Kheyri9803 (بحث | مشارکتها) (←وصیت نامه) |
Jafarnezhad98 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | |||
| − | |||
نام : الماسی مقدم / عباسعلی | نام : الماسی مقدم / عباسعلی | ||
| − | |||
نام پدر : علی اکبر | نام پدر : علی اکبر | ||
| − | |||
تاریخ تولد : ۱۳۴۳-۴-۱ | تاریخ تولد : ۱۳۴۳-۴-۱ | ||
| − | |||
محل تولد : آران وبیدگل | محل تولد : آران وبیدگل | ||
| − | |||
تاریخ شهادت : ۱۳۶۲-۵-۲۲ | تاریخ شهادت : ۱۳۶۲-۵-۲۲ | ||
| − | |||
محل شهادت : عملیات والفجر مقدماتی یک | محل شهادت : عملیات والفجر مقدماتی یک | ||
| − | |||
شهرستان : آران وبیدگل | شهرستان : آران وبیدگل | ||
| − | |||
یگان : | یگان : | ||
| − | |||
مسئولیت : رزمی تبلیغی | مسئولیت : رزمی تبلیغی | ||
| − | |||
تحصیلات : | تحصیلات : | ||
| − | |||
محل تحصیل : | محل تحصیل : | ||
| − | |||
گلزار : گلزار شهدای آران و بیدگل | گلزار : گلزار شهدای آران و بیدگل | ||
| − | |||
| − | |||
==زندگی نامه== | ==زندگی نامه== | ||
| − | |||
| − | |||
طلبة شهيد: عباس علي الماسي مقدم در سال 1343 دستان پيرخمين بر آسمان بود و چشمانش منتظر. در سرزميني دور، پگاه آدينه اي در فرداهاي ايران را به انتظار مي كشيد تا گلبانگ آزادي را بر مناره هاي اين مرز و بوم فرياد كند. پير خمين آن روزها تنها بود و خدا برايش گل هاي بهشتي را به ياوري مي فرستاد. دست تقدير يكي از اين شكوفه ها را در «آران» و در خانوادة «الماسي مقدم» نشاند و «عباسعلي» نام نهاد و به دستان پاك و پر توان پدر به رسم امانت سپرد. دوازده سال بعد، عباسعلي كوچك، نوجواني خوش قد و بالا و تحصيل كرده بود كه با شور و اشتياق، تحصيل در حوزه و نوكري امام زمان- عجل الله تعالي فرجه الشريف- را براي ادامة زندگاني خاكي برگزيد. او كه مي دانست نيك سيرتان روزگار در حجره هاي كوچك مدارس علميه به جايي رسيده اند، به مدرسة «آيت الله يثربي» رفت و نزد آن فرزانه، علم و ادب آموخت. قاصدك جانش را روانة كوچه باغ هاي انتظار كرد و در هجر مولايش بس سوخت. آغاز طلبگي عباس هم زمان با دوران پرتب و تاب انقلاب بود و او در برگزاري تظاهرات و پخش اعلاميه در بين مردم بسيار كوشيد. پس از پيروزي انقلاب به قم، هجرت كرده و تحصيل را در حوزة آن ديار ادامه داد. طلبة آگاه و غيور آراني با آغاز جنگ تحميلي همواره منتظر فرصتي بود تا دِين خويش را به امام و انقلاب ادا كند. او مي دانست كه امروز نهال نورسيدة انقلاب محتاج خون جواناني مانند او است. سرانجام برات حضور در سنگرهاي خاكي نصيب وي نيز گشت و او به همراه پدر عازم ديار آتش و خون شد. بارها توفيق حضور در جبهه را يافت و از كيان اسلام دفاع كرد. در پنجمين اعزام عاشقانه بود كه كرشمه هاي شبانه اش به شيدايي صبح درآميخت و نگاه حضرت دوست را به سوي خود كشانيد. در عمليات «والفجر يك» در منطقة «فكّه» نه با پا و نه با سر كه با همة وجود، ققنوس وار در آتش يار بسوخت و از چشمان آلودة ما خاكيان پنهان گشت. 22 فروردين سال 62 