جز (Salehi98 صفحهٔ شهید احمد پردل را به شهیداحمد پردل منتقل کرد) |
Fazayemajazi (بحث | مشارکتها) (←خاطرات) |
||
| سطر ۱۴: | سطر ۱۴: | ||
• به یاد دارم در عملیات خیبر در جزیره ی مجنون بود که توسط هواپیماهای عراقی مورد بمباران شیمیایی قرار گرفتیم. در این عملیات من و شهید احمد پردل در اثر بمباران و آلودگی زیاد مواد شیمیایی از ناحیه ی سر و صورت و پشت مجروح شدیم و هر دو به بیمارستان انتقال داده شدیم. در آخرین لحظات حیات شهید احمد پردل من در کنارش بودم که ایشان اول از همه در مورد امام صحبت کردند و گفتند: امام را تنها نگذارید و همیشه گوش به فرمان امام باشید. بعد از آن در آخرین لحظات وداع دستهایشان را باز کرد و ذکر یا زهرا سلام الله علیها و یاد محمد را بر لب داشتند و به من گفتند: بروید بیرون از اتاق . گفتم: احمد جان مگر از من حرف بدی و ناراحت کننده ای شنیدی که بیرونم می کنی؟ دوست دارم در کنار تو باشم و برای آخرین بار رویت را ببوسم . ایشان فریاد زد و گفت: مگر نمی بینی مهمان شریف و محترمی دارم راه بده که جلو بیاید!. من به طرف درب اتاق خیره شدم اما کسی را ندیدم. گفتم: احمد جان غیر از من، این جا کسی دیگر نیست، ایشان دوباره گفتند مگر نمی بینی: که آقا دارند می آیند و در همین هنگام بود که یک نفس عمیق کشید و چشمانش را بست و دیگر باز نکرد که من شروع به گریه و زاری کردم و با بلند شدن سر و صدای من دکتر سریع ، خودش را به اتاق و بالای سر احمد رساند. نگاه کرد و متاثر شد و گفت: بنده ی خدا تمام کرده است و در آنجا فهمیدم که شهدای ما در آن لحظات آخر آقا به فریادشان می رسد و شربت شهادت را به آنها می دهد و به آرزوی دیرینه شان می رساند. آری احمد پردل در آخرین لحظات عمرش دعوت حق را لبیک گفت و دار فانی را وداع کرد. | • به یاد دارم در عملیات خیبر در جزیره ی مجنون بود که توسط هواپیماهای عراقی مورد بمباران شیمیایی قرار گرفتیم. در این عملیات من و شهید احمد پردل در اثر بمباران و آلودگی زیاد مواد شیمیایی از ناحیه ی سر و صورت و پشت مجروح شدیم و هر دو به بیمارستان انتقال داده شدیم. در آخرین لحظات حیات شهید احمد پردل من در کنارش بودم که ایشان اول از همه در مورد امام صحبت کردند و گفتند: امام را تنها نگذارید و همیشه گوش به فرمان امام باشید. بعد از آن در آخرین لحظات وداع دستهایشان را باز کرد و ذکر یا زهرا سلام الله علیها و یاد محمد را بر لب داشتند و به من گفتند: بروید بیرون از اتاق . گفتم: احمد جان مگر از من حرف بدی و ناراحت کننده ای شنیدی که بیرونم می کنی؟ دوست دارم در کنار تو باشم و برای آخرین بار رویت را ببوسم . ایشان فریاد زد و گفت: مگر نمی بینی مهمان شریف و محترمی دارم راه بده که جلو بیاید!. من به طرف درب اتاق خیره شدم اما کسی را ندیدم. گفتم: احمد جان غیر از من، این جا کسی دیگر نیست، ایشان دوباره گفتند مگر نمی بینی: که آقا دارند می آیند و در همین هنگام بود که یک نفس عمیق کشید و چشمانش را بست و دیگر باز نکرد که من شروع به گریه و زاری کردم و با بلند شدن سر و صدای من دکتر سریع ، خودش را به اتاق و بالای سر احمد رساند. نگاه کرد و متاثر شد و گفت: بنده ی خدا تمام کرده است و در آنجا فهمیدم که شهدای ما در آن لحظات آخر آقا به فریادشان می رسد و شربت شهادت را به آنها می دهد و به آرزوی دیرینه شان می رساند. آری احمد پردل در آخرین لحظات عمرش دعوت حق را لبیک گفت و دار فانی را وداع کرد. | ||
