره یک مین گم کردم. آن همه قمقمه ای. جرأت نکردم به مجید بگویم که آن را گم کرده‌ام، گفتم: «مجيد... اين يكى ديگه حتماً زده». مجید نگاهی به اطرافم انداخت ولی چون آثار انفجار به چشم نمی‌خورد، گفت: «بهت قول مى دم اين يكى هم زير پاى خودت است.» روی شوخی این حرف را زد. پایم را فشار دادم، شک کرد، سر نیزه زدم دیدم مثل دفعه قبل است. پا را که برداشتم دیدم مین زیر پایم است. تعجبم دو چندان شده بود. حالا چطور بود آن روز مین زیر پای ما نزد، الله اعلم، خودم هم مانده بودم که چی شده. به قول معروف: «گر نگهدار من آن است كه من مى دانم شيشه را در بغل سنگ نگه مى دارد»

  • آداب پیدا کردن شهدا

یافتن شهدا هم آداب خاص خودش را دارد. همه قبل از شروع کار، صبح علی الطلوع بعد از نماز صبح زیارت عاشورا می‌خوانند. نیت «قربة الی الله» می‌کنند و با ذکر صلوات پای کار می‌روند. در حین کار هم ذکر صلوات از زبان‌ها نمی‌افتد. اگر چند روز بگذرد و شهیدی پیدا نکنیم، خیلی دمغ می‌شویم. اول از همه هم به خودمان شک می‌بریم. اعتقادمان هم این است که کسی گناهی مرتکب شده یا نمازش قضا شده یا نیتش خیر نبوده، یا اصلاً لایق نبوده‌ایم که شهدا خودشان را به ما نشان بدهند. لازمه اصلی کار تفحص هم توسل به ائمه اطهار است و امید به کرم و لطف خدا. اگر خواستی، التماس کردی، بهت می‌دهند، اگر نه، که هیچ. باز هم می‌گویم «عنایت شهدا است که آنها را پیدا می کنیم» مثلاً یکبار من و مجید پازوکی و دو سه تا دیگر از بچه‌ها داشتیم به منطقه می‌رفتیم؛ از جایی رد شدیم که زمین زیر پایمان پوک بود و صدا می‌داد. پا را که برزمین کوبیدیم، احساس کردیم این خاک دست خورده است. مجید با بیل دستی شروع کرد به کار کردن. خیلی کار کرد. با وجودی که جانباز بود و از لحاظ جسمی توان چندانی نداشت، آنقدر زمین را کند تا شش شهید پیدا کردیم.[۵]

نگارخانه تصاویر


</gallery>

پانویس

  1. سایت صبح
  2. سایت صبح
  3. سایت صبح
  4. سایت صبح
  5. سایت نوید شاهد