روزي بود كه براي هميشه رفت و چشمان پدر را در حسرت حتّي يك نشانه بر در گذاشت. سال ها گذشت و موهاي پدر در هجران يوسف گم گشته سفيد شد. چشمانش كم سو و قامتش خميد. در مرداد سال 74 13 با بازگشت عباس لبخندي بر لبان پدر نقش بست، به استقبالش رفت و با ديدنش آسمان چشمش باز باريدن گرفت. تابوتي سه رنگ به سبكي روح عباس در خيل دستان مردم اين سو و آن سو مي رفت و به سمت گلزار شهداي « آران» تشييع مي شد. پدر، اينك در درياي غرور خويش غوطه ور بود و به استخوان هاي عباس مباهات مي كرد. «روح پاكش با اهل بيت محشور باد». | طلبة شهيد: عباس علي الماسي مقدم در سال 1343 دستان پيرخمين بر آسمان بود و چشمانش منتظر. در سرزميني دور، پگاه آدينه اي در فرداهاي ايران را به انتظار مي كشيد تا گلبانگ آزادي را بر مناره هاي اين مرز و بوم فرياد كند. پير خمين آن روزها تنها بود و خدا برايش گل هاي بهشتي را به ياوري مي فرستاد. دست تقدير يكي از اين شكوفه ها را در «آران» و در خانوادة «الماسي مقدم» نشاند و «عباسعلي» نام نهاد و به دستان پاك و پر توان پدر به رسم امانت سپرد. دوازده سال بعد، عباسعلي كوچك، نوجواني خوش قد و بالا و تحصيل كرده بود كه با شور و اشتياق، تحصيل در حوزه و نوكري امام زمان- عجل الله تعالي فرجه الشريف- را براي ادامة زندگاني خاكي برگزيد. او كه مي دانست نيك سيرتان روزگار در حجره هاي كوچك مدارس علميه به جايي رسيده اند، به مدرسة «آيت الله يثربي» رفت و نزد آن فرزانه، علم و ادب آموخت. قاصدك جانش را روانة كوچه باغ هاي انتظار كرد و در هجر مولايش بس سوخت. آغاز طلبگي عباس هم زمان با دوران پرتب و تاب انقلاب بود و او در برگزاري تظاهرات و پخش اعلاميه در بين مردم بسيار كوشيد. پس از پيروزي انقلاب به قم، هجرت كرده و تحصيل را در حوزة آن ديار ادامه داد. طلبة آگاه و غيور آراني با آغاز جنگ تحميلي همواره منتظر فرصتي بود تا دِين خويش را به امام و انقلاب ادا كند. او مي دانست كه امروز نهال نورسيدة انقلاب محتاج خون جواناني مانند او است. سرانجام برات حضور در سنگرهاي خاكي نصيب وي نيز گشت و او به همراه پدر عازم ديار آتش و خون شد. بارها توفيق حضور در جبهه را يافت و از كيان اسلام دفاع كرد. در پنجمين اعزام عاشقانه بود كه كرشمه هاي شبانه اش به شيدايي صبح درآميخت و نگاه حضرت دوست را به سوي خود كشانيد. در عمليات «والفجر يك» در منطقة «فكّه» نه با پا و نه با سر كه با همة وجود، ققنوس وار در آتش يار بسوخت و از چشمان آلودة ما خاكيان پنهان گشت. 22 فروردين سال 62 روزي بود كه براي هميشه رفت و چشمان پدر را در حسرت حتّي يك نشانه بر در گذاشت. سال ها گذشت و موهاي پدر در هجران يوسف گم گشته سفيد شد. چشمانش كم سو و قامتش خميد. در مرداد سال 74 13 با بازگشت عباس لبخندي بر لبان پدر نقش بست، به استقبالش رفت و با ديدنش آسمان چشمش باز باريدن گرفت. تابوتي سه رنگ به سبكي روح عباس در خيل دستان مردم اين سو و آن سو مي رفت و به سمت گلزار شهداي « آران» تشييع مي شد. پدر، اينك در درياي غرور خويش غوطه ور بود و به استخوان هاي عباس مباهات مي كرد. «روح پاكش با اهل بيت محشور باد». | ||