• به خاطر دارم شهید احمد پردل در منطقه مسئولیت تدارکات گروهان را به عهده داشت و همیشه می گفت: من در منطقه باید در امور تدارکات باشم و از این بابت خیلی ناراحت هستم چون دوست دارم جزء نیروهای زرهی، رزمی باشم به همراه دیگر رزمندگان به جلوی خط مقدم بروم و رو در رو با دشمن بجنگم، تا این که روزی که نیروی رزمندگان می خواست به خط مقدم برود ما سوار هلی کوپتر شدیم دیدم احمد آمد در حالیکه مثل ابر بهاری اشک می ریخت و با بچه ها خداحافظی کرد و گفت: من لیاقت جلو آمدن را ندارم و اجازه نمی دهند که همراه شما به خط مقدم بیایم از همه ی بچه ها طلب حلالیت کرد و بعد ما به وسیله ی هلی کوپترها به جلو رفتیم . همان روز موقع ناهار که شد دیدم دوباره احمد با چهره ی خندان به سوی ما می آید که در همین لحظه هواپیماهای عراقی منطقه را بمباران شیمیایی کردند وقتی احمد پیش ما آمد گفت: بچه ها پشت من خیس شده و دارد می سوزد که کم کم حالش بد شد و نقش بر زمین شد . سریع ایشان را با آمبولانس به بیمارستانی در اهواز منتقل کردیم. اما آنها قادر به معالجه نبودند بالاخره ایشان را به تهران انتقال دادیم. در آخرین لحظات عمرش ذکر یا فاطمه سلام الله علیها، یا محمد را بر لب داشت و در اثر آلودگی شیمیایی زیاد بدن ایشان، به درجه ی رفیع شهادت که سالها آرزویش را داشت، رسید و به سوی معبود خود شتافت. | • به خاطر دارم شهید احمد پردل در منطقه مسئولیت تدارکات گروهان را به عهده داشت و همیشه می گفت: من در منطقه باید در امور تدارکات باشم و از این بابت خیلی ناراحت هستم چون دوست دارم جزء نیروهای زرهی، رزمی باشم به همراه دیگر رزمندگان به جلوی خط مقدم بروم و رو در رو با دشمن بجنگم، تا این که روزی که نیروی رزمندگان می خواست به خط مقدم برود ما سوار هلی کوپتر شدیم دیدم احمد آمد در حالیکه مثل ابر بهاری اشک می ریخت و با بچه ها خداحافظی کرد و گفت: من لیاقت جلو آمدن را ندارم و اجازه نمی دهند که همراه شما به خط مقدم بیایم از همه ی بچه ها طلب حلالیت کرد و بعد ما به وسیله ی هلی کوپترها به جلو رفتیم . همان روز موقع ناهار که شد دیدم دوباره احمد با چهره ی خندان به سوی ما می آید که در همین لحظه هواپیماهای عراقی منطقه را بمباران شیمیایی کردند وقتی احمد پیش ما آمد گفت: بچه ها پشت من خیس شده و دارد می سوزد که کم کم حالش بد شد و نقش بر زمین شد . سریع ایشان را با آمبولانس به بیمارستانی در اهواز منتقل کردیم. اما آنها قادر به معالجه نبودند بالاخره ایشان را به تهران انتقال دادیم. در آخرین لحظات عمرش ذکر یا فاطمه سلام الله علیها، یا محمد را بر لب داشت و در اثر آلودگی شیمیایی زیاد بدن ایشان، به درجه ی رفیع شهادت که سالها آرزویش را داشت، رسید و به سوی معبود خود شتافت. | ||
