Khoshkenar9712 (بحث | مشارکتها) جز (Khoshkenar9712 صفحهٔ شهید اسماعیل چنارانی را به شهیداسماعیل چنارانی منتقل کرد) |
Fazayemajazi (بحث | مشارکتها) (←خاطرات) |
||
| سطر ۲۴: | سطر ۲۴: | ||
- روزی که اسماعیل می خواست به جبهه برود مادرش به حسب ظاهر دلش نمی خواست که اوبرود و می گفت : فرزندانت هنوز کوچک هستند اودر جواب گفت : من آرزوی شهادت را دارم و می خواهم به جبهه بروم وگفت: فرزندان من بهتر از فرزندان امام حسین (ع) که نیستند خداوند نگهدار همه است و آنها را هم حفظ می کند . | - روزی که اسماعیل می خواست به جبهه برود مادرش به حسب ظاهر دلش نمی خواست که اوبرود و می گفت : فرزندانت هنوز کوچک هستند اودر جواب گفت : من آرزوی شهادت را دارم و می خواهم به جبهه بروم وگفت: فرزندان من بهتر از فرزندان امام حسین (ع) که نیستند خداوند نگهدار همه است و آنها را هم حفظ می کند . | ||
| − | - اسماعیل یک روزقبل از اعزام به جبهه به مسئول پایگاه بسیج گفته بود که به دلایلی از رفتن به جبهه منصرف شده ام اسم من را از لیست حذف کنید همان شب او خواب می بیند که حضرت زهرا (س) کنار پنجره منزلمان برادرم را صدا می زند ومی گوید اسماعیل بلند شو که ازنیروها ی ما عقب می مانی وروز بعد ازاسماعیل به پایگاه می رود و جریان را تعریف می کند ومی گوید که نام مرا از لیست حذف نکنید من می خواهم به جبهه بروم وقتی مسئول پایگاه ازموضوع باخبر می شود به اسماعیل می گوید شما این بار را نرو چون این بار دیگر برنمی گردی برادرم با اشتیاق می گوید : حضرت زهرا(س) مرا خواسته شما می گویی نرو بزرگترین آرزوی من شهادت است که انشاءا… به آن می رسم .<ref>[http | + | - اسماعیل یک روزقبل از اعزام به جبهه به مسئول پایگاه بسیج گفته بود که به دلایلی از رفتن به جبهه منصرف شده ام اسم من را از لیست حذف کنید همان شب او خواب می بیند که حضرت زهرا (س) کنار پنجره منزلمان برادرم را صدا می زند ومی گوید اسماعیل بلند شو که ازنیروها ی ما عقب می مانی وروز بعد ازاسماعیل به پایگاه می رود و جریان را تعریف می کند ومی گوید که نام مرا از لیست حذف نکنید من می خواهم به جبهه بروم وقتی مسئول پایگاه ازموضوع باخبر می شود به اسماعیل می گوید شما این بار را نرو چون این بار دیگر برنمی گردی برادرم با اشتیاق می گوید : حضرت زهرا(س) مرا خواسته شما می گویی نرو بزرگترین آرزوی من شهادت است که انشاءا… به آن می رسم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6295 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۷ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۱۱
اسماعیل محل تولد : نیشابور
نام خانوادگی : چنارانی تاریخ شهادت : 1361/02/08
نام پدر : نصراله مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
rId6
خاطرات
- هنگامِی اسماعِیل براِی جبهه ثبت نام کرده بود که ِیک روز قبل از اعزام نِیروها برادرم به مسئول پاِیگاه گفت به دلاِیلِی از رفتن به جبهه منصرف شده ام اگر امکان دارد اسم من را از لِیست اعزامِی ها حذف کنِید .همان شب برادرم اسماعِیل خواب مِی بِیند که حضرت زهرا (س) از کنار پنجره منزلمان اِیشان را صدا مِی زند و مِی گوِید اسماعِیل بلند شو که از نِیروهاِی ما عقب مِی مانِی .روز بعد به پاِیگاه مِی رود وخواب را براِی مسئول پاِیگاه تعرِیف مِی کند ومِی گوِید نام مرا از لِیست حذف نکن چون حضرت زهرا (س ) ازمن خواسته که به جبهه بروم وچون امکان برگشتم خِیلِی کم است و انشاالله به آرزوِیم مِیرسم .
- اسماعیل یک روزقبل از اعزام به جبهه به مسئول پایگاه بسیج گفته بود که به دلایلی از رفتن به جبهه منصرف شده ام اسم من را از لیست حذف کنید همان شب او خواب می بیند که حضرت زهرا (س) کنار پنجره منزلمان برادرم را صدا می زند ومی گوید اسماعیل بلند شو که ازنیروها ی ما عقب می مانی وروز بعد ازاسماعیل به پایگاه می رود و جریان را تعریف می کند ومی گوید که نام مرا از لیست حذف نکنید من می خواهم به جبهه بروم وقتی مسئول پایگاه ازموضوع باخبر می شود به اسماعیل می گوید شما این بار را نرو چون این بار دیگر برنمی گردی برادرم با اشتیاق می گوید : حضرت زهرا(س) مرا خواسته شما می گویی نرو بزرگترین آرزوی من شهادت است که انشاءا… به آن می رسم .
- روزی که اسماعیل می خواست به جبهه برود مادرش به حسب ظاهر دلش نمی خواست که اوبرود و می گفت : فرزندانت هنوز کوچک هستند اودر جواب گفت : من آرزوی شهادت را دارم و می خواهم به جبهه بروم وگفت: فرزندان من بهتر از فرزندان امام حسین (ع) که نیستند خداوند نگهدار همه است و آنها را هم حفظ می کند .
- اسماعیل یک روزقبل از اعزام به جبهه به مسئول پایگاه بسیج گفته بود که به دلایلی از رفتن به جبهه منصرف شده ام اسم من را از لیست حذف کنید همان شب او خواب می بیند که حضرت زهرا (س) کنار پنجره منزلمان برادرم را صدا می زند ومی گوید اسماعیل بلند شو که ازنیروها ی ما عقب می مانی وروز بعد ازاسماعیل به پایگاه می رود و جریان را تعریف می کند ومی گوید که نام مرا از لیست حذف نکنید من می خواهم به جبهه بروم وقتی مسئول پایگاه ازموضوع باخبر می شود به اسماعیل می گوید شما این بار را نرو چون این بار دیگر برنمی گردی برادرم با اشتیاق می گوید : حضرت زهرا(س) مرا خواسته شما می گویی نرو بزرگترین آرزوی من شهادت است که انشاءا… به آن می رسم .[۱]