شهید مرتضی علی اجرایی اجیرلو: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
(۴ نسخه‌های متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
  
 
تاریخ تولد :1347/08/01
 
تاریخ تولد :1347/08/01
 
+
تاریخ شهادت : 1367/01/25
 
+
 
+
�تاریخ شهادت : 1367/01/25
+
  
  
سطر ۱۲: سطر ۹:
  
  
�محل آرامگاه :اردبیل - بیله سوار - انجیرلو
+
محل آرامگاه :اردبیل - بیله سوار - انجیرلو
  
  
  
 
==زندگینامه==
 
==زندگینامه==
شهيد مرتضي علي اجرايي، دومين فرزند خانواده مذهبي و پر جمعيت (11 نفره) بود و در روستاي انجيرلو در تاريخ، 1347/08/05 به دنيا آمد، پدرش محمد و مادرش غريبه شاهي نام داشتند، پدرش بقالي داشت و دامداري و کشاورزي هم مي کرد و بدين ترتيب موجبات رفاه خانواده، فراهم مي شد، اکنون مرتضي علي شش ساله شده بود و زمان ثبت نامش در مدرسه ي روستا، تا علم و ادب ياد بگيرد، بچه اي تيز هوش و فعال بود و هميشه تکاليفش را به موقع انجام مي داد.
+
شهید مرتضی علی اجرایی، دومین فرزند خانواده مذهبی و پر جمعیت (11 نفره) بود و در روستای انجیرلو در تاریخ، 1347/08/05 به دنیا آمد، پدرش محمد و مادرش غریبه شاهی نام داشتند، پدرش بقالی داشت و دامداری و کشاورزی هم می کرد و بدین ترتیب موجبات رفاه خانواده، فراهم می شد، اکنون مرتضی علی شش ساله شده بود و زمان ثبت نامش در مدرسه ی روستا، تا علم و ادب یاد بگیرد، بچه ای تیز هوش و فعال بود و همیشه تکالیفش را به موقع انجام می داد.
  
  
سطر ۲۳: سطر ۲۰:
  
  
آقا محمد پدر شهيد، در حالي که چشم به گل هاي قالي دوخته بود از فرزندش سخن مي گفت: از همان دوران کودکي نماز خواندن را ياد گرفت و زماني که مرتضي ده، يازده ساله بود، چند تا فرش و گليم اضافي در خانه داشتيم مرتضي هميشه به مادرش اصرار مي کرد که چرا اين فرش های اضافي  را در خانه نگه داشته ايد در حالي که مسجد روستا فاقد فرش است، آن قدر اصرار کرد تا اين که دو تا از فرش هايمان را به مسجد هديه کرديم.
+
آقا محمد پدر شهید، در حالی که چشم به گل های قالی دوخته بود از فرزندش سخن می گفت: از همان دوران کودکی نماز خواندن را یاد گرفت و زمانی که مرتضی ده، یازده ساله بود، چند تا فرش و گلیم اضافی در خانه داشتیم مرتضی همیشه به مادرش اصرار می کرد که چرا این فرش های اضافی  را در خانه نگه داشته اید در حالی که مسجد روستا فاقد فرش است، آن قدر اصرار کرد تا این که دو تا از فرش هایمان را به مسجد هدیه کردیم.
  
  
  
  
در ايام نوجواني نيز نمازش را به موقع مي خواند و بيشتر وقتش را در مسجد با بچه هاي پايگاه مي گذراند و يا در کارهاي مزرعه به من کمک مي کرد، به بزرگتر از خودش احترام خاصي قائل بود و با اين که به دليل کمبود امکانات نتوانست بيشتر از پنجم ابتدايي تحصيل کند اما بيشتر از سنش مي دانست و درک مي کرد، به خاطر عشق به وطن و رهبر کبير انقلاب، آرام و قرار نداشت و احساس مي کرد بايد کاري براي وطنش انجام دهد، دوست داشتم زودتر دامادش کنم براي همين با مادرش به خواستگاري يکي از دخترهاي فاميل رفتيم و قول و قرارها را گذاشتيم، وقتي به مرتضي علي گفتيم تبسمي کرد و گفت: بزرگواري کرديد، در دوران جواني نيز با همان دوستان و همسن و سالان کودکی ارتباط داشت که همه آنها مومن و اهل نماز و روزه بودند.
+
در ایام نوجوانی نیز نمازش را به موقع می خواند و بیشتر وقتش را در مسجد با بچه های پایگاه می گذراند و یا در کارهای مزرعه به من کمک می کرد، به بزرگتر از خودش احترام خاصی قائل بود و با این که به دلیل کمبود امکانات نتوانست بیشتر از پنجم ابتدایی تحصیل کند اما بیشتر از سنش می دانست و درک می کرد، به خاطر عشق به وطن و رهبر کبیر انقلاب، آرام و قرار نداشت و احساس می کرد باید کاری برای وطنش انجام دهد، دوست داشتم زودتر دامادش کنم برای همین با مادرش به خواستگاری یکی از دخترهای فامیل رفتیم و قول و قرارها را گذاشتیم، وقتی به مرتضی علی گفتیم تبسمی کرد و گفت: بزرگواری کردید، در دوران جوانی نیز با همان دوستان و همسن و سالان کودکی ارتباط داشت که همه آنها مومن و اهل نماز و روزه بودند.
  