| − | |||
| − | |||
==وصیت نامه== | ==وصیت نامه== | ||
| − | + | «روحاني شهيد: عباسعلي الماسي» الحمدلله رب العالمين والصلوه و السلام علي سيدنا و نبينا ابوالقاسم محمد وآله الطيبين الطاهرين المعصومين. «انفروا خفافا و ثقالا و جاهدوا باموالكم و انفسكم في سبيل الله...». (توبه-41) سلاح خود را برگيريد و كوچ كنيد، از سبك بار يا سنگين بار و با دشمنان اسلام بجنگيد. اي ملت ايران! بدانيد كه حتماً حق پيروز است كه قرآن مي فرمايد: «ان وعدالله حق».(قصص-13) اكنون كه آمريكاي جنايت پيشه براي خالي كردن عقده دل به وسيله صدام خائن دست به عمل جنايت كاري زده است، بايد هر يك از ما وظيفه خود را شناخته و به آن عمل كنيم. وظيفه ما اين است كه از هر نظر كه شده مالا و جانا كمك كنيم و در نتيجه بايد كوشش كنيم كه در اين هنگام و هر موقعي كه بلايي بر سر ما مي آيد، خوب و به نحو احسن امتحان پس بدهيم. اين طور نباشد گاهي اگر فرزندانمان خواستند به جبهه بروند از آنها جلوگيري كنيم، بايد خوشحال باشيد، چون كه در روز قيامت نزد امام حسين- عليه السلام-و فاطمه زهرا-سلام الله عليها- رو سفيد هستند. اين را بدانيد كه «كل نفس ذائقه الموت...» (آل عمران-185) يعني اين كه هر كس طعم مرگ را خواهد چشيد؛ پس چه بهتر كه اين مرگ، مرگ با عزت و در راه خدا باشد. نمي گويم گريه نكنيد، اگر خواستيد گريه كنيد، به ياد امام حسين- عليه السلام- گريه كنيد. پدر و مادرم! مي دانيد كه انفاق در راه خدا از نشانه هاي مؤمن است و بهترين انفاق ها با ارزش ترين آنهاست؛ پس چه بهتر كه عزيزتان را كه از هر چيز بهتر و دوستش داريد، در راه خداوند انفاق كنيد كه اين بهترين انفاق هاست، چه معامله اي از اين بالاتر كه خريدار خداوند عزّوجل باشد. پدر و مادرم! مرا ببخشيد كه نتوانستم حقتان را ادا كنم. در ضمن چهار يا پنج روز روزة قضا دارم. والسلام عباسعلي الماسي مقدم.<ref>[http://khayyen.ir/shahid/153 سایت خین]</ref> | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | «روحاني شهيد: عباسعلي الماسي» الحمدلله رب العالمين والصلوه و السلام علي سيدنا و نبينا ابوالقاسم محمد وآله الطيبين الطاهرين المعصومين. «انفروا خفافا و ثقالا و جاهدوا باموالكم و انفسكم في سبيل الله...». (توبه-41) سلاح خود را برگيريد و كوچ كنيد، از سبك بار يا سنگين بار و با دشمنان اسلام بجنگيد. اي ملت ايران! بدانيد كه حتماً حق پيروز است كه قرآن مي فرمايد: «ان وعدالله حق».(قصص-13) اكنون كه آمريكاي جنايت پيشه براي خالي كردن عقده دل به وسيله صدام خائن دست به عمل جنايت كاري زده است، بايد هر يك از ما وظيفه خود را شناخته و به آن عمل كنيم. وظيفه ما اين است كه از هر نظر كه شده مالا و جانا كمك كنيم و در نتيجه بايد كوشش كنيم كه در اين هنگام و هر موقعي كه بلايي بر سر ما مي آيد، خوب و به نحو احسن امتحان پس بدهيم. اين طور نباشد گاهي اگر فرزندانمان خواستند به جبهه