| − | • یک روز در سال 1349 هنگامی که همراه شهید احمد پردل از زیارت حرم عبدالعظیم بر می گشتیم. در بازار جلوی یک کتاب فروشی توقف کرد و از صاحب مغازه ی کتاب فروشی تقاضای رساله ی حضرت امام خمینی (ره) را نمود. که آن موقع هنوز رساله ی امام (ره) به صورت آشکارا در بازار به فروش نمی رسید. فقط به کسانی که مطمئن بودند و قیافه ای مذهبی داشتند می فروختند. چون آن موقع با لباس کارگری بودیم و کارگر ساده ای بیش نبودیم صاحب مغازه به قیافه ی ما نگاهی کرد و بعد از مدتی رفت و از داخل مغازه یک جلد رساله ی امام را آورد و به احمد داد. خوب یادم هست که قیمت آن چهل و پنج ریال بود که روی جلد آن چیزی نوشته نشده بود و در صفحه ی دوم آن نوشته شده بود رساله روح الله الموسوی الخمینی، از این جا معلوم می شد که شهید پردل با آن که تا آن موقع امام را ندیده بود بلکه با شنیدن از گوشه و کنار چیزهایی در باره امام ،دنباله ی رساله ایشان می گشت و عشق و علاقه ی خود را به امام(ره)، نشان می داد. | + | • یک روز در سال 1349 هنگامی که همراه شهید احمد پردل از زیارت حرم عبدالعظیم بر می گشتیم. در بازار جلوی یک کتاب فروشی توقف کرد و از صاحب مغازه ی کتاب فروشی تقاضای رساله ی حضرت امام خمینی (ره) را نمود. که آن موقع هنوز رساله ی امام (ره) به صورت آشکارا در بازار به فروش نمی رسید. فقط به کسانی که مطمئن بودند و قیافه ای مذهبی داشتند می فروختند. چون آن موقع با لباس کارگری بودیم و کارگر ساده ای بیش نبودیم صاحب مغازه به قیافه ی ما نگاهی کرد و بعد از مدتی رفت و از داخل مغازه یک جلد رساله ی امام را آورد و به احمد داد. خوب یادم هست که قیمت آن چهل و پنج ریال بود که روی جلد آن چیزی نوشته نشده بود و در صفحه ی دوم آن نوشته شده بود رساله روح الله الموسوی الخمینی، از این جا معلوم می شد که شهید پردل با آن که تا آن موقع امام را ندیده بود بلکه با شنیدن از گوشه و کنار چیزهایی در باره امام ،دنباله ی رساله ایشان می گشت و عشق و علاقه ی خود را به امام(ره)، نشان می داد.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4752 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | <ref>[http | + | |
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۴۴
تاریخ تولد : 1331/02/04 نام : احمد محل تولد : گناباد نام خانوادگی : پردل تاریخ شهادت : 1362/02/16 نام پدر : عباس مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
خاطرات
• به یاد دارم در عملیات خیبر در جزیره ی مجنون بود که توسط هواپیماهای عراقی مورد بمباران شیمیایی قرار گرفتیم. در این عملیات من و شهید احمد پردل در اثر بمباران و آلودگی زیاد مواد شیمیایی از ناحیه ی سر و صورت و پشت مجروح شدیم و هر دو به بیمارستان انتقال داده شدیم. در آخرین لحظات حیات شهید احمد پردل من در کنارش بودم که ایشان اول از همه در مورد امام صحبت کردند و گفتند: امام را تنها نگذارید و همیشه گوش به فرمان امام باشید. بعد از آن در آخرین لحظات وداع دستهایشان را باز کرد و ذکر یا زهرا سلام الله علیها و یاد محمد را بر لب داشتند و به من گفتند: بروید بیرون از اتاق . گفتم: احمد جان مگر از من حرف بدی و ناراحت کننده ای شنیدی که بیرونم می کنی؟ دوست دارم در کنار تو باشم و برای آخرین بار رویت را ببوسم . ایشان فریاد زد و گفت: مگر نمی بینی مهمان شریف و محترمی دارم راه بده که جلو بیاید!. من به طرف درب اتاق خیره شدم اما کسی را ندیدم. گفتم: احمد جان غیر از من، این جا کسی دیگر نیست، ایشان دوباره گفتند مگر نمی بینی: که آقا دارند می آیند و در همین هنگام بود که یک نفس عمیق کشید و چشمانش را بست و دیگر باز نکرد که من شروع به گریه و زاری کردم و با بلند شدن سر و صدای من دکتر سریع ، خودش را به اتاق و بالای سر احمد رساند. نگاه کرد و متاثر شد و گفت: بنده ی خدا تمام کرده است و در آنجا فهمیدم که شهدای ما در آن لحظات آخر آقا به فریادشان می رسد و شربت شهادت را به آنها می دهد و به آرزوی دیرینه شان می رساند. آری احمد پردل در آخرین لحظات عمرش دعوت حق را لبیک گفت و دار فانی را وداع کرد. • به خاطر دارم شهید احمد پردل در منطقه مسئولیت تدارکات گروهان را به عهده داشت و همیشه می گفت: من در منطقه باید در امور تدارکات باشم و از این بابت خیلی ناراحت هستم چون دوست دارم جزء نیروهای زرهی، رزمی باشم به همراه دیگر رزمندگان به جلوی خط مقدم بروم و رو در رو با دشمن بجنگم، تا این که روزی که نیروی رزمندگان می خواست به خط مقدم برود ما سوار هلی کوپتر شدیم دیدم احمد آمد در حالیکه مثل ابر بهاری اشک می ریخت و با بچه ها خداحافظی کرد و گفت: من لیاقت جلو آمدن را ندارم و اجازه نمی دهند که همراه شما به خط مقدم بیایم از همه ی بچه ها طلب حلالیت کرد و بعد ما به وسیله ی هلی کوپترها به جلو رفتیم . همان روز موقع ناهار که شد دیدم دوباره احمد با چهره ی خندان به سوی ما می آید که در همین لحظه هواپیماهای عراقی منطقه را بمباران شیمیایی کردند وقتی احمد پیش ما آمد گفت: بچه ها پشت من خیس شده و دارد می سوزد که کم کم حالش بد شد و نقش بر زمین شد . سریع ایشان را با آمبولانس به بیمارستانی در اهواز منتقل کردیم. اما آنها قادر به معالجه نبودند بالاخره ایشان را به تهران انتقال دادیم. در آخرین لحظات عمرش ذکر یا فاطمه سلام الله علیها، یا محمد را بر لب داشت و در اثر آلودگی شیمیایی زیاد بدن ایشان، به درجه ی رفیع شهادت که سالها آرزویش را داشت، رسید و به سوی معبود خود شتافت. • یک روز در سال 1349 هنگامی که همراه شهید احمد پردل از زیارت حرم عبدالعظیم بر می گشتیم. در بازار جلوی یک کتاب فروشی توقف کرد و از صاحب مغازه ی کتاب فروشی تقاضای رساله ی حضرت امام خمینی (ره) را نمود. که آن موقع هنوز رساله ی امام (ره) به صورت آشکارا در بازار به فروش نمی رسید. فقط به کسانی که مطمئن بودند و قیافه ای مذهبی داشتند می فروختند. چون آن موقع با لباس کارگری بودیم و کارگر ساده ای بیش نبودیم صاحب مغازه به قیافه ی ما نگاهی کرد و بعد از مدتی رفت و از داخل مغازه یک جلد رساله ی امام را آورد و به احمد داد. خوب یادم هست که قیمت آن چهل و پنج ریال بود که روی جلد آن چیزی نوشته نشده بود و در صفحه ی دوم آن نوشته شده بود رساله روح الله الموسوی الخمینی، از این جا معلوم می شد که شهید پردل با آن که تا آن موقع امام را ندیده بود بلکه با شنیدن از گوشه و کنار چیزهایی در باره امام ،دنباله ی رساله ایشان می گشت و عشق و علاقه ی خود را به امام(ره)، نشان می داد.[۱]