  
سطر ۳۴: سطر ۳۱:
  
  
با اين که سطح سوادش ابتدايي بود اما مطالعه زياد، قدرت درک و فهم او را زياد کرده بود، صبور و مقاوم بود و در مواجه با مشکلات سعي در حل مشکلات مي نمود، دوست داشت در آينده خدمتي به پدر و مادر و خانواده اش انجام دهد و آرزويش پيروزي در جنگ بود و اين که همه دوستانش به سلامت به خانه برگردند، عشق امام خميني در اعماق جانش نشسته بود، براي همين به دعوتش لبيک گفت و عازم جبهه و جنگ شد، در بهترين دوران زندگيش يعني 18 سالگي، زماني که تازه ازدواج کرده بود جبهه را ترجيح داد و گفت: ناموس و دينمان در خطر است و ما اجازه نداريم ساکت بنشينيم و نظاره گر باشيم، چند ماهي از رفتنش مي گذشت  که براي مرخصي آمد، لاغر و نحيف شده بود، اما راضي بود، زماني که در خانه بود چيز درست و حسابي نمي خورد و مي گفت: همسنگرهايم  گرسنه هستند، آنجا غذا کم است و موقع رفتن با خودش براي همرزمانش خرما مي برد.
+
با این که سطح سوادش ابتدایی بود اما مطالعه زیاد، قدرت درک و فهم او را زیاد کرده بود، صبور و مقاوم بود و در مواجه با مشکلات سعی در حل مشکلات می نمود، دوست داشت در آینده خدمتی به پدر و مادر و خانواده اش انجام دهد و آرزویش پیروزی در جنگ بود و این که همه دوستانش به سلامت به خانه برگردند، عشق امام خمینی در اعماق جانش نشسته بود، برای همین به دعوتش لبیک گفت و عازم جبهه و جنگ شد، در بهترین دوران زندگیش یعنی 18 سالگی، زمانی که تازه ازدواج کرده بود جبهه را ترجیح داد و گفت: ناموس و دینمان در خطر است و ما اجازه نداریم ساکت بنشینیم و نظاره گر باشیم، چند ماهی از رفتنش می گذشت  که برای مرخصی آمد، لاغر و نحیف شده بود، اما راضی بود، زمانی که در خانه بود چیز درست و حسابی نمی خورد و می گفت: همسنگرهایم  گرسنه هستند، آنجا غذا کم است و موقع رفتن با خودش برای همرزمانش خرما می برد.
  
  
سطر ۴۰: سطر ۳۷:
  
  
7 ماه از اعزامش مانده بود که خود داوطلبانه به جبهه رفت، برادرش مي گويد: مدتي از رفتنش مي گذشت اما از مرتضي علي  خبري نبود، نه زنگ مي زد و نه نامه مي فرستاد، هيچ کس خبري از او نداشت، صبح يک روز بهاري، ماشين سپاه در ميدان ده، جلوي پدرم ترمز کرد و من آن موقع شاهد بد شدن حال پدرم بودم، او شيميايي شده بود وقتي براي شناسايي جسدش رفتم چهره اش کبود شده بود و گوشت استخوانش ريخته بود.
+
7 ماه از اعزامش مانده بود که خود داوطلبانه به جبهه رفت، برادرش می گوید: مدتی از رفتنش می گذشت اما از مرتضی علی  خبری نبود، نه زنگ می زد و نه نامه می فرستاد، هیچ کس خبری از او نداشت، صبح یک روز بهاری، ماشین سپاه در میدان ده، جلوی پدرم ترمز کرد و من آن موقع شاهد بد شدن حال پدرم بودم، او شیمیایی شده بود وقتی برای شناسایی جسدش رفتم چهره اش کبود شده بود و گوشت استخوانش ریخته بود.
  
