Ghanbari9706 (بحث | مشارکتها) |
Khoshkenar9712 (بحث | مشارکتها) جز (Khoshkenar9712 صفحهٔ شهید حسین ابراهیم نژاد را به شهیدحسین ابراهیم نژاد منتقل کرد) |
||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۳۶: | سطر ۳۶: | ||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| − | مادر شهید:روزی از جبهه به مرخصی آمده بود. به او گفتم شما برو درست را بخوان وقتی درست تمام شد به جبهه برو. رو به من کرد و گفت: مادر تو فکر میکنی خداوند امانتی را که به تو داده است از تو پس نمی گیرد؟ گفتم: می گیرد. به من گفت: من امانت خدا هستم و باید در راه اسلام بروم. و من دیگر چیزی نگفتم. | + | مادر شهید:روزی از جبهه به مرخصی آمده بود. به او گفتم شما برو درست را بخوان وقتی درست تمام شد به جبهه برو. رو به من کرد و گفت: مادر تو فکر میکنی خداوند امانتی را که به تو داده است از تو پس نمی گیرد؟ گفتم: می گیرد. به من گفت: من امانت خدا هستم و باید در راه اسلام بروم. و من دیگر چیزی نگفتم.<ref>[http://jangoderang.ir/shohada/information/20 سایت جنگ ودرنگ]</ref> |
| − | + | ||
| − | <ref>[http | + | |
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۲۷
شهید حسین ابراهیم نژاد
شهرستان : بابل استان : مازندران جنسیت : مرد وضعیت تاهل : مجرد شغل : دانش آموزی آبادی : یگان : لشگر 25 کربلا نوع عضویت : بسیج مذهب : شیعه دین : اسلام نام پدر : گدا علی مسئولیت : رشته تحصیلی : تحصیلات : راهنمایی تخصص : کد شهید : 20 رسته : پیاده نام مادر : حاجیه باجی بابازاده
موضوع شهادت : جبهه عملیات : عملیات کربلای 10 محل شهادت : سردشت تاریخ شهادت : 1366/02/04 نحوه شهادت : اصابت تیر مستقیم شهر : شهید اباد شهرستان : بابل استان : مازندران گلزار : گلزار شهید اباد تاریخ تدفین : 1366/02/10 آبادی :
زندگی نامه
شهید در خانواده با ایمان و مؤمن و زحمت کش به دنیا آمد و تحصیلات را تا دوره راهنمایی سپری کرد.شهید در مقطع دوم راهنمایی به دلیل اعزام به جبهه ترک تحصیل کرد و در منطقه سردشت در تاریخ 4/2/66 در عملیات کربلای 10 بر اثر اصابت تیرمستقیم به شهادت رسید. پیکر پاک ایشان در تاریخ 10/2/66 در گلزار شهدای شهید آباد به خاک سپرده شد.
خاطرات
مادر شهید:روزی از جبهه به مرخصی آمده بود. به او گفتم شما برو درست را بخوان وقتی درست تمام شد به جبهه برو. رو به من کرد و گفت: مادر تو فکر میکنی خداوند امانتی را که به تو داده است از تو پس نمی گیرد؟ گفتم: می گیرد. به من گفت: من امانت خدا هستم و باید در راه اسلام بروم. و من دیگر چیزی نگفتم.[۱]