شهید محمد رجبی گماسایی: تفاوت بین نسخه‌ها

(خاطرات)
جز (وصیت نامه)
 
(۲ نسخه‌های متوسط توسط کاربر مشابهی که نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
شه ی د محمد رجب ی گماسا یی
+
شهید محمد رجبی گماسایی
  
تار ی خ تولد :1342/06/02
+
تاریخ تولد :1342/06/02
  
تار ی خ شهادت : 1366/05/10
+
تاریخ شهادت : 1366/05/10
  
 
محل شهادت : نامشخص
 
محل شهادت : نامشخص
سطر ۳۸: سطر ۳۸:
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
  
خاطره ا ی از خواهر شه ی د :
+
خاطره ا ی از خواهر شهید :
  
 
وقتي برادرم براي آوردن جنازه برادر شهيدم به جبهه رفته بود همسنگرانش وقتي برادرم را د ی ده بود شروع به گريه کرده بود و گفته بودند محمد رفت و يک عدد تانک بعثي را زد، نوبت دوستش مي رسد محمد به او مي گويد: تو بنشين، تو زن و بچه داري امکان دارد شهيد شوي فقط به من مقداري آب بدهيد به ياد امام حسين (ع)، وقتي آب مي خورد و مي رود، محمد براي بار دوم مي رود تانک بعثي ها را مي زند در همين موقع دشمن تير نابکار به گلوي عزيزم نشانه مي گيرد.
 
وقتي برادرم براي آوردن جنازه برادر شهيدم به جبهه رفته بود همسنگرانش وقتي برادرم را د ی ده بود شروع به گريه کرده بود و گفته بودند محمد رفت و يک عدد تانک بعثي را زد، نوبت دوستش مي رسد محمد به او مي گويد: تو بنشين، تو زن و بچه داري امکان دارد شهيد شوي فقط به من مقداري آب بدهيد به ياد امام حسين (ع)، وقتي آب مي خورد و مي رود، محمد براي بار دوم مي رود تانک بعثي ها را مي زند در همين موقع دشمن تير نابکار به گلوي عزيزم نشانه مي گيرد.
سطر ۴۸: سطر ۴۸:
  
  
</gallery>
+
</gallery><ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/39715 سایت شهدای ارتش]</ref>
  
منبع:سایت شهدای ارتش
 
  
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/39715
+
==پانویس==
 +
<references />

نسخهٔ کنونی تا ‏۶ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۱۸

شهید محمد رجبی گماسایی

تاریخ تولد :1342/06/02

تاریخ شهادت : 1366/05/10

محل شهادت : نامشخص

محل آرامگاه :نامشخص


زندگی نامه

خلاصه اي از زندگي شهيد

با درود و سلام به رهبر عزيز امام خامنه اي؛ و با درود و سلام به روح امام (ره)؛ و با درود و سلام به تمامي شهيدان اسلام .

از محمد مي نويسم که از اول زندگيش را با نام نيک و پاک پيمغمبرش آغاز کرد؛ محمد، فردي باوقار، نجيب و از حجب و حيا خاصي برخوردار بود؛ چشم پاک و صفات خوب هر فرد نيکوکار را داشت؛ خوش رو، خوش زبان، مردم دار و با مردم خوش برخورد، و همه او را دوست داشتند .

او براي دفاع از ميهن و اسلامش به جبهه مي رفت؛ آخرين باري که به جبهه رفت مي دانست به راهي پا مي گذارد که به آخرت منتهي مي شود؛ پس از خداحافظي با خانواده رو به من کرد و به زبان خودماني گفت: خواهرم، براي من يه واکس بزن، من وقتي پوتين هايش را پاک کردم و بلند شدم در چشمانش برقي ديدم، گمان کردم او اشک مي ريزد، اشكي پاک به رنگ آبي آسمان، که پاکي وجودش را ندا مي داد؛ محمد کلاهش را جلو کشيد که چشمانش را نبينم خداحافظي کرد و رفت. 2 ماه بعد، برادر ديگرم به دنبال گمشده ي خانواده رفت وقتي بازگشت بدون او آمد و حتي پيکر مطهرش را برايمان نياورد تا با اشک چشم، وجودش را شست و شو و خودمان را تسکين دهيم ولي با خود خاطراتي آورد از اين قرار :

روز عيد قربان سال 1366، عمليات نصر 6، منطقه ميمک؛ عمليات شروع مي شود و در خط مقدم، نيروي خط شکن مي خواستند؛ برادرم محمد داوطلب مي شود و به خط مقدم مي رود، حمله آغاز شده و در او بار اول با آر پي چي مي رود و با دلاوري هايش اولين تانک بعثي ها را به آتش مي کشد؛ آنان را فلج مي کند؛ باز مي گردد و براي رفع خستگي به پشت خط مي آيد؛ بار دوم که مي رود همگام با زدن تانک دوم با تفنگ دوربين دار ناجوانمردانه تيري بر ناي محمد و گويي بر قلب من نشست؛ در آن هنگام دو فرشته با بال هاي طلايي، روح عزيز ما را به سوي نور الهي هدايت کردند؛ همسنگرانش مي گفتند: محمد در تاريخ، 1366/05/10 زماني شهيد شد که آفتاب طلوع کرد يعني موقع سحر بوده، او از خود گذشت، فداکاري کرد، و با چشمان باز و دست هاي باز پرواز کرد و دوستش فرياد زد محمد شهيد شد .

روحش شاد و يادش گرامي باد

وصیت نامه

بسمه تعالى

اگر روزى من مردم تابوتم را سر كوه بلندى بگذاريد تا باد بوى مرا به وطنم ببرد؛ پارچه سياهى بر روى تابوتم بكشيد تا همه بدانند كه سياه‌ بخت مرده‌ام؛ شاخه گلى بر روى تابوتم بگذاريد تا همه بدانند كه عاشق مرده‌ام؛ دست هايم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بدانند دست هايم از دنيا كوتاه شده است؛ چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند كه چشم انتظار مرده‌ام و قالب يخى به روى تابوتم بگذاريد تا به جاى اشك هاى مادرم بر من چكه كند .

اسم: گمنام

شهرت: آواره

محمد رجبى‌ گماسايى

خاطرات

خاطره ا ی از خواهر شهید :

وقتي برادرم براي آوردن جنازه برادر شهيدم به جبهه رفته بود همسنگرانش وقتي برادرم را د ی ده بود شروع به گريه کرده بود و گفته بودند محمد رفت و يک عدد تانک بعثي را زد، نوبت دوستش مي رسد محمد به او مي گويد: تو بنشين، تو زن و بچه داري امکان دارد شهيد شوي فقط به من مقداري آب بدهيد به ياد امام حسين (ع)، وقتي آب مي خورد و مي رود، محمد براي بار دوم مي رود تانک بعثي ها را مي زند در همين موقع دشمن تير نابکار به گلوي عزيزم نشانه مي گيرد.

نگارخانه تصاویر

[۱]


پانویس

  1. سایت شهدای ارتش
آخرین تغییر ‏۶ فروردین ۱۳۹۹، در ‏۲۲:۱۸