  
  
  
سرانجام مرتضی علی، در تاريخ، 1367/01/25 در منطقه مريوان، در درگيري با نيروهاي  بعثي عراق، با اصابت ترکش خمپاره به بدنش و آلودکی شيميايی در مريوان شهد شيرين شهادت را نوشيد و پيکر پاکش در گلزار روستاي انجيرلو به خاک سپرده شد.
+
سرانجام مرتضی علی، در تاریخ، 1367/01/25 در منطقه مریوان، در درگیری با نیروهای  بعثی عراق، با اصابت ترکش خمپاره به بدنش و آلودکی شیمیایی در مریوان شهد شیرین شهادت را نوشید و پیکر پاکش در گلزار روستای انجیرلو به خاک سپرده شد.
 
 
  
سطر ۵۱: سطر ۴۸:
  
 
==وصیت نامه==
 
==وصیت نامه==
گزيده اي از وصيت نامه شهيد اجرائي:�احترام به پدر و مادر را هميشه نگه داريد، با همسايه ها با محبت باشيد، حق آنها را حفظ کنيد، حجاب اسلامي را که توصيه ي حضرت فاطمه زهراست هميشه حفظ نماييد و به واجبات دين عمل کنيد، نماز و روزه را هميشه بپا داريد.
+
گزیده ای از وصیت نامه شهید اجرائی:احترام به پدر و مادر را همیشه نگه دارید، با همسایه ها با محبت باشید، حق آنها را حفظ کنید، حجاب اسلامی را که توصیه ی حضرت فاطمه زهراست همیشه حفظ نمایید و به واجبات دین عمل کنید، نماز و روزه را همیشه بپا دارید.
  
  
سطر ۵۷: سطر ۵۴:
  
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
 +
*راوی همسر شهید
 +
شاه صنم مغانی همسر شهید  می گوید:چندان  پاک و با حیا بود که اگر خواستگاری هر کس دیگر هم می رفت جواب منفی نمی شنید، من 15 ساله بودم و ایشان 17 سال که به عقد همدیگر در آمدیم، همیشه نماز اول وقت را به من سفارش می کرد و می گفت: با دوستان و همسایگان مهربانی کنید، مبادا آنها آزرده خاطر شوند، همسری مهربان و خوشرو بود و در کارهای خانه نیز کمک می کرد، وقتی که برای مرخصی آمده بود موقع رفتن گفتم: آقا مرتضی، می شود نروید؟ گفت: تو باید تشویقم کنی نه این که دلم را بلرزانی، این دستور رهبرمان است پس درنگ جایز نیست و باید برویم.
  
 
+
* راوی همسر شهید
===خاطرات همسر شهيد===
+
یک بار که مرتضی از جبهه برگشت احساس کردم که یک پایش مشکل دارد و حالت عادی ندارد، حتی روز اول موقع خواب شلوارش را بیرون نیاورد، من به رفتار او شک کردم که چرا این طوری می کند، به ما چیزی نگفت مجبور شدم خودم سوال کنم که چرا پایت می لنگد؟ اول چیزی نگفت و منکر زخمی شدنش شد، بالاخره بعد از دو روز گفت: پایش در جبهه جراحت جزئی برداشته است و من ناراحت شدم، گفتم: چرا از ما پنهان می کنی مگر ما غریبه ایم؟ شهید گفت: به این خاطر من مسئله را پنهان می کردم که شما ناراحت نشوید و وقتی عده ای جان خود را از دست می دهند، در مقابل شهادت آنها این گونه زخم ها بی اهمیت است.<ref>سایت [https://ajashohada.ir/MartyrDetails/42044 سایت شهدای ارتش]</ref>
شاه صنم مغاني همسر شهيد  مي گويد:�چندان  پاک و با حيا بود که اگر خواستگاري هر کس ديگر هم مي رفت جواب منفي نمي شنيد، من 15 ساله بودم و ايشان 17 سال که به عقد همديگر در آمديم، هميشه نماز اول وقت را به من سفارش مي کرد و مي گفت: با دوستان و همسايگان مهرباني کنيد، مبادا آنها آزرده خاطر شوند، همسري مهربان و خوشرو بود و در کارهاي خانه نيز کمک مي کرد، وقتي که براي مرخصي آمده بود موقع رفتن گفتم: آقا مرتضي، مي شود نرويد؟ گفت: تو بايد تشويقم کني نه اين که دلم را بلرزاني، اين دستور رهبرمان است پس درنگ جايز نيست و بايد برويم.
+
==پانویس==
 