بروند از آنها جلوگيري كنيم، بايد خوشحال باشيد، چون كه در روز قيامت نزد امام حسين- عليه السلام-و فاطمه زهرا-سلام الله عليها- رو سفيد هستند. اين را بدانيد كه «كل نفس ذائقه الموت...» (آل عمران-185) يعني اين كه هر كس طعم مرگ را خواهد چشيد؛ پس چه بهتر كه اين مرگ، مرگ با عزت و در راه خدا باشد. نمي گويم گريه نكنيد، اگر خواستيد گريه كنيد، به ياد امام حسين- عليه السلام- گريه كنيد. پدر و مادرم! مي دانيد كه انفاق در راه خدا از نشانه هاي مؤمن است و بهترين انفاق ها با ارزش ترين آنهاست؛ پس چه بهتر كه عزيزتان را كه از هر چيز بهتر و دوستش داريد، در راه خداوند انفاق كنيد كه اين بهترين انفاق هاست، چه معامله اي از اين بالاتر كه خريدار خداوند عزّوجل باشد. پدر و مادرم! مرا ببخشيد كه نتوانستم حقتان را ادا كنم. در ضمن چهار يا پنج روز روزة قضا دارم. والسلام عباسعلي الماسي مقدم | + | |
| − | + | ||
==نگارخانه تصاویر== | ==نگارخانه تصاویر== | ||
<gallery> | <gallery> | ||
| − | |||
Image:153 (1).jpg | Image:153 (1).jpg | ||
| − | |||
| − | |||
</gallery> | </gallery> | ||
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
| − | + | ||
| − | + | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۲ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۳۷
نام : الماسی مقدم / عباسعلی
نام پدر : علی اکبر
تاریخ تولد : ۱۳۴۳-۴-۱
محل تولد : آران وبیدگل
تاریخ شهادت : ۱۳۶۲-۵-۲۲
محل شهادت : عملیات والفجر مقدماتی یک
شهرستان : آران وبیدگل
یگان :
مسئولیت : رزمی تبلیغی
تحصیلات :
محل تحصیل :
گلزار : گلزار شهدای آران و بیدگل
زندگی نامه
طلبة شهيد: عباس علي الماسي مقدم در سال 1343 دستان پيرخمين بر آسمان بود و چشمانش منتظر. در سرزميني دور، پگاه آدينه اي در فرداهاي ايران را به انتظار مي كشيد تا گلبانگ آزادي را بر مناره هاي اين مرز و بوم فرياد كند. پير خمين آن روزها تنها بود و خدا برايش گل هاي بهشتي را به ياوري مي فرستاد. دست تقدير يكي از اين شكوفه ها را در «آران» و در خانوادة «الماسي مقدم» نشاند و «عباسعلي» نام نهاد و به دستان پاك و پر توان پدر به رسم امانت سپرد. دوازده سال بعد، عباسعلي كوچك، نوجواني خوش قد و بالا و تحصيل كرده بود كه با شور و اشتياق، تحصيل در حوزه و نوكري امام زمان- عجل الله تعالي فرجه الشريف- را براي ادامة زندگاني خاكي برگزيد. او كه مي دانست نيك سيرتان روزگار در حجره هاي كوچك مدارس علميه به جايي رسيده اند، به مدرسة «آيت الله يثربي» رفت و نزد آن فرزانه، علم و ادب آموخت. قاصدك جانش را روانة كوچه باغ هاي انتظار كرد و در هجر مولايش بس سوخت. آغاز طلبگي عباس هم زمان با دوران پرتب و تاب انقلاب بود و او در برگزاري تظاهرات و پخش اعلاميه در بين مردم بسيار كوشيد. پس از پيروزي انقلاب به قم، هجرت كرده و تحصيل را در حوزة آن ديار ادامه داد. طلبة آگاه و غيور آراني با آغاز جنگ تحميلي همواره منتظر فرصتي بود تا دِين خويش را به امام و انقلاب