+
<references />
 
+
== رده‌ها ==
 
+
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمدعلی_اجرایی اجیرلو}}
 
+
[[رده: شهدا]]
خاطره اي ديگر از همسر شهيد
+
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]
يک بار که مرتضي از جبهه برگشت احساس کردم که يک پايش مشکل دارد و حالت عادي ندارد، حتي روز اول موقع خواب شلوارش را بيرون نياورد، من به رفتار او شک کردم که چرا اين طوري مي کند، به ما چيزي نگفت مجبور شدم خودم سوال کنم که چرا پايت مي لنگد؟ اول چيزي نگفت و منکر زخمي شدنش شد، بالاخره بعد از دو روز گفت: پايش در جبهه جراحت جزئي برداشته است و من ناراحت شدم، گفتم: چرا از ما پنهان مي کني مگر ما غريبه ايم؟ شهيد گفت: به اين خاطر من مسئله را پنهان مي کردم که شما ناراحت نشويد و وقتي عده اي جان خود را از دست مي دهند، در مقابل شهادت آنها اين گونه زخم ها بي اهميت است.
+
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]
منبع: سایت شهدای ارتش
+
[[رده: شهدای ایران]]
 +
[[رده: شهدای استان اردبیل]]
 +
[[رده: شهدای شهرستان بیله سوار]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۳ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۵۱

تاریخ تولد :1347/08/01 تاریخ شهادت : 1367/01/25


محل شهادت : نامشخص


محل آرامگاه :اردبیل - بیله سوار - انجیرلو


زندگینامه

شهید مرتضی علی اجرایی، دومین فرزند خانواده مذهبی و پر جمعیت (11 نفره) بود و در روستای انجیرلو در تاریخ، 1347/08/05 به دنیا آمد، پدرش محمد و مادرش غریبه شاهی نام داشتند، پدرش بقالی داشت و دامداری و کشاورزی هم می کرد و بدین ترتیب موجبات رفاه خانواده، فراهم می شد، اکنون مرتضی علی شش ساله شده بود و زمان ثبت نامش در مدرسه ی روستا، تا علم و ادب یاد بگیرد، بچه ای تیز هوش و فعال بود و همیشه تکالیفش را به موقع انجام می داد.



آقا محمد پدر شهید، در حالی که چشم به گل های قالی دوخته بود از فرزندش سخن می گفت: از همان دوران کودکی نماز خواندن را یاد گرفت و زمانی که مرتضی ده، یازده ساله بود، چند تا فرش و گلیم اضافی در خانه داشتیم مرتضی همیشه به مادرش اصرار می کرد که چرا این فرش های اضافی را در خانه نگه داشته اید در حالی که مسجد روستا فاقد فرش است، آن قدر اصرار کرد تا این که دو تا از فرش هایمان را به مسجد هدیه کردیم.



در ایام نوجوانی نیز نمازش را به موقع می خواند و بیشتر وقتش را در مسجد با بچه های پایگاه می گذراند و یا در کارهای مزرعه به من کمک می کرد، به بزرگتر از خودش احترام خاصی قائل بود و با این که به دلیل کمبود امکانات نتوانست بیشتر از پنجم ابتدایی تحصیل کند اما بیشتر از سنش می دانست و درک می کرد، به خاطر عشق به وطن و رهبر کبیر انقلاب، آرام و قرار نداشت و احساس می کرد باید کاری برای وطنش انجام دهد، دوست داشتم زودتر دامادش کنم برای همین با مادرش به خواستگاری یکی از دخترهای فامیل رفتیم و قول و قرارها را گذاشتیم، وقتی به مرتضی علی گفتیم تبسمی کرد و گفت: بزرگواری کردید، در دوران جوانی نیز با همان دوستان و همسن و سالان کودکی ارتباط داشت که همه آنها مومن و اهل نماز و روزه بودند.



با این که سطح سوادش ابتدایی بود اما مطالعه زیاد، قدرت درک و فهم او را زیاد کرده بود، صبور و مقاوم بود و در مواجه با مشکلات سعی در حل مشکلات می نمود، دوست داشت در آینده خدمتی به پدر و مادر و خانواده اش انجام دهد و آرزویش پیروزی در جنگ بود و این که همه دوستانش به سلامت به خانه برگردند، عشق امام خمینی در اعماق جانش نشسته بود، برای همین به دعوتش لبیک گفت و عازم جبهه و جنگ شد، در بهترین دوران زندگیش یعنی 18 سالگی، زمانی که تازه ازدواج کرده بود جبهه را ترجیح داد و گفت: ناموس و دینمان در خطر است و ما اجازه نداریم ساکت بنشینیم و نظاره گر باشیم، چند ماهی از رفتنش می گذشت که برای مرخصی آمد، لاغر و نحیف شده بود، اما راضی بود، زمانی که در خانه بود چیز درست و حسابی نمی خورد و می گفت: همسنگرهایم گرسنه هستند، آنجا غذا کم است و موقع رفتن با خودش برای همرزمانش خرما می برد.



7 ماه از اعزامش مانده بود که خود داوطلبانه به جبهه رفت، برادرش می گوید: مدتی از رفتنش می گذشت اما از مرتضی علی خبری نبود، نه زنگ می زد و نه نامه می فرستاد، هیچ کس خبری از او نداشت، صبح یک روز بهاری، ماشین سپاه در میدان ده، جلوی پدرم ترمز کرد و من آن موقع شاهد بد شدن حال پدرم بودم، او شیمیایی شده بود وقتی برای شناسایی جسدش رفتم چهره اش کبود شده بود و گوشت استخوانش ریخته بود.



سرانجام مرتضی علی، در تاریخ، 1367/01/25 در منطقه مریوان، در درگیری با نیروهای بعثی عراق، با اصابت ترکش خمپاره به بدنش و آلودکی شیمیایی در مریوان شهد شیرین شهادت را نوشید و پیکر پاکش در گلزار روستای انجیرلو به خاک سپرده شد.



وصیت نامه

گزیده ای از وصیت نامه شهید اجرائی:احترام به پدر و مادر را همیشه نگه دارید، با همسایه ها با محبت باشید، حق آنها را حفظ کنید، حجاب اسلامی را که توصیه ی حضرت فاطمه زهراست همیشه حفظ نمایید و به واجبات دین عمل کنید، نماز و روزه را همیشه بپا دارید.



خاطرات

  • راوی همسر شهید

شاه صنم مغانی همسر شهید می گوید:چندان پاک و با حیا بود که اگر خواستگاری هر کس دیگر هم می رفت جواب منفی نمی شنید، من 15 ساله بودم و ایشان 17 سال که به عقد همدیگر در آمدیم، همیشه نماز اول وقت را به من سفارش می کرد و می گفت: با دوستان و همسایگان مهربانی کنید، مبادا آنها آزرده خاطر شوند، همسری مهربان و خوشرو بود و در کارهای خانه نیز کمک می کرد، وقتی که برای مرخصی آمده بود موقع رفتن گفتم: آقا مرتضی، می شود نروید؟ گفت: تو باید تشویقم کنی نه این که دلم را بلرزانی، این دستور رهبرمان است پس درنگ جایز نیست و باید برویم.

  • راوی همسر شهید

یک بار که مرتضی از جبهه برگشت احساس کردم که یک پایش مشکل دارد و حالت عادی ندارد، حتی روز اول موقع خواب شلوارش را بیرون نیاورد، من به رفتار او شک کردم که چرا این طوری می کند، به ما چیزی نگفت مجبور شدم خودم سوال کنم که چرا پایت می لنگد؟ اول چیزی نگفت و منکر زخمی شدنش شد، بالاخره بعد از دو روز گفت: پایش در جبهه جراحت جزئی برداشته است و من ناراحت شدم، گفتم: چرا از ما پنهان می کنی مگر ما غریبه ایم؟ شهید گفت: به این خاطر من مسئله را پنهان می کردم که شما ناراحت نشوید و وقتی عده ای جان خود را از دست می دهند، در مقابل شهادت آنها این گونه زخم ها بی اهمیت است.[۱]

پانویس

  1. سایت سایت شهدای ارتش

رده‌ها