ادا كند. او مي دانست كه امروز نهال نورسيدة انقلاب محتاج خون جواناني مانند او است. سرانجام برات حضور در سنگرهاي خاكي نصيب وي نيز گشت و او به همراه پدر عازم ديار آتش و خون شد. بارها توفيق حضور در جبهه را يافت و از كيان اسلام دفاع كرد. در پنجمين اعزام عاشقانه بود كه كرشمه هاي شبانه اش به شيدايي صبح درآميخت و نگاه حضرت دوست را به سوي خود كشانيد. در عمليات «والفجر يك» در منطقة «فكّه» نه با پا و نه با سر كه با همة وجود، ققنوس وار در آتش يار بسوخت و از چشمان آلودة ما خاكيان پنهان گشت. 22 فروردين سال 62 روزي بود كه براي هميشه رفت و چشمان پدر را در حسرت حتّي يك نشانه بر در گذاشت. سال ها گذشت و موهاي پدر در هجران يوسف گم گشته سفيد شد. چشمانش كم سو و قامتش خميد. در مرداد سال 74 13 با بازگشت عباس لبخندي بر لبان پدر نقش بست، به استقبالش رفت و با ديدنش آسمان چشمش باز باريدن گرفت. تابوتي سه رنگ به سبكي روح عباس در خيل دستان مردم اين سو و آن سو مي رفت و به سمت گلزار شهداي « آران» تشييع مي شد. پدر، اينك در درياي غرور خويش غوطه ور بود و به استخوان هاي عباس مباهات مي كرد. «روح پاكش با اهل بيت محشور باد».
وصیت نامه
«روحاني شهيد: عباسعلي الماسي» الحمدلله رب العالمين والصلوه و السلام علي سيدنا و نبينا ابوالقاسم محمد وآله الطيبين الطاهرين المعصومين. «انفروا خفافا و ثقالا و جاهدوا باموالكم و انفسكم في سبيل الله...». (توبه-41) سلاح خود را برگيريد و كوچ كنيد، از سبك بار يا سنگين بار و با دشمنان اسلام بجنگيد. اي ملت ايران! بدانيد كه حتماً حق پيروز است كه قرآن مي فرمايد: «ان وعدالله حق».(قصص-13) اكنون كه آمريكاي جنايت پيشه براي خالي كردن عقده دل به وسيله صدام خائن دست به عمل جنايت كاري زده است، بايد هر يك از ما وظيفه خود را شناخته و به آن عمل كنيم. وظيفه ما اين است كه از هر نظر كه شده مالا و جانا كمك كنيم و در نتيجه بايد كوشش كنيم كه در اين هنگام و هر موقعي كه بلايي بر سر ما مي آيد، خوب و به نحو احسن امتحان پس بدهيم. اين طور نباشد گاهي اگر فرزندانمان خواستند به جبهه بروند از آنها جلوگيري كنيم، بايد خوشحال باشيد، چون كه در روز قيامت نزد امام حسين- عليه السلام-و فاطمه زهرا-سلام الله عليها- رو سفيد هستند. اين را بدانيد كه «كل نفس ذائقه الموت...» (آل عمران-185) يعني اين كه هر كس طعم مرگ را خواهد چشيد؛ پس چه بهتر كه اين مرگ، مرگ با عزت و در راه خدا باشد. نمي گويم گريه نكنيد، اگر خواستيد گريه كنيد، به ياد امام حسين- عليه السلام- گريه كنيد. پدر و مادرم! مي دانيد كه انفاق در راه خدا از نشانه هاي مؤمن است و بهترين انفاق ها با ارزش ترين آنهاست؛ پس چه بهتر كه عزيزتان را كه از هر چيز بهتر و دوستش داريد، در راه خداوند انفاق كنيد كه اين بهترين انفاق هاست، چه معامله اي از اين بالاتر كه خريدار خداوند عزّوجل باشد. پدر و مادرم! مرا ببخشيد كه نتوانستم حقتان را ادا كنم. در ضمن چهار يا پنج روز روزة قضا دارم. والسلام عباسعلي الماسي مقدم.[۱]
